Fast Fiction

کنترل را همان‌جا پس گرفتم

کامیون آخر با دنده‌عقب تا لبه سکو آمد و همان‌جا خشک کرد، اما کمال بی‌سیم را از روی میز فلزی برداشت و بدون آن‌که به سارا نگاه کند گفت: «تو برو حواله‌ها را ردیف کن. این خط امروز دست منه.» پشت سرش درِ کرکره‌ای نیمه‌بالا مانده بود، لیفتراک راه را بند آورده بود و راننده‌ای که از صبح سه بار فحش را زیر لب جویده بود، مشت به در اتاقک کنترل زد. سارا از کنار گوشه صندلی پلاستیکی که همیشه سهم نفرات منتظر بود بلند شد و گفت: «گیت سه را باز نکن. بار این یکی برای خروج شمالی نیست.» کمال فقط کارت عبورش را جلوی دستگاه کشید، انگار صدای او جزئی از نویز بارانداز بود.

بارانداز پشتی مرکز توزیعِ بخش انرژی در تهران از آن جاهایی بود که یک اشتباه کوچک بویش تا طبقه مدیرعامل می‌رفت. امروز هم روز بدی برای نمایش بود؛ دو نفر از دفتر مرکزی آمده بودند، حراست کنار در ایستاده بود، و مهدی با قبضی که چند بار تا خورده و باز شده بود، بین کامیون‌ها می‌دوید. سارا کلید اتاقک را صبح دیرتر از همیشه پس گرفته بود؛ همان کلیدی که باید از اول شیفت در جیب او می‌بود و حالا در جیب کمال جا خوش کرده بود، چون کمال پسرِ شوهرِ خاله پروین بود و خاله پروین از دیروز تا حالا به سه نفر گفته بود خانواده و فامیل باخبرند که «این بچه را آورده‌ایم بالا، آبروداری کنید.»

کمال بی‌سیم را به دهانش چسباند. «گیت سه، خروج. سریع.» سارا یک قدم جلو آمد. «مانیفستش با بارِ پالتیِ خط شش قاطی شده. اگر این را بفرستی، آن یکی می‌خوابد وسط رمپ.» کمال با همان لحن آدمی که لطف می‌کند سرش را بالا آورد. «من مسئول این شیفتم. تو لازم نیست همه‌جا نظر بدهی.» بعد رو به راننده گفت: «حرکت کن.» راننده گاز داد، لاستیک روی خط زرد جیغ کشید، و سه متر جلوتر نگهبان گیت با هر دو دست علامت ایست داد. بار روی سیستم خروج ثبت نشد. کامیون در دهانه ماند، نیم‌تنه‌اش بیرون، نیم‌تنه‌اش داخل؛ درست جایی که هیچ لیفتراکی دیگر نمی‌توانست بچرخد.

اولین ترک همان‌جا افتاد. راننده دوم بوق را چسباند. لیفتراک‌چی مجبور شد دنده‌عقب بگیرد و گوشه یکی از پالت‌های عایق را لب‌پر کند. ورق نایلون پاره شد، تسمه‌ای آویزان ماند و مهدی زیر لب گفت: «رفت روی صورت‌جلسه.» کمال بی‌آن‌که رنگش بپرد، فوری راه میان‌بر دیگری ساخت. به انبار گفت از گیت دو خروج بدهند، به نگهبان گفت ثبت دستی کند، به راننده‌ها گفت فقط صف را نگه دارند. هر کدام از این زرنگ‌بازی‌ها گره را سفت‌تر کرد؛ یکی از مانیفست‌ها روی بار اشتباه نشست، بارِ کابل فشارقوی پشت بارِ قطعات سبک گیر افتاد، و تا ده دقیقه بعد سه کامیون پشت هم مثل دندان‌های قفل‌شده در گلوی بارانداز فرو رفتند.

