Fast Fiction

کنترل بارانداز را پس گرفتم

پالتِ خیس با ضربه‌ی لیفتراک کج شد و گوشه‌ی بسته‌های شیرینگ‌پیچ، جلوی درِ سه گیر کرد. راننده‌ی کامیون از روی سکوی بارگیری فریاد زد: «این در مال ما نیست!» و همان لحظه کامران، دسته‌کلید اصلی را از کابینت کنار بارانداز برداشت و با پشت دست به رعنا اشاره کرد عقب بایستد. رعنا از همان فاصله دید قفلِ درِ دو باز است و مهرِ خروج اشتباه خورده؛ خطا آن‌قدر روشن بود که انگار با ماژیک قرمز روی هوا نوشته باشند. اما کامران جلوی تخته‌ی سفید رهاسازی ایستاده بود، اسم‌ها را خودش می‌خواند و طوری راه را بسته بود که انگار این بارانداز را با جهاز دخترخاله‌اش آورده باشد.

لبه‌ی پیشخوان نگهبانی شلوغ بود؛ استکان چای مانده حلقه‌ی کم‌رنگی روی فلز گذاشته بود، یک رسید نیمه‌تاخورده زیر دستگاه مهر گیر کرده بود، و نور صفحه‌ی گوشی سینا کف دستش می‌لرزید. رعنا بدون این‌که صدایش را بالا ببرد، رسید را کشید بیرون، شماره‌ی بارِ بخش انرژی را نگاه کرد و گفت: «ماشینِ درِ سه باید برود دو. این یکی لوله‌ی حساس دارد، آفتاب بخورد خسارتش را از گوشت درمی‌آورند.» کامران حتی برنگشت نگاهش کند. فقط مهر را کوبید روی برگه‌ی دیگری و گفت: «تو امروز ثبت ورود بزن. رهاسازی با من است.»

این «امروز» از آن دروغ‌های کثیفی بود که همه می‌شنوند و کسی همان لحظه نمی‌جودش. سه هفته بود که به اسم نظم تازه، رعنا را از کنترل زنده‌ی بارانداز کنار زده بودند؛ نه به‌خاطر خطا، فقط چون حاج مرتضی، مالک انبار، خواهرزاده‌اش کامران را آورده بود «جا بیفتد». خانواده و فامیل باخبرند که رعنا سال‌ها این جا را جمع کرده؛ حتی مادرش در هر خواستگاری نصف آبروی دختر را با همین کار و اسمِ تمیزش خرج کرده بود. حالا جلوی راننده‌ها و باربرها، او را پشت مهر ورود گذاشته بودند؛ جایی که حتی دید مستقیم به درها نداشت.

رعنا از کنار کامران رد شد تا به کابینت کلید برسد. کامران بی‌درنگ درِ فلزی را بست و کلید اصلی را در مشت جمع کرد. «دست نزن. حاجی خودش گفته.» رعنا ایستاد. بوقِ کامیون دوم از ته محوطه کشیده شد. «حاجی نگفته بار را خفه کن.» کامران لبخند کوتاه و زشتی زد؛ از آن لبخندهایی که برای شاهد می‌زنند، نه برای طرف مقابل. «اگر خیلی دلت می‌سوزد، برو برای راننده‌ها چای بریز. تصمیمِ خروج با من است.»

راننده‌ی درِ سه پایین پرید، بارنامه را جلوی صورت کامران تکان داد و گفت: «تا ده دقیقه دیگر از اینجا راه نیفتم، مقصد تحویل را عوض می‌کنند.» کامران برگه را از دستش کشید و بی‌آن‌که بخواند گفت: «نوبتت می‌شود.» همان وقت از پشتِ صف، وانت شرکت پیمانکار رسید؛ بار اضطراریِ شیرآلاتِ فشاربالا برای سایت جنوبِ تهران. اگر آن بار تا پیش از اذان مغرب از بارانداز بیرون نمی‌رفت، جریمه فقط عدد نبود؛ اسم انبار در قرارداد بعدی خط می‌خورد. رعنا این را می‌دانست، سینا می‌دانست، حتی راننده‌ی پیرِ وانت هم می‌دانست. فقط کسی که دسته‌کلید را در مشت گرفته بود، داشت وانمود می‌کرد دانستن یعنی فرمان دادن.

