Fast Fiction

صف برای من کنار رفت

«خانم‌ها از این طرف. مهمان‌های درجه‌یک بالا.» پریسا طناب مخملی را با دو انگشت بالا گرفت و همان‌طور که لبخندش را برای زن‌عموی نادر نگه داشته بود، شانه‌اش را جلوی رها آورد. رها روی پاگرد ماند؛ کنار دیوارِ روشن از نور سرد مهتابی، با کلیدی که دیرتر از وقتی باید از کیفش درآورده و هنوز در مشت داشت، و آستین مانتویش که از یک روز دویدن بین دفتر و آرایشگاه خط افتاده بود. دو پله پایین‌تر، پسرخاله‌ها و دو نفر از همکاران بخش انرژی آرمان این مکث را دیدند و همان‌جا فهمیدند جای او کجای صف حساب شده.

پریسا بی‌آنکه نگاهش کند، کارت‌های ورودی را روی میز باریک کنار راه‌پله جابه‌جا کرد. کارت سفیدِ «خانواده عروس» بالا بود، کارت کرمِ «مدعوین ویژه» زیرش، و کمی پایین‌تر، کنار سینی نقل، کارت کوچک‌تری با خودکار آبی خط خورده بود: «رها ساداتی ـ همراه». همان خودکار آبی لکه‌ی کهنه‌ای کنار گیره‌اش داشت. رها آن لکه را شناخت؛ قلم نادر بود. خط را پریسا کشیده بود یا نادر، فرقی نمی‌کرد. جمع فقط نتیجه را می‌خواند: همراه.

خاله مهری از بالا خم شد و گفت: «رها جان، تو فعلاً همین‌جا باش عزیزم. اول بزرگ‌ترها برن، بعد صدا می‌زنن.» لحنش نرم بود، اما نرمش وقتی جلوی همه روی سرت گذاشته شود، از سیلی بدتر می‌سوزاند. خانواده و فامیل باخبرند؛ همه می‌دانستند رها دو سال است کنار آرمان در رفت‌وآمدهای خانه و شرکت دیده می‌شود، در عیدها آمده، در مجلس ختم پدرِ بزرگِ آرمان ایستاده، برای مادرش بیمارستان دویده. اما همین باخبر بودن اگر یک شب رسمی مهر نخورد، همان جمع با یک کارت کوچک آدم را تا حد «همراه» پایین می‌کشد.

رها جلو رفت، کارت خودش را از کنار سینی برداشت، برگرداند و بی‌هیچ حرفی آن را روی لبه‌ی فلزی میز، درست زیر کارت «مدعوین ویژه» گذاشت؛ نه در جای اصلی، نه دور. بعد کلید را که در مشت فشار داده بود، کنار همان کارت گذاشت؛ کلید خانه‌ی مادر آرمان که سه شب پیش بعد از رساندن دارو پیش خودش مانده بود. حرکتش آن‌قدر ساده بود که پریسا یک ثانیه دیر فهمید. اما زن‌عموی نادر فهمید، پسرخاله‌ها فهمیدند، و آن همکار ریزنقشِ آرمان که اسمش سلیمی بود، نگاهش از کارت به کلید رفت. رها گفت: «اگر همراهم، کلید خانه‌ی شما چرا دست من مانده؟»

یک ترک کوچک افتاد؛ نه در دیوار، در لبخند پریسا. فوری برگشت. «کلید که دلیل نسبت نمی‌شه. امشب نظم مجلس مهم‌تره.» و کارت را با ناخن بلندش دوباره هُل داد پایین. بعد رو به مهمان‌ها، با صدای کمی بلندتر: «لطفاً مسیر رو نگه دارید. جاها مشخص شده.»

بالای پاگرد، سالن زنانه با پرده‌ی نیمه‌کشیده و بوی هل و چای باز و بسته می‌شد. سمت راست، تخته‌ی رتبه‌بندی مهمان‌ها به دیوار تکیه داشت؛ جدولی با شماره‌ی میزها و اسامی، تا خدمه و بزرگ‌ترها بدانند چه کسی کجا می‌نشیند، چه کسی اول وارد می‌شود، برای چه کسی اول چای می‌رود. روی خط بالایی، جای نامزد و نزدیکان درجه‌یک بود. رها اسم خودش را جست، پیدا کرد: میز ۹، ردیف سوم، پشت ستون. پایین‌تر از دو دخترخاله‌ای که تا ماه قبل حتی اسم کوچک او را درست صدا نمی‌زدند.

