سیستم بدون من تکان نمیخورد
درِ کرکرهایِ سکوی بارگیری با تقهای نیمهباز ماند و پالت سوم مستقیم به چرخ دستیِ یخزده کوبید. رانندهها بوق کوتاه میزدند، لیفتراک کنار خط زرد دندهعقب میگرفت، و رها دو قدم آنطرفتر از کنسول رهاسازی ایستاده بود؛ همانجا که باید پشتش مینشست، نه کنار یک صندلی پلاستیکی ترکخورده که نادر با نوک کفش نشانش داد.
نادر بدون اینکه به او نگاه کند گفت: «تو فعلاً کنار وایسا. امروز خودم میچرخونم.» بعد کارت تردد رها را از گیرهی کنار مانیتور کند و با بیحوصلگی توی جیب پیراهنش گذاشت، انگار نه انگار این کارت برای ورود به راهروی حراست و ثبت خروج هر بار لازم بود. عمو جلال، داییِ دامادِ خواهر نادر که برای پیگیری سفارش پروژهی بخش انرژی از شهرک غرب آمده بود، همان کنارِ لبهی دریافت بار ایستاده بود و با دستمال چهارخانهاش عرق گردن را میگرفت. خانواده و فامیل باخبرند که رها سه سال است این پایانه را روی انگشت میچرخاند؛ برای همین این کنار زدن، فقط جابهجا کردن یک نفر نبود، پایین کشیدن او جلوی کارگر و راننده و خویشاوند بود.
رها گوشی را پایینِ دستش نگه داشته بود؛ نور صفحه در کف دستش میسوخت. فهرست خروجیِ امروز را از حفظ میدانست؛ حتی رسید نیمهتاخوردهی ناهارِ مانده در جیب روپوشش با هر نفس به پهلویش میخورد. گفت: «کامیون معدنِ سمنان باید قبل از شش رد شود. اگر اول آن لولههای اهواز را باز کنی، درِ شمالی قفل میکند.»
نادر خندید؛ همان خندهی خشکِ مردی که صدا را برای تماشاچیها بلندتر میکند. «لازم نیست برای من نسخه بپیچی. اسم من روی شیفـت خورده.» بعد رو به راننده لیفتراک فریاد زد: «پالتهای ردیف چهار را ببر جلو. درِ دو را باز کنید.»
رها از کنار صندلی پلاستیکی تکان خورد و مستقیم رفت سر خط زردِ خروجی، نه برای خواهش، برای اینکه جلوی اولین خرابکاری را بگیرد. با صدای صاف به راننده لیفتراک گفت: «نبر. ردیف چهار وزنش روی بارِ برگشتی افتاده، میریزد.» راننده یک لحظه بین او و نادر ماند. همان مکث کوتاه، اولین ترک را زد. نادر با تندی برگشت: «گفتم ببر!» راننده بازوهایش را سفت کرد، اما تا لیفتراک جلو رفت، تسمهی بالایی کش آمد و گوشهی یکی از کارتنهای شیر صنعتی شکافت و قطعات برنجی با صدای فلز روی بتن پخش شد.
فحش زیرلبیِ راننده کامیون از پشت فرمان آمد. نادر رنگش پرید اما عقب نکشید. سریع اسم دو سفارش دیگر را خواند و خواست برای جبران، درِ جنوبی را باز کنند. اشتباه دوم از اولی بدتر بود؛ پالتِ کابلهای زرهدار جلوی مسیر کامیون سردخانهای نشست و راهرو مثل گلوی گرفته بسته شد. مسئول حراست از انتهای گذرگاه آمد، دفترچه در دست، و گفت: «خروج ثبتنشده از این در نداریم. کد کدام بار را زدهای؟» نادر با انگشتهای عرقکرده روی صفحه ضرب گرفت، کد سفارشِ مشتریِ تبریز را جای محمولهی ری زد. مانیتور قرمز شد.
عمو جلال نزدیکتر آمد. صدایش را پایین نگه داشت، اما نه آنقدر که شنیده نشود. «نادرجان، آن طرف منتظرند. من اسم آوردهام اینجا. جلوی مردم آبروریزی نکن.» نادر همانطور که به صفحه چسبیده بود گفت: «دارم جمعش میکنم.» بعد، برای اینکه صورتش را نگه دارد، بیدلیل به رها پرید: «اگر کسی کمتر وسط حرف میدوید، جمع میشد.»
