Fast Fiction

همان صحنه روی خودش برگشت

کامران با نوک کفشش به چرخ جک‌پالت زد و گفت: «همین الان این پالت می‌ره روی صورت‌جلسه‌ی رعنا. حرکتش نده.» لبه‌ی باراندازِ دریافت بوی چوب خیس و گازوئیل می‌داد. وانت‌ها توی صف دنده‌عقب می‌آمدند، مرد انباردار مهر را کف دستش می‌کوبید، و رعنا با بند کارت نخ‌نما شده‌اش کنار خط زرد ایستاده بود؛ همان‌جایی که همیشه قبل از تحویل، مسیر را با چشم می‌سنجید. روی زمین، نوارهای مشکیِ پهن پیچیده بود تا راهِ پالت‌های سالم از راهِ برگشتی جدا بماند. یک ظرف غذای سردشده روی لبه‌ی سکو مانده بود و درش از یک گوشه بالا آمده بود. کامران برگه را بالا گرفت تا راننده و دو کارگر ببینند. «من از صبح می‌گم این شیفت رو دست کسی بدین که فقط راه حفظ نباشه. بارِ بخش انرژی شوخی نیست. اگر تأخیر بخوره، خسارتش پای کیه؟» هیچ‌کس جواب نداد. فقط راننده، مردی با ریش جوگندمی که بارِ کابل آورده بود، زیر لب گفت: «من سه بار زنگ خوردم که عجله دارن.» رعنا گفت: «این پالت از اول لب‌پریده بوده. پلاستیک سمت چپش از سرِ رمپ قبلی پاره شده. اگر از مسیر سه ردش کنیم، روی پیچ دوم می‌خوابه.» کامران حتی طرفش را نگاه نکرد. به انباردار گفت: «ثبت کن: ایراد در جابه‌جایی داخل شیفت.» بعد برگه‌ی تحویل را روی مقوای سخت کوبید و جلو رعنا گرفت. «امضا کن. مسیر سه. همین الان.»

رعنا برگه را گرفت، نه برای اطاعت؛ برای دیدن. گوشه‌ی پایین، کدِ مسیر سه خورده بود، اما جای مسیر جایگزین که همیشه برای بار لب‌مرزی باز می‌گذاشتند، با خودکار قرمز خط خورده بود. امضای کامران زیرش پهن و مطمئن نشسته بود. بالای برگه، ساعت ورود را هم پنج دقیقه عقب‌تر زده بود؛ طوری که هر تأخیر بعدی مستقیم می‌افتاد گردن کسی که تحویل را در دست داشت. او یک بار سر بلند کرد. دور تا دورش همان شاهدهایی بودند که بدترین داستان را زودتر از حقیقت باور می‌کنند: انباردار که می‌خواست نوبتش عقب نیفتد، راننده که کرایه‌ی خواب بار برایش سم بود، و حراستِ دمِ درِ کشویی که فقط امضا و دوربین را می‌شناخت. رعنا گفت: «مسیر جایگزین را چرا بستی؟» کامران لبخند کوتاهی زد؛ آن لبخندهای مرتبِ مردی که می‌خواهد پیش از دعوا جای آدم‌ها را تعیین کند. «چون این‌جا هرکس هرطور دلش خواست راه باز نمی‌کند. تو فقط همان چیزی را می‌بری که روی برگه آمده. اگر بلدی، ببر. اگر نه، همین‌جا معلوم می‌شود.»

فشار از کلماتش نبود؛ از انتخابی بود که جا نگذاشته بود. اگر امضا نمی‌کرد، می‌گفت نافرمانی کرده. اگر می‌برد و پالت روی پیچ می‌خوابید، می‌گفت خودش خراب کرده. رعنا انگشت شستش را روی لبه‌ی برگه کشید؛ کاغذ زبر بود و از عرق دست‌های قبلی نرم نشده بود. گوشی‌اش یک بار لرزید. روی صفحه فقط اسم حسام آمد و خاموش شد. صبح، عمو نادر در آستانه‌ی درِ آشپزخانه ایستاده بود و گفته بود: «خانواده و فامیل باخبرند. الان وقت حاشیه نیست. اگر سرِ کار حرفی درست کنند، آن طرف هم می‌شنوند.» رعنا آن موقع فقط قبض نیمه‌تاخورده‌ی داروی مادرش را زیر قندان فشار داده بود و آمده بود. حالا همان سنگِ آبروداری را کامران جلوی همه با چرخ پالت می‌خواست له کند. او برگه را امضا نکرد. گفت: «دوربین مسیر سه را نگاه کنید. من این بار را از آن پیچ رد نمی‌کنم.» کامران بی‌درنگ از این مکث به‌عنوان اعتراف استفاده کرد. «شنیدید؟ جلو بار را گرفته. راننده، تأخیرت را پای همین بنویس.»

