Fast Fiction

صف برای من باز شد

دربان، دستش را جلوی سینهٔ رعنا گرفت و گفت: «خانم، اول ماشین عروس.» همان لحظه پرویز با کف دست باز، طناب لاین تشریفات را برای دختر دیگری کنار زد؛ دختری با لباس نباتی و خندهٔ تمرین‌شده که قرار بود امشب جای رعنا وارد خانوادهٔ صارمی شود. رعنا کنار جدول ماند، پاشنه‌اش روی آسفالت لب‌پر شد، آستین مانتویش از سفتی یک روز دویدن بین آرایشگاه، گل‌فروشی و خانه خط افتاده بود، و خاله مهری آن‌طرف زیر نور سرد ورودی انگار نه انگار که همین زن، سه سال تمام نامزد رسمی امیرسام بوده و خانواده و فامیل باخبرند.

پرویز حتی به او نگاه هم نکرد. به مسئول گیت گفت: «اسم‌ها عوض شده. این خانم مهمان عادی‌ان. بذارین بعد از بزرگ‌ترها.» بعد خم شد، با آن ادب نمایشی که فقط جلوی آدم‌های پولدار رو می‌کرد، درِ ماشین شاسی‌بلند را برای سحر گرفت. چند نفر از فامیل داماد که از اتوبوس تشریفات پیاده می‌شدند، همان‌جا مکث کردند. یکی پچ زد: «همونه؟» دیگری شانه بالا انداخت؛ انگار اگر کسی پشت صف نگه داشته شود، لابد حقش همان‌جاست.

رعنا گوشی را پایینِ کف دستش نگه داشت؛ نور صفحه توی خطوط انگشتش می‌لرزید. یک پیام خوانده‌نشده از امیرسام روی صفحه بود: «رسیدی؟ من گیرِ مهمان‌های بخش انرژی‌ام.» سه کلمه بیشتر ننوشت. مثل همیشه دیر، مثل همیشه وقتی که باید خودش کنار او می‌ایستاد. رعنا گوشی را خاموش کرد، به دربان گفت: «خیلی خوب. پس من هم طبق همین اسم‌ها رفتار می‌کنم.» و به‌جای التماس یا توضیح، از لاین کنار نرفت؛ چمدان کوچک لباسش را همان‌جا روی زمین گذاشت، درست جایی که راه باز و بسته می‌شد.

بوق کوتاه یک ماشین دیگر از پشت سر بلند شد. پرویز برگشت و با عصبانیت دندان‌فشرده گفت: «رعنا، امشب شبِ دعوا نیست. آبروی دو خانواده وسطه. برو از درِ فرعی، بعداً توی سالن حرف می‌زنیم.»

رعنا صدایش را بالا نبرد. «در فرعی مال مهمان عادی‌ست. همین را گفتی. من یا از همین لاین وارد می‌شوم، یا اصلاً وارد نمی‌شوم. ولی بعداً دیگر کسی نگوید اشتباهی شده.» جمله‌اش کوتاه بود، اما آن‌قدر صاف نشست که پیرمردی از فامیل عروس، استکان چای کاغذی‌اش را پایین آورد و مستقیم نگاهش کرد. بخار چای رفته بود و دورِ لیوان روی سینی خیس، حلقهٔ کم‌رنگی مانده بود.

پرویز جلو آمد؛ این بار مستقیم. بوی تند عطرش با بوی اگزوز قاطی شد. «تو خیلی چیزها را داری قاطی می‌کنی. قرار از دو ماه پیش عوض شد. امیرسام خودش قبول کرد. تو هم اگر عاقل باشی، امشب بی‌سروصدا می‌نشینی، فردا هرچی خواستی—»

رعنا حرفش را برید. «امیرسام چه را قبول کرد؟ عوض‌کردن عروس را؟ یا اینکه زنی را که با اسم خودش سر سفره‌های شما نشسته، پشت گیت نگه دارید تا دخترِ شریک تازهٔ عمویت اول وارد شود؟»

خاله مهری با عجله از پلهٔ کم‌ارتفاع ورودی پایین آمد، روسری‌اش را با دو انگشت جلو کشید و لبخند کجی زد که بیشتر شبیه اخطار بود. «رعنا جان، مادرجان، امشب مهمان رسمی داریم. مدیرهای بخش انرژی آمده‌اند، آبروی مجلس مهم است. تو چرا خودت را می‌اندازی وسط؟ اگر بناست دلخوری باشد، جلوی این‌همه آدم؟»

«من خودم را نینداختم وسط.» رعنا با چانه به طناب لاین اشاره کرد. «من را کشیدند بیرون.»

