چاهی که برایم کند، خودش در آن ماند #2
«خانم، گفتم بایستید.» آقای صادقی کارت شناسایی یاسمن را از روی پیشخوان برداشت و با دو انگشت، طوری نگهش داشت که انگار یک برگه اشتباه از لای پرونده بیرون کشیده. بعد رو به دختر پذیرش گفت: «اسم این مورد را فعلاً نزن. مهمان اصلی نیست. همراهِ تأییدنشدهست.»
صف پشت سر یاسمن تکان خورد؛ صدای چرخ چمدان، قاشق چای در نعلبکی کاغذی، سرفه مردی با کت سرمهای. یاسمن بند کارت شناسایی ساییدهاش را از روی مانتو صاف کرد و قبض تاکسی نیمهتاخورده را که از صبح چند بار باز و بسته کرده بود، لای انگشت جمع کرد. از کرج تا تهران آمده بود، با همان کیف قدیمی و کفشهایی که برق نداشتند، برای مراسم افتتاحیه صندوق سرمایهگذاری انرژی که اسمش روی دعوتنامه چاپ شده بود؛ نه به عنوان همراه، نه به عنوان کسی که از سر خواهش آمده باشد. اما صادقی داشت او را جلوی صف تبدیل میکرد به آدمی که باید کنار برود تا بقیه راحت عبور کنند.
یاسمن گفت: «دعوتنامه به اسم خودم است.»
صادقی حتی به برگه نگاه نکرد. با لبخند کوتاه و مؤدبی که فقط برای تحقیر به کار میرفت، گفت: «عزیزم، اینجا افتتاحیه بخش انرژی است، مهمانی خانوادگی نیست که هر کس نسبت دوری داشت بیاید داخل. خانواده و فامیل باخبرند، درست. ولی باخبر بودن، جایگاه نمیسازد.» بعد دعوتنامه را با ناخن به طرف خودش کشید، مهر ورودی را دورتر گذاشت و به دختر پذیرش اشاره کرد: «نفر بعد.»
این «نفر بعد» مثل سیلی خورد به شانه یاسمن. مرد میانسال پشت سرش که بوی عطر تندش تا روی پیشخوان میآمد، یک قدم جلو گذاشت. دختر پذیرش هم با تردید مانده بود که چشم به چه کسی بدوزد. یاسمن جا خالی نداد. فقط کف دستش را روی لبه سنگی کانتر گذاشت و گفت: «اسم من را از روی فهرست بخوانید.»
صادقی آهی کشید، انگار دارد برای بچهای توضیح میدهد چرا نباید وسط حرف بزرگترها پرید. دفتر مهمانها را باز کرد، با خودکار قرمز خطی کنار چند اسم کشید و بلند گفت: «ترتیب ورود مشخص است. اول اعضای هیئت، بعد خانوادههای درجهیک، بعد دعوتشدههای کاری. شما در بهترین حالت، در بخش انتظار مینشینید تا وضعیت روشن شود.» بعد همانطور که صف نگاه میکرد، بالای نام یاسمن نوشت: «توقف تا تأیید.»
دختر پذیرش زیر لب گفت: «ولی روی پیام ارسالی...»
صادقی حرفش را برید. «پیام ارسالی برای رانندهها و همراهها هم میآید. ملاک، اینجاست.» نوک خودکار را محکم روی دفتر کوبید. «و تا من تأیید نکنم، برای ایشان کارت چاپ نمیشود، ماشین مهمانبر هم برای برگشت در اختیارشان نیست.»
آن «ماشین برگشت» را عمداً بلند گفت. یعنی اگر بخواهد، یاسمن را همینجا معلق میگذارد؛ نه ورود، نه راه بازگشت آبرومند. کنار در شیشهای، مادر یاسمن که با چادر طوسی و صورت جمعشده پشت چهارچوب مکث کرده بود، از دور فقط دستش را روی کیفش فشرد. همین. نه نزدیک شد، نه چیزی گفت؛ همان سکوتی که وقتی خانواده و فامیل باخبرند اما هنوز مهر قطعی نزدهاند، از هر حمایت بلندی سنگینتر است.
یاسمن سرش را کمی خم کرد، نه از ضعف، از اندازهگیری. صادقی از همین مکث خوشش آمد. کاغذ دیگری از زیر پوشه بیرون کشید؛ فرم کنترل مسیر پیادهکردن مهمانها، با نقشه کوتاه پارکینگ و پیچ ورودی. رو به مسئول شیفت گفت: «این مورد را ثبت کن. تا تعیین تکلیف، هیچ خودرویی حق توقف در پیچ پیادهکردن برای ایشان ندارد. اگر خواست از مسیر ویژه وارد شود، زنجیر بولارد بسته بماند.»
