اول به رعنا خندیدند
فرهمند کف دستش را جلوی گیت آسانسور گرفت و بدون اینکه حتی به کارت رعنا نگاه کند گفت: «شما فعلاً کنار بایستید. مهمانهای اصلی اول.» بعد با همان دست، دو پسر تازهکار شرکت پیمانکار را که کتهایشان هنوز بوی اتوی ظهر میداد، از جلوی او رد کرد. رعنا کنار ستون استیل ماند؛ شانههایش از خستگیِ شیفت صبح سفت بود، سرآستین مانتویش خطافتاده، و لبه کارت ترددش از بس در اتوبوس و مترو از کیف بیرون آمده بود، لبپر شده بود. همین امروز اگر بالا نمیرفت، رونمایی سامانهای که سه ماه روی آن جان کنده بود به اسم کسی دیگر تمام میشد.
فرهمند با صدای بلندتر، طوری که صف بشنود، گفت: «پشتیبانی بعداً میاد. الان مدیرها، مهمانها، خانوادهها.» واژه آخر را کش داد. سارا، با روسری کرم و کیف کوچک طلایی، کنار تابلو راهنما ایستاده بود و وانمود میکرد چیزی نشنیده. خانواده و فامیل باخبرند؛ نه از نامزدی رسمی، اما آنقدر که هر لحن و فاصلهای در جمع، معنای خودش را پیدا کند. عمو جلال هم از دور، کنار میز چای، رعنا را دید و ابروهایش بالا رفت؛ نه از تعجب، از فهمیدن. این نگهداشتن، فقط معطل کردن نبود. پایین آوردنِ جایگاه بود.
رعنا کارت را جلوتر نبرد. فقط از صف جدا شد و کنار در نیمهبازِ راهروی خدماتی ایستاد؛ همان مکث کوتاهِ آستانهای که آدم را یا بیرون نگه میدارد یا وادار میکند خودش راهش را بسازد. تلفنش در دستش لرزید. سارا یک پیام کوتاه فرستاده بود: «بالا تصویر روی پرده نمیاد.» بلافاصله پیام دوم از شماره داخلی اتاق کنترل آمد: «اتصال اصلی قطع شده. همه منتظرن.» رعنا سر بلند کرد. صدای خفه میکروفن از طبقه بیستودوم روی بلندگوی لابی پیچید و برید، بعد همهمهای کوتاه مثل سرفه در فلز راهپله افتاد. ترک اول همانجا افتاد؛ آن بالا برنامه ایستاده بود، این پایین او را کنار گذاشته بودند.
فرهمند که انگار میخواست صدای همهمه را با اقتدار خودش خفه کند، کارتخوان را برای مردی میانسال گرفت و با احترام گفت: «بفرمایید مهندس، جا براتون رزرو شده ردیف جلو.» بعد رو به رعنا، بیهیچ احترامی: «شما اگر واقعاً لازم باشید، خبر میکنن.» رعنا نگاهش را از آسانسور به او برگرداند و آرام گفت: «اگر لازم باشم؟» نه اعتراض بود، نه خواهش؛ مثل کسی که تاریخ و ساعت یک اشتباه را بلند میخواند. چند نفر در صف سر برگرداندند.
