طعمهای که خودش را گرفت #2
کامیون سوم هنوز کامل عقب ننشسته بود که کامران برگههای تحویل را از دست نگهبان کشید و با صدای بلند گفت: «اسم لیلا از این لاین خط خورده. امروز پای این در فقط سرپرستِ مجاز امضا میکنه.» بعد همان برگه را جلوی صورت راننده تکان داد، طوری که کارگرهای بارانداز، مأمور حراست و امینِ انبار هم ببینند. پالتهای پمپ صنعتی زیر پلاستیک کشیده کنار لبه بارانداز ردیف بودند و درِ کرکرهای نیمهباز، راه باران ریز آذر را به کف سیمانی باز کرده بود. ظرف غذای سردشده لیلا روی جعبه ابزار مانده بود؛ درش نیمهباز، برنج خشک بسته به دیواره.
لیلا از کنار جکپالت رد شد و ایستاد، نه عقبتر، نه آنقدر نزدیک که کامران بتواند بگوید بینظمی کرده. لکه جوهر قدیمی روی انگشت میانیاش از شیفت دیشب مانده بود. کارت دسترسی را بالا نیاورد. فقط به برگه نگاه کرد. بالای صفحه، مهر شرکت لجستیکِ بخش انرژی خورده بود و زیرش با خودکار آبی نوشته بودند: «تحویل مشروط به تایید سرپرست عملیات.» این نوشته تازه نبود. دستخط کامران هم نبود.
کامران رو به بقیه گفت: «من دیگه نمیخوام ماجرای پارسال تکرار بشه. هرچی شد، این خانم اون شب کلید خروج رو دیر برگردوند و بار تا صبح خوابید.» بعد مکثی کرد، انگار همین یک جمله کافی نبود. «حاجرضا هم خودش گفته این چیزها وقتی خانواده و فامیل باخبرند، باید جمع و جورتر پیش بره. آبروی آدم شوخی نیست.»
اسم حاجرضا را که آورد، دو نفر سرشان بلند شد. حاجرضا هم سه قدم آنطرفتر، کنار میز چای فلزی، استکان را نگه داشته بود و حرفی نمیزد. او پدر امین بود، از قدیمیهای شرکت، و چون یک بار صحبت خواستگاری ناتمام میان دو خانواده به گوش فامیل رسیده بود، فاصله میان لیلا و امین حالا از هر خط زردِ کف بارانداز رسمیتر بود. کامران داشت همین فاصله را مثل دیوار دور او میکشید؛ با برگه، با آبرو، با آن کلیدی که هشت ماه پیش دیر تحویل شده بود و هنوز مثل بدهی قدیمی در دهانش میچرخید.
لیلا آرام گفت: «کلید را دیر برگرداندم چون مجوز خروجِ همان بار را شما نگه داشته بودی.» کامران خندید، نه از شادی، از اطمینان. «پس بهتره امروز اصلاً به کلید نزدیک نشی.»
او برگهها را به امین داد تا روی گیره فلزیِ ترتیب تحویل بزند. سه پالت باید به ترتیب از درِ دو خارج میشدند؛ پالتِ شرکت پیمانکار، بعد دو پالت اصلی. کامران عمداً برگه پالت پیمانکار را وسط گذاشته بود. اگر آن یکی اول نمیرفت، کامیون بزرگتر جا برای چرخش نداشت و کل صف میخوابید. بعد هم میشد گفت لیلا در مدیریت تحویل اخلال کرده.
لیلا بدون اینکه چیزی توضیح بدهد، از کنار پالت اول خم شد، برگه نارنجیِ آویزان به گوشه سلفون را کشید و با برگه سفیدِ پالت وسط عوض کرد. حرکتش آنقدر ساده بود که شبیه مرتب کردن اشتباه کارگرها دیده میشد. بعد به راننده پیمانکار اشاره کرد: «ماشینت را ببر روی خط زرد دوم. اول تو.» راننده، که از نیم ساعت معطلی کلافه بود، بیمعطلی سوار شد و کامیون را جابهجا کرد. راه چرخش باز شد. جکپالت زیر بار اصلی جا گرفت.