این بار تحقیر از حرف گذشت و شکل گرفت. مسئول گیت که تا آن لحظه مردد بود، دفتر پذیرش را ورق زد و با اشارهٔ پرویز، برگهٔ مهمانان ویژه را از زیر برگهٔ اصلی بیرون کشید. «اسم سحر خانم اول ثبت شده. بعد خانوادهٔ صارمی. بقیه از مسیر دوم.» بعد به دربان گفت: «خانم را راهنمایی کنین سمت ورودی کناری.»

دربان دستش را به سمت راهروی باریک کشید؛ همان راهرویی که با نور مهتابی و صدای یکنواخت هواکش می‌رفت سمت درِ خدمات. چند دخترعمو با کفش پاشنه‌بلند از همان‌جا رد شدند، یکی‌شان بی‌هوا زیرلب گفت: «چه زشت شد.» نه برای کاری که با رعنا کردند؛ برای اینکه رعنا هنوز نرفته بود.

رعنا چمدانش را برنداشت. از روی شانهٔ پرویز به داخل حیاط نگاه کرد؛ سفرهٔ عقد زیر سایه‌بان شیشه‌ای برق می‌زد. سحر را برده بودند کنار مادرِ داماد، جایی که باید مادرِ عروس اول بایستد. این دیگر فقط نام‌گذاری نبود، جابه‌جاییِ جا بود؛ جاهایی که بعداً کسی نمی‌توانست بگوید اشتباه دیده.

او یک قدم جلو رفت، تا نوک کفشش به خط فلزی کفِ لاین رسید. «اگر من مهمان عادی‌ام، هدیه‌ای که به اسم عروسِ این خانواده سفارش داده‌ام هم عادی می‌شود.» سرش را کج کرد، به خاله مهری نگاه کرد. «جعبهٔ قرآن و آینه دست من است. و رسید تحویل با اسم امیرسام و رعنا فرهمند.»

برای اولین بار، لبخند خاله مهری شکست. پرویز سریع گفت: «می‌فرستیم کسی ازت بگیرد.»

رعنا گفت: «نه. چیزی که با نام من ثبت شده، با دست من تحویل می‌شود. یا اصلاً تحویل نمی‌شود.» بعد گوشی خاموش را در کیف گذاشت و صاف ایستاد؛ نه راه فرعی را گرفت، نه عقب رفت. همان مکث کوتاه، همان چیزی که پرویز نخواست، اولین ترک را انداخت: مسئول گیت به‌جای نگاه‌کردن به پرویز، به خاله مهری نگاه کرد. دربان هم طناب را کامل نبست؛ دستش در هوا ماند.

موتور یک خودروی مشکی تازه‌وارد جلوی لاین آرام شد. راننده پرید پایین و در عقب را باز کرد. امیرسام بیرون آمد؛ کت سرمه‌ای‌اش از نشستن چروک شده بود، صورتش خسته و سفت، انگار از ظهر تا حالا بین میزهای سلام‌وعلیک دویده باشد. هنوز قدم دوم را برنداشته بود که پرویز خودش را رساند و با صدای بلند، برای اینکه شاهد داشته باشد، گفت: «همه‌چیز حل شده. رعنا می‌ره داخل، ولی از ورودی کناری. الان وقت حساسه.»

امیرسام اول به پرویز نگاه کرد، بعد به طناب، بعد به چمدان رعنا روی زمین. انگار تازه تصویر را درست دید. «ورودی کناری برای کیه؟»

پرویز خندید، کوتاه و عصبی. «برای اینکه مجلس نخوابه. تو الان برو سلام کن. این بحث—»

اما مسئول گیت ناگهان یک قدم به سمت رعنا برداشت، نه به سمت پرویز. شانه‌هایش را جمع کرد و با لحنی که تا آن لحظه برای سحر و مادر داماد نگه داشته بود، گفت: «خانم فرهمند، اگر سند تحویل همراه‌تان هست، لطفاً بفرمایید نزدیک‌تر. شاید لازم باشد ورودی را بازتنظیم کنیم.» همین یک جمله کافی بود. خطاب عوض شد. بدنش هم عوض شد؛ نیم‌تنه‌اش را از پرویز برگرداند و جا برای رعنا باز کرد.

