Fast Fiction

جای فرمان را به من برگرداندند

کارت نوبت را کامران از دست پیرمرد کشید و با صدای بلند گفت: «اعزام بعدی برای کارگاه شمس، لاین سه.» همان لحظه رعنا از لبه پیشخوان خم شد تا برگه را بگیرد، اما او بازویش را جلوی سینه‌اش گرفت، انگار نه همکارش که یک مراجعه‌کننده اضافه باشد. پشت شیشه، چاپگر قبض بی‌وقفه خرخر می‌کرد و ردیف مردهای روغنی‌پوش تا کنار صندلی‌های پلاستیکی ارزان کش آمده بود. روی سینه کامران، نشان کنترل با بند آبی آویزان بود؛ همان نشان که تا هفته پیش روی مانتوی رعنا می‌خورد و صف با دیدنش می‌فهمید کار راه می‌افتد.

رعنا چیزی نگفت. فقط کلید کشوی ابزار را که باید از اول صبح دست خودش می‌بود، روی لبه پیشخوان دید؛ کلیدی که دیشب دیرتر از وقت معمول، بعد از اصرار زیاد، به او پس داده بودند. با دو انگشت برداشت و کنار دستگاه ثبت گذاشت. این تنها حرکتی بود که کامران انتظارش را نداشت؛ خیال کرده بود رعنا مثل سه روز گذشته می‌رود ته سالن، کنار قفسه‌ها، و خرابی‌های او را بی‌صدا جمع می‌کند. زن منتظرِ جلو صف قبض تاخورده‌اش را باز و بسته کرد و با تلخی گفت: «از هفت صبح ایستاده‌ام. اگر امروز دستگاه به پالایشگاه نرسد، از حقوق شوهرم کم می‌کنند.»

کامران بدون اینکه به زن نگاه کند، مهر زد و پوشه را روی سبد اشتباه انداخت؛ سبد بازبینی قطعات، نه اعزام فوری. رعنا همان‌جا گفت: «آن پرونده اعزام است، نه بازبینی.» کامران لبخند خشک و نمایش‌پسندی زد، رو به صف، نه رو به او: «خانم رعنا امروز فقط ثبت اولیه را نگاه می‌کنند. تصمیم با پیشخوان است.» بعد با همان لحن آداب‌دار که از دهانش بوی تحقیر می‌داد افزود: «مهندس صارمی خودشان گفتند نظم مهم‌تر از شتاب است.»

نظم او تا ده دقیقه دوام نیاورد. راننده‌ای که برای تحویل پمپ سوخته آمده بود، برگه تحویلش را بالا گرفت و گفت: «این شماره سریال مال دیروز من نیست.» کامران پرونده را از زیر دستش قاپید، ورق زد، و تازه فهمید ابزارِ کارگاه غرب را برای جنوب ثبت کرده. غرولند از صف بلند شد، نه یک‌صدا، تکه‌تکه و گزنده؛ یکی زیرلب از کرایه وانت گفت، یکی از نماز ظهر، یکی از آبرویی که جلوی پیمانکار اصلی می‌رفت. کامران اخم کرد و به رعنا اشاره داد عقب‌تر بایستد، انگار شلوغی را حضور او ساخته باشد.

پرونده دوم بدتر بود. زن میانسالی که با برادرش آمده بود، رسید را جلوی شیشه کوبید و گفت: «گفته‌اید قطعه آماده تحویل است. من از اسلامشهر آمده‌ام.» رعنا از همان طرف پیشخوان، فقط با یک نگاه، کد روی رسید را شناخت. قطعه نه آماده تحویل بود و نه در این مرکز؛ رفته بود لاین تعمیر داخلی. اگر الان برگه تحویل صادر می‌شد، تا عصر سه نفر باید جواب می‌دادند. گفت: «کدش با حرف ر شروع می‌شود. یعنی تعمیر داخلی.» کامران سرش را بالا نیاورد. مهر تحویل را زد. زن دستش را روی شیشه گذاشت و صدایش بالا رفت: «پس چرا انبار می‌گوید هیچ‌چیز برای من پایین نیامده؟»

صف یک قدم به پیشخوان فشار آورد. مردی با کفش کار خاکی گفت: «این آقا فقط صندلی را گرفته. کار را بلد نیست.» کامران رنگ باخت اما لحنش را تیزتر کرد: «هر کس عجله دارد، شکایت کتبی بنویسد.» بعد رو به نگهبان در سالن صدا زد: «لطفاً فاصله را نگه دارید.» رعنا دید که نور صفحه تلفن در کف دستش پنهان شده؛ داشت برای کسی پیام می‌فرستاد، پایین و دزدانه، همان‌طور که مدام اسم نسبت فامیلی‌اش را بین همکارها چرخانده بود. همه می‌دانستند خواهرزنِ پسرعموی معاون لجستیک است و خانواده و فامیل باخبرند که این جابه‌جایی موقت را قرار است دائمی کنند.

