باری که دوباره دست من ماند
فرزانهخانم پوشه را از زیر آرنج رها کشید و همانطور که رها خم شده بود لکهی چای ریخته روی رومیزی کرم را با دستمال میگرفت، گفت: «دیگه لازم نیست تو جلوی چشم باشی. مژگان جان پیگیری میکنه.» نوک پوشه به دکمهی مانتوی رها خورد و کاغذهای سفارش شیرینی و فهرست صندلیها لق زد. رها صاف نشد؛ فقط دستمال را محکمتر روی لکه فشار داد. بوی وایتکسِ رقیق از سطل آبی کنار پایش بلند بود، شانههایش از شیفت صبحِ ساختمان سفت مانده بود و گوشهی کارت اتوبوس کهنه از جیبش بیرون زده بود. این سومین بار در دو روز بود که کار را از او میگرفتند و همان کار را از پشت پرده به خودش پس میدادند.
مژگان با ناخنهای فرنچزده پوشه را بغل کرد، لبخند آمادهاش را سمت راهروی روشن انداخت؛ جایی که نور مهتابی با هومِ یکنواخت روی دیوار سنگی میلرزید و از آنسوتر صدای خاله مهین میآمد که به زنهای فامیل جای نشستن نشان میداد. این طبقهی مهمانِ ساختمانِ شرکتِ بخش انرژی را از عصر با گل و استکان و رومیزی خانوادگی پوشانده بودند تا رسمیتر به نظر برسد. خانواده و فامیل باخبرند که امیر ماههاست با رها رفتوآمد دارد، اما تایید خانواده هنوز بین چای اول و چای دوم معلق مانده بود. فرزانهخانم این را خوب میدانست و دقیقاً برای همین، پوشه را جلوی چشم از او گرفت.
رها دستمال خیس را در سطل چلانْد، ایستاد و بیآنکه به پوشه نگاه کند، به مژگان گفت: «سینی دوم قند رو سمت پردهی حائل نبر. بچهها رد میشن، میخوره زمین.» بعد از کنارش گذشت و به انباریِ باریک کنار آشپزخانه رفت. فرزانهخانم انگار انتظار یک خواهش یا حتی یک مکث داشت؛ چیزی نگرفت. فقط پشت سر رها گفت: «تو همون عقب باش، اگر چیزی کم شد صدا میزنن.»
پنج دقیقه بعد صدا زدند. نه یک بار؛ پشتهم. اول سماور برقیِ سمت پذیرایی افت فشار داد و چای دیر آمد. بعد معلوم شد شیرینی تر دیرتر از هماهنگی رسیده و جعبهی اشتباه را بالا آوردهاند. مژگان کنار درِ نشیمن، با همان پوشهی باز، نامها را زیر لب میخواند و نمیفهمید چرا خالهی داماد را روی صندلی لب پنجره نشاندهاند؛ جایی که از باد کولر گردن آدم میگرفت و فرزانهخانم برای همان صندلی از صبح سه بار سفارش کرده بود. یکی از خدمتکارهای روزمزد، مضطرب، سرش را از پشت یخچال بیرون آورد و گفت: «خانم، کلید انبار قند کجاست؟» مژگان اول به پوشه نگاه کرد، بعد به در بسته، و آخر سر چشمش رها را پیدا کرد که در راهروی پشتی، جعبهی آبمعدنی را با زانو جابهجا میکرد.
رها بدون اینکه جلو بیاید، از همان فاصله گفت: «قلابِ سفید پشت کپسول.» مرد دوید و یک لحظه بعد صدای جعبههای قند بلند شد. هنوز کسی چیزی به اسم او نگفته بود. فرزانهخانم هم نگفت. فقط وقتی خاله مهین با لبهای نازکشده نزدیک شد و پرسید «پس ترتیب نشستن؟»، فرزانهخانم سرسری گفت: «درسته، داریم جمعش میکنیم.» اما نگاهش از روی شانهی مژگان رد شد و رفت ته راهرو، جایی که رها با آستینهای بالا زده داشت سینیهای شسته را خشک میکرد.
اولین نشانهی برگشتنِ بار، خیلی کوچک بود. مژگان برای پیدا کردن جای کارتهای نام مهمانها دستپاچه شد، پوشه را ورق زد، چیزی پیدا نکرد و ناچار آمد تا دم انباری. پوشه را کاملاً پس نداد؛ فقط دو برگه را بیرون کشید و به سمت رها گرفت. «این چیدمان آخره؟» لحنش جوری بود که انگار از یک انباردار آدرس قفسه میخواهد. رها دست خیسش را به پیشبند کشید، برگه را نگاه کرد و با نوک انگشت دو اسم را جابهجا کرد. «این دوتا کنار هم ننشینن. عمو نادر اگه خاله پروین را روبهرویش ببیند، از اول اخم میکند.» مژگان چیزی نگفت. برگه را گرفت و همانطور که میرفت، مجبور شد در جواب فرزانهخانم بگوید: «رها گفته.»
