Fast Fiction

پس‌لرزه ما دو نفر را نگه داشت

نورا دست سامان را از روی سه‌پایه چراغ کشید و پیچ داغ را با گوشه روسری گرفت که نیفتد؛ همان لحظه مهندس رستگار از آن سر سالن گفت: «کی به شما گفته به تجهیز اصلی دست بزنید؟» صدای او از روی موزاییک‌های تازه‌شسته برگشت و به لیوان‌های چای نیمه‌خورده روی میز ثبت‌نام خورد؛ روی یکی‌شان لایه نازکی بسته بود و حلقه قهوه‌ای زیرش روی رومیزی مانده بود. نورا پیچ را کف دست نگه داشت تا چراغ‌های ریسه‌ای خاموش نشوند. رستگار آمد جلو، کارت ورود مهمان‌های شرکت را از دست او قاپید و جلوی دو کارآموز گفت: «همین می‌شه وقتی هر کسی خودش را مسئول بدونه. اگر این لوستر موقت بیفته، مشتری از ما نمی‌پرسه نیتت چی بوده.» بعد رو به سامان، که رنگش زیر نور زرد پریده بود، اضافه کرد: «شما هم لازم نیست کسی را وکیل خودت کنی.»

سامان چیزی نگفت. فقط دستش را از سه‌پایه پس کشید، انگار واقعاً خطا از نورا بوده. همین بدتر بود. نورا به جای جواب دادن، پیچ را جا انداخت، سیم لق را با بست پلاستیکی بست و بعد سه‌پایه را از مسیر عبور عروس‌برادرِ کارفرما کنار کشید تا به تور سفید گیر نکند. سالنِ طبقه همکف ساختمان نوساز در منطقه بازسازی تهران هنوز بوی رنگ و گچ می‌داد؛ شرکت‌شان از بخش انرژی آمده بود که برای مراسم خانوادگیِ مدیر پروژه، برق اضطراری و نور حیاط را راه بیندازد. این کار اگر خراب می‌شد، فقط قرارداد نمی‌لرزید؛ برای سامان هم بد می‌شد، چون خانواده و فامیل باخبرند که او با دخترخاله مدیر طرف حسابِ ازدواج است و هر لغزشش همان شب سر سفره می‌چرخد.

رستگار کارت‌ها را شمرد، یکی را در جیب خودش گذاشت و گفت: «از این به بعد شما پشت پرده پذیرایی می‌مونید. جلوی مهمان‌ها نبینمتون.» این را به نورا گفت، نه به سامان. بعد برای پسرعموی مدیر که تازه رسیده بود، صندلی فلزی کنار بخاری را کشید و خودش ایستاد؛ برای نورا فقط گوشه یک صندلی پلاستیکی شکسته کنار انباری ماند. تحقیر را با لحن آرام انجام می‌داد، طوری که انگار دارد نظم می‌دهد نه حذف.

نورا رفت پشت پرده. گوشی‌اش در کف دستش روشن شد؛ نور صفحه را پایین نگه داشت. پیام خاله مهری آمده بود: «امشب مادر سامان هم هست. آبروداری کنین، حرف درست‌وحسابی از کارتون دربیاد.» نورا گوشی را خاموش کرد، کلید اتاق تجهیزات را که باید یک ساعت پیش تحویل نگهبانی می‌داد، هنوز در جیب مانتویش حس می‌کرد. دیر پس دادن این کلید خودش دردسر بود، اما بدون آن، کسی نمی‌توانست باتری یدکی و کابل خشک‌کن را از اتاق بیاورد. بیرون پرده، صدای زمزمه و قاشق و استکان بالا می‌رفت.

پنج دقیقه بعد بوی تند عایق سوخته آمد. نور حیاط یک‌بار پرید و برگشت. کارگر خدماتی از راهرو دوید: «آب از کنار گلدون‌ها رفته تو جعبه تقسیم.» رستگار اول به سقف نگاه کرد، بعد به سامان؛ نه برای حل‌کردن، برای پیدا کردن مقصر آماده. سامان زیر لب گفت: «اگر مادر نسترن این خاموشی را ببیند، فردا هزار جور می‌شنویم.» ترسش از برق نبود؛ از زبانی بود که فردا در فامیل می‌چرخید.