نادر، که از طرف پدر داماد نظم مجلس را به دست گرفته بود، از کنار تخته رد شد و گفت: «پریسا جان، حواست باشه کسی خودش جا عوض نکنه.» انگار رو به جمع حرف می‌زد، اما نوک جمله‌اش به رها خورد. سلیمی سرش را پایین انداخت و گوشی‌اش را خاموش کرد. یکی دیگر از همکاران بخش انرژی، مردی با کت سرمه‌ای، عمداً نگاهش را جای دیگری برد؛ از آن نگاه‌هایی که یعنی ما دیدیم، ولی امن‌تر است ندیده باشیم.

رها از پاگرد کنار نرفت. از زیر روشنایی وزوزدار راهرو، تخته را نگاه می‌کرد و وزن نگاه بقیه را روی شانه‌های سفتش حس می‌کرد. پریسا نزدیک آمد، بوی عطر شیرینش میان هوای چای‌خورده پیچید. آهسته گفت: «خواهش می‌کنم امشب صحنه نساز. هنوز چیزی قطعی نشده.» رها به کارت‌ها نگاه کرد، نه به صورت او. «صحنه را من نساختم. تو اسمم را کوچک کردی.»

پریسا خواست جواب بدهد که همهمه‌ی ورودی پایین پله عوض شد. نه از جنس رسیدن یک خاله‌ی دیرکرده؛ از جنس جمع‌شدن ناگهانی نگاه‌ها. اول دو نفر از کارکنان تالار کنار رفتند، بعد پیرمردی که تا آن لحظه کسی برایش راه باز نکرده بود، قدمی عقب نشست. آرمان از درِ پایین وارد شد؛ کت مشکی‌اش هنوز چین کمربند ماشین را داشت، انگار مستقیم از جلسه آمده باشد. مادرش کنار او بود، روسری‌اش کمی عقب رفته، اما صورتش محکم. آرمان نه لبخند مراسمی داشت، نه مکثِ معذب. مستقیم تا پایین پله‌ها آمد و وقتی به پاگرد رسید، نگاهش اول روی کارت پایین‌زده‌ی رها افتاد، بعد روی کلید کنار آن، بعد روی پریسا.

پریسا زود گفت: «آرمان، خوب شد رسیدی. یه سوءتفاهم کوچیک شده. من مهمان‌ها رو—»

آرمان حرفش را نخرید. رو به خدمه‌ای که طناب را نگه داشته بود گفت: «این رو بردار.» طناب پایین آمد. بعد به مادرش راه داد که از پله اول بالا برود، اما خودش نایستاد پشت او. دستش را فقط به اندازه‌ی اشاره، بی‌تماس، سمت رها باز کرد و گفت: «رها، تو قبل از من.»

پاگرد تنگ بود؛ همین تنگی کار را تمام کرد. پریسا که یک پله بالاتر ایستاده بود، برای حفظ جای قبلی‌اش مجبور شد عقب برود. زن‌عموی نادر دامنش را جمع کرد و کنار کشید. سلیمی، همان‌که کمی قبل نگاهش را دزدیده بود، ناخودآگاه از میانه‌ی راه‌پله رفت سمت نرده تا مسیر باز شود. رها از جایش تکان نخورد تا مطمئن شود جمله را همه شنیده‌اند. بعد کارت «همراه» را از روی میز برداشت، تا کرد، و از کنار پریسا بالا رفت؛ نه با شتاب، نه با خشم. فقط اول.

بالای پاگرد دوم، مادر آرمان ایستاد و صدایش را به خاله مهری رساند: «جای رها پایین نیست.» این یکی دیگر از جنس ترک نبود. این صدا، سقف را برای همه جابه‌جا کرد. خاله مهری که سینی استکان در دست داشت، لحظه‌ای گیر کرد و چای در نعلبکی لرزید. نادر از سمت سالن مردانه سر رسید، ابروهایش جمع شد، اما دیر رسیده بود؛ ترتیبِ عبور جلوی چشم همه عوض شده بود.