اولین ترکِ نقشه همان‌جا افتاد. راننده که تا آن لحظه فقط دنبال خلاص شدن از خواب بار بود، یک قدم جلو آمد و لایه‌ی پاره‌ی پلاستیک را با ناخن بالا زد. زیرش، چوبِ گوشه واقعاً ترک برداشته بود. گفت: «این از داخل شیفت شما پاره نشده. تسمه‌اش از قبل خورده.» کامران تند برگشت. «تو فقط بار را آورده‌ای.» رعنا همان یک ثانیه را برداشت و جک‌پالت را کمی کج کرد؛ نه برای حرکت، برای این‌که ترکِ زیر بار کامل پیدا شود. بسته‌ی فلزیِ بالایی نیم‌سانت لغزید و صدای خشکِ فشرده‌ای داد. انباردار بی‌اختیار مهر را پایین آورد. حالا خرابی دیگر حرف نبود؛ دیده می‌شد. اما کامران عقب ننشست. بدتر کرد. به حراست اشاره زد: «درِ فرعیِ کنار مسیر دو را هم ببند. هیچ‌کس چیزی را دور از برگه جابه‌جا نمی‌کند. امروز همه‌چیز طبق دستور می‌رود.»

درِ کشویی فرعی با غرّش کوتاهی پایین آمد و راهِ نیم‌سایه‌ای که رعنا برای بارهای نامتعادل می‌شناخت، بسته شد. همزمان کامران خم شد، رول نوار چسب پهن را از کنار سکو برداشت و خودش روی کفِ سیمانی، دهانه‌ی بریدن به مسیر فرعی را ضربدری بست؛ سیاه روی خاکستری، جلوی چشم همه. بعد برگشت و برگه را بالا آورد. «مسیر معتبر فقط همین است. امضا شده. اگر بار این‌جا بخوابد، مسئولِ توقف همان کسی است که تحویل را گرفته.» تحویل را گرفته. همین جمله را با عجله گفت، چون می‌خواست رعنا را داخل جمله هل بدهد؛ اما برگه هنوز دست خودش بود. امضای خودش هم زیر بستنِ مسیر جایگزین نشسته بود. رعنا دیگر بحث نکرد. فقط گفت: «خوب. پس فقط همان مسیر معتبر است.» و جک‌پالت را به اندازه‌ی لازم هل داد؛ نه از پیچ دوم، نه تا نقطه‌ی خطر. فقط تا جایی که دمِ پالت، دقیقاً روبه‌روی ضربدرِ تازه‌ی چسب و درِ بسته بنشیند و عقب‌گرد هم بدون باز کردن راهِ فرعی ممکن نباشد. بار میانِ دهانه‌ی مسیر سه و راهِ بسته‌شده گیر کرد؛ نه پیش می‌رفت، نه به عقب برمی‌گشت، چون گوشه‌ی ترک‌خورده روی لبه‌ی نوارگیر کف نشست و هر تکان بیشتر خطر خوابیدن بار را بالا می‌برد. کامران گفت: «عقلت را از دست داده‌ای؟» رعنا به برگه‌ی توی دست او نگاه کرد. «نه. دارم طبق همان مسیر معتبر می‌چینم.»

حالا صحنه با زورِ خود او قفل شده بود. اگر نوار را می‌کند، اعتراف می‌کرد مسیر جایگزین لازم بوده. اگر درِ فرعی را باز می‌کرد، دستور خودش را می‌شکست. اگر پالت را به زور می‌کشید، خرابی جلوی دوربین کامل می‌شد. راننده دو قدم عقب رفت تا زیر بار نماند. انباردار از روی عادت رفت مهر بزند، بعد دستش در هوا ماند. از آن طرفِ بارانداز، مسئول دریافت آمد؛ مردی لاغر با پیراهن سرمه‌ای که همیشه بوی چای مانده می‌داد و هیچ‌وقت برای نجات آبروی کسی، روی امضا پا نمی‌گذاشت. چشمش اول به بار گیرکرده افتاد، بعد به درِ بسته، بعد به خطِ سیاه تازه روی کف. گفت: «چه کسی مسیر جایگزین را بسته؟» کامران برگه را پایین آورد. «برای نظم شیفت—» مرد حرفش را برید. «اسم.» «من.» «امضا هم با شماست؟» رعنا چیزی نگفت. فقط برگه را از فاصله‌ی دست کامران طوری برگرداند که پایینِ صفحه رو به مسئول دریافت باشد. امضا آن‌جا بود؛ کلفت، بی‌حاشیه، غیرقابل‌انکار. مسئول دریافت سرش را بالا نیاورد. «دوربینِ رمپ سه و درِ فرعی را بیارید.» به حراست گفت و بعد به خودِ کامران: «تا وقتی این بار بدون آسیب از همین گرفتگی آزاد نشود، هیچ رهایی ثبت نمی‌شود. مسئول مستقیمِ انسداد و خطر بار، امضاکننده‌ی بستن مسیر است.» این جمله از جنس فریاد نبود؛ از جنس حکمِ کاری بود. اما همان کافی بود تا زمین عوض شود.