سینا آرام به رعنا نزدیک شد؛ آن‌قدر نزدیک که فاصله‌ی رسمی حفظ بماند. «درِ دو را از صبح باز گذاشته بودند، بعد قفل پایینش افتاده. کلید ریزش توی دسته‌ی اصلی است.» رعنا چشم از صف برنداشت. «مهر خروجِ وانت خورده؟» «نه. کامران گفته اول کامیون کابل برود.» رعنا سرش را به سمت تخته چرخاند. کامیون کابل هنوز تهِ محوطه پیچ نخورده بود؛ با آن طول و آن زاویه، اگر اول می‌آمد، دو در دیگر را می‌بست. خطا حالا دیگر فقط اشتباه نبود؛ داشت شکل تحقیر می‌گرفت. همه می‌دیدند چه کسی فهمیده، چه کسی راه را بسته.

حاج مرتضی از راهروی بین انبار و دفتر بیرون آمد؛ پیراهنِ اتوکشیده‌اش در این خاک و دود زیادی تمیز بود. نگاهی به صف انداخت و ابروهایش جمع شد. کامران فوری یک قدم جلو رفت، درست مثل بچه‌ای که خودش آتش زده و حالا سطل آب دست گرفته. «دارم جمعش می‌کنم، دایی.» رعنا همان‌جا گفت: «اگر کامیون کابل را جلو بیندازی، درِ سه تا چهل دقیقه می‌خوابد.» کامران بی‌آن‌که رو به او برگردد، گفت: «نظرت را خواستند می‌پرسم.»

بوقِ پشت بوق، هوای بارانداز را زبر کرده بود. باربرها پالت‌ها را نیمه‌کاره رها می‌کردند و دوباره می‌گرفتند. یکی از راننده‌ها زیر لب صلوات می‌فرستاد، یکی دیگر با گوشی پایینِ دستش فیلم می‌گرفت که اگر بارش خوابید، مدرک داشته باشد. حاج مرتضی رو به تخته رفت، اما نه آن‌قدر نزدیک که کنترل را خودش بگیرد؛ از آن بزرگ‌ترها بود که تا لحظه‌ی آخر دوست دارند اشتباهِ آدم خودشان با زبانِ دیگری ثابت نشود. رعنا این مکث را خوب می‌شناخت. بدترین فشارِ کار همیشه همین جا بود: وقتی خرابی روشن است و آبرو نمی‌گذارد صاحب‌کار زود اعتراف کند.

وانتِ بارِ اضطراری چراغ زد. راننده‌اش سرش را از شیشه بیرون آورد. «خانم، مقصد تماس گرفته. هشت دقیقه.» همین هشت دقیقه کافی بود. رعنا یک قدم رفت سمت کابینت. کامران باز با ساعد جلویش را گرفت. «گفتم دست نمی‌زنی.» رعنا این بار عقب نرفت. «کلید ریزِ درِ دو را بده.» «نه.» «پس تو بازش کن.» کامران مکثی کرد که کوتاه بود، اما برای چشم‌های دور هم دیده می‌شد. بعد دسته را بالا گرفت، میان حلقه‌های فلزی گشت، یکی را امتحان کرد، جا نخورد. یکی دیگر را هم امتحان کرد، قفل نگرفت. رنگ از صورتش نپرید؛ بدتر شد، سفت ماند. پشتِ سفتی‌اش خالی بود.

