Fast Fiction

خط رزرو همان‌جا برگشت

نگهبانِ ورودی دستش را جلوی شیشه پایین‌کشیدهٔ تاکسی گرفت و گفت: «این خط برای مهمان ویژه‌ست. شما از کنار پیاده شید.» همان لحظه، شاسی‌بلند مشکیِ کامران را با تکان احترام‌آمیز دست از کنارشان رد کرد؛ ماشینِ او نرم رفت زیر سایه‌بان هتل، و تاکسی لیلا پشت گلدان‌های سنگی و نوار زرد توقف ماند. راننده زیر لب غر زد، انگشتش به لکهٔ جوهر خشک‌شده روی خودکار چسبیده بود. روی صندلی کناری، جعبه غذای سردی که لیلا از دفتر برداشته و وقت نکرده بود بخورد، کج شده بود و بوی برنج زعفرانیِ مانده می‌داد.

لیلا کرایه را داد و پیاده شد. جلوی در، عمه مهری که از فامیل دامادها حساب می‌شد و از همه چیز خبر داشت، چشمش اول به کامران افتاد، بعد به لیلا که از کنار نوارها می‌آمد. کامران بی‌آن‌که حتی سلامش را کامل کند، به مسئول پذیرش گفت: «اسم‌ها رو تفکیک کنید. فامیل نزدیک و طرف قرارداد برن لاین اصلی. بقیه از در کناری.» بعد سرش را کمی به سمت لیلا برگرداند، همان‌قدر که تحقیرش دیده شود: «شما فعلاً اون طرف بایست. جای نشستن داخل هم بعداً معلوم می‌شه.»

دو نفر از همکاران لیلا از بخش انرژی کنار میز خوشامد ایستاده بودند؛ پروندهٔ این قرارداد را شش ماه با او جلو برده بودند و حالا وانمود می‌کردند مشغول گوشی‌اند. دردِ ماجرا همین بود: خانواده و فامیل باخبرند، همکارها هم باخبرند، و با این‌همه کامران طوری رفتار می‌کرد که انگار لیلا فقط کسی است که اشتباهی خودش را به خط مهمانان ویژه رسانده. لیلا فقط نیم‌قدم کنار رفت، نه بیشتر. دعوت‌نامهٔ تاخورده را از کیفش درآورد؛ لبه‌اش از بس باز و بسته شده بود سفید افتاده بود.

مسئول پذیرش به اشارهٔ کامران کارتِ عبورِ چاپیِ «ورود ویژه» را از روی میز برداشت و به زوجِ سالخورده‌ای داد که تازه رسیده بودند. بعد رو به یکی از خدمتکارها گفت: «صندلیِ میز نزدیک سن رو برای آقای کامران نگه دارید. خانم...» مکث کرد، اسم لیلا را از روی فهرست پیدا نکرد یا نخواست پیدا کند، «...برای خانم یه جا سمت چایخانه باز کنید.» این دستور جلوی عمه مهری، جلوی دو خاله، جلوی همکاران، با صدای بلند گفته شد. جابه‌جایی صندلی از خودِ اهانت هم بدتر بود؛ یعنی تو را از خط تصمیم بیرون برده‌اند.

لیلا به میز نرفت. از لبهٔ پیشخوان که با یک مهر نماز تاخورده، یک فنجان چای لب‌پر و رسید نیمه‌تاخوردهٔ پرداخت گل‌آرایی شلوغ شده بود، کد رزرو را خواست. مسئول پذیرش نگاهش را دزدید. کامران جلو آمد، با لبخندی که برای بزرگ‌ترها ساخته می‌شد و برای زیر دست‌ها نه. «الان وقت این حرف‌ها نیست. این رزرو به نام میزبان ثبت شده. روال داره.» بعد به رانندهٔ شرکت که پشت سر لیلا ایستاده بود گفت: «ماشین دوم رو ببر عقب. اینجا فقط ماشین‌هایی می‌ایستن که من تأیید کردم.»

راننده همان راننده‌ای بود که صبح خودِ لیلا را از دفتر پروژه در عباس‌آباد برداشته بود و قراردادِ الحاقیه را هم در صندوق عقب گذاشته بود. مرد یک لحظه به لیلا نگاه کرد، بعد به کامران. نگاه امن را انتخاب کرد و سوییچ را چرخاند. ماشین دوم عقب رفت. این اولین شکاف بود؛ نه برای نجات، برای روشن شدنِ حقیقت. هرکس اینجا به خط رزرو و مهر دسترسی نگاه می‌کرد، نه به نسبت، نه به زحمت.