سارا حرف نزد. رفت کنار میز فلزی، نصفه‌رسیدِ مهدی را از روی آن برداشت، یک نگاه به شماره خروج انداخت و آرام روی لبه میز گذاشت؛ نه التماس، نه تکرار. فقط وقتی کمال خواست دوباره به گیت دو دستور بدهد، سارا گفت: «اگر خروج دستی بزنی، حراست امضا می‌خواهد. امضای این خرابی پای تو می‌ماند.» حراست همان لحظه از کنار در گفت: «بدون تطبیق، یک سانت هم رد نمی‌کنیم.» برای نخستین بار کمال به او نگاه کرد؛ کوتاه، عصبانی، و بدتر از همه، مردد. این همان شکاف کوچکی بود که سارا لازم داشت. صندلی اتاقک کنترل هنوز خالی بود، اما کمال دیگر روی آن ننشسته بود. ایستاده بود و بی‌سیم را محکم‌تر گرفته بود، انگار با فشار دستش می‌تواند صف را حرکت بدهد.

زنگ گوشی مهدی بلند شد. صفحه روشنش در مشت او پایین نگه داشته شده بود، نور سردش روی ناخن‌های خاک‌گرفته می‌افتاد. نگاه کرد و رنگش عوض شد. «دفتر مرکزیه. می‌گن کامیون خروجیِ پروژه ورامین تا بیست دقیقه دیگه نره، قرارداد نصب می‌خوابه.» این‌بار چند جفت چشم با حساب دیگری به صف نگاه کردند؛ دیگر فقط بارانداز نبود، اسم پروژه و آبروی شرکت وسط آمده بود. خاله پروین هم از انتهای راهروی پشتی، چادرش را جمع کرده بود و به بهانه آوردن چای تا نزدیکی سکو آمده بود. از آن زن‌هایی بود که در مهمانی‌ها هم با یک چین ابرو جای نشستن آدم‌ها را عوض می‌کرد. حالا داشت صحنه را می‌پایید.

کمال برای نجات صورتش، بدترین کار ممکن را کرد. دستور داد پالتِ بارِ اشتباه را وسط راهرو باز کنند تا برچسب عوض شود. دو کارگر با کاتر افتادند به جان نایلون‌ها، تسمه برید، جعبه روی زمین سُرید و گوشه‌اش به بدنه کامیون خورد. صدای تقه فلز، صدای خفه‌ای بود اما از هر فریادی رسواتر. راننده صاحب بار پرید پایین و یقه جلیقه‌اش را کشید. «این محموله برای من نیست!» کمال سرش داد کشید: «ساکت باش، داریم درستش می‌کنیم.» سارا از همان فاصله گفت: «نه. داری خرابش می‌کنی.»

حالا دیگر حرف او را همه شنیده بودند. یکی از مردهای دفتر مرکزی که تا آن لحظه فقط کفش‌های واکس‌خورده‌اش را از پاشنه بلند می‌کرد تا از چاله روغن رد شود، کنار گیت آمد. «چه کسی ترتیب خروج را بسته؟» کمال جواب داد: «من دارم جمعش می‌کنم.» سارا گفت: «شما خط را شکسته‌اید.» کمال تند برگشت. «گفتم دخالت نکن.» اما همان دم نگهبان گیت سه فریاد زد: «ثبت مبدأ و مقصد قفل شده! کسی باید زنجیره خروج را از نو باز کند، وگرنه این آخری هم نمی‌ره.»

کمال بی‌سیم را به دهان برد، چیزی نگفت، پایین آورد. صفحه دستگاه ثبت را نگاه کرد، باز چیزی نفهمید. کامیون آخر، همان که باید برای ورامین می‌رفت، موتور روشن ایستاده بود و دود اگزوزش در هوای گرم راهروی پشتی می‌پیچید. راننده‌اش از پنجره خم شد. «یا راه بده یا خاموش کنم. من از صبح نماز و ناهارم قضا شده.» کمال لبش را به هم فشرد. بعد، در بدترین لحظه ممکن برای غرورش، رو به سارا کرد و بی‌سیم را با یک فشار تند به طرف او گرفت. «بگیر. فقط راهش بنداز.» بی‌سیم عملاً در سینه سارا خورد. ابزار زنده را جلوی همه به او هل داده بود؛ نه با احترام، با ناچاری. کلید اتاقک را هم از جیبش بیرون کشید و روی میز انداخت، طوری که فلز روی فلز صدا کرد. صدا کوتاه بود، اما برای خاله پروین از هر تعارف عیددیدنی روشن‌تر؛ جای دست عوض شده بود.