رعنا دست برد و از روی لبه‌ی پیشخوان، سنجاق کلفتِ بازشده‌ای را که برای بستن قبض‌ها بود برداشت. «کلید ریزِ درِ دو تهِ حلقه‌ی دوم است، پشتِ پلاک آبی.» کامران گفت: «دخالت نکن.» رعنا سنجاق را در شیارِ پلاک انداخت، پلاک را چرخاند، کلید کوتاهِ برنجی از پشتش آزاد شد. آن را از دستِ کامران نکشید؛ از حلقه جدا کرد. این همان شکاف کوچک بود، همان اولین لق‌شدنِ دروغ. رو به سینا گفت: «چرخِ پالتِ لوله را صاف کن. وقتی در باز شد، اول وانت، بعد کامیونِ سبک، کابل آخر.» کامران تشر زد: «گفتم کسی از او دستور نگیرد.» اما سینا دیگر دویده بود.

رعنا از کنار سکوی بار پایین پرید، کفشش روی آبِ جمع‌شده سر خورد و خودش را به درِ دو رساند. قفلِ پایین گیر کرده بود؛ زبانه نیم‌سانت بالا مانده، نه آن‌قدر که با زور باز شود، نه آن‌قدر که زمان داشته باشی برایش ادا دربیاوری. از پشت، راننده‌ی وانت فریاد زد: «پنج دقیقه!» رعنا کلید برنجی را چرخاند، در بالا تکان نخورد. پایش را کنار چارچوب گذاشت، با شانه فشار داد، هم‌زمان به سینا گفت: «پالت را از جلوی لولا نیم متر بکش!» پالت که جابه‌جا شد، وزن از روی در افتاد؛ قفل یک تقه‌ی خشک زد و زبانه نشست. رعنا دستگیره را پایین کشید. درِ دو با صدای فلزِ خفه‌ای باز شد و هوای داغِ محوطه به انبار زد.

«حالا!» صدایش نه بلند بود نه لرزان؛ صدای آدمی بود که جای درست ایستاده. سینا وانت را به داخل خط کشید. باربرها خودبه‌خود مسیر گرفتند. یکی طناب را باز کرد، دیگری لیفتراک را از جلوی درِ سه کنار زد. رعنا فقط با دو اشاره، رفت‌وآمد را برید و وصل کرد. وانتِ بارِ اضطراری در سه دقیقه روی خط آمد، مهر خروجش را از دستِ سینا گرفت، و از محوطه بیرون زد؛ درست وقتی که اذان از مسجدِ خیابان پشتی کش آمده بود.

ضربه‌ی اول که خورد، همه فهمیدند. نه با کف زدن، نه با نگاه‌های درشت؛ با چیزهای کوچک. راننده‌ی کامیون کابل دیگر با کامران حرف نزد، مستقیم از رعنا پرسید: «بعد از این من کجا بچرخم؟» باربرِ جوانی که صبح تا ظهر از ترسِ اسمِ فامیلِ کامران دهن باز نکرده بود، لیفتراکش را همان سمتی برد که رعنا با انگشت نشان داد. حاج مرتضی یک قدم از راهرو جلوتر آمد و چشمش نه روی خواهرزاده‌اش، که روی تخته و درهای باز و بسته می‌گشت؛ روی جریان. آن‌جا دیگر معلوم بود چه کسی فقط جلوی تخته ایستاده و چه کسی بارانداز را می‌چرخاند.

کامران هنوز دسته‌کلید اصلی را داشت، و همین کافی بود که خطر تمام نشده باشد. چون آدم‌هایی مثل او تا وقتی نشانه‌ی دست‌شان هست، وانمود می‌کنند اختیار هم هست. آمد جلو و گفت: «خب، یک بار در را باز کردی، حالا بده ادامه را من—» رعنا برگه‌ی خروجِ کامیون سبک را از دستِ راننده گرفت و بدون نگاه به کامران گفت: «مهرِ این بار هنوز نخورده.» کامران دست دراز کرد برگه را بگیرد. رعنا نگذاشت. «یا اختیار رهاسازی را کامل می‌دهی، یا هرکس اسمش روی تخته است، خسارتِ خوابِ بار را هم پای خودش می‌نویسد.» حاج مرتضی سرش را بالا آورد. برای اولین بار لحنش از آن نرمیِ خانوادگی خالی بود. «الان اینجا یکی به من بگوید مسئول خروجِ باقیِ بار کیست.»

