Fast Fiction

جلوی همه از من بالاتر نشست

بازوی نیروی تشریفات جلوی نیلوفر دراز شد و با همان آستین سرمه‌ای اتوکشیده، راه را برای دو زنِ دورتر باز کرد. «شما یه لحظه همین‌جا بایستید، خواهش می‌کنم. اول خانواده نزدیک داماد.»

نیلوفر کنار لبه پاگرد ماند؛ جایی که کف سنگی هنوز از شستن عصر نم داشت و یک صندلی پلاستیکی سفید، کج افتاده بود. پشت سرش پدرش با جعبه غذای مانده‌ای که از راه آورده بودند، بی‌جا و مضحک کنار گلدان‌ها ایستاده بود؛ انگار کسی او را از مهمانی به انبار خدمات تبعید کرده باشد. عمه‌جانِ داماد، با روسری ابریشمی سبز و لبخندی که فقط برای شاهد می‌زد، از کنار نیلوفر رد شد و به زن‌های تازه‌رسیده گفت: «بفرمایید عزیزم، این طرف. جای شما جلو آماده‌ست.»

پدر نیلوفر آرام گفت: «دعوت رسمی خودِ سامان بوده.» اما صدایش از صدای دف و همهمه حیاط رد نشد. خانواده و فامیل باخبرند؛ همه می‌دانستند سه سال است سامان هر جمعی را با اسم نیلوفر توضیح می‌دهد، همه می‌دانستند او همان دختری است که روزهای قطع برقِ دفتر بخش انرژی، برای سامان غذا برده و شب‌های پروژه کنار تلفنش بیدار مانده. حالا همان آگاهی، تحقیر را بدتر می‌کرد. هیچ‌چیز پنهان نبود. پایین نگه‌داشتن او، جلوی همه انجام می‌شد.

نیلوفر به نیروی تشریفات نگاه کرد، نه به عمه‌جان. «من کنار دیوار نمی‌ایستم.» بعد یک قدم از صندلی پلاستیکی فاصله گرفت و درست در حلقه ورود ایستاد؛ جایی که هر مهمان برای رد شدن مجبور بود او را ببیند. این همان کاری نبود که انتظار داشتند. عمه‌جان مکث کوتاهی کرد، لبخندش نخ‌نما شد، اما فوری سرش را به سمت درِ باغ چرخاند؛ انگار نیلوفر فقط یک مانع موقت باشد.

چند دقیقه بعد، تحقیر شکل رسمی‌تری گرفت. دختر جوانی از تشریفات با فهرست چاپی و کارت‌های میز از راه رسید. عمه‌جان یکی از کارت‌ها را با ناخن بلندش گرفت و بلند خواند: «میز هشت، سمت خانم‌ها. کنار دخترخاله‌ها.» بعد، بی‌آن‌که کارت را دست نیلوفر بدهد، آن را روی سینی گذاشت و رو به مادر داماد که تازه رسیده بود گفت: «تا تایید خانواده چیزی جلوتر نمی‌شینن. الان مراسمه، باید ترتیب حفظ بشه.»

این بار چند نفر شنیدند. زن‌دایی سامان، که از دور حواسش به صف ورود بود، ابرو بالا انداخت. پدر نیلوفر جعبه غذا را از این دست به آن دست کرد و رنگ گوش‌هایش سرخ شد. سامان هنوز در اتاق داماد حبس تشریفات بود؛ همهمه‌اش از پشت شیشه می‌آمد و نبودنش بدترین بخش ماجرا بود. عمه‌جان از همین غیبت استفاده می‌کرد؛ از دقیقه‌ای که مرد اصلی قاب بیرون باشد تا زن مورد اشاره را از قاب پایین بکشد.

نیلوفر کارت میز را از روی سینی برنداشت. فقط گفت: «من مهمان ته‌صف نیستم.» عمه‌جان با همان نرمی زهرآلود جواب داد: «دخترم، هر چیزی جا و وقت دارد. اینجا مراسمه، نه تعیین‌تکلیف.» نیلوفر گفت: «شما هم دارید جلوی همه تعیین‌تکلیف می‌کنید.»

چشم‌ها برگشت. نه آن‌قدر که رسوایی کامل شود، اما آن‌قدر که گرمای صورت عمه‌جان را بالا ببرد. او فوری به نیروی تشریفات اشاره کرد. «راه را باز نگه دارید. مهمان‌های اصلی دارند می‌رسند.» بعد با عمد، دستش را نزدیک آرنج نیلوفر آورد بی‌آن‌که لمسش کند؛ همان فشارِ بی‌دست که از لمس بدتر است. «بفرمایید آن گوشه، عزیزم.»

نیلوفر تکان نخورد. نور صفحه گوشی‌اش پایینِ کف دستش روشن شد؛ پیامی از سامان که فقط دو کلمه داشت: «رسیدم پایین.» او گوشی را پنهان نکرد، اما بالا هم نگرفت. همین برق سردِ کوچک در دستش ماند، مثل چیزی که هنوز خرج نشده باشد.

