Fast Fiction

صاحب خط که برگشت، یخ زدند

کاظم برگه‌ی مسیر را از زیر دست لیلا کشید و جلوی چشم راننده‌ها گفت: «خط سه امروز برای تو نیست. برو کنار.» بعد با خودکار قرمز، روی نوبت هفت‌وسی لیلا خط کلفتی کشید و همان برگه را به دست پسر تازه‌کاری داد که هنوز بوی ادکلن ارزان صبحگاهی‌اش از کاپشنش بلند بود. سرفه‌ی خشک موتور کامیون‌ها در فضای اعزام پیچید و لیلا، با شانه‌هایی که از شیفت دیشب هنوز سنگین مانده بود، فقط دستش را از روی میز جمع کرد. پشت نیم‌در فلزی اتاقک، عمه پروین ایستاده بود؛ برای آوردن پاکت شیرینی نامزدی دخترخاله آمده بود و حالا با همان مکثِ دم چارچوب، همه‌چیز را می‌دید. خانواده و فامیل باخبرند که لیلا سه سال است در همین پایانه جان می‌کند و هر بار سهم خط خودش را دیگری می‌برد.

مسئول باجه چیزی نگفت. فقط لبش را به داخل کشید و نگاهش را از لیلا دزدید. کاظم همان‌طور که برگه را تا می‌زد، خش‌خش کاغذ نازک بین انگشت‌هایش بلند شد و با صدای بلندتر ادامه داد: «وقتی بالا گفته مسیر باید بره روی خط ما، کسی بحث نمی‌کنه.» «بالا» را طوری گفت که انگار سقف این سوله هم ملک پدری اوست. پسرک تازه‌کار با تردید به لیلا نگاه کرد، اما برگه را گرفت. یکی از راننده‌ها زیر لب گفت: «خانم سهرابی از دیشب اینجا بود.» کاظم حتی سر هم برنگرداند. «بود که بود. از بودن تا اختیار داشتن فرق هست.»

لیلا پاکت کوچک عمه پروین را از دستش گرفت تا زن مجبور نباشد وارد جمع مردها شود. صدای عمه پایین و بریده بود: «امشب مادرِ داماد هم می‌آد خانه‌ی خواهرت. جلوی فامیل باز می‌خوان بپرسن چرا تو با این همه سابقه هنوز هر روز یکی باید از روی نوبتت رد شود.» حرف، نصیحت نبود؛ مثل نمک بود روی جای زخم. لیلا پاکت را کنار ترازو گذاشت و گفت: «پرسیدند، جوابش را همین‌جا می‌گیرند.» بعد گوشی‌اش را از جیب مانتو درآورد. نور صفحه پایین کف دستش ماند، نه بالا؛ انگار چیزی را نمی‌خواست به کسی نشان دهد، فقط می‌خواست دقیق ببیند.

روی سامانه‌ی مسیر، مهر تأیید مالکِ کانال هنوز به نام شرکت پدرش مانده بود؛ شرکتی که بعد از مرگ او، سهمش توی حرف برای همه «امانت» شده بود و در عمل زیر دست کاظم می‌چرخید. کاظم سال‌ها با همان تأیید بالادستی، مسیرها را قرض می‌گرفت و می‌فروخت و هر بار اسمش را می‌گذاشت نظم. لیلا شماره‌ی بایگانی قدیمی را که فقط یک‌بار در اتاق کنترل دیده بود، از حافظه بیرون کشید و برای حامد فرستاد؛ حامد در اتاق آرشیوِ طبقه‌ی بالا کار می‌کرد، پسرخاله‌ی دوری که همیشه از دعوا کنار می‌کشید، اما پرونده‌ها را مثل سکه می‌شناخت. یک خط کوتاه نوشت: «پرونده‌ی مجوز مادر. پیوست مالک سمت. الان.»

کاظم که دید لیلا کنار نرفته، نزدیک‌تر آمد. فاصله را طوری شکست که بوی چای مانده و سیگار صبح از یقه‌اش بلند شد. «باز می‌خوای با اسم مرده‌ها کار راه بیندازی؟» این را آرام گفت، اما برای شنیده شدن. بعد رو به عمه پروین، با ادبِ مسموم، افزود: «شما بفرمایید خواهرجان، اینجا شلوغ است. ما کار داریم.» عمه پروین از چارچوب تکان نخورد. همین نایستادنِ او، از هر جواب بلندتری بدتر بود.