رها جوابش را نداد. فقط به صف کامیونها نگاه کرد که تا سایهی سولهی کناری رفته بود و به درِ شمالی که هر لحظه ممکن بود با قرار گرفتن بار اشتباه، کامل قفل شود. مسئول حراست دوباره گفت: «تا کد درست نیاید، گیت را باز نمیکنم.» پشت سرش رانندهای که برای شرکت پیمانکاریِ یک پروژهی بخش انرژی از ورامین آمده بود، با صدای بلند گفت: «اگر این بار امشب نخوابد آنجا، جریمهاش را شما میدهی؟»
نادر برای بار سوم تصمیم غلط گرفت. خواست محمولهی برگشتی را با خروجی قاطی کند تا راه باز شود. همین که راننده لیفتراک شاخک را زیر پالت برد، بارِ اشتباه روی شیار فلزی گیر کرد و کج شد؛ سه کارتن افتاد، برچسبها خیس عرق دستها چسبید به هم، و راهرو عملاً از کار افتاد. حالا دیگر نه فقط تأخیر بود، خسارت هم وسط چشم همه ریخته بود. نادر زیر لب به مسئول حراست گفت: «تو فقط گیت را باز کن، بعد ثبتش میکنیم.» مرد حراست خشک ایستاد. «من نان زن و بچهام را از این امضا میخورم. ثبتِ بعدی نداریم.»
سکوتی که افتاد از جنس سکوت نبود؛ از جنس موتورهایی بود که بیهوده روشن ماندهاند. نادر بالاخره سرش را بلند کرد و مستقیم به رها نگاه کرد؛ اولین بار از صبح. آن نگاهِ بالا به پایینِ قرضی ترک برداشته بود. گفت: «پس تو بگو چه کار کنیم.» رها از جایش تکان نخورد. «گفتن فایده نداشت.» کامیون آخر صف بوق ممتد زد. مسئول حراست دفترچه را بست. عمو جلال دستمالش را مچاله کرد. نادر یک قدم آمد جلو، کارت تردد را از جیبش بیرون کشید، بعد کلید کوچکِ زنجیرخوردهی کشوی کنسول را هم از کمربندش باز کرد و تقریباً هل داد سمت رها. «بگیر. فقط راهش بینداز.»
کارت به سینهی رها خورد و آویزان ماند. او بدون عجله زنجیر کلید را از دست نادر گرفت، پشت کنسول نشست و کشوی پایین را باز کرد؛ همان کشویی که مهر خروج، برگههای بارنامه و فهرست ترتیب در آن بود. رسید نیمهتاخورده از جیبش بیرون آمد، بازش نکرد، فقط زیر ماوس گذاشت که باد پنکه نبردش. بعد با صدایی که نه بلند بود نه مردد، گفت: «هیچکس چیزی را جابهجا نمیکند مگر من بگویم. درِ جنوبی بسته. لیفتراک، اول پالت برگشتی را به خط قرمز ببر، نه برای خروج؛ برای خالی شدن گلوگاه. حراست، کد اصلاحی را میخوانم، شما همان را بزن.»
مانیتور زیر انگشتهایش زنده شد. دو سفارش را جابهجا کرد، محمولهی تبریز را از صف خروج کشید بیرون، بارِ ری را جلو انداخت، و با یک نگاه به شمارهها گفت: «کامیون سردخانهای عقب برود تا خط راست آزاد شود. رانندهی سمنان، آماده بماند. درِ شمالی را فقط بیست ثانیه میخواهم.» مسئول حراست، که تا ده دقیقه پیش با نادر حرف میزد، حالا مستقیم از رها میپرسید: «کد؟» رها کد را خواند. او زد. چراغ قرمز سبز شد.
حرکت برگشت، اما با خواهش نه؛ با دستور. راننده لیفتراک که قبلتر میان دو صدا گیر کرده بود، حالا بدون نگاه به نادر شاخک را همانجا برد که رها نشان داد. کارگرِ چسبزن آمد سمت کارتنهای شکافته. رها گفت: «الان نه. اول راه را باز کن، بعد ببند.» کارگر بیکلام پیچید سمت پالت افتاده. کامیون سمنان با غرشی کوتاه جلو خزید و از کنار خط زرد رد شد. عمو جلال، که تا آن لحظه نزدیک نادر ایستاده بود، ناخودآگاه نیمقدم آمد طرف کنسول رها، مثل کسی که جای صاحبخانه را دوباره شناخته باشد.