لیلا موبایلش را درآورد و مستقیم به شماره‌ای زنگ زد که هیچ‌وقت برای خودنمایی استفاده‌اش نکرده بود. وقتی جواب دادند، فقط گفت: «من لیلا زمانی‌ام. کد رزرو ۴۷-الف را می‌خواهم روی اسم مالک قرارداد ببینم، نه روی نمایندهٔ تشریفات. بله، همین الآن. و مسیر ورود خودروی الحاقیه هم آزاد شود.» صدایش پایین بود، اما نزدیکیِ آدم‌ها به هم در آن لبهٔ شلوغ ورودی، صدای پایین را هم پخش می‌کرد.

کامران خندید، کوتاه و مطمئن. «الان جلوی مردم می‌خوای تماس بازی دربیاری؟» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که گوشیِ مسئول پذیرش زنگ خورد. دخترک یک‌باره صاف ایستاد، «بله قربان... بله، همین الآن اصلاح می‌کنم.» بعد صفحهٔ تبلت را چرخاند. نام بالای رزرو عوض شد. «مالک قرارداد: لیلا زمانی.» زیرش هم خط درشت‌تر آمد: «ورود ویژه، خودروی الحاقیه، میز قرارداد کنار لابی.»

همان لحظه دو چیز با هم جابه‌جا شد؛ پسرک دربان نوارِ زرد را از جلوی خط کناری برداشت و به سمت سایه‌بان اصلی دوید، و رانندهٔ شرکت که تازه ماشین را عقب برده بود، با دستپاچگی دنده عقب گرفت تا دوباره در خط اصلی بنشیند. مسئول پذیرش کارتِ عبور چاپی را از دست زوج سالخورده پس گرفت، عذر خواست، کارت دیگری به آنها داد و کارت «ورود ویژه» را با هر دو دست طرف لیلا گرفت. شوک واقعی این نبود که اسم عوض شد؛ این بود که همهٔ بدن‌های اطراف فوراً تابع آن اسم شدند.

عمه مهری نفسش را با صدا کشید. کامران برای یک ثانیه پلک نزد. بعد همان‌طور که صورتش را برای جمع نگه می‌داشت، گفت: «اشتباه سیستمی بوده. خب، حل شد. بیایید داخل که مراسم عقب نیفته.» و خواست مثل کسی که هنوز صاحب جریان است، اول از همه راه بیفتد. دربان اما این بار درِ ماشینِ عقب‌کشیده را برای لیلا باز کرد و به کامران گفت: «ببخشید آقا، اول خودروی ثبت‌شده.» پسرک خدمتکار هم سینی شربت را از مسیر کامران کج کرد و به سمت لیلا برد. دریافت مهمان در یک لحظه برعکس شد.

لیلا سوار نشد. کارت عبور را گرفت و به راننده اشاره کرد ماشین الحاقیه را دقیقاً کنار میز قرارداد بیاورد؛ همان میزی که زیر سایهٔ ستون، بین لابی و خط پیاده‌شدن خودروها گذاشته بودند تا امضاها قبل از بالا رفتن مهمانان نهایی شود. درهای شیشه‌ای برای او باز ماند. برای کامران نه. او مجبور شد کنار پله بایستد، جایی که تا چند دقیقه پیش خودش دیگران را نگه می‌داشت.

کامران نزدیک آمد و صدایش را پایین آورد، چون بالا بردنش خطرناک شده بود. «لیلا، این دیگه لجبازی‌ه. الان بزرگ‌ترها هستن. سهمیهٔ ورودی باقی‌مونده رو دست نزن.» لیلا نگاهش نکرد؛ کارت عبور را روی میز قرارداد گذاشت کنار پوشهٔ سرمه‌ایِ الحاقیه. روی لبهٔ پوشه همان فرورفتگیِ قدیمیِ خودکارش بود. مسئول پذیرش، حالا ایستاده‌تر از قبل، گفت: «خانم زمانی، دو جایگاه ویژه و یک خط توقف اضافه هنوز بازه. طبق دستور مالک قرارداد.»

کامران دستش را روی میز گذاشت؛ انگار هنوز می‌توانست با انگشت‌ها مالکیت را برگرداند. «یکی از اون‌ها برای تیم من ثبت شده. می‌دونی که از اول همین بوده.» لیلا این بار سرش را بلند کرد. «از اول؟» فقط همین دو کلمه. بعد کارت عبور را برداشت، کد چاپ‌شده را مقابل چشم مسئول پذیرش و ناظر هتل گرفت و گفت: «این کد از این لحظه فقط برای خودروهای من و مهمان‌های تأییدشدهٔ من باز می‌شود. خودروی آقای کامران از خط ویژه حذف شود. پذیرش‌شان از در عمومی، اگر خانواده میزبان بخواهند. جایگاه دوم برای دکتر نادری و همسرشان. خط توقف اضافه برای خودروی اسناد.»