این نام بردنِ کوتاه، بیشتر از هر تشکرِ پررنگی به درد رها خورد؛ چون همان لحظه امیر از آسانسور بار بیرون آمد و شنید. کت سرمهایاش را هنوز کامل نبسته بود، جعبهی خرما در دستش بود، و وقتی اسم رها را شنید، نگاهش از مژگان رد شد و یک لحظه روی دستهای خیس و سرخشدهی او ماند. چیزی نگفت؛ فقط جعبه را همانجا کنار انباری گذاشت، نه وسط پذیرایی. انگار خودش هم فهمیده بود مرکزِ واقعی این مراسم کجاست.
مشکل بعدی جلوی چشم همه پیدا شد. رانندهی تاکسی اینترنتی جعبهی میوهی اضافه را برای طبقهی اشتباه گذاشته بود و مردی از طرف خانوادهی داماد زودتر از وقت رسیده بود. درِ سمت مهمانها نیمهباز بود، پردهی حائل تکان میخورد و فرزانهخانم با لبخندِ سفت جلوی فاجعه را با کلام میگرفت. «بفرمایید، بفرمایید، هنوز جمع خانوادگی کامله.» اما پشت همین لبخند، مژگان داشت از رها میپرسید «پس اون لیست ورودی کجاست؟» و رها جواب نداد. از کنارشان رد شد، جعبهی میوه را خودش از راهروی خدماتی کشید تا پشت آشپزخانه، و فقط وقتی دید مردِ زودرس نزدیک است از مرز پرده بگذرد، به نگهبان طبقه با یک اشاره گفت: «پذیراییِ اولیه پایین. پنج دقیقه.»
نگهبان که از صبح فقط از مژگان دستور گرفته بود، برای یک ثانیه مردد ماند. همان یک ثانیه کافی بود تا مردِ مهمان با ابروی بالا آمده بپرسد: «پس مسئول این طبقه کیه؟» فرزانهخانم جلو رفت که جواب را با ظاهر جمع کند، اما خاله مهین از روی مبلِ گوشه، با صدایی که لازم نبود بلند باشد، گفت: «هر کس برنامه را بلد است.» اینبار نگاهِ نگهبان سمت رها چرخید. رها سرش را بالا نیاورد؛ فقط دستش را از زیر جعبه بیرون آورد و به راهپله اشاره کرد. مرد مهمان پایین هدایت شد. مژگان همانجا، زیر نگاه دو زنِ فامیل، روی صندلیِ کوچک کنار میز یادداشت نشست و پوشه روی پایش لق زد؛ برای اولین بار صندلیاش شبیه صندلیِ صاحبکار نبود، شبیه کسی بود که جا را اشتباه گرفته.
اما فرزانهخانم هنوز دست برنداشت. وقتی صدای اذان از دور روی شیشهها نشست و رفتوآمد مهمانها بیشتر شد، او آمد ته راهرو و جلوی درِ انباری ایستاد. «رها، حالا دیگه مردم رسیدن. آستینهات رو بکش پایین و جلو نیا. اگر امیر چیزی خواست، از طریق من بگو.» لحنش آرام بود، همان آرامشی که برای تحقیرِ بیسروصدا خرج میشود. بعد هم نیمنگاهی به پیشبند رها انداخت، به دستکشهای لاستیکی آویزان کنار قفسه، و اضافه کرد: «این قیافه برای شب خواستگاری مناسب نیست.»
رها رسیدِ نیمهتاخوردهی خرید قند و زعفران را که از صبح چند بار باز و بسته کرده بود، از روی قفسه برداشت و لای دفترچهاش گذاشت. بعد به فرزانهخانم نگاه کرد. نه با خواهش، نه با خشمِ راحتکننده. فقط گفت: «پس اگر چیزی ریخت یا کم آمد، خودتون جمعش میکنید.» و از کنار او گذشت تا درِ انباری را ببندد. این نه قهر بود، نه تمکین؛ خطی بود که کشید و پشتش ایستاد. فرزانهخانم لبش را جمع کرد، چون میدانست این تهدید نیست؛ واقعیتِ همین ساختمان است. این طبقه با روبان و گل خانوادگی شده بود، اما لولهی آبش همان لولهی ساختمان بود، کتریاش همان کتریِ همیشگی، و کسی که پیچوخمِ این طبقه را بلد بود رها بود.
فروپاشیِ واقعی ده دقیقه بعد رسید؛ وقتی سینی اصلی چای، همان که باید برای بزرگترهای دو طرف اول میرفت، در پیچِ راهرو به دست دخترخالهی نابلد لرزید و دو استکان روی فرشِ ورودی خالی شد. لکه روی سرمهایِ فرش باز شد، قندها پخش شدند، و از همه بدتر، ترتیبِ ورود به هم خورد. خاله مهین از جا نیمخیز شد، زنِ آنطرفی روسریاش را مرتب کرد، و فرزانهخانم با صورت سفیدشده سرِ مژگان داد زد: «پوشه رو بده ببینم!» مژگان داد، اما دستهایش فقط کاغذ را نگه میداشتند؛ کار از کاغذ جلو زده بود.
