Fast Fiction

اول به او خندیدند #2

مسئول پذیرش کارت را از دست رعنا گرفت و بدون این‌که اسمش را نگاه کند، آن را زیر پوشه آبی هل داد. بعد با خودکار به نیمکت فلزی کنار دیوار زد و گفت: «شما فعلاً همین‌جا منتظر بمانید. اسم‌تون اگر لازم شد اعلام می‌شه.»

رعنا نشست؛ نه با عجله، نه با اعتراض. روی میز باریک کنار نیمکت، استکان چای کسی آن‌قدر مانده بود که روی نعلبکی‌اش حلقه کمرنگی بسته بود. بوی چای سردش با صدای یکنواخت هوم لامپ‌های راهرو قاطی می‌شد. از درِ نیمه‌باز سالن همایش، نور سکو می‌ریخت بیرون و اسم‌ها یکی‌یکی خوانده می‌شد؛ اسم مردهایی که خیلی‌هایشان گزارش نهایی طرح را فقط در گروه دیده بودند، نه از نزدیک.

کامران درست جلوی در ایستاده بود؛ کت سرمه‌ای اتوکشیده، لبخند آماده، همان لحنی که آدم را جلوی جمع کوچک می‌کرد بی‌آن‌که یک کلمه رکیک بگوید. هر بار کسی نزدیک می‌آمد، با دو انگشت راه را نشان می‌داد؛ داخل، صبر، چای، بعد. وقتی عمه نسرین با روسری خاکستری و کیف چرمی‌اش از میان مهمان‌ها رسید، نگاهش اول به رعنا افتاد که روی نیمکت مانده، بعد به کامران. عمه زیرلب گفت: «یعنی هنوز دعوتش نکرده‌اند؟ خانواده و فامیل باخبرند، این وضع خوب نیست.»

کامران صدایش را طوری بالا برد که دو ردیف منتظرها هم بشنوند: «دعوت هر کسی جای خودش را دارد، عمه‌جان. برنامه رسمی است، نه دورهمی. تازه هنوز درباره ترتیب سخنران‌ها جمع‌بندی نهایی نشده.» بعد رو به رعنا، با ادب قرضی اضافه کرد: «شما اگر فایل‌هاتون را تحویل داده‌اید، بقیه‌اش دیگر با کمیته است.»

رعنا چیزی نگفت. فقط گوشی‌اش را از کیف درآورد و پایینِ دست نگه داشت؛ نور صفحه در کف دستش پنهان ماند. روی صفحه، آخرین پیامِ دبیر فنی باز بود: نسخه نهایی مدل مصرف، تأییدشده برای ارائه اصلی. او از صبح زود از غرب تهران خودش را به این همایش رسانده بود، با مترو و تاکسی، با همان کلیدی که دیشب دیرتر از وقتش از دفتر به او پس داده بودند؛ کلید اتاق داده و آرشیوی که بدون آن هیچ‌کس نمی‌توانست نسخه اصلاح‌شده را بیرون بکشد. او فقط طراح فرعی نبود. این پروژه شش ماه جان کنده بود روی شانه‌های او.

داخل سالن، ناگهان صدای مجری برید. روی پرده نمودار از جا پرید و به صفحه خطا رفت. چند نفر از صندلی‌های ردیف جلو برگشتند. مرد جوانی با کارت آویزان دوید بیرون و مستقیم سراغ کامران آمد: «فایل اصلی باز نمی‌شه. نسخه‌ای که روی سیستم سالن هست ناقصه.»

کامران لبخندش را جمع کرد و آهسته گفت: «از نسخه پشتیبان استفاده کنید.»

مرد گفت: «نسخه پشتیبان هم داده‌های مصرف زمستان را ندارد.»

رعنا از روی نیمکت بلند شد. نه به سمت کامران، به سمت لپ‌تاپ باز روی میز پذیرش. گفت: «اجازه بدید.» مرد جوان بی‌اختیار کنار رفت. رعنا فلش را از جیب داخلی کیفش درآورد، فایل را باز کرد، دو ستون را با هم تطبیق داد، مسیر فونت فارسی را درست کرد و نمودار روی مانیتور کوچک میز زنده شد. سه نفر از منتظرها، یک پیرمرد با عصا و حتی عمه نسرین خم شدند بالای صفحه. مرد جوان با دهان نیمه‌باز گفت: «همینه. همین نسخه را می‌خواستیم.»

ترک اول همان‌جا افتاد. نه با تشویق، با عوض شدن چشم‌ها. کامران سریع خودش را جمع کرد و گفت: «خوب شد. حالا فایل را بدهید، شما همچنان منتظر بمانید تا ببینیم اصلاً در برنامه اسمی برای ارائه حضوری هست یا نه. کار فنی با سخنرانی فرق دارد.»

این بار رعنا فلش را به مرد جوان نداد. خودش فایل را فرستاد و گفت: «نسخه نهایی را روی سیستم سالن من باز می‌کنم. اگر دست شما باشد، دوباره نسخه دیروز را بالا می‌آورید.» لحنش آرام بود، اما دست کامران که برای گرفتن فلش جلو آمد، در هوا ماند. پیرمرد عصادار زیر لب، اما شنیدنی، گفت: «پس این خانم صاحبِ کاره.»