نادر خواست خودش را برگرداند وسط کار. دست برد سمت مهر خروج. رها بدون اینکه سر بلند کند، مهر را از زیر دستش برداشت و گذاشت کنار صفحهکلید. «نه. تو فقط شمارهی پلاکها را بلند بخوان.» صدای او آرام بود، اما آن آرامش از جنس پسکشیدن نبود؛ از جنس بستن در بود. نادر دهانش باز ماند. کارگر جوانی که جعبهها را جمع میکرد، زیر نگاهش، کاغذها را برای امضا برد جلوی رها، نه او.
چهار خروجی در هفت دقیقه رد شد. راهرو نفس کشید، اما هنوز آخرین گره مانده بود؛ همان کامیون بلندِ شرکت پیمانکاری که به خاطر اشتباه ثبت اول صبح، در گیت حراست نگه داشته شده و حالا اگر رد نمیشد، بارِ بعدی را هم میخواباند. مسئول حراست از آن سر گذرگاه فریاد زد: «این یکی قفل است. کد اولیه باطل شده، اجازهی عبور تازه میخواهد. از صاحب امضا.» نادر انگار دوباره جان گرفته باشد گفت: «خوب، بده من امضا کنم.» دستش را دراز کرد سمت برگه.
رها برگه را از سینی فلزی کشید عقب. «نه.» نادر لحظهای مات ماند. «اسم شیفت هنوز روی من است.» رها از پشت کنسول بلند شد. کارت ترددش را از بند گردن رد کرد، مهر را برداشت و مستقیم رفت سمت راهروی حراست. تمام حرکتِ بار پشت سرش هنوز با صدای او میچرخید. به راننده لیفتراک از پشت شانه گفت: «پالت بعدی را نگه دار تا این رد شود.» همان لحظه لیفتراک ایستاد؛ بیاینکه از نادر تکلیف بگیرد. این توقف کوتاه، از هر جملهای بدتر نادر را خلع کرد.
راهروی حراست تنگ بود؛ یک طرف نرده، یک طرف دیوار رنگورو رفته با جای خط و خشِ سالها گیره و کارت. کامیون پشت مانع منتظر میلرزید. مسئول حراست برگه را بالا گرفت. «اجازهی جدید با مسئول خروج است.» نادر نفسزنان رسید. «من مسئولم.» رها کنار مانع ایستاد و برگه را از دست مرد حراست گرفت. با خودکار آبی، کد اصلاحی و ترتیب تازه را نوشت، مهر را محکم کوبید و گفت: «مسئول خروج منم. از این لحظه هر بارِ این شیفت با امضای من رد میشود.» بعد برگه را مستقیم به مسئول حراست داد، نه به نادر.
مرد حراست یک لحظه به هر دو نگاه کرد. پشت سرشان صدای کشیده شدن زنجیرِ پالت روی بتن و بوق کوتاه سکو میآمد؛ همهچیز هنوز روی فرمان رها پیش میرفت. او برگه را گرفت، مانع را بالا زد، و کامیون آزاد شد. باد گرمِ عبورش گرد و خاک باریکِ کف راهرو را بلند کرد و به شلوار نادر پاشید. نادر دهان باز کرد چیزی بگوید، اما همان وقت از داخل سکو صدای راننده لیفتراک آمد: «خانم رها، بعدیِ ری را بفرستم؟» رها حتی برنگشت. گفت: «بفرست.»
نادر دست برد به جیب پیراهنش؛ خالی. بعد با حرکتی تند، گیرهی کارت را که از اول صبح روی بند خودش زده بود از یقهاش باز کرد. فلزِ گیره روی انگشتش گیر کرد، جای ساییدگیِ قدیمیاش برق کدر زد. او یک قدم تا خط حراست آمد و گیره را دراز کرد. رها کف دستش را باز کرد. گیرهی کارت در راهروی حراست، با همان خطِ ساییدگیِ کهنه، محکم خورد توی کف دست او.