آسانسور باز شد. چند مهمان پیاده شدند و از طبقه بالا خبر را با خودشان آوردند؛ زن جوانی که کارت مهمانِ طلایی به مقنعهاش آویزان بود با حرص گفت: «بیست دقیقهست همه نشستیم، پرده سیاهه.» مرد دیگری، از همانهایی که اسم شرکتشان روی بکدراپ میدرخشید، زیر لب اما شنیدنی گفت: «برای بخش انرژی این آبروریزیه.» واژه «آبروریزی» مثل سکه روی سنگ افتاد. عمو جلال فنجان چایاش را نیمهراه نگه داشت و رو به فرهمند گفت: «این خانم همکار همون پروژه نیست؟»
فرهمند لبخند مدیریتیاش را از جیب درآورد؛ همان لبخندی که فقط برای بالادستیها بود. «جزء تیم پشتیبانیان. جزئیات فنی رو بچهها بالا دارن.» هنوز جملهاش تمام نشده بود که از بیسیم نگهبانی صدای درهمی بیرون زد: «طبقه بیستودو، سامانه اصلی بالا نمیاد، سخنرانی عقب افتاده.» رعنا همانطور کنار ستون ایستاده بود. سارا یک قدم جلو آمد، مکث کرد، بعد بهجای فرهمند از رعنا پرسید: «تو میتونی درستش کنی؟»
رعنا نگاهش را از سارا برنداشت و جواب را به فرهمند داد: «سؤال بهتر اینه: وقتی میدونستی فقط من رمز راهاندازی نهایی رو دارم، منو دقیقاً برای چی پشت گیت نگه داشتی؟» صف ایستاد. نه سکوتِ نمایشی، نه شوکِ کارتپستالی؛ فقط حرکتهای کوچک از کار افتاد. مرد جوانی که تازه کارت مهمان گرفته بود، بند کیف لپتاپش را از روی شانه پایین انداخت. عمو جلال فنجانش را روی نعلبکی گذاشت. سارا دیگر وانمود نکرد نشنیده است.
فرهمند برای اولین بار مستقیم به رعنا نگاه کرد؛ نگاه کسی که میفهمد زمین زیر جملهای که با آن ایستاده بود، سُر خورده. «رمز دست تیم فنی هم هست.» لحنش شل شد. رعنا بیدرنگ گفت: «پس چرا بیست دقیقهست پرده سیاهه؟» این بار سؤال را به جمع نگفت؛ به همان مردی گفت که راه ورود را بسته بود. و بدیِ ماجرا برای فرهمند همین بود: جواب این سؤال یا باید بالا را بیعرضه نشان میداد یا خودش را.
در بیسیم خشخش افتاد. صدای خستهای گفت: «آقای فرهمند؟ مدیرعامل رسیدن. میپرسن مسئول راهاندازی کجاست.» فرهمند بیهوا به یقهاش دست کشید. عرق ریز کنار شقیقهاش نشست و برق نور لابی آن را واضحتر کرد. او هنوز سعی کرد آخرین سنگر را نگه دارد. رو به نگهبان گفت: «آسانسور بعدی رو خالی بفرستید بالا. فقط مهمانهای ویژه.» رعنا حتی سرش را هم تکان نداد. فقط کارت تردد لبپرش را میان دو انگشت گرفت، طوری که اسمش پیدا باشد.
آسانسور بعدی نرسیده بود که درِ شیشهای لابی باز شد و مدیرعامل، با دو نفر از اعضای هیئتمدیره، تند وارد شد. از بالا مستقیم پایین آمده بود؛ پیداست که گره کار شوخیبردار نبوده. چشمش اول به صف ماند، بعد به فرهمند، بعد به رعنا که پشت گیت نگه داشته شده بود. با همان صدایی که برای سالن لازم نبود بلند شود اما همه میشنیدند، گفت: «چه کسی سامانه را همین الان بالا میآورد؟ من اسم میخوام، نه بهانه.»
فرهمند دهان باز کرد. رعنا یک قدم از کنار ستون جدا شد. مدیرعامل پیش از آنکه فرهمند کلمهای بسازد، مستقیم گفت: «رعنا صادقی، شما میتونید الان درستش کنید و رونمایی رو جلو ببرید؟»
رعنا گفت: «بله. راهاندازی نهایی با من است.» بعد منتظر اشاره هیچکس نماند. از جلوی گیت رد شد؛ نه با دویدن، نه با پوزش. کارت را خودش به دستگاه زد، بوق کوتاه سبز خورد، و همان صدای کوتاه بیشتر از هر معرفینامهای کار کرد. فرهمند نیمقدم کنار کشید، اما دیر؛ رعنا پیش از او به در آسانسور رسیده بود. یکی از اعضای هیئتمدیره که تا آن لحظه فرهمند را خطاب میکرد، بیآنکه نگاهش کند، گفت: «راه رو باز کنید.»