سکوت نیفتاد؛ بدتر از سکوت شد. صدای موتورِ کامیون روشن ماند، زنجیرِ لیفتراک تکان خورد، کسی سرفه‌اش را خورد. کامران گفت: «من هستم. فقط—» همان «فقط» هنوز کامل نشده بود که راننده‌ی درِ سه بارنامه را محکم به سینه‌اش زد. «پس اسم تو را می‌نویسم برای خوابِ چهل دقیقه‌ای؟» یک باربر دیگر پالت نیمه‌بلند را روی زمین گذاشت چون کسی باید می‌گفت کدام در آزاد می‌شود. فشار، همه را آورد روی یک نقطه: اسمِ مسئول.

رعنا مستقیم به حاج مرتضی نگاه کرد، نه به کامران. «کمک نمی‌کنم. یا دسته‌کلید، مهرِ رهاسازی و فرمانِ خط برمی‌گردد به من، یا همین حالا جلوی راننده‌ها بگویید خروج با کامران است و جریمه هم با خودش.» این‌جا دیگر التماس نبود، دعوا هم نبود. مرز بود. جلوی چشمِ چند مرد کاری و صاحب‌کار، او خودش را در جای پایین‌تر قبول نکرد. همین بدترین سیلی برای کامران شد؛ چون تا آن لحظه خیال می‌کرد هر چه لازم باشد، رعنا باز هم از روی مسئولیت جمعش می‌کند و آخرش اسمِ او می‌ماند بالا.

کامران خندید، اما صدا در نیاورد؛ فقط دندان نشان داد. «دایی، این دارد شرط می‌گذارد.» حاج مرتضی به درِ دو نگاه کرد، به وانتِ رفته، به تخته‌ای که برنامه‌اش به هم ریخته بود اما کار راه افتاده بود، بعد به خواهرزاده‌اش که هنوز کلیدها را نگه داشته بود و هیچ‌کس دیگر از او مسیر نمی‌پرسید. «شرط نیست.» صدایش کوتاه و سخت بود. «جواب است. یا تو می‌چرخانی، یا او.»

کامران گفت: «من می‌چرخانم.» همان لحظه راننده‌ی کامیون کابل از تهِ صف دنده‌عقبِ اشتباه گرفت و دماغه‌ی ماشینش به پالتِ خالی خورد. صدای شکستنِ چوب در محوطه پیچید. باربرها عقب پریدند. راهِ درِ سه نیمه‌بند شد. رعنا حتی سرش را کامل نچرخاند؛ از روی صدا فهمید ضربه از کجاست. فریاد زد: «کابل را بخوابان عقبِ خط زرد! کسی از چپش رد نشود!» سینا دوید، دو باربر هم به دنبالش. کامیون با دو اشاره و یک سوتِ کوتاه، از گیر بیرون آمد. کامران هنوز وسط محوطه ایستاده بود، با کلیدهایی که دیگر هیچ دری به فرمانش باز نمی‌شد.

حاج مرتضی جلو آمد. نه تا حدِ لمسِ حمایتی، نه با آن آدابِ نرمِ فامیلی. دسته‌کلید را از دستِ کامران خواست. کامران یک لحظه دیرتر از حدِ لازم واکنش نشان داد؛ همان یک لحظه آبرو را می‌برد. «بده.» «دایی، من—» «بده.»

فلزِ سنگین از دستِ کامران جدا شد. این صحنه آن‌قدر کوچک بود که بیرون از بارانداز شاید هیچ‌کس برایش نایستد؛ اما آن‌جا، جلوی صفِ بار، مثل کندنِ تابلو از بالای سرِ یک نفر بود. حاج مرتضی دسته‌کلید را به سمت رعنا گرفت. رعنا نگرفت. گفت: «فقط کلید کافی نیست. تخته، مهر، فرمانِ خط.» حاج مرتضی رو به سینا گفت: «مهرِ رهاسازی را بده به خانم رعنا.» بعد رو به همه، نه بلندتر از حد لازم: «از این لحظه خروج و ترتیبِ درها با رعناست.»

