صف یکباره بر ضدش چرخید
«خانم، گفتم فعلاً بشینید. اسم شما که توی نوبت همراهِ اصلی نیست.»
صدای فرهاد را از پشت شانهاش بلندتر کرد، طوری که ردیف نیمکتها هم بشنوند. بعد پوشهی آبیِ عمو ناصر را از دست لیلا کشید و روی میز پذیرش گذاشت؛ همانجا که زن منشی داشت اسمها را با خودکار قرمز خط میزد. دو نفر که بعد از لیلا آمده بودند، با اشارهی فرهاد جلو رفتند. لیلا در لبهی نیمکت فلزی نشست؛ مانتویش از یک روز دویدن بین تاکسی و داروخانه چروک افتاده بود و بند کیفش روی شانهاش گود شده بود. کنار پایش، لیوان کاغذی چای سرد شده بود و دورِ کمرنگی روی زمین انداخته بود. در راهروی باریکِ کلینیک، زیر وزوز چراغ و بوی الکل، همه طوری نگاه میکردند که انگار او همان همراه اضافهای است که باید سرجایش بماند.
لیلا چیزی نگفت. فقط گوشی را در کف دستش پایین نگه داشت؛ نور صفحه روی انگشتانش افتاده بود، نه جایی که کسی راحت ببیند. این نوبت را خودش از سه هفته قبل گرفته بود، ارجاع بخش انرژی بیمارستان نفت را خودش جابهجا کرده بود، جواب امآرآی را خودش دیشب از آن طرف تهران رسانده بود. عمو ناصر اگر امروز متخصص را نمیدید، پروندهاش دوباره میرفت تهِ صف. اما فرهاد از صبح، از وقتی مادرش فهمیده لیلا هم آمده، طوری راه میرفت که انگار در این ساختمان حتی اجازهی ایستادنِ او هم با اجازهی خانواده است.
مادر فرهاد با چادر مشکی لبهی در اتاق معاینه ایستاده بود و با صدایی که قرار نبود بلند باشد اما بلند بود، گفت: «لیلا جان، تو زحمت کشیدی، خدا خیرت بده، ولی اینجور جاها مردِ خانواده باید پیگیری کنه. خانواده و فامیل باخبرند، ما نمیخوایم مردم هرچی دلشون خواست برداشت کنن.»
چند سر روی نیمکتها چرخید. مردی که برگهی سونوگرافی در دست داشت، از بالای عینکش به لیلا نگاه کرد. زن جوانی بچهاش را روی زانو جابهجا کرد و آرامتر حرف زد. فرهاد همانجا تیر آخر را زد: «اصلاً پرونده دست نامحرم نمیدیم. من پسرعموشم. هر کاری باشه از کانال من.»
لیلا از جا بلند نشد. کیفش را باز کرد، نسخهی مچالهشده و قبض پرداخت را بیرون آورد و بدون آنکه صدایش را بالا ببرد روی میز گذاشت. «پرداخت امروز را من انجام دادم. کد ارجاع هم با شمارهی من ثبت شده.» بعد رو به منشی گفت: «اگر قانون شما چیز دیگری است، خودتان بگویید.»
این اولین ترک بود؛ منشی که تا آن لحظه فقط با لحن خستهی همیشگی اسم صدا میکرد، دستش روی صفحهی رایانه مکث کرد. نگاهش از قبض به فرهاد رفت و برگشت. «کد ارجاع با شمارهی چه کسی ثبت شده؟»
فرهاد فوری گفت: «شماره مهم نیست. همراهِ مرد از خانواده حاضر است.»
مادرش هم اضافه کرد: «ما داریم آبرو نگه میداریم.»
منشی ابرو بالا برد، اما هنوز کنار نکشید. گفت: «اینجا آبرو را من ثبت نمیکنم، شمارهی تماس و رضایت بیمار را ثبت میکنم. خودِ بیمار کجا هستند؟»
در همین وقت تخت چرخدار عمو ناصر از انتهای راهرو پیدا شد. کمکبهیار او را آورده بود تا برگهی تازه را امضا کند. مرد پیر، زرد و خسته، چشمش که به جمع افتاد، دستش را به لبهی پتو گرفت. فرهاد با عجله جلو پرید، طوری که انگار همین حرکت، حق را هم به او میدهد. «عمو، پرونده اینجاست. من هستم.»