کامران تند برگشت. «کی گفت ترتیب را عوض کنید؟» لیلا به پالتها نگاه کرد، نه به او. «ترتیبِ برگه با راه خروج نمیخوانْد. الان میخوانَد.» درِ دو بازتر شد، چرخهای فلزی روی لبه ضربه خورد، و اولین بار از گلوگاه رد شد. امین بیاختیار به برگه گیرهشده نگاه کرد و دید شماره سریال روی بار خارجشده دقیقاً همان است که حالا بالای فهرست آمده. رضایت اول، کوتاه و سرد، از میان صدای موتور رد شد.
کامران قدمی جلو آمد. «پس دلت میخواد جلو شاهدها بازی دربیاری؟ خیلی خوب.» گوشی شرکت را از جیبش درآورد و دوربین را روشن کرد. «از این لحظه، هر تحویل با ثبت تصویری و امضای دو نفر. که بعداً کسی نگوید گردن من انداختند.» بعد یک فرم سفیدِ فوری از پوشه بیرون کشید، روی لبه پالت کوبید و گفت: «اینجا امضا کن که جابهجایی ترتیب با دستور تو بوده. اگر مشکل پیش آمد، مسئولیت مستقیم با خودت.»
همان لحظه، فشار مثل تسمه سفت شد. کارگرها دست نگه داشتند. حاجرضا استکان را روی نعلبکی گذاشت. امین بین پدرش و لیلا گیر کرد؛ جلو نمیآمد، عقب هم نمیرفت. کامران فرم را طوری نگه داشته بود که دوربین هم امضا را بگیرد. قصدش روشن بود: یا لیلا جلوی همه زیر بار برود، یا امتناع کند و از لاین کنار زده شود.
لیلا فرم را گرفت. نوک خودکارِ زنجیردارِ کنار میز بارانداز فرورفتگی قدیمی روی بدنهاش داشت؛ همان قلمی که هر روز دست به دست میشد. او یک خط نخوانده امضا نکرد. فرم را تا کرد، بند ثبت را نگاه کرد، بعد گفت: «دو امضا یعنی دو مسئول. سرپرستِ مجاز و ناظر تحویل.» کامران با تیزی گفت: «من میگم امضا کن. ناظر نمیخواهد.» لیلا فرم را کمی بالاتر برد تا مهر پایین صفحه دیده شود. «روی فرم خود شرکت نوشته ناظر تحویل، برای هر تغییر ترتیبِ خروج، الزامی است. و ناظر این شیفت کیست؟»
امین جواب نداد. حاجرضا هم نه. سکوت را دوربین روشن گوشی کامران پر کرده بود. او برای اینکه عقب ننشیند، فراتر رفت؛ همان قدم زیادی که دام را بست. گفت: «خودم. بنویس ناظر: کامران سلیمانی. فیلم هم میگیرد. بعدش هم قفلِ ارسال زیر اسم من میخورد که دیگه هیچ بهانهای نماند.»
لیلا همانجا امضا کرد؛ زیر بخش «پیشنهاد تغییر ترتیب»، نه زیر «تایید نهایی تحویل». بعد فرم را به طرفش گرفت. «بفرمایید. اینجا هم نام ناظر، اینجا هم قفل ارسال به نام شما.» کامران برای اینکه جلو جمع عقب نکشد، اسمش را نوشت، امضا زد، و با همان دست، گوشی را نزدیکتر آورد تا ثبت شود. امین نفسش را نگه داشت. لیلا فرم را از او پس گرفت، روی گیره فلزی کوبید و همان لحظه با کارت دسترسیاش درگاه دستی کنار در را فعال کرد. دستگاه بوق کوتاهی زد و روی نمایشگر کوچک، سطح دسترسی بالا آمد: «جانشین مدیر عملیات ـ شیفت ثبتشده.»
رنگ از صورت کامران نپرید؛ بدتر شد، سفت شد. چون این عنوان را میشناخت و فکر میکرد از پروندهها خارج شده. لیلا بدون اینکه سر بلند کند گفت: «بعد از بازگشایی پرونده توقف پارسال، حکم جانشینی موقت من از هفته قبل در سامانه برگشته. برای هر قفل ارسال با نام ناظر، استثنا فقط با تایید همین سطح باز میشود. شما خودت ناظر شدی، پس بارِ این لاین بدون تایید من از در رد نمیشود و مسئولیت هر توقف هم روی اسم خودت مینشیند.»