سارا بی‌سیم را گرفت، کلید را از روی میز برداشت و بی‌آن‌که از کسی اجازه بخواهد رفت داخل اتاقک. نشستن او روی آن صندلی، اولین پاداش واقعی بود؛ صندلی‌ای که صبح از او گرفته بودند حالا زیر وزن خودش قفل شد. مانیتور را یک‌بار نگاه کرد، مانیفست‌ها را با دو انگشت کشید جلو، و به مهدی گفت: «رسیدِ نیمه‌تا را بده.» مهدی کاغذ را فوراً گذاشت جلویش. سارا روی شماره‌ها ناخن کشید. «گیت سه بسته بماند. گیت دو فقط برای بار سبک. لیفتراکِ قرمز برگردد عقب رمپ. پالتِ کابل فشارقوی اول، کامیون ورامین دوم.» بی‌سیم را برد بالا. «گیت دو، خروجِ سبک را متوقف. گیت سه، آماده بازگشایی پس از اصلاح زنجیره. کسی بدون کد من رد نشود.»

کلماتش نرم نبودند؛ دقیق بودند. دوتا کارگر که هنوز دور پالت پاره‌شده خم شده بودند، با همان یک دستور عقب رفتند. لیفتراک‌چی که پنج دقیقه بود با چرخ نیمه‌تابیده معطل مانده بود، مستقیم شد. نگهبان گیت سه جواب داد: «منتظرم.» سارا به مهدی گفت: «بارنامه کابل را از زیر آن یکی بکش بیرون، نه از بالا. اگر گوشه‌اش پاره شود، دوباره قفل می‌کند.» کمال دهان باز کرد که چیزی بگوید. سارا حتی طرفش را نگاه نکرد. «و شما کنار در بایستید. هیچ کامیونی با دستور شفاهی بیرون نمی‌رود.» این «شما» از سیلی بدتر بود؛ نه اسمش را آورد، نه مقامش را. فقط او را از مرکز فرمان به لبه در هل داد. خاله پروین که تا آن لحظه فنجان‌های چای را مثل سند آبرو در سینی نگه داشته بود، سینی را کمی پایین آورد. دیگر نمی‌شد وانمود کرد این فقط یک سوءتفاهم کوچک است.

سارا زنجیره خروج را از نو بست. یکی یکی، نه با عجله کمال، با ترتیبی که بارانداز می‌فهمید. پالت اشتباه از دهانه کنار کشیده شد. بارِ سبک از گیت دو بیرون رفت تا راه تنفس باز شود. مانیفست پروژه ورامین روی خط اصلی نشست. بعد، همان گرهی که همه را ایستاده نگه داشته بود، با یک تماس باز شد. «گیت سه، کد هشت-یازده-ورامین. باز کن.» نگهبان مکثی نکرد. درِ گیت بالا رفت. کامیون کابل فشارقوی که ده دقیقه پیش اسیرِ اشتباه کمال بود، با یک تکان سنگین راه افتاد و از دهانه رد شد. راننده دوم ناخودآگاه بوق کوتاهی زد؛ نه شادی، فقط رهایی از خفگی. مرد دفتر مرکزی سرش را به سمت صفحه ثبت برگرداند و دید ترتیب خروج عوض شده و صف، بالاخره منطق پیدا کرده. این دیگر بحث سلیقه نبود. خط فقط از دست سارا راه می‌افتاد.