گوشی لیلا لرزید. حامد فقط یک عکس فرستاده بود؛ پوشه‌ی نخ‌کش‌شده‌ای با مُهر قدیمی و یک کد دست‌نویس در گوشه. زیرش نوشته بود: «کانال جنوب‌شرق، امضای نهایی با وارث ثبت‌شده. وکالت بهره‌برداری موقت شش‌ماهه بوده. تمدید نشده.» بعد بلافاصله تماس گرفت. لیلا گوشی را به گوشش نچسباند؛ پایین نگه داشت و صدای حامد از اسپیکر ضعیف اما روشن بیرون آمد: «اگر کد را به اتاق کنترل بدهی، تأیید مالک از نام نادری برمی‌گردد. الان هم روی سامانه باز است چون امروز تسویه‌ی خطی دارند. دیر کنی، دوباره می‌بندند.» لیلا گفت: «وصل کن به کنترل.» حامد مکث کرد. «کاظم پایین است؟» لیلا چشم از چهره‌ی او برنداشت. «هست. بهتر.»

اتاقک کنترل بالای سوله شیشه‌ی دودی داشت و هیچ‌کس دوست نداشت از آن بالا صدایی بیاید که نظم زمین را به هم بزند. اما امروز صدای خش‌دار زنِ مسئول کنترل مستقیم در گوشی نشست: «کد مالک را بخوانید.» لیلا شماره را خواند. زن گفت: «تطبیق می‌دهم. مسیر باز است، اما تغییر وسط اعزام دردسر دارد.» کاظم دست دراز کرد گوشی را بگیرد. «تغییری در کار نیست. این خط با اجازه‌ی—» لیلا یک قدم عقب رفت، گوشی را از دسترس او بیرون برد و آرام، طوری که همه بشنوند، گفت: «اجازه‌ی موقت شما تمام شده. تطبیق را کامل کنید.»

دو دقیقه بعد، دردسر از همان‌جا شروع شد که کاظم خیال می‌کرد هنوز مال اوست. چراغ زرد بالای پیچِ اعزام یک‌بار خاموش و روشن شد. مأمور سرلاین که تا آن لحظه با اشاره‌ی دست، کامیون‌ها را به سمت خط کاظم می‌فرستاد، ناگهان از بلندگو داد زد: «ماشینِ خط سه، توقف! توقف! مسیر جنوب‌شرق از این پیچ می‌ره روی کانال سهرابی. وانت سفید برگرده. کامیون آبی بیاد جلو!» راننده‌ای که برگه‌ی تازه‌کار را گرفته بود، وسط پیچ ترمز زد؛ صدای جیغ لاستیک روی گردِ سیمان کشیده شد. دو کارگر با جلیقه‌های نارنجی دویدند، طناب راهنما را کشیدند و بدنه‌ی کامیون آبی را به لاین باریک سمت چپ هدایت کردند؛ همان لاینی که سه ماه بود به بهانه‌ی «اختلال» بسته نگه داشته بودند.

کاظم اول خندید؛ از آن خنده‌هایی که دیر می‌فهمند زیر پایشان خالی شده. «اشتباه خوانده. یک دقیقه صبر کنید.» بعد وقتی دید راننده‌ها دیگر به دست او نگاه نمی‌کنند، صدایش بالا رفت. «هی! گفتم کسی نچرخد. این خط مال...» جمله‌اش کامل نشد. مأمور سرلاین، که همیشه موقع حرف زدن با کاظم گردنش را کج می‌کرد، این بار فقط برگه‌ی تازه چاپ‌شده را بالا گرفت و گفت: «اسمِ لاین عوض شده. از کنترل خورده. حرکت بدهید عقب نایستید.» دو بدن، دو ماشین، یک مسیر؛ همه با فریاد و بوق، به سمت لیلا چرخیدند و همان لحظه، خط کنار دست کاظم با نوار زرد بسته شد.