کامران دست برد که فرم را از گیره بکند. لیلا زودتر گیره را پایین زد؛ فلز صدا کرد و برگه در جای خودش قفل شد. دوربین گوشی هنوز روشن بود و این بار دست خود کامران، فرم امضاشده و نمایشگر سطح دسترسی را با هم گرفته بود. حرکت برگشتی از دل همان زورِ او درآمده بود، عین قفل روی دنده.
صدای بوقِ کامیونِ دوم از پشت بلند شد. راننده سرش را از پنجره بیرون آورد: «خانم مهندس، من بار یخچالی دارم، معطل بشم جریمه میخورم.» کامران برگشت که داد بزند، اما حاجرضا جلوتر آمد و فقط یک جمله گفت: «وقتی اسم خودت را گذاشتی ناظر، دیگر داد ندارد. جمعش کن.» همین. نه بلند، نه مهربان. فقط جلوی همه، خطاب را از «آقا کامران» به یک فعل کوتاه و خشک تقلیل داد.
فشار حالا تکخط شده بود؛ شاهد، درِ بارانداز، برگه قفلشده، و تنها کسی که میتوانست رهاسازی بدهد، لیلا. امین از کنار میز چای جدا شد و دفترچه مهر را آورد، اما دستش را به سمت کامران دراز نکرد. کنار لیلا ایستاد، با فاصلهای رسمی، و گفت: «خانم لیلا، برای تحویلِ مورددار، تصمیم آخر با جانشین مدیر عملیات ثبت میشود.» نه بیشتر. همان اندازه که صورتجلسه لازم داشت.
کامران نزدیک شد، صدایش را پایین آورد، انگار میخواهد صحنه را خصوصی کند. «این بازی را همینجا تمام کن. برگه را بده من. قفل را آزاد کن. بعداً حرف میزنیم.» لیلا حتی نیمقدم به عقب نرفت. «بعداً نداریم.» او دست برد سمت جیب کتش؛ کلید فلزیِ بازگشتِ اضطراری را بیرون کشید، همان که ماهها پیش بابت دیر برگرداندنش تحقیر شنیده بود. حلقهاش خراش خورده بود. کلید را در جعبه شیشهای کنار در انداخت؛ صدای خشک افتادنش توی قاب پیچید. بعد با همان کارت، روی دستگاه گزینه «انسداد ناظرِ متخلف» را زد. نمایشگر از سبز به قرمز برگشت و زیر نام کامران نوشت: «تعلیق دسترسی خروج تا بررسی.» درِ دو که نیمهباز بود، در همان وضع ایستاد؛ نه بسته شد، نه اجازه خروج داد.
کامران این بار واقعاً دستپاچه شد. «تو حق نداری—» لیلا فرم امضاشده را از گیره بیرون نکشید؛ فقط نسخه پرفراژدار پایینش را جدا کرد. کاغذ صدای نازکی داد، بعد یکییکی نوارهای ثبت را از لبه کند؛ سفیدهای باریک، نارنجیهای ریز، مثل خردهکاغذ. آنها را گذاشت کف دستش، روبهروی سینه خودش نگه داشت، و به امین گفت: «ارسال این لاین تا تعیین ناظر جایگزین، متوقف. ثبت کن که توقف، به درخواستِ ناظرِ ثبتشده و با قفل به نام خودش رخ داده.» امین مُهر را پایین آورد. ضربه مهر روی کاغذ کوتاه و قطعی بود.
لیلا نوارهای پرفراژ را در مشت فشرد، از کنار لبه بارانداز رد شد و تا ناودان خروج کنار سکوی دریافت رفت؛ جایی که آب باران کف سیاه را خط میانداخت. دستش را باز کرد. خردهبرگهها روی لبه خیس پخش شدند، بعد باد باریکِ سرد از دهانه سکو پیچید و آن ریزههای سفید و نارنجی را مثل ردِ کاغذپاره به عقب راند؛ توی ناودان، در امتداد کف، به سمت مردی که آن سوی خط رهاسازی جا مانده بود.