اول به رعنا خندیدند #2
«خانم، عقبتر. این ماشین برای اهلِ خانهست.»
راننده درِ شاسیبلند مشکی را نیمهباز نگه داشت و با دو انگشت، درست کنار خط زردِ لبهی حیاط، جا را از رعنا برید. دو زنِ فامیل که سینی چای دستشان بود، مکث کردند. پسرعموی داماد خندۀ کوتاهی کرد و زیر لب گفت: «فکر کرده هنوز جزو صف اوله.» رعنا پاکت تاخوردهی رسیدِ گلفروشی را در مشت فشرد؛ همان پاکتی که از صبح چند بار باز و بسته شده بود، گوشهاش با لکهی جوهرِ خودکار آبی شده بود. او این مراسم را از ظهر با دویدن بین تالار و گلفروشی و دفترِ شیرینیفروشی سر پا نگه داشته بود، اما حالا کامران خانلری، با عبای سبک روی شانه و لبخندِ صاحبخانهوار، فقط از بالای عینکش نگاهش کرد و گفت: «رعنا جان، شما با ماشین بعدی. جلوی مهمانها قاطی نکن.»
رعنا یک قدم عقب نرفت. از سایهی درِ نیمهبازِ تالار، همان مکثِ باریکِ چارچوب، نگاه چند نفر روی دستش نشست. گفت: «پس جعبهی غذاها هم با ماشین بعدی بره؟» و به جعبهی غذای ماندهای اشاره کرد که از عصر روی صندلی پلاستیکی کنار ستون سرد شده بود. سؤالش نرم نبود؛ یک تیغ نازک بود. راننده دستش را از روی در برنداشت، اما لبخندِ پسرعمو جمع شد. ترکِ اول همانجا افتاد.
کامران بیآنکه مستقیم به او نگاه کند، سرش را به سمت دخترخالهاش، نیکی، چرخاند؛ دختری با مانتوی رنگ روشن و کیفِ برند که از اول شب کنار زنهای بزرگتر میچرخید. گفت: «نیکی، شما بفرمایید جلو. حاجمرتضی هم فرمودن دخترِ خودمونه.» بعد به راننده اشاره کرد صندلی کناری را برای او نگه دارد؛ همان جایی که همه از عصر دربارهاش حرف میزدند، همان جایی که اگر کسی کنارش مینشست یعنی فقط اسمش بیرون نیامده، جایش هم در خاندان ثبت شده. زنهای دور سماور یکباره گرمتر شدند. یکی گفت: «آفرین، دختر باید معلوم باشه از کجا میاد.» دیگری طوری به رعنا نگاه کرد که انگار او فقط نیروی کمکیِ تالار بوده.
رعنا به نیکی نگاه نکرد. فقط رسید تاخورده را صاف کرد، بعد دوباره تا زد و در کیفش گذاشت. صدایش کوتاه بود: «من برای صندلی نایستادم.» اما ماند. همین ماندن گران بود. چون همه میدانستند خانواده و فامیل باخبرند که او دو سال است با نوید رفتوآمد دارد؛ نه آنقدر پنهان که انکار شود، نه آنقدر رسمی که کسی مجبور به احترام باشد. و کامران دقیقاً داشت روی همین مرز بازی میکرد؛ مرزِ بین خبر داشتن و جا دادن.
حیاط خصوصی تالار در شمال تهران پر از نور زرد و ماشینهای منتظر بود. از سرِ لاینِ سوارشدن، بوی بنزین با هلِ چای قاطی میشد. نوید هنوز از پلههای کناری پایین نیامده بود؛ از داخل، صدای مردها میآمد که دربارهی بخش انرژی و مناقصه و دلار حرف میزدند، همان دنیایی که نام خانوادگی خانلری در آن در را باز میکرد و نام پدرِ رعنا حتی صندلی هم نمیگرفت. کامران از همین دنیای وامگرفته زور میکشید. رو به راننده گفت: «اول ماشین حاجآقا، بعد خانم نیکی، بعد بقیه. نظم رو بههم نزنید.»