از راه باریک کنار حوض، میزبان جوان تالار با بند کارت مچاله‌شده روی گردنش دوید و پشت سرش خودِ سامان پیدا شد؛ کت نیمه‌بسته، موهای مرتب‌شده‌ای که حالا کنار شقیقه به هم ریخته بود. او مستقیم به حلقه ورود نگاه کرد و صحنه را همان‌طور که بود دید: عمه‌جان وسط راه، نیلوفر کنار پاگرد، کارتِ میز هشت روی سینی، پدر نیلوفر با جعبه غذای سردش پشت گلدان.

عمه‌جان تندتر از همه حرکت کرد. دو قدم جلو رفت که سامان را پیش از دیدن کامل ماجرا ببلعد. «جانِ عمه، اول بیا این طرف. بزرگان منتظرن. این شلوغی رو هم من جمع می‌کنم.» اما میزبان جوان، که نگاهش بین سامان و کارت روی سینی گیر کرده بود، یک‌باره مسیرش را برید و به جای عمه‌جان، رو به نیلوفر ایستاد. با کف دست راه را باز کرد و گفت: «بفرمایید شما، از این مسیر. اینجا شلوغه.» بعد بدنش را طوری سپر کرد که مهمان‌های تازه‌رسیده ناچار شدند نیم‌قدم عقب بروند تا نیلوفر اول رد شود.

حرکت کوتاه بود، اما دیده شد. همین که او اول به نیلوفر نزدیک شد و اول برای او راه باز کرد، نظم لحظه را برید. عمه‌جان خشک ماند، انگار از دستش سینی افتاده باشد. سامان همان‌جا، وسط حیاط، بدون خنده گفت: «بله. اول ایشان.»

زن‌دایی سامان سرش را پایین انداخت و راه داد. یکی از دخترعموها که تا لحظه قبل جلو می‌رفت، ناچار کنار کشید. پدر نیلوفر جعبه غذا را از روی خجالت پشت پایش پنهان کرد، ولی این بار دستش نمی‌لرزید. نیلوفر از کنار عمه‌جان رد شد، نه با عجله و نه با تعارف، و عطر تند گل‌های روی طاق ورودی برای یک لحظه بوی فلز گرفت؛ بوی چیزی که تازه بریده باشند.

داخل ایوان، سفره چای و شیرینی پهن بود و راه به دو ردیف صندلی می‌رسید. کارت‌های میز روی پایه کوچک طلایی چیده شده بود. نیلوفر هنوز ننشسته بود که عمه‌جان خودش را رساند و با لبخندِ بازسازی‌شده، یکی از کارت‌ها را از پایه کشید. «سوءتفاهم شد. اینجا بنشین، عزیزم.» صندلی پیشنهادی‌اش کنار ستون، پشت دو زن مسن و نزدیک خروجی خدمات بود؛ جایی که نه دیده می‌شدی، نه در عکس‌ها می‌آمدی.

سامان یک قدم جلو آمد، اما نیلوفر با نگاه کوتاهی نگهش داشت. این بار او باید خودش می‌بست. عمه‌جان کارت تازه را جلوی سینه‌اش نگه داشته بود، درست در میدان دید مادران و خاله‌ها. فشار نهایی همین بود: یا این صندلی پست‌تر را می‌گرفت و همه می‌فهمیدند همان‌جاست که برایش بریده‌اند، یا همان‌جا ادعا می‌کرد که جایگاهش را خودِ او نمی‌پذیرد.

عمه‌جان گفت: «جلوی بزرگ‌ترها بحث نکن. بنشین تا بعد.» نیلوفر کارت را از دستش نگرفت. نگاهش از کارت گذشت، روی میز اول نشست؛ میزی که کنار خانواده نزدیک داماد چیده شده بود و یک صندلی خالی کنار سامان داشت، با کارت کوچکی که هنوز برنگشته روی میز افتاده بود. کسی احتمالاً آن را عمداً خوابانده بود تا خوانده نشود.

نیلوفر از کنار عمه‌جان عبور کرد، دست برد و آن کارت خوابیده را برگرداند. رویش با خط چاپی تمیز نوشته بود: «سرکار خانم نیلوفر نادری». صدای دف دورتر شد، یا شاید فقط گوش‌ها به این نقطه بسته شد. او کارت را بین دو انگشت گرفت، نه مثل کسی که مدرک رو کند، مثل کسی که مال خودش را از زیر دست دیگری برمی‌دارد.

عمه‌جان پشت سرش رسید. «اون صندلی برای—» نیلوفر بی‌آن‌که برگردد، کارت خودش را روی جای خالی کنار سامان گذاشت و با صدایی که بلند نبود اما از همه زمزمه‌ها صاف‌تر رد شد گفت: «برای من است. اگر کسی باید جابه‌جا شود، کسی است که اسم مرا خوابانده.»