عمو ناصر سرش را کمی برگرداند؛ صدا از گلوی خشکش سخت بیرون آمد. «لیلا کجاست؟»
این بار چند نفر صافتر نشستند. فرهاد لبخند خشک زد. «هست، عمو. ولی من دارم کار را جمع میکنم.»
عمو ناصر نگاهش را از روی فرهاد رد کرد، مستقیم روی لیلا نگه داشت؛ همان نگاه پیرمردی که از درد تاب ندارد اما آدمِ خودش را میشناسد. «همهی پروندههام دست لیلاست. به او بگید بیاد.»
کمکبهیار که دستهی تخت را گرفته بود، بیمعطلی گفت: «بله، از دیشب هم فقط همین خانم جوابها را تحویل داده. من ایشان را شناختم.» جملهاش کوتاه بود، اما مثل میخ رفت توی دیوار. منشی فوراً پنجرهی ثبت را باز کرد و رو به صفحه خم شد. «اسم تماسِ اصلی…» انگشتش روی صفحه ایستاد، بعد با صدای واضح خواند: «لیلا سادات محتشمی.»
فرهاد یک لحظه انگار بلد نبود دستش را کجا بگذارد. گفت: «بیمار مسن است، الان متوجه نیست. من فامیل نزدیکم.»
از تهِ نیمکت، پسرخالهی فرهاد که تا آن لحظه در گوشیاش سرک میکشید، سر بلند کرد. احتمالاً فکر کرده بود این دعوا هم مثل بقیه با دو جمله جمع میشود. اما اسم که روی صفحه خوانده شد، ناچار گفت: «خودِ عمو ناصر هم توی سفرهی عقد خواهرم گفته بود اگر کاری براش پیش اومد، اول به لیلا زنگ بزنید. همه شنیدیم.» کلمهی «سفرهی عقد» را که آورد، مادر فرهاد رنگش پرید؛ این دیگر فقط پروندهی بیمارستان نبود، آبرو همانجا از سمت دیگری برگشته بود.
فرهاد با عجله خندید، خندهای که به دندان گیر کرده بود. «خب، زنگ بزنن، دلیل نمیشه همهچیز دست ایشون باشه. ما که غریبه نیستیم.»
منشی صندلیاش را عقب کشید. برگهی رضایت را بالا گرفت و مستقیم پرسید: «پس رضایتنامهی امروز را چه کسی امضا میکند؟ شمارهی تماسِ اصلی و مسیر پذیرش بعدی باید یکی باشد. من بعداً جوابگوی اختلاف فامیلی شما نیستم.» بعد، برای اینکه نوبت بعدی را صدا بزند، میکروفن کوچک کنار دستش را روشن نکرد. ردیف نیمکتها معطل ماند. حتی بچهی بغل آن زن هم ساکتتر شد. راهرو روی یک سؤال ایستاد.
مادر فرهاد آخرین تلاشش را کرد؛ جلو آمد، صدایش را نرمتر کرد تا زهرش دیرتر حس شود. «لیلا جان، حالا که اسم تو ثبت شده، بده فرهاد پیگیری کنه. دختر خوب، اینجور جاها ایستادنِ تو جلوِ مردها درست نیست. مردم نگاه میکنن.»
لیلا سرش را طرف او برنگرداند. چشمش روی برگهی رضایت بود. «از صبح مردم دارند نگاه میکنند، خانم.» بعد دستش را دراز کرد و پوشهی آبی را از روی میز برداشت؛ همانقدر آرام که فرهاد اول داستان آن را از دستش کشیده بود، فقط این بار کسی جرئت نکرد مانع شود.
فرهاد دستش را جلو آورد تا دوباره پرونده را بگیرد. «حداقل بده من داخل برم. دکتر منو میشناسه.»
منشی خشک گفت: «فعلاً هیچکس داخل نمیره تا تکلیفِ همراهِ پاسخگو روشن بشه.»
فرهاد رو به عمو ناصر خم شد، انگار میخواهد از خودِ پیرمرد بهزور یک جمله بیرون بکشد. «عمو، بگو من—»
عمو ناصر با همان نفس بریده گفت: «اذیتم نکن. با لیلا حرف بزنید.»
