چاهی که برایم کند، خودش در آن ماند
نرگس سینی استکانها را روی میز باریک پاگرد گذاشت و همان لحظه فرشاد دستش را به طرف مردی با کت سرمهای دراز کرد و گفت: «نه آقا، بالا فعلاً بستهست. اسم شما اینجا تیک نخورده.» مرد وسط پله ماند؛ پشت سرش دو زن از فامیل داماد به هم خوردند، یکی زیرلب صلوات شکست و دیگری نگاهش را چسباند به نرگس، انگار تقصیر این بند آمدن راه از اوست. نرگس رسید کاغذ مچالهشده قبض تاکسی را که از صبح توی کیفش باز و تا شده بود، دوباره ته کیف فشار بدهد، اما فرشاد پیش همه گفت: «نرگس، گفتم لیست دست تو باشد. هرکس بینظم رد شود، جوابش با توست.»
پاگرد بین سالن زنانه و اتاق پذیرایی طبقه بالا جایی نبود که آدم بتواند قایم شود. از پایین بوی برنج زعفرانی و خورش قیمه میآمد، از بالا صدای سلاموصلوات و جابهجا شدن صندلیهای پلاستیکی. خاله پروین کنار دیوار ایستاده بود، ظرف غذای یکبارمصرفی که برای نرگس کنار گذاشته بود از بس مانده بود، سرد شده بود و بخار چربی روی درش نشسته بود. همه میدانستند خانواده و فامیل باخبرند که نرگس و فرشاد قرار است بعد از محرم و صفر درباره عقد حرف آخر را بزنند. برای همین هر امر و نهی او فقط امر و نهی کاری نبود؛ وزن تایید خانواده پشتش بود، و همین از همه چیز بدترش میکرد.
نرگس گفت: «این آقا از طرف مهندس سهرابی آمده. خودت صبح گفتی مهمانهای بخش انرژی مستقیم برن بالا.»
فرشاد بدون اینکه به مرد نگاه کند، برگه را بالا گرفت. تیکها با خودکار سبز خورده بود، بعضی اسمها پررنگ، بعضی محو، بعضی اصلاً جا نداشتند. «من گفتم فقط اسمهایی که اینجا مشخص شده. بقیه میمونن تا من بگم. اگر کسی ناراحت میشه، شما توضیح بده.» بعد خم شد، صدایش را نرمتر کرد اما جلوی همان شاهدها: «نرگس جان، الان وقت لجبازی نیست. اگه میخوای خالههات ببینن میتونی جمع و جور باشی، بالا رو بدون اجازه من باز نمیکنی.»
مرد کت سرمهای اخم کرد، کارت دعوتش را درآورد. فرشاد نگاه هم نکرد. نرگس کارت را گرفت؛ حاشیه طلاییاش در نور مهتابی برق زد. اسم بود، مُهر بود، اما در لیست فرشاد نبود. اولین پاداش کوچک همانجا با یک صدای خشک کاغذ آمد؛ مرد کارت را نه به فرشاد، به نرگس داد و گفت: «من با خود مهندس قرار دارم. اگر اینجا قانون همین است، اسم کسی را صدا کنید که جواب بدهد.» لحنش از آن لحنهایی بود که با آدمی مثل نرگس حرف نمیزنند مگر وقتی تشخیص بدهند طرف مقابل دروغ را فهمیده. خاله پروین آرام جلو آمد و ظرف غذای سرد را از روی میز برداشت تا جا باز شود؛ همان حرکت کوتاه یعنی دیگر کسی این پاگرد را بازی بچهها حساب نمیکند.
فرشاد سریع گفت: «نه، نه، شما بفرمایید پایین یک دقیقه بشینید. نرگس، ایشان را خودت ببر اتاق انتظار، چای هم برسون. بعد برگرد بالا. از این به بعد هرکس میخواد بره طبقه بالا، باید تو شخصاً اسمش را با من چک کنی.» بعد رو به خاله پروین، با همان لبخند آبرودار: «الان شلوغه. ایشون بهتر از هرکسی بلده جمع کنه.»
این دیگر فقط یک لیست نبود؛ طناب را انداخته بود گردن نرگس و گره آخر را هم جلوی فامیل زده بود. اگر بالا راه میداد، میشد بینظمی از طرف او. اگر راه نمیداد، میشد بیاحترامی او. نرگس مرد را تا گوشه راهرو پایین برد، کنار دو صندلی پلاستیکی که یکی از پایههایش کج بود. مرد ننشست. گفت: «به مهندس زنگ بزنید. من برای امضای تفاهم آمدهام، نه برای معطلی.» نرگس سر تکان داد، برگشت، و صدای خشخش پاکتهای شیرینی و ورق خوردن همان برگه از بالا میآمد؛ فرشاد داشت با هر تیک، برای خودش شأن میخرید.