اما اوج هنوز مانده بود. کامیون آخر، همان خروجی ورامین، جلوی سکو آمد و دوباره نگه داشت. نگهبان از بی‌سیم گفت: «ترتیب قبلی هنوز تهِ زنجیره مانده. تا یک نفر کد آزادسازی نهایی را ندهد، این یکی رد نمی‌شود.» کمال فوراً گفت: «بگو من تأیید می‌کنم.» و دستش را دراز کرد طرف بی‌سیم، انگار می‌تواند آن را پس بگیرد و پیروزی را دست‌کم روی کاغذ مال خودش کند. سارا بی‌سیم را عقب کشید. «نه.» همه چیز در همان یک کلمه جمع شد؛ نه مشورت، نه شراکت، نه نجات دادن آبروی او از پشت پرده. کمال یک قدم جلو آمد. «دارم می‌گم بگو من—» سارا از اتاقک بیرون آمد، بی‌سیم در دست راست، کلید اتاقک در دست چپ. رسید کنار ستون گیت، همان‌جا که همه مجبور بودند برای عبور از کنار او رد شوند. بعد کلید را از دست چپ به جیب جلیقه خودش برگرداند؛ آرام، جلوی چشم همه. این حرکت کوچک، برگشتن صاحب واقعی به آستانه خودش بود. رو به نگهبان گفت: «آزادسازی نهایی با کد من ثبت می‌شود. زنجیره قبلی باطل. خروج ورامین از گیت سه، همین حالا.» بعد بی‌سیم را بالا آورد: «گیت سه، باز. کامیون آخر حرکت.»

در همان لحظه دست کمال در هوا ماند. نه کسی به او نگاه کرد، نه کسی منتظر جمله بعدی‌اش شد. نگهبان مستقیماً از سارا تأیید گرفت. راننده ورامین دنده را جا زد. کامیون سنگین از کنار ستون گذشت، از کنار کمال، از کنار خاله پروین که حالا سینی چایش را چسبیده بود به سینه، و از زیر گیت بالا رفته بیرون زد. صفِ خفه، نفس کشید. کامیون بعدی خودبه‌خود در مسیر درست نشست. هر کس برای حرکت بعدی‌اش به سارا نگاه می‌کرد، نه به مردی که چند دقیقه پیش خودش را صاحب شیفت جا زده بود.

کمال یک بار دیگر تلاش کرد خودش را وسط بیندازد. «من از اول هم می‌خواستم همین کار را بکنم—» سارا بی‌درنگ بی‌سیم را به دهان برد. «هیچ دستور شفاهی از غیرِ اتاقک پذیرفته نشود.» جمله نه بلند بود نه نمایشی، اما دقیقاً همان چیزی بود که او را از بقیه جدا کرد. حراست همان را گرفت و گفت: «شنیده شد.» صورت کمال از آن رنگ‌های بدی شد که نه می‌شود به عصبیت ربطش داد نه به گرما. قدرتش نه در دعوا، که در بی‌اثر شدن کاملش خرد شد. او هنوز همان‌جا ایستاده بود، اما خط دیگر از روی بدن او عبور نمی‌کرد؛ دورش می‌زد.

وقتی آخرین امضای خروج روی برگه نشست، سارا به مهدی اشاره کرد صندلی پلاستیکیِ گوشه را از کنار در بردارد و جلوی اتاقک نگذارد. جای انتظار از جلوی فرمان جمع شد. خاله پروین خواست چیزی بگوید، شاید از آن جمله‌های آبرودار که زخم را با پارچه تمیز می‌پوشانند، اما سارا فقط یک نگاه کوتاه به سینی چای انداخت و از کنارش رد شد؛ فاصله را همان‌طور رسمی و سرد نگه داشت که در مهمانی‌های خانوادگی بین زن‌ها و مردها، بین بزرگ‌تر و کوچک‌تر، بین مهمانِ عزیز و مهمانِ اضافه نگه می‌دارند.

در راهروی پشتیِ بین دو سوله، جایی که صدای موتور کامیون‌ها دیگر از فلز عبور کرده و نرم‌تر می‌شد، سارا بی‌سیمِ پس‌گرفته را پایین کنار رانش نگه داشت. کامیون‌ها آن‌طرف، بر اساس ترتیب اصلاح‌شده، یکی‌یکی رد می‌شدند. او فقط یک بار دیگر دکمه را فشرد. «گیت سه، ادامه بده.» کلیکِ بی‌سیم در راهروی باریک افتاد و خش‌خشِ مانده در صدا صاف شد.