«بقیه» را طوری گفت که انگار رعنا اصلاً اسم ندارد.
نیکی با تردیدِ خوشحال جلو رفت. کفش پاشنهدارش روی سنگ حیاط تقتق کرد. یکی از خالهها شال او را مرتب کرد و گفت: «برو عزیزم، هوای شب سرده.» این همان جایی بود که قرار بود رعنا بایستد اگر قرار بود بایستد؛ کنار در، نزدیک خانواده، نه عقبِ خط زرد کنار رانندهها و پیکها. حالا جای او را با دست و خطاب و ترتیبِ سوار شدن پاک میکردند. رعنا کیفش را روی شانه جابهجا کرد و بیاجازه از خط زرد رد شد و کنار ستون سایهبان ایستاد؛ نه نزدیکِ ماشین، نه در موضعِ عقبنشینی. کامران اخم ریزی کرد. انتظار گریه داشت یا رفتن. این سکوتِ صاف را نه.
درِ تالار باز شد و عمه فریده بیرون آمد؛ زنی که اسمش در این خاندان با یک تکانِ ابرو صف میزها را عوض میکرد. یک دستش هنوز فنجان چای داشت. چشمش اول به نیکی افتاد کنار درِ جلو، بعد به رعنا، بعد به جعبهی غذای مانده. پرسید: «این چرا اینجاست؟» کامران فوراً لبخند زد: «هیچی عمه جان، داریم مهمونها رو مرتب میفرستیم.» عمه فریده قدمش را کج کرد، مستقیم نرفت سمت شاسیبلند؛ رفت طرف رعنا. همین تغییرِ مسیر را چند نفر با شانههایشان تکرار کردند. دو زنِ فامیل که کنار ستون بودند، ناخودآگاه از جلوی رعنا کنار رفتند تا جا باز شود. پسرخالهای که تا یک دقیقه پیش لبخند میزد، از درِ ماشین فاصله گرفت.
عمه فریده بیآنکه صدایش را بالا ببرد گفت: «مرتب؟ این دختر از ظهر از من بیشتر دویده. حالا باید پشتِ خط بایسته؟» فنجان را به دستِ همان زنِ فامیل داد و خودش کنار رعنا ایستاد؛ چنان نزدیک که دیگر فاصلهگذاریِ تحقیرآمیز ممکن نبود. بعد رو به راننده گفت: «در رو نبند.» راننده فوراً دستش را از لبهی در برداشت. یکی از عموها که تا آن لحظه ساکت بود، دو قدم جلو آمد و جای خودش را از کنار کامران عوض کرد؛ گفت: «آره، اول تکلیفِ این معلوم شه.» حلقهی بدنها همانجا چرخید؛ پاها از ماشین به سمت رعنا، شانهها از کامران کَنده شد. صدای خندهای درنیامد، اما اعتمادِ قبلیِ حیاط یکباره لق شد.
کامران برای اولین بار مستقیم به رعنا نگاه کرد. لبخندش خشک بود. «عمه جان، سوءتفاهمه. هرکسی جای خودش. ما هنوز چیزی رسمی نکردیم که...» جمله را نیمهکاره نگه داشت، چون همین «رسمی نکردیم» را جلوی جمع گفتن، در خاندانِ خودش بوی پسزدن میداد. رعنا چیزی نگفت. فقط نگاهش از صورت او رد شد و رفت به پلههای کناری، جایی که نوید بالاخره پیدا شد؛ آستین پیراهنش کمی بالا رفته بود، موبایلش در دست، انگار هنوز از بحث مردها کنده نشده. اما کافی بود یک لحظه صحنه را ببیند: نیکی کنار درِ جلو، عمه فریده کنار رعنا، کامران بینشان با دستورهای بیاثر.