نورا همان‌جا از پشت پرده بیرون آمد، بدون اینکه اجازه بگیرد. «کلید اتاق پیش من است.» این را آرام گفت، طوری که فقط سامان بشنود. بعد چادر مشکیِ خواهرِ داماد که کنار جعبه پذیرایی افتاده بود برداشت، کفِ خیس کنار جعبه را با آن سد کرد تا آب بیشتر نرود، و با سینی‌های خالی راه باریک بین مهمان‌ها را بست که کسی روی سیم نلغزد. رستگار خواست چیزی بگوید، اما چون چند زن مسن نزدیک شده بودند، فقط با دندان فشرده گفت: «اگر چیزی کم بشه، از حقوقت می‌زنم.»

نورا جواب نداد. دوید سمت راه‌پله خدماتی، درِ اتاق را باز کرد، باتری پشتیبان و یک چراغ فانوسیِ قابل‌حمل را بیرون کشید و قبل از اینکه نگهبان برسد، کلید را روی میز او گذاشت. این بار دیر پس دادنِ کلید از چشم نمی‌افتاد. وقتی برگشت، لبه آستینش سیاه شده بود و کف دستش از فلز داغ سرخ. باتری سنگین بود؛ آن را به دیوار تکیه داد و بی‌صدا کابل‌ها را عوض کرد تا نام سامان به عنوان مسئول شیفت روی گزارش شفاهیِ امشب نلرزد.

رستگار با کفش واکس‌خورده‌اش درست کنار نورا ایستاد و عمداً به صدای بلند گفت: «من نگفته بودم کسی از انبار چیزی خارج نکنه؟» دو مهمان مرد برگشتند نگاه کردند. نورا خم شده بود روی اتصال و نمی‌توانست سر بالا بگیرد. سامان همان‌جا ماند؛ یک ثانیه، دو ثانیه. اگر کنار می‌کشید، همه‌چیز سرِ نورا می‌افتاد و خودش فقط صورتش را حفظ می‌کرد. بعد ناگهان کت سرمه‌ای‌اش را درآورد، زانو زد و بی‌آنکه به رستگار نگاه کند، باتری را از آن طرف بلند کرد. گفت: «اگر این را نگه نداریم، اتصال جا نمی‌خورد.» جمله ساده بود، اما انتخابش ساده نبود.

رستگار گفت: «شما بلند شید. این کارِ شما نیست.»

سامان دستش را پس نکشید. سیم را از زیر لبه فلزی رد کرد و به نورا گفت: «از راست ببند.» نورا یک‌لحظه مکث کرد؛ نه از تعجب، از این‌که بالاخره یکی دارد همان باری را که او زیرش مانده، واقعاً می‌گیرد. بست را کشید. چراغ فانوسی روشن شد و نور مایلش روی کاشی خیس و انگشت‌های هر دو افتاد. مهمان‌ها فقط یک خرابیِ جمع‌شده را دیدند، نه بیشتر. اما رستگار دید که سامان برای اولین بار دستور او را همان‌جا زمین گذاشته است.

این اولین ترک بود، نه نجات. برق موقت برگشت، اما رستگار بلافاصله فشار را از جای دیگری آورد. کارت ورود طبقه بالا، جایی که تابلو اصلی و اینورتر بود، فقط دست خودش ماند. به سامان گفت: «از این لحظه شما برو کنار مهمان‌های ویژه بایست. اگر دوباره مشکلی شد، خودم رسیدگی می‌کنم.» به نورا هم گفت: «شما هم بعد از جمع‌کردن این آشفتگی، مستقیم برو پایین. بالا نیایید.» این فقط تقسیم کار نبود؛ بریدن‌شان از هم بود، درست وقتی فهمیده بود با هم کارشان راه می‌افتد.

