اسمم را دوباره سر جایش زدند
پری، سینی چای را از دست رها کشید و بیآنکه نگاهش کند گفت: «تو برو دم درِ اتاق خانمها، اسم مهمانها را تیک بزن. این سینی برای اهل مجلسه، نه برای تو.» بند کارت آویز رها از بس زیر مانتو و روسری ساییده شده بود برقش رفته بود؛ کارتِ کدرش به لبه میز خورد و کنار دفتر پذیرش افتاد. روی صفحه اول دفتر، زیر عنوان خوشخط «نسبت و جایگاه مهمانان»، اسم خودش را دید: «رها سادات—همکار اجرایی، دختر مرحومه ناهید.» نه «دختر اکبر نیکپی». نه حتی «خواهرزاده». فقط یک آدم مصرفی که باید در خانه خودش مهمانها را جابهجا کند.
سماور در آشپزخانه زوزه آرامی میکشید و روی شیشه استکان کناری، پوست نازکی از چای بسته بود. رها کارت را برداشت، لبه دفتر را با انگشت برگرداند و همانجا، بین ستون ساعت ورود و ترتیب نشستن، یک چیز را دید که بقیه حواسشان به آن نبود: کنار اسم «کامران نیکپی—سرپرست مجلس»، مُهر قدیمی دفترخانهای خورده بود که تاریخش مال بیستوسه سال پیش بود، اما جوهرش روی کاغذ این نسخه تازهتر از بقیه رد داده بود؛ یعنی این صفحه را از یک ثبت قدیمی کنده بودند و چسبانده بودند اینجا. پری گفت: «میشنوی یا نه؟» رها دفتر را بست، سینی را دوباره از دست او نگرفت، فقط گفت: «اسمها را خودم میخوانم. کسی جا به جا شده باشد، من جواب نمیدهم.» و دفتر را با خودش برد.
خانه در الهیه، از آن آپارتمانهایی بود که لابیاش بوی سنگ شسته و پول میداد. مجلس نامزدی دخترعمو در دو بخش جدا شده بود؛ مردها در پذیرایی بزرگ، زنها پشت پرده ضخیم و اتاق کناری. خانواده و فامیل باخبرند، و همین باخبر بودن از هر دوربینی سنگینتر بود. رها از صبح بین آسانسور، آشپزخانه و میز چای رفتوآمد کرده بود، مثل کسی که باید دیده شود اما به حساب نیاید. هر بار یکی صدایش میزد «رها جان، این را بده»، «رها خانم، لیست را بیار»، «رها، کفشهای جلوی در را مرتب کن». کسی نمیگفت «دخترعمو»، کسی نمیگفت «دختر بزرگ خانه».
وقتی عمو فرهاد با دو نفر از شریکهای قدیمی بخش انرژی از راه رسید، رها جلو رفت که طبق رسم سلام کند و آنها را به اتاق پذیرایی اصلی ببرد. کامران از آن سوی راهرو، با همان لبخند صاف و صدای آرامی که همیشه بدتر از فریاد بود، گفت: «رها، تو مهمانها را تا آستانه همراهی کن. داخل را من میبرم.» بعد رو به عمو فرهاد، خیلی مؤدب اضافه کرد: «این دختر خانم کارهای اجرایی را دست گرفته، خدا خیرش بدهد.» عمو فرهاد مکثی کرد. نگاهش از صورت رها به بند کارت آویزش رفت و دوباره برگشت؛ همان یک مکث کافی بود که جای او را پایینتر بگذارد. رها دفتر را در بغل فشرد. روی کارت مهمان عمو فرهاد، با خط دیگری نوشته شده بود: «ورود از مسیر اصلی، نشستن کنار خاندان میزبان.» روی کارت خودش هیچ مسیر اصلیای وجود نداشت.
او خواست از لبه قالی رد شود و مهمان را تا داخل ببرد، اما کامران دستش را نیمقدم جلوتر آورد، نه آنقدر که بیادبی شود، فقط آنقدر که سد شود. «خواهش میکنم رها. آستانه.» کلمه را طوری گفت که انگار قانون خانه است، نه سلیقه خودش. پشت سر او دو پسرخاله کوچکتر ایستاده بودند و بیصدا تماشا میکردند. رها از کنار دست کامران بوی عطر تلخش را حس کرد و ایستاد. اینبار تحقیر، فقط خطاب نبود؛ نقشه ورود بود، فاصله بود، جایی که اجازه داشت بایستد. عمو فرهاد، که معمولاً از هیچکس حساب نمیبرد، با تردید وارد شد؛ چون کامران دفتر در دست داشت و دفتر، در چنین خانهای، از حافظه آدمها معتبرتر بود.