این بار رعنا کلیدها را گرفت. وزن‌شان آشنا بود، نه از جنس خاطره، از جنس کار. مهر را از سینا گرفت و همان‌جا روی برگه‌ی کامیون سبک کوبید. «درِ سه برای سبک. کابل عقبِ خط زرد بماند تا دو خالی شود. کسی بدون امضای من از خط رد نشود.» باربرها تکان خوردند. راننده‌ها ماشین‌ها را روشن کردند. کامران گفت: «این‌جا من—» رعنا برنگشت. «تو از جلوی تخته کنار برو.» او نرفت. پس رعنا جلو رفت، برگه‌ی برنامه را از زیر دستش بیرون کشید، تخته را یک خانه جابه‌جا نوشت و با آرنج، فقط به اندازه‌ای که لازم بود، فضای ایستادن را پس گرفت. کامران ناچار یک قدم عقب رفت؛ همان قدمِ کوچک از هر حرفی بلندتر بود. حالا دیگر هر کسی که برگه می‌آورد، مستقیم جلوی رعنا می‌ایستاد. کامران مانده بود کنارِ کابینت، بی‌کلید، بی‌مهر، با دست‌هایی که کار خاصی برایشان نمانده بود جز صاف‌کردنِ پیراهن.

فشار هنوز تمام نشده بود، و همین باید پیروزی را واقعی می‌کرد. کامیونِ سبک زودتر از حد معمول به درِ سه رسید و اگر پالتِ خالی کنار نمی‌رفت، گلگیرش می‌گرفت به سکو. رعنا بی‌معطلی مهر را به سینا داد، خودش رفت عقب ماشین، کف دست زد به بدنه و راننده را سانت‌به‌سانت خواباند روی خط. هم‌زمان به باربرِ جوان گفت: «چوبِ شکسته را از وسط راه بردار، نه از کنار در.» وقتی ماشین نشست، برگه را امضا کرد و فرستاد. بعد نوبتِ کابل شد؛ درِ دو حالا آزاد بود و گردشِ درست، مثل خیاطیِ تمیز، یکی‌یکی قفل‌های گره را می‌برید.

حاج مرتضی یک بار نزدیک تخته آمد. شاید می‌خواست چیزی بگوید، شاید هم فقط مطمئن شود نیاز نیست دوباره آبروی خودش را خرج جمع‌کردنِ خراب‌کاریِ خویشاوندش کند. رعنا فقط برگه‌ی بعدی را از دستش گرفت و گفت: «اگر مهمان برای امشب دارید، بفرمایید زودتر بروید. این‌جا تا آخرِ صف من هستم.» لحنش نه صمیمی بود نه گستاخ؛ حد را روشن می‌کرد. در این شهر، در این کار، بعضی مرزها اگر یک بار جلوِ شاهد اشتباه بسته شوند، دیگر با عذرخواهی درست نمی‌شوند.

تا وقتی آخرین کامیون از خط گذشت، آسمان بالای تهران به بنفشِ کثیفِ غروب رسیده بود. بارانداز بوی چوبِ تازه‌شکسته، گازوئیل و چای سردشده می‌داد. روی لبه‌ی پیشخوان هنوز همان حلقه‌ی کم‌رنگِ استکان مانده بود و رسید نیمه‌تاخورده حالا زیر مهرِ تازه صاف شده بود. رعنا مهر را خاموش کرد، برگه‌ها را روی هم کوبید، دسته‌کلید اصلی را برداشت و رفت سمت کابینتِ کنار بارگیری. درِ فلزی را باز کرد، کلیدها را به جای خود آویخت. دسته یک بار به بدنه خورد، ریز لرزید، و بعد از صدای آخر، آرام گرفت.