ضربه‌ی اول، فقط بستن نوار نبود. بارِ روی کامیون‌هایی که برای خط کاظم صف کشیده بودند، شروع کرد به ماندن زیر آفتاب سوله. راننده‌ای که از صبح سه بار چای خورده و منتظر مانده بود، برگه را در مشت مچاله کرد و گفت: «آقا، تسویه‌ی ما چی می‌شود؟» کاظم جواب نداشت. لب‌هایش خشک شد و برای اولین بار به مسئول باجه نگاه کرد، نه از بالا، از پهلو. مسئول باجه شانه بالا انداخت: «هرچه کنترل بزند، من همان را می‌زنم.»

لیلا خودش نرفت وسط داد و بیداد. کنار ستون پیچ ایستاد، پاکت شیرینی هنوز روی ترازو، گوشی هنوز پایین دستش. زن مسئول کنترل دوباره زنگ زد: «تأیید مالک نشست. اگر می‌خواهی مسیر نگه داشته شود، باید از پنجره‌ی تسویه، کانال را به نام خودت فعال کنی. وگرنه او از بالادست درخواست تعلیق می‌دهد.» لیلا گفت: «پنجره را باز نگه دارید. می‌آیم.» کاظم شنید. تند آمد جلو و این بار اسم فامیل‌ها را وسط کشید؛ مثل کسی که وقتی کلید اصلی را گم می‌کند، سراغ زنگ همسایه می‌رود. «لیلا، امشب مجلس دارید. عمه‌ات اینجاست. این‌طور آبرو نمی‌خرند. یادت رفته مادرت بعد از فوت پدرت پول چه کسی را گرفت تا این پایانه را نگه دارید؟»

لیلا نگاهش را از صف برنداشت. «یادم نرفته. برای همین هم عددها را از یاد نبرده‌ام.» کاظم نزدیک‌تر شد. «با یک کد قدیمی داری برای خودت دشمن می‌سازی.» لیلا گفت: «نه. با همان کد قدیمی دارم در را از روی کسی برمی‌دارم که سال‌ها جلویش ایستاده بود.» عمه پروین این بار آه نکشید؛ فقط پاکت شیرینی را از روی ترازو برداشت و به بغل فشرد، انگار نمی‌خواست شکرِ داخلش بوی این صحنه را بگیرد.

پنجره‌ی تسویه کنار لاین اعزام بود؛ یک باجه‌ی باریک با شیشه‌ی نیمه‌بالا و لب فلزی ساییده. لیلا که رسید، مسئول باجه زیر لب گفت: «اگر فعالش کنی، سهم امروز کامل می‌چرخد روی کانال شما. برگشت ندارد تا پایان شیفت.» کاظم از پشت سر آمد و دستش را روی لبه‌ی باجه گذاشت؛ همان دستِ همیشه صاحب‌خانه. «خانم، عجله نکنید. بالادست من الان جواب می‌دهد.» مسئول باجه برای اولین بار دست او را با سرانگشت کنار زد. «جواب هر که می‌خواهد بدهد. سامانه بازِ مالک را می‌گیرد.»

لیلا کارت شناسایی قدیمی پدرش را نیاورده بود؛ لازم هم نبود. کد وارث، شماره‌ی پرونده، و امضای دیجیتالِ خوابیده در بایگانی کافی بود. برگه‌ی فعال‌سازی را گرفت، نام خود را نوشت، انگشتش را روی صفحه‌ی تأیید گذاشت و گفت: «کانال جنوب‌شرق، اعزام و تسویه، از این ساعت روی سهرابی.» مسئول باجه مهر را کوبید. صدای کوتاه و خشک مهر، مثل قفل بود. همان لحظه، چاپگر باریک باجه سه برگه بیرون داد؛ برگه‌ی مجوز مسیر، برگه‌ی تسویه، و اعلام مسدودی دسترسی بهره‌بردار قبلی تا بازبینی. لیلا اولی را به راننده‌ی کامیون آبی داد، دومی را زیر شیشه هل داد، سومی را روی لبه‌ی باجه گذاشت، جایی که کاظم مجبور باشد برای دیدنش خم شود.