رها عقب نرفت. دفتر را باز کرد و با صدایی که نه بلند بود نه لرزان، گفت: «پس ترتیب ورود را دقیق بخوانیم.» کامران ابرویش را بالا داد. «الان وقتش نیست.» رها صفحه را چرخاند. زیر ستون «شاهدان حاضر در واقعه سال هشتاد» سه اسم بود: مونس نیکپی، فرهاد نیکپی، دفترخانه صادقیه. و پایینتر، با جوهری کهنهتر، عبارت «تحویل طفل به مادر بهطور موقت». طفل. نه «فرزند نامشروع» که سالها به خوردش داده بودند. نه «باری که روی دست خانواده مانده». او فقط نوک انگشتش را روی تاریخ گذاشت. جای مُهر و شماره ثبت با تاریخ فوت ناهید، که در صفحه بعد برای مجلس ختم قدیم مادرش ثبت شده بود، روی هم نمیخواند. ناهید دو روز پیش از آن مُهر، مرده بود. مردهها طفل تحویل نمیگیرند.
پری که برای بردن استکانهای خالی نزدیک شده بود، همانجا خشک ماند و لب استکان از انگشتش لغزید، صدای نازکی کرد و روی سینی لرزید. عمو فرهاد دفتر را از دست رها گرفت. رگ کنار شقیقهاش بیرون زد، نه از خشمِ بلند، از فشاری که مردهای قدیمی وقتی ناگهان مجبور میشوند دوباره چیزی را بخوانند تحمل میکنند. یکبار تاریخ را دید، یکبار نام دفترخانه را. بعد بیآنکه بنشیند، صفحه بعد را خواست. رها خودش ورق زد: برگه رونوشت بیمارستان، ساعت تولد، اسم پدر: اکبر نیکپی. مهر ثبت احوال برای صدور شناسنامه معوق. و بعد، فاصله زمانی عجیب؛ سه ماه بعد، یک ثبت دستی روی همان زنجیره زمان: «به درخواست سرپرست، نام پدر در گواهی خانوادگی حذف شد.» کامران گفت: «اینها کاغذهای ناقص قدیمیست، برای امشب—» اما جملهاش به آخر نرسید. عمو فرهاد با دو انگشت، مثل چیزی آلوده، برگه را به سمت نور گرفت. تاریخها کنار هم ایستاده بودند و یک دروغ بیستوسهساله را از وسط میبریدند.
فضای راهرو تنگتر شد، نه چون کسی نزدیک آمد؛ چون هرکس سرش را کمی کج کرد تا بهتر ببیند. پرده اتاق زنها نیم وجب کنار رفت و بعد ثابت ماند. از داخل پذیرایی صدای قاشق و خنده کوتاه میآمد، اما این گوشه خانه نفس خودش را جدا گرفته بود. کامران یک قدم جلو آمد و آرام گفت: «عمو، خواهش میکنم این مدارک را ببریم داخل اتاق کار، بعداً بررسی کنیم. الان مهمان نشسته.» همان لحن مدیریت آبرومندانه، همان «بعداً» که تمام عمر رها را به آن تبعید کرده بود. بعد رو به رها، با دندانهای بسته: «دفتر را بده.»
رها نداد. «چرا؟ که باز هم برود داخل پروندهای که فقط کلیدش دست توست؟» این اولین بار نبود که او شک کرده بود، اما اولین بار بود که شک، تاریخ و مُهر داشت. کامران دستش را دراز کرد تا دفتر را بگیرد. عمو فرهاد، بدون بالا بردن صدا، گفت: «دست نزن.» و این نه حمایت بود، نه مهر؛ فقط لغزیدن فرمان از دست یک نفر به دست دیگری. برای مجلسی که با ترتیب سلام و تعارف میچرخید، همین کافی بود.
کامران بلافاصله تاکتیکش را عوض کرد. رو به پری گفت: «اتاق کار را قفل کن. پرونده مهمانها را بیار اینجا. هیچکس هم از راهرو رد نشود.» او میخواست دوباره مالک اسمها شود؛ اگر دفتر اصلی را از دست داده بود، حداقل فهرست امشب را میتوانست کنترل کند، میتوانست بنویسد رها کیست و کجای مجلس بایستد. پری مردد ماند. نگاهش بین رها و کامران رفت. این تردید کوچک، از هزار شعار تیزتر بود.
رها خودش راه افتاد. از راهرو باریک گذشت؛ چراغ سقفی هوم یکنواختی میداد و کف پایش از صبح سفت شده بود. اتاق کار انتهای خانه بود، همانجا که همیشه پروندهها، قبوض، سندها و چیزهایی نگه داشته میشد که باید از چشم مهمان دور بماند. روی دیوار کناری یک تخته چوبپنبهای نصب بود؛ سالها کارت تبریک، قبض پرداخت، نقشه ملک لواسان و رسیدهای مختلف با سوزنهای رنگی رویش مانده بود. کنار میز، پرونده مهمانان امشب باز بود. صفحه اول همان جدول مرتب نسبتها و جایگاهها بود؛ اسم کامران با خط درشت، اسم عروس و داماد، و پایینتر نام رها، همانطور بریده و کوچک.