خاله مهری تند گفت: «چه بازتنظیمی؟ اینجا تالار است، اداره نیست.»

مسئول گیت زیر فشار نگاه‌ها آب دهانش را قورت داد اما عقب نرفت. «ببخشید خانم، آیتم امانیِ سفره اگر به نام شخص دیگری ثبت شده باشد، تحویل و پذیرش باید با همان نام انجام شود. چون در صورت‌جلسهٔ ورودی می‌نشیند.» این بار چند نفر از مردهای بزرگ‌تر که تا آن لحظه فقط تماشا می‌کردند، نزدیک‌تر شدند. یکی از آنها، عموی دوم داماد، ابرو بالا انداخت. «به نام کی ثبت شده؟»

رعنا زیپ کیفش را باز کرد، رسید تاخورده را بیرون کشید و بی‌اینکه دستش بلرزد، گرفت بالا. «به نام امیرسام صارمی و رعنا فرهمند. تاریخ سه هفته پیش. مهر فروشگاه هم هست.» بعد رسید را به هیچ‌کس نداد. فقط نشان داد. پرویز دست برد که از او بگیرد، رعنا دستش را عقب کشید. همان حرکت کوچک، جلوی جمع، پرویز را معلق گذاشت؛ دستش در هوا، بی‌صاحب، مسخره.

امیرسام بالاخره جلو آمد. نه کنار پرویز، کنار رعنا. فاصله‌ای که تا آن لحظه نگه داشته بود، جلوی چشم همه شکست. «رسید را به من بده.» صدایش پایین بود. رعنا به او نداد. «نه. اگر می‌خواهی مثل همیشه با سکوت جمعش کنی، دیر رسیدی. امشب یا اسم من روی همین ورودی می‌ایستد، یا هیچ‌چیز به اسم تو از دست من رد نمی‌شود.»

پرویز از این درگیری نیم‌قدم شجاع‌تر شد؛ اشتباه آخرش همین بود. با کف دست به چمدان رعنا زد تا از لاین کنار برود. چمدان کج شد و به پایهٔ فلزی طناب خورد. صدای تقه‌اش تیز بود. چند سر یک‌باره چرخید. پرویز گفت: «این بساط را جمع کن. تو حق نداری مجلس را گرو بگیری.»

رعنا همان‌جا، بی‌آنکه خم شود چمدان را بردارد، گفت: «من چیزی را گرو نگرفتم. تو فقط نتوانستی دختری را که آوردی، بدون پاک‌کردن اسم من از آستانه رد کنی.»

جمله مثل چاقوی نازک و دقیق نشست. سحر که تا آن لحظه پشت سر مادر داماد پناه گرفته بود، یک قدم عقب رفت. خاله مهری دستش را روی بازوی او گذاشت، اما خودش دیگر آن اطمینان چند دقیقهٔ قبل را نداشت. امیرسام رو به پرویز کرد؛ نه فریاد زد، نه خواهش کرد. فقط گفت: «دستت را از وسایل رعنا بردار.» صدایش آن‌قدر کوتاه و صاف بود که دربان فوراً طناب را از دست دیگرش هم رها کرد.

پرویز خندید، این بار بدتر؛ خنده‌ای که تهش ترس بود. «حالا یادت افتاده؟ وقتی عمو تصمیم گرفت این وصلت برای قرارداد معدن و لجستیک بهتره، تو کجا بودی؟ وقتی گفتند باید با دختر شریک تازهٔ کابل نسبت ببندیم تا کارها جلو بره، تو کجا بودی؟ حالا جلوی مردم غیرتت گل کرده؟»

بدیِ حرفش در خودِ اعتراف بود. چند نفر واضح شنیدند. عموی دوم داماد سرش را برگرداند و مستقیم به امیرسام نگاه کرد. خاله مهری با صدای بریده گفت: «پرویز، بس کن.»