ساعت از ده گذشته بود. چای تازه برای مهمان‌های اصلی بالا می‌رفت و سهم پایین‌دستی‌ها همان استکان‌های مانده بود با سطح بسته و سرد. نورا گوشه صندلی پلاستیکی نشست که بند کفشش را ببندد؛ نه برای استراحت، برای آنکه لرزش دستش از خستگی دیده نشود. سامان از راهرو باریک آمد، طوری که کسی فکر کند فقط دارد سرکشی می‌کند. زیر لب گفت: «مادرم پرسیده چرا اسم تو را پایین شنیده، نه بالا.» این، در زبان او، عذرخواهی نبود؛ خبرِ همان فشاری بود که بین کار و فامیل گیر کرده بود. نورا گفت: «برو بالا. اگر نیایی، برایت بدتر می‌شود.» سامان چند ثانیه به کف دست سوخته او نگاه کرد. بعد جعبه پماد سوختگیِ کمک‌های اولیه را از جیبش گذاشت کنار استکان سرد و رفت. همین کافی بود که نورا بفهمد این بار تنها رهایش نکرده، حتی اگر هنوز نمی‌تواند جلوی همه بایستد.

ده دقیقه بعد صدای خفه‌ای از طبقه بالا آمد؛ نه انفجار، نه شکستن، صدای خالی‌شدن ناگهانی برق و بعد همهمه‌ای که سعی می‌کرد محترمانه بماند. یکی از راننده‌ها از پله دوید پایین: «فانوس‌های حیاط خاموش شدن. مادر عروس می‌خواد مهمون‌های آخر را تا پارکینگ بدرقه کنه.» رستگار از بالا داد زد که کسی به تابلو دست نزند تا خودش برسد. اما وقتی رسیدند، معلوم شد مشکل از کابل اصلیِ چراغ فانوسیِ بزرگِ ورودی است؛ همان فانوسی که باید از بالکنِ نیم‌ساز تا پاگرد میانی آویزان می‌ماند تا راه‌پله تاریک نشود. بند چرمی‌اش از فشار نم‌کشیده و شل شده بود، و اگر همان لحظه نگهش نمی‌داشتند، هم لامپ می‌شکست، هم پاگرد در رفت‌وآمد مهمان‌ها تاریک می‌ماند.

رستگار به‌جای گرفتن وزن، اول گفت: «چه کسی این را جابه‌جا کرده؟» بعد کارت دسترسی را پشت کمرش برد، انگار خودِ کارت می‌تواند نور بدهد. فانوس سنگین از بالای نرده کج شد. نورا جلو رفت و بند را با هر دو دست گرفت؛ وزنش آن‌قدر بود که شانه‌اش پایین افتاد. گفت: «یا الان نگهش می‌داریم یا همه‌چیز می‌ریزد.» رستگار هنوز دنبال مقصر می‌گشت. «ولش کن. تا نگفتم کسی—»

اما بند در دست نورا سر خورد و لبه فلزی فانوس به نرده خورد. صدای خشک و هشداردهنده‌ای پیچید. پایین، دو زن مسن از ترس ایستادند و پسر بچه‌ای به دامن مادرش چسبید. این دیگر کاری نبود که با دستور عقب بیفتد. نورا دندان روی هم فشرد، پایش را به پله بعدی قفل کرد و وزن را بالا کشید، اما نمی‌توانست هم‌زمان قلاب را در جای درست جا بزند.

سامان از بالای پاگرد، جایی که باید کنار مهمان‌های ویژه می‌ایستاد، یک‌بار به مادرش نگاه کرد که کنار درِ سالن ایستاده بود و منتظر بود پسرش فقط خوش‌چهره و بی‌دردسر دیده شود. بعد نگاهش را از آن صحنه کند و پایین پرید. رستگار گفت: «سامان!» اما او از کنارش رد شد، کارت دسترسی را از دست رستگار گرفت و درِ محفظه بالای پاگرد را باز کرد. بعد کنار نورا ایستاد، نه روبه‌رویش، همان‌طرفِ بار. گفت: «ول نکن.» دستش را زیر حلقه فلزی بند برد و وزن را شریک شد. فشار از شانه نورا کمی برداشت، آن‌قدری که بتواند با دست آزاد قلاب را بالا ببرد.