کامران سرش را نزدیک رعنا آورد. بوی ادکلن تندش وسط بوی چای مانده پیچید. گفت: «لازم نیست این‌جا صحنه درست کنی. قرار بود پشت کار بمانی. همین هم برایت بد نمی‌شود.»

رعنا نگاهش نکرد. گفت: «قرار بود اسم کسی که کار را نوشته، پاک نشود.»

مجری از داخل دوباره اسم سخنران بعدی را خواند، اما مرد جوان کارت‌آویزان با اضطراب گفت: «ما روی بروشور چاپی یک نام داریم، روی نسخه دیجیتالِ برنامه یک نام دیگر. مدیرعامل پرسیده چه کسی باید بخش مدل مصرف را ارائه کند. الان. منتظر جواب‌اند.»

راهرو ناگهان باریک‌تر شد. همه همان‌جا ماندند؛ کسانی که روی نیمکت بودند، کسانی که برای چای ایستاده بودند، عمه نسرین که دیگر نرفته بود داخل، دو زن از روابط‌عمومی با جعبه شیرینی، و مسئول پذیرش که پوشه آبی را زیر آرنجش فشار می‌داد. کامران گفت: «نسخه چاپی ملاک است. نام من ثبت شده.»

رعنا گفت: «نسخه دیجیتال را بلند بخوانید.»

کامران برگشت: «این‌جا بازار مکاره نیست.»

اما مرد جوان دیگر عقب نمی‌رفت. تبلت را بالا آورد؛ نه روی میز، جلوی چشم همه. صفحه روشن زیر نور سفید راهرو برق زد. گفت: «برنامه نهایی ارسالی از دبیرخانه، ساعت هشت و چهارده دقیقه. بخش انرژی، پنل مدیریت مصرف، ارائه‌کننده: رعنا فرهمند. توضیح زیرش هم هست؛ طراح مدل و مسئول دفاع فنی.»

عمه نسرین بی‌اختیار گفت: «اسم خودش است.»

یکی از زن‌های روابط‌عمومی که تا آن لحظه به کفش‌هایش نگاه می‌کرد، سر بلند کرد و رو به مجری داخل سالن فریاد زد: «اسمِ ارائه‌کننده روی نسخه نهایی فرق دارد!» پیرمرد عصادار عصایش را یک بار روی سنگ راهرو کوبید. مسئول پذیرش پوشه آبی را باز کرد و کارت رعنا را با عجله بیرون کشید، انگار تازه خواندن بلد شده باشد.

کامران رنگ نباخت؛ بدتر شد، چون مجبور شد جلوی همه حفظ ظاهر کند. لبخند را دوباره ساخت و گفت: «خیلی خب، اسم ایشان در فایل آمده. اما پروتکل سخنرانی فقط اسم نیست. دعوت روی سکو با هماهنگی مدیریت انجام می‌شود. ضمن این‌که بعضی چیزها هنوز از نظر خانواده‌ها و بزرگ‌ترها بهتر است با ملاحظه پیش برود.» نگاه کوتاهش از رعنا به عمه نسرین رفت؛ تهدیدی که لباس ادب پوشیده بود. «همه می‌دانند خانواده و فامیل باخبرند. لازم نیست جلوی جمع شکل دیگری پیدا کند.»

همین یک جمله، بی‌آن‌که اسم رابطه‌ای را بیاورد، کار کثیفش را کرد. چند نفر که تا آن لحظه صرفاً تماشاگر بودند، حالا منتظر عقب‌نشینی رعنا شدند؛ نه به خاطر کار، به خاطر آبرو. کامران راهِ در را نیم‌قدم بست، همان‌طور که از صبح راه را بسته بود. «اجازه بدهید من اول بروم بالا، شما بعد اگر لازم شد در بخش پرسش‌وپاسخ...»

رعنا کارتش را از دست مسئول پذیرش گرفت. پلاستیک کارت زیر انگشتانش صدا داد. بعد مستقیم به مجری که از در بیرون آمده بود گفت: «اگر قرار است کسی برود بالا و بعد من را به پرسش‌وپاسخ حواله کنید، همین الان جلوی جمع بگویید نسخه نهایی دبیرخانه اشتباه است و اسم من بی‌اجازه روی برنامه آمده. بلند بگویید.»

مجری مکث کرد. صورتش از آن صورت‌هایی بود که همیشه دوست دارد از هر دو طرف دور بماند، اما حالا جا نداشت. چشمش رفت به تبلتِ روشن، بعد به راهرویی که از آدم پر شده بود، بعد به درِ باز سالن که صدای همهمه از آن می‌آمد. گفت: «ما... باید مطابق برنامه نهایی عمل کنیم.»

کامران فوری گفت: «برنامه را می‌شود اصلاح کرد.»