این ضربه اول بود: کارتِ خوانا، روی میزِ رو به فامیل، سر جایش نشست. ضربه دوم فوری آمد. میزبان جوان، با آن بند کارت مچاله‌شده، به محض دیدن حرکت نیلوفر رو به پیشخدمت‌ها چرخید و گفت: «پذیرایی این میز اول.» دو سینی چای که قرار بود به سمت دیگری برود، پیچید و مستقیم طرف میز نیلوفر آمد. خدمتکارها اطراف او نیم‌دایره ساختند و راهِ عمه‌جان بسته شد.

عمه‌جان برای اولین بار صدایش شکست. «من گفتم اول بزرگان—» سامان همان لحظه صندلی کنار نیلوفر را بیرون کشید، اما ننشست. رو به جمع گفت: «بزرگان اگر چیزی بپرسند، من جواب می‌دهم. اسم روی کارت را هم همه دیدند.» دیگر توضیح نداد. توضیح اضافه، لطف می‌شد؛ این لحظه لطف نمی‌خواست، قطع می‌خواست.

مادر داماد که تا آن لحظه ساکت مانده بود، لب‌هایش را جمع کرد تا چیزی بگوید، اما پیشخدمت سینی را اول جلوی نیلوفر نگه داشت. این ریزترین و بی‌رحم‌ترین بخش ماجرا بود؛ در مهمانی‌ای که احترام از ترتیب پذیرایی خوانده می‌شود، سینی اول از برابر صورت مادر داماد گذشت و روبه‌روی نیلوفر ایستاد. زنِ میانسال دستش نیمه‌راه در هوا ماند و بعد آرام پایین آمد.

عمه‌جان هنوز تسلیم نشده بود. آخرین تلاشش را در بدترین جا کرد؛ دست برد تا کارت نیلوفر را از روی میز بردارد و با خنده‌ای عصبی گفت: «اشتباه چاپی زیاد پیش می‌آد. جای تو را آنجا گفته بودم.» انگشت‌هایش هنوز به لبه کارت نرسیده بود که نیلوفر دستش را روی کارت گذاشت و هم‌زمان صندلی را جلو کشید و نشست. صدای پایه چوبی روی سنگ، تیز و بی‌ملاحظه بلند شد.

«به صندلی من دست نزنید.»

همان یک جمله، در آن نشستنِ حساب‌شده قفل شد. حالا دیگر کسی برای برداشتن کارت باید او را از جایش بلند می‌کرد؛ ناممکن‌ترین کار ممکن، جلوی این همه شاهد. عمه‌جان خمیده مانده بود، دستش بی‌صاحب در هوا. این شد آسیبِ دیدنی. بعد قدرت وارونه شد: او که تا دقیقه‌ای پیش با اشاره آدم‌ها را جابه‌جا می‌کرد، حالا حتی نمی‌توانست یک کارت کوچک را از زیر دست نیلوفر بیرون بکشد. و بعد لرزش افتاد به خودش؛ لبخندش کامل فرو ریخت، نگاهش به مادر داماد دوید، بعد به سامان، بعد به میزبان جوان، و هیچ‌کس راه را به او برنگرداند.

سامان تازه نشست، اما نه برای نجات. فقط بعد از نیلوفر نشست؛ همین ترتیب، همه چیز را کامل کرد. یکی از دخترعموها که صندلی‌اش در مسیر بود، بی‌هیچ دعوتی آن را عقب کشید و جای خود را عوض کرد. زن‌دایی سامان روسری‌اش را مرتب کرد و از رد شدن کنار این میز منصرف شد، راه دورتر را انتخاب کرد. پیشخدمت دوم، که مردد مانده بود سینی شیرینی را کجا ببرد، مستقیم جلوی نیلوفر خم شد و بعد بقیه را دور زد.

عمه‌جان عقب رفت، اما هنوز می‌خواست چیزی از آبرو جمع کند. «من فقط برای نظم مجلس—» نیلوفر نگاهش کرد. نه با خشم، با همان سردی خسته‌ای که بعد از تحمل زیاد می‌آید. «نظم مجلس از امشب از روی اسم خوانده می‌شود، نه از روی میل شما.»

دیگر هیچ‌چیز لازم نبود، اما او آخرین حرکت را هم خودش انجام داد. کارتِ صندلیِ پست‌تر را که عمه‌جان آورده بود از دست سست او گرفت، دو قدم رفت و آن را روی صندلی کنار خروجی خدمات گذاشت؛ همان‌جا که بوی برنج مانده و ظرف‌های جمع‌نشده می‌آمد. بعد رو به میزبان جوان گفت: «این صندلی خالی می‌ماند. کسی را با اسم من تبعید نکنید.» و برگشت، بی‌آن‌که از کسی اجازه نگاه بخواهد.

چند دقیقه بعد، وقتی مراسم از ایوان به طبقه بالا می‌رفت و مهمان‌ها از پاگرد باریک رد می‌شدند، صف خودش را از نو یاد گرفته بود. نیلوفر قدم روی پاگرد گذاشت و پیش از او فاصله‌ای باز شد؛ شانه‌ها کنار رفتند، سینی‌ها جمع شد. آستین سرمه‌ایِ همان نیروی تشریفات که اول راه را سد کرده بود، این بار زودتر از همه از قاب عقب کشید و راه را خالی کرد.