مسئول شیفت مردی بود لاغر با بیسیم روشن و پیراهن اتوکشیده که تا آن لحظه سعی میکرد چشم به هیچکس ندهد. گفت: «آقای صادقی، برای این مورد لازم است امضا—»
صادقی خودکار را قاپید. «همین الان.» پایین برگه، کنار عبارت «انسداد مسیر ویژه تا تأیید نهایی»، نامش را تند نوشت و پاراف زد. بعد برگه را بالا گرفت تا مسئول شیفت ببیند و همانجا گفت: «اگر رانندهای خلاف کرد، مسئولیت با خود من. زنجیر بسته میماند.»
صدای بیسیم خشخش کرد و راننده مهمانبر از بیرون پاسخ داد: «دریافت شد. پیچ ورودی بسته میماند.» صادقی برگه امضاشده را با رضایت روی پیشخوان خواباند؛ یک حرکت اضافه، مطمئن، زیادی. درست همانجایی که یاسمن بتواند پارافش را ببیند.
دختر پذیرش حالا دیگر به یاسمن نگاه نمیکرد؛ به او خیره میشد. انگار فهمیده بود این توقف معمولی نیست و هر ثانیهاش جلوی صف قیمت دارد. مردی از ته صف آرام به همراهش گفت: «همان خانم رهگذر نیست؟» و همراهش شانه بالا انداخت، چون هنوز قصه غالب همان بود که صادقی تعریف کرده: یک همراهِ بیجا.
یاسمن گوشیاش را از کیف درآورد. نور صفحه در کف دستش پایین و خاموشگونه افتاد. نه آن را جلوی کسی گرفت، نه نامهای تکان داد. فقط یک شماره را گرفت؛ کوتاه، از حفظ. وقتی طرف مقابل جواب داد، صدایش همانقدر صاف بود که اگر درباره رسید یک بسته حرف میزد. «من رسیدم. جلوی کانتر نگهم داشتهاند. بله. فرم مسیر ویژه هم برای من بسته شده. اگر صلاح میدانید، فقط به پذیرش بگویید ترتیب اعلام را اصلاح کنند.»
مکث کوتاهی کرد، گوشی را از گوشش پایین آورد و بدون نمایش، به دختر پذیرش داد. «برای شماست.»
دختر، اول به صادقی نگاه کرد. صادقی با اخم کمرمقی گفت: «نیازی نیست—»
اما صدای مردی از گوشی آنقدر شمرده و جاافتاده بود که دختر ناخودآگاه هر دو دستش را دور دستگاه جمع کرد. «خانم رهگذر پشت خط نیستند؟» بعد بیدرنگ: «کارت ایشان باید پیش از مهمانان ردیف دوم صادر میشد. ایشان عضو هیئت مؤسس هستند و امضای نهایی صندوق بدون حضورشان ثبت نمیشود. آقای صادقی اگر ابهامی دارند، از این لحظه مسئول پاسخگویی به دفتر آقای مهندس رستگار خواهند بود.»
اسم که افتاد، تغییر لحن از هوا هم سریعتر بود. مسئول شیفت بیسیم را از روی شانهاش پایین آورد. دختر پذیرش صاف ایستاد، گوشی را با دو دست پس داد و گفت: «خانم رهگذر، ببخشید. کارت شما آماده میشود.» همان لحظه، مُهر را از کنار دست صادقی برداشت، دستگاه چاپ را روشن کرد و رو به همکارش گفت: «اولویت با ایشان.»
صادقی خندید؛ خندهای که دیر متوجه سقوطش شده بود. «عضو هیئت مؤسس؟» رو به یاسمن گفت: «پس لابد باید از اول میفرمودید. اینجا هر کس یک نسبت دور با یک مهندس پیدا میکند—»
یاسمن حرفش را برید، آرام و کوتاه: «من نسبت نیستم.»
همین یک جمله کافی بود تا مسئول شیفت هم زاویه بدنش را عوض کند. دیگر رو به صادقی نبود. رو به یاسمن گفت: «خانم رهگذر، سالن اصلی برای شما آماده است. اگر مایل باشید از مسیر ویژه—»
صادقی با دست بلند جلوی جملهاش را گرفت. آخرین حرکت اضافه. «صبر کنید.» رو به مسئول شیفت برگشت و با تندی گفت: «تا وقتی خود آقای مهندس نرسیدهاند، هیچکس از مسیر ویژه وارد نمیشود. من دارم نظم مراسم را نگه میدارم. ماشین ایشان هم اگر رسیده، باید دور بزند و از همان پیچ پیادهکردن بیاید. زنجیر را فقط برای ورودیِ مجاز باز کنید.»