پیرمرد راننده‌ای که اول صف بود، قبض نیمه‌تاخورده‌اش را صاف کرد و خطاب به رعنا گفت: «دخترم، تو بگو. من دفعه قبل را با دست تو بار زدم.» کامران تند برگشت: «با ایشان صحبت نکنید. مسئول پیشخوان منم.» همین یک جمله را با چنان بلندگویی گفت که از اتاق شیشه‌ای انتهای سالن هم سرها برگشت. رعنا از لبه پیشخوان رد شد. نه عجله کرد، نه اجازه خواست. مستقیم رفت سمت ترولی ابزار که پشت میز کامران قفل شده بود؛ همان ترولی خاکستری با کشوی بالاییِ کج که بدون آن هیچ پرونده تعمیری از پذیرش به لاین نمی‌رفت. دست برد روی دسته‌اش.

کامران یک قدم پرید جلو. «دست نزنید. این تحت مسئولیت منه.»

رعنا کلید را در قفل چرخاند. صدای تقه کوتاه و روشنش زیر خرخر چاپگر شنیده شد. بعد بند آبی نشان کنترل را از گردن کامران گرفت؛ نه با کشمکش طولانی، با یک حرکت سرد و مستقیم، از پشت گیره. گیره پوست گردنش را خراش داد و او از جا خشکش زد. رعنا نشان را روی دستگاه ثبت کوبید، ترولی را از پشت میز بیرون کشید و گفت: «هر پرونده‌ای که مهر اشتباه خورده، از این لحظه برمی‌گردد این‌جا.» اتاق و صف هر دو دیدند که ابزار و نشان، هر دو، دست عوض کرده‌اند؛ برگشتی در کار نبود.

زن میانسال بی‌اختیار راه باز کرد. پیرمرد قبضش را جلو آورد. کامران گفت: «شما حق ندارید!» اما جمله‌اش توی صدای باز شدن کشوی بالایی گم شد. رعنا پوشه اعزام فوری را از سبد بازبینی بیرون کشید، مهر قرمز را برداشت، روی برگه درست زد و بدون بالا بردن صدا گفت: «شمس، لاین سه، خروج از در جنوبی. راننده بعدی، شماره سریال را بلند بخوان.» پیرمرد خواند. رعنا از حفظ شماره کارگاه را جواب داد و برگه عبور را زیر شیشه سراند. اولین نفر از صف جدا شد؛ نه با دعوا، با حرکت.

همان‌طور که نفر دوم جلو می‌آمد، رعنا پوشه تحویلِ اشتباه را از دست زن گرفت، کد را نشانش داد و گفت: «این می‌رود تعمیر داخلی. اگر همین حالا ثبت را برنگردانم، عصر دوباره باید بیایید.» بعد به انبار داخلی زنگ زد و فقط سه کلمه گفت: «کد ر، پایین.» آن طرف جواب کوتاه داد. زن که تا یک دقیقه پیش آماده فریاد بود، قبضش را محکم‌تر گرفت و عقب نرفت؛ کنار شیشه ماند تا ببیند پرونده‌اش واقعاً راه افتاده. پشت سر او سه پوشه جابه‌جا شد، دو مهر عوض شد، و سبدی که تا پیش از آن فقط اشتباه می‌بلعید، خالی ماند.

کامران هنوز پشت میز بود، اما دیگر پشت میز بودنش هیچ کاری نمی‌کرد. یک‌بار خواست دستش را روی نشان کنترل بگذارد، رعنا قبل از او برداشت و بندش را دور مچ خودش پیچید تا آویزان نماند. یک‌بار هم خواست به صف بگوید طبق روال باید نوبت تازه بگیرند. پیرمرد راننده بی‌آنکه صدایش را بالا ببرد گفت: «روالِ غلط را خودت بس کردی.» خنده‌ای در کار نبود؛ بدتر از خنده بود، چند نفر فقط نگاهشان را از کامران کندند و به دست‌های رعنا دوختند. آن‌جا بود که بی‌صداتر شد.