با این‌حال پریسا باز هم عقب ننشست. تا وارد فضای میان دو سالن شدند، دستش را روی لبه‌ی تخته‌ی رتبه‌بندی گذاشت و گفت: «ورود که دلیل صندلی نمی‌شه. این فهرست از صبح بسته شده. جای هر کس مشخصه.» جمله را با احترام به بزرگ‌ترها گفت، اما تیغش را برای رها نگه داشت. چند جفت چشم دوباره بین تخته و رها رفت‌وبرگشت. اگر همین‌جا کار می‌خوابید، تمام آن بالا رفتن می‌شد یک تعارف لحظه‌ای؛ چیزی که فردا هر کسی جور دیگری تعریفش می‌کرد.

آرمان یک قدم به تخته نزدیک شد. نادر سریع‌تر دست دراز کرد: «الان وقت دست بردن به برنامه نیست. مهمان‌های شرکت هم هستن. باید نظم حفظ بشه.» مرد کت سرمه‌ای بخش انرژی همین‌جا خشک شد؛ چون فهمید این دیگر دعوای زنانه‌ی گوشه‌ی مجلس نیست. این‌جا آدم‌ها در یک شب، هم نسبت خانوادگی می‌سنجند، هم اینکه چه کسی در جمع می‌تواند دستور بدهد و چه کسی دستورش می‌شکند.

رها برای اولین بار مستقیم به نادر نگاه کرد. صدایش بلند نبود، اما واضح از وزوز راهرو گذشت: «شما از صبح برای اسم من تصمیم گرفتید. کافی است. یا اسمم را همان‌جایی می‌گذارید که جلوی جمع پایین نرود، یا من از این در وارد نمی‌شوم و همه می‌فهمند چرا.» نه خواهش بود، نه گلایه. ادعای جای خودش بود؛ وسط همان فهرستی که با آن تحقیرش کرده بودند.

نادر لب باز کرد که با ادبِ تحکم‌آمیز همیشگی‌اش مجلس را جمع کند، اما مادر آرمان جلوتر رفت. خودکار آبیِ لکه‌دار را از کنار تخته برداشت، در دست نادر نگذاشت، به رها داد. این انتقال کوچک از هر حرفی بدتر به صورت پریسا خورد. رها یک ثانیه قلم را در انگشتانش چرخاند؛ جای فرورفتگی قدیمی روی بدنه زیر شستش نشست. بعد کارت‌های کوچکِ روی ریل زیر تخته را نگاه کرد: «میز ۱ ـ خانواده درجه‌یک»، «میز ۲ ـ بزرگان»، «میز ۳ ـ شرکای کاری نزدیک». در خط بالای میز ۱ یک جای خالی میان نام مادر آرمان و آرمان مانده بود؛ انگار از صبح عمداً سفید گذاشته بودند تا هر وقت لازم شد، هر شکلی پرش کنند.

پریسا فوراً گفت: «نه، اون جای خانم ناهیده‌ست. هنوز نرسیدن.» مادر آرمان بی‌آنکه سر بچرخاند، گفت: «ناهیده خواهرم خودش خواسته با شوهرش میز دو بشینه.» «ولی—» «بس است.»

صدا این بار کوتاه بود، اما پریسا را از لبه‌ی تخته جدا کرد. انگشتش عقب کشید و لاکش به لبه‌ی فلز گیر کرد؛ صدای ریز و ناجوری داد. این همان آسیب دیده‌شدنی بود که جمع می‌فهمد: نه فیزیکی، نه خون‌دار؛ شکستن تسلط. نادر خواست راه دیگری باز کند. «حداقل ترتیب ورود به سالن اصلی باید طبق برنامه بماند. الان مجری اسم می‌خواند. نمی‌شود هر کسی—»

آرمان رو به مجری که کنار پرده ایستاده بود گفت: «اسم‌ها را عوض کن. اول مادرم. بعد رها. بعد من.» مجری خشک ماند. نگاهش رفت سمت نادر، بعد سمت مادر آرمان. نادر گفت: «این برخلاف—» رها قدم آخر را خودش برداشت. کارت «رها ساداتی ـ همراه» را که هنوز در دست داشت، روی لبه‌ی تخته چسباند، با قلم آبی رویش یک خط صاف کشید و زیر جای خالیِ خط اول نوشت: «رها ساداتی». بعد کارت را در شیار بالایی، میان نام مادر و آرمان، جا زد. صدای «تق» کوچکش در آن راهروی باریک از هر داد زدنی بلندتر بود. «برخلاف این، دیگر چیزی نیست.»