کامران پشت سرش رسید، نفسنفسزنان اما همچنان مودب. «بیا این کار را خرابتر نکنیم. من همین امشب، خصوصی، صفحه را عوض میکنم. لازم نیست جلوی بزرگترها—» رها چرخید. «خصوصی؟» این کلمه را طوری تکرار کرد که انگار مزه تلخی روی زبانش مانده. «بیستوسه سال خصوصی بود. امروز کافی است.» عمو فرهاد هم رسیده بود، با آن برگههای قدیمی در دست. پشت سر او، پری و یک زن مسن از اتاق زنها در آستانه ایستادند، نه داخل، نه بیرون؛ همان حدی که شاهد بودن را از فضولی جدا میکند.
عمو فرهاد برگه بیمارستان را روی میز گذاشت، بعد دفترخانه را کنار آن. زنجیره ساعتها و تاریخها بالاخره کنار هم افتاد: ساعت تولد، تاریخ فوت ناهید، ثبت موقت تحویل طفل، درخواست حذف نام پدر. حتی لازم نبود کسی سخنرانی کند. کاغذها خودشان داشتند میگفتند که آن رسوایی قدیمی که سالها به اسم «خطای مادر» نقل شده، در واقع بعد از مرگ او ساخته شده تا یک دختر از نام پدرش جدا بماند و سهم و جایگاهش به کسی نرسد. کامران برای لحظهای دهانش باز ماند. بعد گفت: «اینها برای تقسیم ارث نیست. امشب مراسمه.» و درست همین جمله، ضعفش را لو داد. کسی از ارث حرف نزده بود. خود او مسیر ترس را نشان داده بود.
رها جلو رفت، پرونده مهمانان را کشید سمت خودش و صفحه اول را از گیره بیرون آورد. دستش نمیلرزید، اما مفاصلش سفید شده بود. از برگه قدیمی، نام کامل را با نگاه گرفت و روی حاشیه صفحه جدید، با خودکار مشکی نوشت: «رها نیکپی، دختر اکبر نیکپی.» نه طولانی، نه تزئینی؛ فقط آنقدر خوانا که دیگر نشود ندید. بعد خطی روی عنوان قبلی کشید و زیرش نوشت: «جایگاه: خانواده میزبان.» کامران تند گفت: «نمیتوانی روی سند مجلس خط بکشی.» رها سر بلند نکرد. «سالها شما میتوانستید؟»
روی تخته چوبپنبهای، بین نقشه لواسان و رسید تعمیر آسانسور، یک سوزن نقشه با سر قرمز بود. رها آن را کشید بیرون. جای سوراخ کهنهاش روی چوبپنبه مانده بود. کامران یک قدم جلو آمد، شاید برای گرفتن سوزن، شاید برای گرفتن کاغذ. عمو فرهاد این بار کنار نرفت. فقط شانهاش را جوری قرار داد که راه بسته شود. پری، که تا آن لحظه هیچوقت روبهروی کامران نایستاده بود، بیصدا در را بیشتر بست تا از بیرون کسی وارد نشود. صداهای مجلس دورتر شد؛ انگار خانه فهمیده بود این اتاق از بقیه خانه مهمتر شده.
کامران آخرین تلاشش را با ادب کرد. «رها، بگذار من بنویسم. خط من در پروندههاست. بعداً رسمیاش میکنیم.» این پیشنهاد از سیلی بدتر بود؛ همان نرمدستی همیشگی که میخواست حتی اصلاح را هم به اسم خودش بزند. رها سوزن را بین دو انگشت چرخاند. «نه. دستخط تو کافی بود.» برگه قدیمی بیمارستان، رونوشت ثبت دفترخانه و صفحه اصلاحشده مهمانان را روی هم چید؛ نه پنهان، نه مرتبِ بایگانی، بلکه آشکار، طوری که زنجیره زمان یکجا خوانده شود. بعد آنها را روی تخته، درست روی جای سوراخ قبلی، محکم سنجاق کرد.
سوزن با صدای خشکی داخل چوب رفت. کاغذها کمی لرزیدند و بعد ایستادند. عنوان تازه، نام تازه، و تاریخهای قدیمی در یک سطح قرار گرفتند. صفحه قبلی که او خط زده بود، زیر فشار سوزن و برگههای بالایی دیگر خوانا نبود؛ فقط گوشهای از واژه «همکار اجرایی» از زیر برگه بیرون مانده بود، شبیه تکه پوست چرکِ زخمی که بسته شده باشد. رها کف دستش را یکبار روی کاغذها کشید تا صاف شوند. بعد همانطور که رو به تخته بود، گفت: «برای امشب، هرکس اسم مهمانها را میخواند، از روی این میخواند.» نه بلند، نه برای جمع؛ فقط به اندازه همان اتاق، همان شاهدها، همان کسی که سالها اسم او را بریده بود.
نور زرد چراغ اتاق کار از بالا روی تخته افتاده بود. سوزنِ سرقرمز سایه کوتاه و ثابتی روی چوبپنبه انداخت. دور سوراخهای قدیمی، رد تیره سالها مانده بود، اما این یکی تازه و بیلرزش در جای خودش نشسته بود؛ سایهاش روی لکههای کهنه افتاد و چیزی نماند که روی آن را بپوشاند.