مسئول پذیرش حتی یک لحظه هم درنگ نکرد. روی برگهٔ کنار دستش مهر زد. ناظر هتل بی‌سیم زد: «خودروی آقای کامران از خط ویژه خارج. مسیر عمومی.» و این بار صدا بلند بود، آن‌قدر که خاله‌ها، همکارها، و مردی که ظرف خرما دستش بود، بشنوند. رانندهٔ شرکت که دو دقیقه قبل از او رو برگردانده بود، با عجله از ماشین کامران فاصله گرفت و به سمت صندوق عقب خودروی اسناد دوید. این دردِ واقعی بود: فرمانی که زمانی امن به نظر می‌رسید، جلوی چشم همه بی‌اعتبار شد.

کامران لبخندش را از دست داد. «تو نمی‌تونی منو پشت در عمومی بفرستی.» لیلا گفت: «من نفرستادم. رزرو فرستاد.» او خواست کارت را از روی میز بردارد، اما لیلا زودتر کارت را به ناظر هتل داد. «این دسترسی فقط در اختیار پذیرش می‌ماند. کپی هم صادر نشود.» ناظر کارت را در جیب داخلی جلیقه‌اش گذاشت. دست کامران در هوا ماند؛ خالی و دیده‌شده.

از داخل لابی، یکی از بزرگان خانوادهٔ عروس سرک کشید؛ کامران سریع صورتش را جمع کرد و خواست با لحن مودبِ جبرانی وارد شود. «حالا دست‌کم اجازه بده برای خوشامدگویی برم جلو. زشته.» این همان تلاش آخر بود؛ بازپس‌گیریِ نزاکت وقتی کنترل از دست رفته. لیلا پوشهٔ سرمه‌ای را باز کرد. صفحهٔ تخصیص مهمانان، خوانا و تازه چاپ‌شده، روی بالایش بود. با انگشت نام‌ها را جابه‌جا کرد و گفت: «خوشامدگویی هم جزو تخصیص است. نام شما از صف دریافت کنار سایه‌بان حذف شد. اگر قرار است داخل بروید، بعد از ورود خودروی دکتر نادری، از در عمومی.»

مردی که خرما دستش بود، بی‌اراده یک قدم کنار رفت تا راهِ خودروی تازه‌رسیده باز شود. شاسی‌بلند سفیدِ دکتر نادری وارد خط اصلی شد و دربان این بار با هر دو دست در را گشود. کامران ناچار شد از جلوی همان خطی کنار برود که برای لیلا بسته بود. کف کفشش به لبهٔ جدول گیر کرد و تعادلش به هم خورد؛ نه افتاد، اما آن مکثِ ناجور از هر فریادی بدتر بود. عمه مهری دیگر به او نگاه نمی‌کرد؛ داشت روسری‌اش را مرتب می‌کرد و راه را برای مهمان تازه باز می‌گذاشت.

لیلا بدون بالا بردن صدا، برگهٔ دوم را از پوشه بیرون کشید. «و هزینهٔ پارک ویژه‌ای که با رزرو حذف‌شده استفاده شده، از حساب تشریفات کم و به حساب میز قرارداد منتقل می‌شود.» این را به حسابدار هتل گفت که تازه کنار میز رسیده بود و دستگاه مهر در دستش بود. حسابدار سر تکان داد و رقم را روی برگه اصلاح کرد. زیان فقط آبرو نبود؛ خرج هم همان‌جا برگشت.

کامران آخرین بار کوشید از نسبت و آشنا بودن استفاده کند. «لیلا، جلوی فامیل لازم نیست تا این حد ببریش.» لیلا قلم را برداشت، نوکش روی همان فرورفتگیِ قدیمیِ جلد پوشه نشست. «جلوی فامیل شروعش نکردم.» بعد به حسابدار گفت: «نسخهٔ نهایی را بیارید.»

حسابدار پوشهٔ قرارداد را گذاشت روی میز. لبهٔ میز هنوز با همان رسید نیمه‌تاخورده و فنجان چای سرد شلوغ بود. لیلا صفحهٔ تخصیص به‌روزشده را رو کرد؛ نام کامران از خط ورود ویژه و صف دریافت مهمانان حذف شده بود، دو جایگاه باقی‌مانده زیر نام‌های تازه نشسته بود، و انتقال هزینه با مهر پایین صفحه خوانا بود. پوشه را بست، یک‌بار با کف دست صافش کرد و آن را از روی میز قرارداد به سمت حسابدار سر داد.