پریسا رنگ باخت. نه فقط چون اسم بالا رفت؛ چون بالا رفتن اسم با دست خود همان زنی انجام شد که او پایین نگهش داشته بود. دو خدمه‌ای که منتظر اشاره برای آوردن مهمان‌ها بودند، مردد ماندند. مجری کاغذش را پایین آورد. مرد کت سرمه‌ایِ بخش انرژی، برای اینکه نفهمند تا حالا کدام طرف ایستاده، فوری گوشی را کنار گذاشت و یک قدم عقب رفت تا مسیر خالی شود. سلیمی که در کل عصر کوچک مانده بود، خودش پرده را کنار زد.

نادر هنوز آخرین سنگر را رها نکرده بود. «این فقط نوشتن روی کارت است. رسم مجلس را من تعیین می‌کنم.» رها بی‌آنکه به او نزدیک شود، گفت: «رسم مجلس را کسی تعیین می‌کند که مردم جلویش راه باز می‌کنند، نه کسی که اسم روی کارت را خط می‌زند.» بعد رو به خدمه‌ی چای که سینی در دست مانده بود: «اول میز یک.» خدمه به نادر نگاه نکرد. سینی را چرخاند سمت بالا.

پرده کنار رفت. ترتیب باید همان‌جا ثابت می‌شد، وگرنه همه‌چیز دوباره در حرف حل می‌شد. مادر آرمان وارد شد. رها یک لحظه مکث کرد؛ نه برای اجازه گرفتن، برای اینکه ببینند منتظر فرمان دیگری نیست. بعد درست در جای اعلام‌شده، پیش از آرمان، از شکاف پرده رد شد. آرمان پشت سر او رفت. پریسا که تا یک ساعت پیش سرِ طناب مخملی ایستاده بود و آدم‌ها را درجه‌بندی می‌کرد، کنار پاگرد ماند؛ پایین‌تر از خط اول، بی‌آنکه جایی برای اصلاح صحنه داشته باشد. نادر خواست چیزی بگوید، اما مجری در همان لحظه نام‌ها را بلند خواند و صدایش روی او افتاد.

داخل سالن، نور زردِ لوسترها روی رومیزی‌های سفید و گل‌های کرم نشسته بود. سرِ میز یک، کارت‌های کوچک هنوز نیمه‌کج بودند. رها دست برد، کارت خودش را از تخته جداشده آورْد و روی صندلی کنار مادر آرمان گذاشت؛ همان صندلی‌ای که برای «خانم ناهیده» نگه داشته بودند. صندلی بعدی را با دو انگشت به عقب کشید تا آرمان پشت آن بایستد، نه جلوتر. بعد به خدمه گفت: «این یکی خالی نمی‌ماند.»

پشت سرشان، راهروی بین دو سالن دوباره جریان گرفت، اما با بریدگی تازه. کسانی که تا چند دقیقه پیش از کنار رها رد شده بودند، حالا برای رسیدن به جای خودشان مجبور بودند از خطی بگذرند که نام او را بالا نشان می‌داد. رها برگشت، از درِ نیمه‌باز به پاگرد نگاه کرد. روی دیوار کنار راه‌پله، تخته‌ی رتبه‌بندی هنوز روشن زیر مهتابی می‌درخشید. او همان قلم آبی را در شیار کناری گذاشت، رفت سمت تخته، و بدون عجله شماره‌ی کنار نام خودش را از ۹ به ۱ تغییر داد. روی دیوار رتبه‌بندی، نام «رها ساداتی» در خط بالای افتخار ایستاد و عددها همان‌جا یخ زدند.