کاظم خم شد، اما نه برای خواندن؛ برای پس گرفتن عادت قدیمی. «این را بردار. من با خودِ صاحب‌ها حرف می‌زنم.» لیلا گفت: «حرفت را بزن. مسیر بسته نمی‌شود.» او خندید، این بار کوتاه و خالی. «تو فکر می‌کنی از فردا هم نگهش می‌داری؟» لیلا برگه‌ی مجوز دوم را از چاپگر کشید و به کارگر جلویی اشاره کرد: «لاین چپ را پر کن. فاصله نینداز.» بعد رو به مسئول باجه گفت: «دسترسی موقت نادری را روی همین شیفت قطع کن. اگر خواست درخواست بزند، از کانال مهمان بزند، نه از این خط.» این جمله را نه بلند گفت، نه پنهان. درست در حدی که هم باجه بشنود، هم کسی که همیشه از کنار صف دستور می‌داد.

ضربه‌ی دوم همان‌جا نشست. مسئول باجه دکمه‌ی قرمز زیر شیشه را زد. چراغ سبز کوچکی که تا آن لحظه جلوی نام کاظم روی صفحه‌ی داخلی باجه روشن بود، خاموش شد. او دستش را داخل جیب برد، کارت پلاستیکی ورودش را درآورد و به شیشه چسباند، انگار هنوز دستگاه باید به او جواب بدهد. بوق کوتاهِ رد شدن، از پشت شیشه آمد. یک راننده که از صبح برای گرفتن امضای او دور می‌چرخید، این بار برگه‌اش را مستقیم جلو لیلا گرفت. کاظم برگشت سمت صف، اما صف دیگر شکل سابق را نداشت؛ دو نفر جا باز نکردند، یکی حتی قدمش را عقب نکشید. همان جا فهمید هنوز ایستاده، اما دیگر جایی باز نمی‌شود.

او آخرین تیرش را به رسم فامیل زد. «امشب اگر از آن خانه ردت کنند، پای خودت است.» لیلا بدون این‌که سر بلند کند، مجوز بعدی را مهر کرد. «امشب هر کس می‌پرسد چرا سال‌ها نوبتم خورده شد، آدرسش همین باجه است.» بعد برگه‌ی مسدودی را با دو انگشت برداشت و به طرف او گرفت، نه برای بخشیدن، برای تحویل رسمی. کاظم مجبور شد دست دراز کند. کاغذ بین انگشت‌هایشان یک لحظه ماند، بعد لیلا رهایش کرد. «برای ورود، درخواست مهمان می‌دهی.»

ماشین‌ها یکی‌یکی روی کانال تازه‌گشوده حرکت کردند. مأمور سرلاین با صدایی که حالا دیگر از گلوی خودش درمی‌آمد، نه از اشاره‌ی کاظم، فریاد زد: «فقط مجوز سهرابی! بقیه عقب!» وانت سفید از نیمه‌ی پیچ دنده‌عقب گرفت، کارگر نارنجی با کف دست به کاپوتش کوبید و راهش را بست. یکی از باربرها که همیشه چای اول صبح را برای کاظم می‌برد، سینی خالی را برد سمت لاین چپ. کاظم دوباره به باجه نزدیک شد، این بار نه برای دستور دادن؛ برای خواهشِ پوشیده‌ای که صورتش را بیشتر از هر داد زدنی خوار می‌کرد. «یک مجوز عبور بده تا بار خواب نکند. فقط یکی.»

لیلا امضای آخر را زد. «نه.» بعد دکمه‌ی تأیید نهایی کانال را خودش فشار داد. صدای تقه‌ی رها شدن قفل داخلی باجه با صدای حرکتِ هم‌زمان دو کامیون در لاین چپ قاطی شد. مسئول باجه سکه‌ی خردِ تسویه‌ی اولین مسیر را شمرد و از زیر شیشه روی سینی فلزی هل داد. لیلا رسید را گذاشت، پول را برداشت و سینی روی لبِ باجه کمی جلو رفت، بعد با بارِ درستِ کانالِ اصلاح‌شده ایستاد.