نوید از پله آخر نپرید؛ آرام آمد، همین آرامش فشار را بیشتر کرد. کامران زودتر حرف زد: «خوبه رسیدی. ما داریم مهمونها رو میفرستیم. تو با حاجمرتضی برو، خانمها هم—» نوید حرفش را برید: «خانمها هم چی؟» صدایش بلند نبود، ولی صاف از وسط حیاط رد شد. حاجمرتضی که تا آن لحظه زیر ایوان با تسبیح ایستاده بود، سر بلند کرد.
کامران خواست دوباره همان نظمِ ساختگی را جا بیندازد. دستش را به سمت نیکی برد. «اینجوری بهتره. آبروی کاره. اول اونها—» نوید دستش را کنار زد، نه خشن، نه دوستانه. فقط کنار زد، جلوی همه. درِ جلوِ شاسیبلند هنوز باز بود. نوید رفت سمت آن، نه برای سوار شدن، برای بستن. در را با یک حرکت کوتاه بست. صدای بسته شدن در، توی حیاط مثل پسزدنِ یک حکم شنیده شد. نیکی یک قدم عقب رفت. این عقبرفتن از هر جملهای رسواتر بود.
کامران رنگش پرید، اما هنوز دست از کنترل نکشید. به راننده گفت: «ماشین دوم رو بیار جلو. خانم رعنا با اون میرن.» بعد رو به محافظِ درِ پارکینگ که از دور نگاه میکرد، با صدایی رسمیتر گفت: «لاین رو خالی کن. معطل نشیم.» این آخرین سدش بود؛ اگر میتوانست حرکتِ ماشینها را عوض کند، هنوز میتوانست رعنا را از کنار نامِ خانلری کنار بزند. رانندهی ماشین دوم موتور را روشن کرد. چراغها روی سنگِ خیسِ حیاط افتاد. لاین واقعاً داشت علیه رعنا بسته میشد.
رعنا اینبار از سکوت بهعنوان سنگر استفاده نکرد. یک قدم جلو رفت، درست میانِ دو ماشین، جایی که همه مجبور شدند نگاهشان را روی او ثابت کنند. کیفش را از شانه برداشت و همان پاکتِ تاخورده را بیرون آورد، اما آن را بالا نگرفت که سند بازی کند؛ فقط در مشت نگه داشت، مثل چیزی که از صبح خرج این خانه شده. گفت: «نه.» یک کلمه، و بعد رو به رانندهی شاسیبلندِ اول، نه رو به کامران: «درِ عقب را باز کن.»
کامران خندۀ ناباوری کرد. «شما برای کی حکم میدی؟»
رعنا نگاهش را از راننده برنداشت. «برای خودم نه.» بعد سرش را برگرداند و صدایش را کمی بلندتر کرد تا زیر ایوان هم برسد. «برای کسی که از دو سال پیش هر وقت لازم بوده من را به اسمِ خودش خواسته، نه به عنوان آدمِ دمِ دست. امشب اگر جرأت ندارید جلو فامیل همان اسم را بگویید، از صبح من را نمیفرستادید دنبال کارهای خانهی خودتان.»
این هنوز اوج نبود؛ فقط میدان را وسط حیاط کشید. حاجمرتضی تسبیحش را در مشت بست. یکی از زنها آرام گفت: «جلوی بزرگترها...» اما جملهاش کامل نشد، چون نوید دیگر منتظر نماند. آمد کنار رعنا ایستاد؛ نه نیمقدم عقب، نه پنهان در سایه. کامران فوری گفت: «تو ساکت. وقتی بزرگترت داره نظم میده—»
نوید اینبار بلندتر حرف زد: «بزرگترم نظم نمیده، جا عوض میکنه.» بعد رو به راننده کرد: «درِ عقب رو باز کن.»
راننده بین دو صدا گیر کرد. نگاهش رفت سمت کامران، بعد سمت حاجمرتضی، بعد عمه فریده. هیچکدام کمکش نکردند. این مکثِ راننده، خودِ رسوایی بود؛ اقتدارِ کامران دیگر فوری کار نمیکرد. کامران جلو آمد تا خودش در را بگیرد. دستش هنوز به دستگیره نرسیده بود که رعنا، بیآنکه از جا کنار برود، جملهی آخر را شلیک کرد؛ جملهای که دیگر جا برای بستن نداشت.