رستگار جلو آمد که کارت را پس بگیرد. سامان برای اولین بار مستقیم نگاهش کرد و گفت: «الان نه.» نه بلند، نه نمایشی؛ اما همان کافی بود که رستگار وسط پله بایستد و عقب‌نشینی‌اش از آن نوعی شود که همه می‌فهمند، بی‌آنکه کسی چیزی بگوید. مادر سامان سرش را کمی برگرداند و به جای صدا زدن پسرش، مهمان‌های زن را با حرکت دست نگه داشت تا راه پله خالی بماند. این تنها کمکی بود که از آن سمت می‌رسید، و از همه رسمی‌تر.

نورا قلاب را جا انداخت، اما بند هنوز پیچ خورده بود. اگر رها می‌کردند، دوباره می‌لغزید. گفت: «باید تا واحد بالایی ببریمش. اینجا تکیه نمی‌ماند.» این تصمیم، کارِ اضافی و بی‌صدا بود؛ یعنی حملِ بار تا آپارتمان خالیِ طبقه سوم که از شرکت برای استراحت گرفته بودند و تنها جایی بود که می‌شد فانوس را موقتاً از سقف قلاب کرد. رستگار گفت: «هیچ‌کس بدون اجازه وارد اون واحد نمی‌شه.» نورا بند را محکم‌تر پیچید دور مچش. «پس خودم می‌برم.» شانه‌اش دوباره افتاد.

همین‌جا تصمیم آخر اتفاق افتاد. سامان کارت را در قفل واحد انداخت و در را باز کرد. نه برای دعوتِ نرم، نه برای ساختن صحنه؛ فقط برای اینکه مسیر را ببرد زیر پای همان باری که باید همین حالا تکلیفش روشن می‌شد. بعد برگشت، تسمه چرمیِ فانوس را از دست نورا طوری گرفت که وزن نصف شود و گفت: «با هم.» این یک کلمه، صاحب‌خانه‌وار نبود؛ هم‌بار بود.

آن‌ها از پاگرد بالا رفتند، فانوس میان‌شان آویزان، نور زردش روی دیوار خام می‌لرزید و روی کفش‌هایشان می‌افتاد. رستگار پشت سرشان ماند با کارت دوم در دست و دهانی که این بار چیزی برای بریدن نداشت. داخل واحد نیمه‌خالی، فرش نداشت، فقط بوی سیمان و پنجره‌ای که به چراغ‌های پراکنده تهران باز می‌شد. نورا جلوتر رفت، جای قلاب سقفیِ موقت را پیدا کرد و خودش اول ایستاد تا بند را بالا نگه دارد. گفت: «رها نکن تا محکم شود.» سامان دستش را بالاتر برد. هیچ‌کدام به دیگری نگاه نکردند تا کار تمام شد. بعد فانوس بی‌لرزش آویزان ماند و نورش صاف شد؛ راه‌پله هم از همان‌جا روشن می‌ماند.

وقتی آخرین مهمان‌ها پایین رفتند و صدای استکان و تعارف خوابید، آن دو فانوس را دوباره از قلاب باز کردند تا به انبار واحد برگردانند. نورا تسمه را اول گرفت و قدم روی پاگرد گذاشت. سامان بی‌حرف دستش را در همان بند جا داد، طرف دیگرِ وزن. در میانه پله، جایی که دیوار کمی تو رفتگی داشت و می‌شد یک نفر کنار برود تا دیگری رد شود، هیچ‌کدام کنار نرفتند. ایستادند؛ فانوس از بند میان‌شان آویزان بود. نورِ کوچک، یک‌بار تاب خورد و از روی تاول کف دست نورا رد شد، بعد روی بند انگشت‌های سامان لغزید و همان‌جا ماند.