کامران خواست باز هم نقشِ بالا را حفظ کند. دستش را دراز کرد سمت دسته‌ی جک‌پالت. «بده من جمعش می‌کنم.» رعنا دسته را رها نکرد. «نه. شما گفته‌اید فقط همان مسیر معتبر است.» «الان وقت بازی نیست.» «برای من هم نبود.» چشم‌هایش نه بلند شد نه لرزید. فقط فاصله را نگه داشت؛ همان فاصله‌ی رسمی‌ای که در این‌جور جاها از هر توهینی خواناتر است. پشت سرش، حراست تصویر دوربین را روی تبلت کوچکش باز کرده بود و صحنه‌ی چند دقیقه قبل را نشان می‌داد: کامران، درِ فرعی، رول چسب، و دست خودش که ضربدر می‌کشید. مسئول دریافت تبلت را یک نگاه دید و بست. «خانم رعنا، از این لحظه شما از تحویل این بار کنار می‌روید. آقای کامران، برگه دست شماست، مسیر هم با دستور شما بسته شده. خودتان آزادش کنید، خودتان هم پاسخ توقفش را بدهید.» قدرت همیشه با صدا عوض نمی‌شود؛ گاهی فقط با این عوض می‌شود که چه کسی دیگر مجبور نیست دست به بار بزند. رعنا همان‌جا یک قدم کنار رفت. جای خالی‌اش از هر اعتراض بلندتر بود.

صورت کامران برای اولین بار از آن سفیدیِ اداریِ مرتب خارج شد. خواست به راننده دستور بدهد، راننده گفت: «من تا ثبت مسئولیت، به بارِ ترک‌خورده دست نمی‌زنم.» خواست به انباردار نگاه کند، انباردار سرش را پایین انداخت و دفترچه را ورق زد؛ آدمی که نمی‌خواهد زیر امضای دیگری دفن شود. پالت مثل سنگِ بدجایی گذاشته‌شده، وسط گلوگاه مانده بود و پشتش دو بارِ دیگر ردیف شده بود. صدای بوقِ وانتِ سوم از بیرون آمد. درِ اصلی نیمه‌باز بود و باد گرمِ ظهر بوی آسفالت را داخل می‌آورد. کامران با خشونت خم شد تا از پهلو چرخ را آزاد کند. همین که فشار داد، تسمه‌ی بالای بار یک ناله‌ی کوتاه کشید و بسته‌ی فلزی نیم‌وجب دیگر کج شد. مسئول دریافت همان لحظه گفت: «بس است. تا تخته‌کوب و تسمه‌ی ایمن نیاید، لمس اضافه ممنوع. هر خسارتِ بعدی مستقیم پای شما می‌نشیند.» کامران صاف شد، اما دیگر چیزی برای فرمان دادن نداشت. برگه هنوز در دستش بود و حالا مثل مدرکی بود که نمی‌شد پنهانش کرد. رعنا بند کارتش را روی شانه جابه‌جا کرد و از کنار لبه‌ی سکو ظرف غذای سردشده را برداشت. انگار نه برای پیروزی، فقط برای تمام کردن کاری که از اول از او دزدیده بودند.

حسام از دورِ درگاهِ دفترکِ شیشه‌ایِ بارانداز پیدایش شد؛ نه آن‌قدر نزدیک که دخالت حساب شود، نه آن‌قدر دور که نداند چه گذشته. رعنا نگاهش نکرد، اما دید که او گوشی را از گوش پایین آورد و دیگر جلو نیامد. همین هم کافی بود؛ در این شهر، خیلی وقت‌ها آبرو با نزدیک نشدنِ درست حفظ می‌شود. خانواده و فامیل باخبرند، و خبر همیشه اول از محل کار راه می‌افتد. امروز چیزی که راه می‌افتاد، داستان ناتوانی رعنا نبود. مسئول دریافت به کامران گفت: «تا پاک‌سازی این گلوگاه، شیفت شما از جریان خروجی کنار گذاشته می‌شود. برگه‌ی توقف را هم خودتان امضا می‌کنید.» کامران چیزی گفت که زیر صدای بوق و موتور گم شد. رعنا دیگر برای شنیدن نماند.

او دست دراز کرد، برگه‌ی تحویل را از میان انگشتان سفتِ کامران بیرون کشید، یک بار تا کرد و دوباره از همان خط بازش کرد تا صاف بایستد. بعد کاغذ را روی سینه‌ی او گذاشت، درست بالای جیب پیراهنش، و گفت: «مسیرِ معتبرت را خودت باز کن.» سپس دسته‌ی جک‌پالت را کامل خواباند، قفلش کرد و از کنار مسیر برگشت. در گوشه‌ی پیچِ راهِ بار، همان‌جایی که پالت کج‌نشسته راه را بریده بود، لبه‌ی نوار چسبِ پهن در بادِ درِ نیمه‌باز از کف جدا شد و آرام، میلی‌متری، رو به بالا برگشت.