اینجا دیگر فرهاد فقط جلوی لیلا نایستاده بود؛ جلوی منشی، کمکبهیار، پیرمرد روی تخت، و همهی آدمهایی که تا چند دقیقه پیش او را صاحبِ طبیعیِ ماجرا فرض کرده بودند گیر افتاده بود. یقهاش را صاف کرد، بعد به منشی گفت: «اسم من را هم کنارِ ایشان بزنید. مشترک.»
منشی نگاه کوتاهی به صفحه انداخت. «مشترک نداریم. یک تماسِ اصلی، یک مسئولِ پیگیری.» و بعد، درست وسط راهرو، رو به لیلا پرسید: «خانم محتشمی، اختیارِ پرونده و تماس بعدی با شما ثبت شود یا نه؟»
سؤال را بلند پرسید؛ از آن سؤالهایی که جوابش فقط برای سیستم نیست، برای جمع است. فرهاد پلک زد. مادرش لبهایش را به هم فشرد. پسرخاله این بار دیگر به گوشیاش نگاه نکرد. دو نفر از نیمکت روبهرو حتی گردن کشیدند که جواب را از دهان لیلا بشنوند.
لیلا یک قدم جلو رفت. دیگر لبهی نیمکت نبود؛ جلوی میز ایستاد، شانههای خستهاش صاف، گوشی هنوز در کف دستش خاموش. گفت: «بله. تماسِ اصلی و مسئولِ پیگیریِ پروندهی آقای ناصر راد من هستم.» بعد مکث نکرد تا کسی چیزی روی آن سوار کند. «و لطفاً در پرونده ثبت کنید: هر هماهنگیِ بعدی، از وقت پزشک تا تحویل جواب و بستری، فقط با من انجام میشود. اگر کسی غیر از من مراجعه کرد، فقط در حد ملاقاتکننده پذیرفته شود، نه تصمیمگیر.»
کلمهی آخر را آنقدر روشن گفت که دیگر نمیشد به «کمک کردن» تقلیلش داد. فرهاد انگار ضربه را همانجا در استخوان صورتش خورد. «تو حق نداری—»
منشی بیدرنگ گفت: «اگر بیمار یا تماسِ اصلی شکایت کند، من پاسخ میدهم. شما نه.» سپس برگهی رضایت را به سمت لیلا چرخاند. «اینجا امضا کنید.»
فرهاد دستش نیمهبلند ماند، بیصاحب، وسط هوا. مادرش زیرلب چیزی گفت و عقب رفت، چون کنارِ تخت جا برای ایستادنش تنگ شده بود. کمکبهیار دستهی تخت را چرخاند و مسیرش را با نگاه از لیلا گرفت، نه از فرهاد. روی دیوارِ روبهروی میز، تابلوِ نوبتها و همراهِ اصلی با پونزهای رنگی نصب بود؛ منشی اسم قبلی را کند و کارت تازهای جا زد. صدای کاغذ روی فوم، در آن راهروی پر وزوز، از هر بحثی رساتر بود.
فرهاد آخرین پناهش را از آشنایی بیرون کشید. «حداقل برای بخش داخلی، من باید ببرمش. آشنا دارم آنجا.»
لیلا قلم را زمین نگذاشت. امضایش را کامل کرد و همانطور که برگه را برمیگرداند گفت: «برای بخش داخلی هم هماهنگی با من انجام میشود. اگر آشنا داری، برای کار خودت نگه دار.» بعد رو به منشی، بیآنکه نگاهش را از روی تابلو بردارد، افزود: «روی تابلو هم لطفاً نامِ همراهِ اصلی را کامل بنویسید. فقط “لیلا” نه. بنویسید: لیلا سادات محتشمی، رابطِ پروندهی خانواده.»
منشی کارت را بیرون کشید، با خودکار مشکی دوباره نوشت و محکم پونز زد.
لیلا پوشه را به سینه نزد؛ زیر بغل هم نزد؛ آن را مثل چیزی که جای خودش معلوم شده، در دست گرفت و کنار تخت عمو ناصر راه افتاد. در انتهای راهرو، روی دیوار اعلانات، کارت سفیدِ تازه زیر نام بیمار نشست: «همراهِ اصلی: لیلا سادات محتشمی ـ رابطِ پروندهی خانواده». پشت آن، صداها هنوز آهسته میآمدند، اما دیگر دورِ آن اسم میچرخیدند، و حروفِ مشکی روی تابلو همانجا ماند.