وقتی دوباره به پاگرد رسید، سه نفر دیگر پشت نوار باریک جمع شده بودند: پسرخاله داماد، یک روحانی میانسال، و زن مسنی که همه برایش جا باز میکردند. فرشاد هرکدام را با مکثی نمایشی رد یا نگه میداشت؛ آنهایی که باید میماندند را با احترام عقب میزد و آنهایی که به درد نمایشِ اختیارش میخوردند، میفرستاد بالا. نرگس برگه را از دور دید. دو اسم با خودکار سبز خط خورده بود و بالایشان ستاره خورده بود؛ اسمهای کسانی که از صبح خودش شنیده بود باید حتماً در اتاق بالایی باشند: یکی از عموهای عروس، یکی هم مهندس سهرابی.
خاله پروین بیصدا کنار گوشش گفت: «این داره بازی درمیاره. صبح اسم مهندس توی برگه بود.»
نرگس فقط گفت: «میدونم.» و ایستاد سر میز باریک، همانجا که کتری برقیِ خاموش، برگه، و یک خودکار سبز رویش بود. فرشاد از آن سوی پاگرد طوری نگاهش کرد که یعنی حواست باشد حدت را فراموش نکنی.
چند دقیقه بعد، راهبند خودش برگشت و ضربه زد. از پله پایین صدای شتاب کفش چرمی آمد و بعد مهندس سهرابی پیدا شد؛ مردی درشتاستخوان با شقیقههای سفید که دو نفر از طرف تالار پشت سرش بودند و پاکت مدارک را محکم زیر بغل گرفته بود. فرشاد رنگش پرید، اما جلو رفت و همان لبخند را کشید: «مهندس، ببخشید، بالا کمی نظم—»
نرگس برگه را جلوی خودش صاف کرد. اسم مهندس سهرابی آنجا بود؛ نه فقط خط خورده، بلکه کنارش با همان خودکار سبز نوشته شده بود «بعداً». یک کلمه کوچک، کج و عجول، اما زهرش کافی بود. مهندس نگاهش از برگه به فرشاد رفت. پشت سر او، مرد کت سرمهای هم از پایین پله رسیده بود و حالا دقیقاً همان کسی که باید کنار مهندس میبود، پشت مانع ایستاده بود.
مهندس سهرابی صدایش را پایین نگه داشت، اما سخت: «بعداً یعنی چه؟ جلسه بالا با من است.»
برای یک لحظه راهرو قفل شد. کسی از بالا نمیتوانست راحت پایین بیاید، کسی از پایین بیدعوت بالا نمیرفت. زن مسن عصایش را به لبه پله زد. فرشاد دست برد که برگه را از روی میز بردارد و گفت: «اشتباه از نرگس شده. گفتم اسمهای حساس را نگه دارد تا خودم—»
نرگس دستش را روی برگه گذاشت. «نه.» فقط همین یک کلمه، کوتاه و صاف.
صدای ورق نازک زیر انگشتهایش مثل پوست پیاز خشک بود. مهندس نزدیکتر آمد. نرگس برگه را نیمه بالا گرفت، طوری که نوشته معلوم باشد. «اسم ایشان خط خورده و کنار اسمشان نوشته شده بعداً. با همین خودکار.» بعد خودکار سبز را برداشت و روی میز گذاشت، جلوی همه، انگار چاقو را از دست کسی دور میکند. فرشاد یک پله بالا آمد و سعی کرد صدایش را به لحن صاحباختیار برگرداند: «الان وقت توضیح نیست. تو فقط راه را ببند، بعداً—»
«بعداً» این بار از دهان خودش درآمد و بد نشست. مهندس سهرابی پاکت مدارک را جابهجا کرد. مرد کت سرمهای از پشت سرش گفت: «من هم از صبح همین بعداً را شنیدم.» خاله پروین با آن ظرف غذای سرد در دست، بیصدا کنار نوار ایستاد؛ شاهدی کوچک اما بیخطا.
فرشاد فهمید زمین زیر پایش لق شده، برای همین فشار را بیشتر کرد. خم شد طرف نرگس، صدایش تیز شد: «گفتم راه را ببند. هرکس میپرسد، بگو من گفتهام. اگر امروز آبروریزی بشود، خودت جواب مادرت و خالههات را میدهی.» بعد حتی یک قدم هم جلوتر رفت؛ از کنارش رد شد تا خودش برگه را بردارد و مسیر را باز کند، انگار هنوز میتواند با دست خودش طناب را جمع کند.