اما دیر شده بود. رعنا برای اولین بار لبخند زد؛ نه گرم، نه پیروز، فقط دقیق. «خوب شد خودت گفتی. پس همه بدانند من را به خاطر آبرو کنار نزدید؛ برای معامله کنار زدید. حالا یک چیز دیگر هم جلوی همه روشن شود.» رو به مسئول گیت کرد. «توکن عبورِ آیتم امانی و همراه ثبت‌شده را بدهید.»

مسئول گیت به پرویز نگاه کرد. پرویز گفت: «نمی‌دی!» آن «نمی‌دی» دیگر فرمان نبود؛ جیغ کوتاه بود. امیرسام دستش را دراز کرد، نه به سمت رعنا، به سمت جیب داخلی کتش. کارت سخت و سفیدرنگی را بیرون آورد؛ همان کارت محدودِ عبورِ لاین اصلی که فقط برای عروس، داماد و همراه ثبت‌شده بود. لحظه‌ای همه چیز روی همان مستطیل کوچک جمع شد. امیرسام آن را جلوی صورت پرویز نگه نداشت، جلوی رعنا گرفت.

«همراه ثبت‌شده رعناست.»

خاله مهری یک قدم جلو پرید. «امیرسام! این یعنی چه؟ الان جلوی مردم—»

رعنا کارت را نگرفت. هنوز نه. نگاهش از کارت به صورت امیرسام رفت. «این فقط حرف است اگر باز هم بخواهی من را بعد از دیگران هل بدهی.»

امیرسام سرش را به مسئول گیت برگرداند. این بار صدایش بلند شد، نه برای دعوا، برای ثبت. «لاین اصلی را باز کنید. اول خانم رعنا فرهمند وارد می‌شوند، با توکن و همراهی رسمی. آیتم امانیِ سفره با ایشان ثبت می‌شود. بقیه بعد از عبور ایشان.»

همه چیز یک‌باره فیزیکی شد. مسئول گیت از پشت میز باریک فلزی بیرون آمد، با هر دو دست طناب مخملی را از قلاب سمت راست آزاد کرد و مسیر مستقیمِ لاین را به سمت رعنا چرخاند. دربان که تا ده دقیقه پیش جلوی سینهٔ او سد بود، دو قدم عقب رفت و کف دستش را با احترام پایین آورد: «بفرمایید، خانم فرهمند.» این «خانم فرهمند» توی هوای ورودی مثل سیلی خشک خورد. سحر همان‌جا در لاین قدیمی ماند؛ نه می‌توانست جلو بیاید، نه می‌توانست وانمود کند چیزی عوض نشده.

پرویز خواست جلو بپرد و بین رعنا و لاین بایستد. عموی دوم داماد بی‌آنکه صدایش را بالا ببرد، فقط بازویش را گرفت. «گفتم بس است.» همین لمس کوتاه، همین نگه‌داشتن جلوی جمع، از هر دعوایی بدتر بود. پرویز دیگر صاحب حرکت نبود. صورتش سرخ شد، بعد رنگش ریخت.

رعنا کارت را از دست امیرسام گرفت. پلاستیک سردش روی انگشتانش نشست. بعد آرام خم شد، چمدانش را بلند کرد؛ نه با شتاب، نه با لرزش. وقتی صاف شد، به خاله مهری نگاه کرد و گفت: «من از در فرعی وارد نمی‌شوم.» فقط همین. نه بیشتر. بعد از کنار امیرسام گذشت، اما اجازه نداد او جلوتر برود. امیرسام نیم‌قدم عقب‌تر، در سمت چپ او، جای همراه را گرفت؛ نه پیشاپیش، نه سایه‌وار، درست در جای تعیین‌شده.

مسئول گیت تا اسکنر شیشه‌ای انتهای لاین همراهی‌شان کرد. نور سبز و قرمز دستگاه روی کف مرمر می‌لغزید. از لاین کناری صدای خش‌خش لباس‌ها و مکث آدم‌هایی می‌آمد که هنوز در نظم قبلی گیر کرده بودند. رعنا کارت را خودش بالا آورد. لبهٔ آن برای لحظه‌ای زیر نور سفید سرد برق زد. انگشت شستش محکم روی گوشهٔ توکن نشست، آن‌قدر محکم که رد سفید کوچکی روی پوستش افتاد. کارت را روی خوانشگر گرفت. اسکنر سبز شد.