رعنا این بار قدم برداشت و او ناچار شد از جلوی در کنار برود، فقط یک گام، اما همان یک گام جلوی آن همه چشم، مثل شکستن قفل بود. او از آستانه رد شد. نه تند، نه پیروزمندانه؛ انگار از راهی می‌گذرد که از اول مال خودش بوده. داخل سالن، پرده بزرگ هنوز نمودار او را نشان می‌داد. اسم پنل روی استند نور می‌گرفت. میکروفن روی پایه در جلوی سکو منتظر مانده بود و صندلی وسط هنوز خالی بود.

کامران پشت سرش آمد و آخرین تلاشش را آن‌جا کرد؛ نزدیک سکو، جایی که دیگر همه می‌توانستند ببینند. زیر صدای مجری گفت: «رعنا، لج نکن. من معرفی می‌کنم، تو کوتاه توضیح بده. لازم نیست این را تبدیل به ادعا کنی.»

رعنا به او نگاه کرد؛ برای اولین بار از صبح مستقیم. «تمام صبح داشتی همین را می‌کردی. کارِ من را تبدیل به لطفِ خودت.»

مجری خواست چیزی بگوید، اما مدیرعامل که در ردیف اول نشسته بود، دستش را بلند کرد و فقط یک جمله گفت: «طبق برنامه نهایی.»

این دیگر پوشه آبی و تعارف راهرو نبود. کامران دست برد سمت میکروفن، شاید برای این‌که خودش مقدمه را بگوید، شاید فقط برای این‌که آخرین لمس را از دست ندهد. رعنا زودتر رسید. میکروفن را از روی پایه برداشت. صدای تیز بازخورد یک لحظه در سقف پیچید و چند نفر شانه جمع کردند. او از جلوی پایه نیم‌قدم جلوتر رفت، درست لبه سکو، جایی که نه می‌شد پنهانش کرد نه پسش زد.

«من رعنا فرهمندم.» صدایش صاف از بلندگوها گذشت. «طراح مدل مصرف این پروژه و ارائه‌کننده این بخش. نسخه نهایی برنامه با نام من ثبت شده و از این لحظه، توضیح فنی را خودم ارائه می‌دهم. هر اصلاحی اگر کسی می‌خواهد، بعد از ارائه و نه به جای آن.»

کلماتش کوتاه بود، اما ضربه‌اش بلند. کامران همان‌جا کنار پایه خالی ماند، دستش بی‌کار، لبخندش نصفه و بی‌مصرف. یکی از برگه‌های داخل پوشه‌اش از زیر بغلش سر خورد و روی پله سکو افتاد. مجری دیگر به او نگاه نمی‌کرد. مسئول تصویربرداری قاب را روی رعنا بست. در ردیف جلو، مدیرعامل سر تکان داد، نه برای اجازه، برای تأیید چیزی که دیگر از دست هیچ‌کس درنمی‌آمد.

رعنا چشم از جمع برنداشت. «اسلاید اول، سناریوی زمستان تهران.» دست دیگرش را به پرده گرفت. «اعدادی که تا دیروز به اسم جمع‌بندی مدیریتی می‌چرخید، بدون این اصلاحات غلط بود. حالا نسخه درستش را می‌بینید.» روی پرده، منحنی آبی بالا آمد و او عددها را یکی‌یکی خواند؛ نه با هیجان، با مالکیت. هر جمله‌اش چیزی را از جای قدیمی می‌کند و جایی تازه می‌نشاند: داده، سکو، اسم، و حق حرف زدن.

کامران یک بار کوشید چیزی در گوش مجری بگوید. مجری میکروفن دوم را پایین آورد و به جای او دفترچه برنامه را باز کرد. زن روابط‌عمومی که بیرون راهرو ایستاده بود، حالا کنار در با عجله نام رعنا را روی برگه ترتیب سخنران‌ها صاف می‌کرد. عمه نسرین در انتهای ردیف کناری ایستاده بود؛ دستش روی کیف چرمی‌اش سفت شده، اما دیگر نگاهش از رعنا نمی‌گریخت. این‌جا دیگر بحث «بعداً درستش می‌کنیم» نبود. هر ثانیه‌ای که صدای رعنا از بلندگو می‌گذشت، چیزی از کامران کم می‌کرد که پشت صحنه پس داده نمی‌شد.

وقتی اسلاید سوم تمام شد و زمزمه‌های کوتاهِ ردیف‌ها با صدای کولر سقفی قاطی شد، رعنا مکثی به اندازه یک نفس کرد. بعد همان‌طور که میکروفن در دستش بود، بی‌آن‌که عقب برود، گفت: «برای ثبت رسمی هم روشن بماند: مسئول این بخش منم. اگر از این لحظه کسی درباره این مدل پاسخ یا امضا می‌خواهد، مستقیم از من می‌گیرد.»

صداهای لایه‌لایه از جلوی سکو بالا آمد و در هم پیچید. رعنا میکروفن را پایین نیاورد؛ جلوی لبه سکو ایستاد، کارت از گردنش آویزان، نور پرده روی شانه‌اش، و سوت باریک بازخورد در بلندگوها آرام‌آرام خوابید.