نرگس کنار نرفت.
شانه فرشاد به بازوی او خورد. برگه بین دستشان کش آمد. چند تیک سبز زیر نور لق زدند. پایین پاگرد، دو خدمتکار تالار که سینیها را بغل کرده بودند، متوقف شدند؛ یکی سینی را به دیوار چسباند که شربتها نریزد. بالا، کسی پرده اتاق را نیمه کنار زد و دوباره نگه داشت. هیچکس چیزی نگفت، اما حالا دیگر همه میدیدند فرشاد دارد بداههکاری میکند روی قانونی که خودش ساخته.
فرشاد از دندانهای بههمفشرده گفت: «بده من.»
نرگس برگه را نداد. پرسید: «همین برگهای که باهاش اسم مهمانهای اصلی را خط زدی؟»
«بده من.»
«همین قانونی که گفتی هرکس تیک نخورده، بالا نمیره؟»
او برای رسیدن به برگه دستش را از کنار شانه نرگس رد کرد. همان یک حرکت، بیمحابا و جلو چشم همه، آخرین قدم زیادی بود. نرگس ناگهان نیمقدم جابهجا شد، نه عقب، نه کنار؛ دقیقاً جایی که پله باریک میشد و باید هرکس برای گذشتن از او اجازه میگرفت. برگه را باز کرد، انگشتش را گذاشت روی پایین صفحه، جایی که با خط ریز خود فرشاد نوشته بود: «ورود طبقه بالا فقط با تایید مسئول پاگرد.»
صدایش بلند نبود. لازم هم نبود. «مسئول پاگرد از صبح من بودم. خودت جلوی همه گفتی.»
فرشاد خواست بخندد، اما دهانش خشک ماند. «منظورم—»
نرگس حرفش را برید. نه با خشم؛ با همان سردیای که تمام عصر از او طلب کرده بودند. «طبق همین برگه، کسی که اسم مهمان اصلی را خط زده و مسیر جلسه را بسته، تا روشن شدن وضعیت حق ورود به طبقه بالا ندارد.» بعد برگه را کمی چرخاند تا سطر و تیکها رو به شاهدها باشد، و مستقیم به مهندس گفت: «شما بفرمایید.»
این همان برگشتِ راهبند بود. مهندس سهرابی از کنار فرشاد بالا رفت؛ نه شانه زد، نه مکث کرد، فقط رد شد. مرد کت سرمهای پشت سرش حرکت کرد. زن مسن عصایش را جلو گذاشت و خدمتکارها سینی به دست، مثل آب بازشده از سد، یکییکی از کنار نرگس گذشتند. فرشاد ماند روی همان پلهای که خودش برای نگه داشتن دیگران ساخته بود؛ حالا هرکس برای بالا رفتن از کنارش رد میشد و او جایی برای قدم بعدی نداشت.
او دست برد که نوار را کنار بزند و خودش هم پشت جمع راه بیفتد. نرگس برگه را پایین آورد، روی سطر اسم خودش و نشانههای سبز. با خودکار، آن تیک درشت کنار دستور «با تایید مسئول پاگرد» را یکبار برگرداند؛ یک خط مورب رویش کشید، بعد دومی را از سمت دیگر، طوری که علامت سبز تبدیل به صلیب بستهای شد. صدای خودکار روی کاغذ، خشک و بریده، در آن تنگی راهرو واضح شنیده شد.
فرشاد گفت: «نرگس، این مسخرهبازی رو جمع کن. من باید برم بالا.»
او نگاهش نکرد. گفت: «اسم شما در فهرستِ عبورِ الان تایید نشده. منتظر میمانید.»
برای اولین بار لحنش نه لحن خواهش بود، نه دفاع. لحن کسی بود که درِ مجلس را با دست خودش میبندد. فرشاد خواست از کناره رد شود، اما از بالا دو نفر پایین میآمدند و از پایین هم جریان مهمانها بالا میرفت. پاگرد تنگ شد، شانهها به دیوار سایید، و او دقیقاً همانجا گیر کرد؛ پشت جریان، پشت قانونی که با آن دیگران را نگه داشته بود.
نرگس برگه را روی میز چکلیست خواباند. لبه کاغذ از بس باز و بسته شده بود نرم شده بود، مثل قبضی که بارها تا خورده باشد. ظرف غذای سرد خاله پروین کنار کتری خاموش مانده بود. نرگس کف دستش را روی صفحه کشید، دو تیک سبزِ دستکاریشده را کامل برگرداند و برگه را زیر دستش صاف نگه داشت.