«همه بشنون.» صدایش اینبار مثل شیشه صاف بود. «من با ماشینِ نوید میرم. از امشب هم اگر جایی اسمِ من را پایینتر از مهمانِ گذری میگذارید، کارِ خانه و آبروی بیرونش را هم خودتان جمع کنید. من نیروی اضافهی خاندان خانلری نیستم. انتخابِ نویدم.»
کلمهی آخر را نه با لرزش گفت، نه با خواهش. مالکانه گفت؛ طوری که انگار کسی بالاخره نامِ روی در را درست خوانده. قبل از آنکه کامران جواب بسازد، خودش دست برد، دستگیرهی درِ عقب را کشید و در را باز کرد. صدای قفلِ مرکزی همزمان با باز شدن در آمد؛ نوید از جیبش کلید را بالا آورده بود. همین یک صدا کار را تمام کرد. رانندهی ماشین دوم که آمادهی بستن لاین بود، موتور را خاموش کرد. نیکی کنار رفت، نه با ادبِ تشریفاتی، با آن عقبنشینیِ خاموشی که از صورت میریزد. کامران دستش در هوا ماند؛ نه به در رسید، نه به دستور.
رعنا خم نشد که پنهان سوار شود. ایستاد و رو به نوید گفت: «اول حاجمرتضی را برسونید، بعد من.» و همانجا ترتیب را عوض کرد؛ نه از پایین، از موضعِ کسی که حقِ همراهی و حقِ تعیینِ خروج دارد. بعد افزود: «ولی من با همین ماشین میرم.» این تغییرِ ساده، درد را دقیقتر کرد: هم احترامِ بزرگتر را نگه داشت، هم حقِ خودش را از دستِ کامران گرفت. دیگر هیچکس نمیتوانست وانمود کند مسئله فقط لجبازی یک دختر بوده. خروجِ خانه دوباره چیده شده بود، اما اینبار به دستِ رعنا.
کامران خواست چیزی بگوید، شاید نامِ آبرو را وسط بکشد، شاید از «مهمانها» و «موقعیت» حرف بزند. اما وقتی دهانش باز شد، کلمهای پیدا نکرد که او را از همین حیاط نجات بدهد. چون اگر انکار میکرد، انکارش با درِ باز و کلیدِ دستِ نوید و جای خالیِ نیکی زیر نگاه حاجمرتضی روبهرو میشد. اگر کوتاه میآمد، همانجا از جایگاهِ صاحبنظم میافتاد. صورتش نه قرمز شد نه سفید؛ فقط آن حالتِ مطمئنِ قرضی از رویش جمع شد، مثل رومیزیای که از زیر ظرف کشیده باشند و ظرفها لرزیده باشند.
رعنا پاکتِ تاخورده را دوباره در کیف گذاشت، انگار دیگر آن رسید فقط رسیدِ گل و شیرینی نبود، بهای ساعاتی بود که کسی حق نداشت مجانی خرج اعتبارِ خودش کند. دستش را روی لبهی درِ باز گذاشت، بعد بیآنکه به کسی نگاه کند گفت: «جعبهی غذا را هم بگذارید عقب. مالِ فردا نیست که بماند.» و این آخرین تحقیرِ کوچک را هم پس داد؛ همان چیزی که اول قصه بهانهی ترک انداخته بود، حالا با یک دستور از موضعِ حق برگشت.
زیر لبهی سایهبانِ حیاط، بادِ آخر شب کمی چرخید. سایه که تا چند لحظه پیش از هجوم نور چراغ ماشینها عقب رفته بود، دوباره روی سنگفرشِ بازشدهی لاینِ سوار شدن برگشت و آرام تا نوکِ کفشِ رعنا خزید، بعد کش آمد روی حیاط و بدنهی ماشینهای منتظر.