امیر از کنار پرده آمد، نه به داخل جمع، به راهروی بین دو فضا. کتاش باز مانده بود. یک نگاه به فرش خیس انداخت، یک نگاه به سینی کج، و بعد مستقیم به رها که پشت در انباری ایستاده بود و هنوز جلو نیامده بود. فرزانهخانم خواست چیزی بگوید، شاید باز هم واسطه شود، شاید باز هم او را عقب نگه دارد، اما امیر این بار از او نپرسید. از مژگان پوشه را گرفت و سه قدم آمد طرف رها. کاغذها از فشار دستش کمی خم شد. گفت: «این با تو جمع میشود.»
راهرو باریک بود، نیمهخصوصی، درست همانجایی که نه جمعِ بزرگ میدید، نه میشد دروغ گفت. رها به پوشه نگاه کرد، نه به صورت امیر. پشت سرش صدای تقتق قاشقها و خشخشِ عصبیِ فرش میآمد. اگر پوشه را میگرفت، باید برمیگشت به همان وضعیتِ کمافتخار: آستین بالا، پیشبند، دستکش، لکه، سینی، قند. اگر نمیگرفت، امشب برای همه خراب میشد و خراب شدنِ امشب، اول از همه به اسم خودش تمام میشد. فرزانهخانم از پشت سر گفت: «الان وقت این کارها نیست، یکی تمیزش میکند.» رها همانطور که به پوشه نگاه میکرد، گفت: «نه. یکی نه.»
پوشه را از دست امیر گرفت. بعد، انگار تنها چیز مهمِ دنیا ترتیبِ همین چند متر بود، دفتر را زیر بغل زد، آستینهایش را بالاتر کشید و دستکشها را از قلاب کند. به دخترخالهی رنگپریده گفت: «سینی را بگذار پایین.» به نگهبان گفت: «درِ مهمانها دو دقیقه بسته.» به مرد روزمزد اشاره کرد: «سطل و دستمال خشک.» خودش زانو زد روی فرشِ ورودی، جایی که تازه چند دقیقه پیش به او گفته بودند با این قیافه جلو نیاید. دستکش را کشید، گوشهی فرش را بالا گرفت، استکانِ غلتیده را جمع کرد، لکه را با دستمال خشک خواباند و همانوقت، بیآنکه سر بلند کند، نام سه نفر را از روی حفظ برای ترتیبِ چای بعدی گفت. مژگان که کنار دیوار میخکوب مانده بود، ناچار یکییکی تکرار کرد و نوشت. فرزانهخانم ساکت شد؛ نه از رضایت، از اینکه جایی برای دخالتِ آبرومندانه پیدا نمیکرد.
بار که برگشت، دیگر فقط در حد دستور نبود؛ وزن داشت. رها از جا بلند شد، پوشه زیر بغلش ماند، سینی تازه را خودش از دست پسر خدمات گرفت و مسیرش را تعیین کرد: اول خاله مهین، بعد مادرِ امیر، بعد زنِ مسنِ خانوادهی آن طرف. هر جا کسی خواست ترتیب را بههم بزند، با یک «الان این سمت» کوتاه متوقف شد. نه صدایش بالا رفت، نه قدمش تند شد، اما راهرو و نشیمن بر مدار او چرخیدند. امیر یکبار خواست سینی را از دستش بگیرد. رها فقط گفت: «سنگین نیست.» و سینی را نگه داشت. همین جواب، فاصله را عوض کرد؛ او دیگر واسطهی خودش نبود.
وقتی چای دوم سالم رسید و لکهی فرش زیر نور کمتر دیده شد، خاله مهین از دور فقط سرش را خم کرد؛ همان خمِ مختصرِ بزرگترها که هم اجازه است، هم ثبت. فرزانهخانم رفت سمت مهمانها تا لبخندش را دوباره پیدا کند، اما دیگر نمیتوانست بگوید چه کسی «پیگیری میکند». مژگان یک بار با تردید نزدیک شد و خواست پوشه را بگیرد تا اسمها را دوباره بخواند. رها بدون دعوا، بدون نگاهِ اضافی، پوشه را باز کرد، صفحهی بعد را خودش ورق زد و بست. پوشه در دست خودش ماند. مژگان عقب رفت.
آخر شب، مهمانهای اصلی رفته بودند و صدای جمع کردن استکانها از آشپزخانه میآمد. نور راهروی پشتی هنوز همان هومِ یکنواخت را داشت. رها کنار قفسهی ابزار ایستاد، پوشه را روی طبقهی بالایی گذاشت، نه روی میز عمومی، نه برای فردا، برای همین شیفتی که دوباره به اسم او برگشته بود. سایهی قفسه روی دیوار افتاده بود. جای دستکشها روی قلاب خالی بود؛ چون آنها را دوباره پوشیده بود. لاستیک دور مچش آرام کش آمد و نرم صدا کرد.