فرهمند سعی کرد همراهشان داخل شود. مدیرعامل دستش را به سمت سالن گرفت، نه آسانسور. «شما بمانید پایین و مهمانها را آرام کنید.» حکم اداری نبود؛ تنزل علنی بود. جای او از آستانه کنده شد و چسبید به لابی. رعنا داخل آسانسور ایستاد و پیش از بسته شدن در، رو به مردی که چند دقیقه پیش او را «پشتیبانی» خوانده بود، گفت: «از این لحظه، ورود فنی با تأیید من انجام میشود.» جمله کوتاه بود و سرد؛ نه بلند، نه لرزان. اما همانجا خوانده شد، مثل اسم روی تابلوی مهمان ویژه.
طبقه بیستودو بوی چای مانده و سیم داغ میداد. پرده اصلی سیاه بود و لوگوی پروژه هر چند ثانیه یکبار تلاش میکرد بالا بیاید و میمرد. چند نفر دور میز کنترل خم شده بودند؛ همان «بچهها»یی که قرار بود بدون او از پسش بربیایند. رعنا کیفش را روی زمین نگذاشت. فقط خم شد، دستگاه سوئیچ را دید، کابل اشتباه را بیرون کشید، رمز را زد، و وقتی یکی از پسرها با صدای لرزان گفت «خانم مهندس اینجا…»، بیآنکه چشم بردارد، جواب داد: «عقب.» دو حرف بود، اما همه را یک قدم عقب برد. تصویر بالا آمد؛ اول لرزان، بعد صاف. روی پرده، نام پروژه نشست. نفس جمعی که تا آن لحظه خرد و تکهتکه بود، یکجا برگشت.
مدیرعامل همانجا، کنار میز کنترل، میکروفن را از دست مجری گرفت و گفت: «شروع میکنیم. معرفی فنی را خانم رعنا صادقی انجام میدهند.» این بار نام او نه در چت داخلی، نه در اتاق پشت پرده؛ در سالن، جلوی مدیران، مهمانان، و همان خانوادههایی که از پایین بالا آمده بودند، خوانده شد. رعنا میکروفن را گرفت. چشمش یک لحظه از روی ردیف اول گذشت؛ صندلیهای رزروشده، کارتهای نام، و جایی که اسم فرهمند روی یکی از صندلیها بود.
او پشت تریبون نرفت تا خودش را قایم کند. کنار پرده ایستاد، جایی که هم چهرهاش دیده شود هم سامانه. گفت: «سامانهای که الان فعال شد، از اینجا به بعد زیر نظر من معرفی میشود.» همین. نه تشکر از کسی، نه تعارف برای تقسیم پیروزی. انگشتش روی صفحه رفت، نمودارها باز شد، و هر جمله بعدیاش کار میکرد؛ کوتاه، روشن، مطمئن. سالن دیگر با او مثل نیروی اضافی رفتار نمیکرد. پرسشها مستقیم به خودش میآمد. حتی مجری ناخودآگاه یک قدم عقبتر ایستاد.
وقتی بخش اول رونمایی تمام شد، درِ کناری سالن نیمهباز ماند و رعنا از همان آستانه کوتاه عبور کرد تا برای مرحله بعدی به اتاق کنترل برگردد. در ردیف جلو، میان کتهای تیره و روسریهای رسمی، یک شکاف مانده بود. کارت نام «مهندس فرهمند» هنوز روی صندلی رزروشده بود؛ صندلی دستنخورده، صاف، خالی. رعنا بیآنکه مکثش را به کسی بدهکار باشد، کارت تردد لبپرش را در جیب مانتو فرو کرد، از کنار آن جای خالی گذشت و گفت: «ردیف جلو برای کسی است که واقعاً بالا میآورد.»