مهندس صارمی از اتاق شیشه‌ای بیرون آمد؛ مردی با محاسن سفید مرتب و عینک پایین‌نشسته که معمولاً وقت شلوغی فقط از دور نگاه می‌کرد تا حرمت‌ها نشکند. ایستاد کنار پیشخوان، نه کنار کامران. نخست به صف نگاه کرد، بعد به سبدهای جداشده، بعد به ترولی که رعنا بازش کرده بود. کامران فوراً گفت: «من داشتم نظم می‌دادم، ایشان بدون اجازه—»

صارمی حرفش را برید: «از وقتی من بیرون آمدم، سه پرونده راه افتاده. از وقتی تو نشستی، شش پرونده برگشته.» بعد دستش را دراز کرد. همه فکر کردند نشان را از رعنا می‌گیرد. اما بند آبی را از دست او نگرفت؛ کارت دسترسی اصلی را از جیب خودش بیرون آورد، همان کارت سفید با نوار نقره‌ای که فقط مسئول شیفت می‌زند، و جلوی صف، روی پیشخوان، گذاشت سمت رعنا. «از این لحظه پیشخوان و اعزام با شماست. فقط شما ثبتِ مانده‌ها را پاک می‌کنید.»

کامران انگار دیر فهمید ضربه از کجاست. گفت: «ولی من ابلاغ دارم.» صارمی برگ کپی‌شده‌ای را که از صبح با آن گردن کلفتی می‌کرد، از زیر دستگاه بیرون کشید، نگاه کوتاهی انداخت و همان‌جا تا کرد و داخل جیب خودش گذاشت. «ابلاغ موقتت برای پوشش بود، نه برای خواباندن مرکز.» بعد رو به نگهبان گفت: «برای آقای کامران یک صندلی کنار دیوار بگذارید. بدون دسترسی.» صندلی پلاستیکی آبی را از ته سالن آوردند و کنار ستون گذاشتند؛ جایی که همه ایستاده‌ها می‌دیدندش. کامران ایستاده ماند، بعد ناچار نشست. فاصله‌اش با پیشخوان، کمتر از چهار متر بود؛ همین نزدیکی تحقیر را بدتر می‌کرد.

رعنا کارت سفید را برداشت و به یقه مانتویش زد. دیگر لازم نبود بلند حرف بزند. هرچه می‌گفت، در همان منطق پیشخوان اجرا می‌شد. «پرونده‌های مهرخورده اشتباه، سمت چپ. تحویل قطعه فقط با کد انبار. اعزام فوری با امضای من.» زن منتظر قبض تاخورده‌اش را از زیر شیشه داد و این بار رعنا بدون معطلی راه درستش را باز کرد. راننده بعدی برگه را گرفت و دوید سمت در جنوبی. از اتاقک انبار، کارگر جوانی سرک کشید و وقتی کارت سفید را روی سینه رعنا دید، دیگر از کامران اجازه نخواست. صف داشت راه می‌افتاد؛ نه آرام، نه کامل، اما واقعی، و همین برای کشتن ادعای او کافی بود.

کامران آخرین تلاشش را کرد. از روی صندلی بلند شد و گفت: «حداقل ترولی را بدهید من ببرم لاین تعمیر. این جزء کار من است.» رعنا سر بلند کرد. نه عصبانیت در صورتش بود، نه رضایت. فقط ترولی را کمی عقب کشید تا چرخ جلو از دسترس او بیرون برود و گفت: «جزء کار کسی است که می‌تواند زنجیره را قطع نکند.» این را به صف نگفت؛ به خود او گفت، کوتاه و روبه‌رو. صارمی همان‌جا مهر نهایی را روی برگه شیفت زد و آن را کنار آرنج رعنا گذاشت. دیگر چیزی برای چانه‌زدن نمانده بود. کامران نشست، اما این بار کسی جا برایش باز نکرد.

پیشخوان از فشار خالی نشد، فقط فرمانش عوض شد. رعنا آخرین پوشه از مانده‌های اشتباه را بست، کارت را صاف روی سینه‌اش نشاند و دسته ترولی ابزار را گرفت. در لاین تعمیر، زیر نور سرد سقف، ترولی را رو به جلو هل داد؛ نشان به سینه‌اش خورده بود و چرخ‌ها یک‌بار تکان خوردند، بعد صاف و بی‌لنگی راه افتادند.