او این را برای جمع گفت، برای حفظ پوست نازک اقتدارش. بعد، انگار میخواهد با استفاده از همان مسیر، خودش هم جلو برود و شخصاً استقبال نفر بعدی را به دست بگیرد، پوشه امضاشده را زیر بغل زد و از کنار کانتر بیرون آمد. کفش واکسخوردهاش تند روی سنگ صدا داد. از بیسیم مسئول شیفت، خشخش تازهای بلند شد: «خودروی آقای صادقی از پیچ پایین آمد. دستور ثبتشده فعال است. زنجیر بسته میماند تا تأیید نهایی عبور مورد ثبتشده.»
مسئول شیفت سرش را بالا آورد. در چشمهایش آن ترس اداری ریز دیده میشد که آدم را دقیق میکند. گفت: «مورد ثبتشده با امضای خودتان... خودروی شماست، آقای صادقی. چون دستور روی پلاکِ مسیرِ فعلی قفل شده. شما فرمودید هر خودرویی که از مسیر ویژه برای ایشان یا مرتبط با پرونده بیاید، زنجیر بسته بماند تا تأیید نهایی. سیستم روی پیچ فعلی بسته شده.»
صادقی ایستاد. «چه مزخرفی— بازش کنید.»
اما باز کردن دیگر با حرف او نبود. مسئول شیفت برگه را برداشت، همان پاراف را نشان داد، بعد صفحه تبلت کنترل مسیر را روبهرویش گرفت. «مسیر ویژه با ثبت دستی شما قفل شده. برای رفعش باید از دفتر آقای مهندس تأیید بیاید. همین الان که تماس گرفتند، اولویت عبور برای خانم رهگذر صادر شده، نه برای مورد مسدودشده.»
چند نفر از صف بیاختیار نیمقدم به طرف شیشه کشیده شدند. بیرون، در پیچ پیادهکردن، راننده مهمانبر سعی کرد جلو بیاید و همان لحظه صدای فلز روی فلز، خشک و کوتاه، در حیاط پیچید. زنجیر بولارد از حلقه کشیده شد و سفت ایستاد. دماغه خودروی مشکی صادقی یک تکان ریز خورد و متوقف شد، نه تصادف، نه شکست، فقط همان گیر تمیز و بیرحمی که جلوی آدمهای مهم از همه دردناکتر است.
صادقی برگشت سمت کانتر، رنگ از صورتش رفته بود اما هنوز میخواست با صدا جبران کند. «این اشتباه عملیاتی است. مسئولیتش با شماست. من گفتم برای ایشان—»
مسئول شیفت این بار وسط حرفش پرید؛ مؤدب، محکم: «خیر آقا. شما فرمودید زنجیر بسته بماند و پایینش را امضا کردید. حالا برای رفع قفل، تأیید بالادستی لازم است.» بعد رو به دختر پذیرش گفت: «کارت خانم رهگذر را بدهید.»
کارت از دستگاه بیرون آمد؛ سفید، براق، با نوار طلایی باریک. دختر پذیرش آن را با هر دو دست گرفت و این بار نه به صادقی که مستقیم به یاسمن داد. «بفرمایید، خانم رهگذر.»
«خانم رهگذر» در همان هوای چند دقیقه پیش نبود. پشت این خطاب، جای نشستن، ترتیب سلام، و این حقیقت تازه بود که آنکه جلوی صف نگه داشته شده بود، حالا باید پیش از بقیه پردازش میشد. مادر یاسمن کنار چهارچوب، بیآنکه جلو بیاید، چانهاش را کمی بالا برد؛ همان اندازه که برای دیدن کافی بود.
یاسمن کارت را گرفت، بند نو را از روی میز برداشت و کارت کهنه و ساییده خودش را کنار قبض تاکسی نیمهتاخورده در کیف گذاشت. بعد به مسئول شیفت گفت: «نیازی به مسیر ویژه نیست. از همین در میروم. فقط برای خودروی مسدودشده، من هیچ درخواستی ندارم.»
مسئول شیفت فوراً سر تکان داد. «متوجهام، خانم.»
صادقی خواست چیزی بگوید، اما همان وقت بیسیم دوباره خشخش کرد: «خودروی مورد مسدودشده در پیچ مانده. مسیر عقب هم بسته شده.» و دیگر صدایش به جایی نرسید؛ نه به صف، نه به دختر پذیرش، نه حتی به رانندهای که بیرون دستش روی فرمان مانده بود.
یاسمن کارت را جلو دستگاه گرفت. چراغ سبز روشن شد. در شیشهای با یک تقه نرم باز شد. او از کنار کانتر گذشت، بیآنکه به صادقی نگاه کند، و در بازتاب شیشه فقط یک لحظه پیچ بیرون را دید: خودروی مشکی کج در گردشگاه مانده بود، و زنجیر بولارد در مسیرش ناگهان تا آخر کش آمد و سفت، قفل شد.