Fast Fiction

طعمه‌ای که خودش را گرفت

لیلا برگه حواله را از دست راننده گرفت و هنوز مهرِ تر روی کاغذ برق می‌زد که کامران از بالای لبه بارانداز گفت: «امضا نکن. اول این پالت‌ها بره، بعد اسم تو میاد تهش.» صدای جک‌پالت روی بتن زبر کشیده شد و گوشه کارتش که از بس در اتوبوس و گیت ساییده شده بود، از جیب مانتویش بیرون زده بود. پشت پیشخوان باریک، کنار مهر آبی و لیوان کاغذی نیمه‌خالی و یک دسته کلید که دیرتر از همیشه پس داده شده بود، دفتر خروج باز مانده بود. همه‌چیز همان‌جا معلوم بود: بار آماده، راننده عجله‌دار، و اسمی که قرار بود آخر صفحه بماند تا اگر چیزی کم شد، گردنش روی همان خط خالی بیفتد.

لیلا سرش را بلند نکرد. فقط برگه را صاف کرد و گفت: «حواله‌ی خروج بدون ثبت وزن نهایی نمی‌ره.» کامران خندید؛ آن خنده‌ی کوتاه و تمیزی که همیشه جلوی دیگران می‌زد، انگار دارد نظم را نجات می‌دهد نه این‌که یکی دیگر را زیر بار بفرستد. «وزن نهایی با من. تو فقط امضا کن که تحویل در جریان افتاده. عمو جلال تا ده دقیقه دیگه می‌رسه. جلوی ایشون صحنه نساز.» اسم عمو جلال مثل سنگ افتاد وسط راهرو بارانداز. رئیس پیمانکار نبود، اما در این مجموعه از رئیس هم سنگین‌تر بود؛ شریک قدیمی، ریش‌سفید فامیل، کسی که خانواده و فامیل باخبرند اگر او سر تکان بدهد، خواستگاری معلقِ مسعود هم از معلق‌بودن درمی‌آید یا برای همیشه می‌ماند همان‌جا.

لیلا برگه را تا کرد و گذاشت روی لبه پیشخوان. «اگر وزن با توست، امضای شروع هم با تو.» راننده زیرلب گفت: «خواهر، دیرم شده.» کامران بی‌آن‌که نگاهش را از لیلا بردارد، گفت: «همه دیرشونه. بعضیا فقط بلد نیستن سخت نگیرن.» بعد با انگشت زد روی دفتر: «اسمش ثبت شده. امروز شیفت خروج زیر نظر توئه. فردا هم اگر کسری بیاد، می‌پرسم چرا از مسیر خارج شده.» این همان زور همیشگی بود، اما امروز ثبتش هم روی کاغذ بود. او می‌خواست لیلا هم بار را راه بیندازد، هم خط آخر را برای خودش نگه دارد، تا بعد بگوید خروج با مسئول شیفت بوده.

لیلا برگه دوم را از زیر دسته‌ی قبلی بیرون کشید؛ حواله‌ی برگشتیِ یک محموله‌ی سبک از انبار فرعی که از صبح نگه داشته بود. بدون این‌که به کامران نگاه کند، رو به راننده اول گفت: «ماشینت رو ببر روی خط دو. اول بار سبکِ برگشتی می‌ره. خط یک برای بار ثبت‌نشده نمی‌مونه.» راننده مکث کرد. پشت سرش مرد جوانِ باسکول‌چی از داخل اتاقک سرک کشید. «خط دو خالیه.» فقط همین. یک جابه‌جایی کوچک. اما همان یک حرکت، نقشه‌ی کامران را شل کرد؛ چون اگر خط یک معطل نمی‌ماند، شاهد داشت که توقف از بی‌نظمیِ لیلا نبوده. کامران تند پایین آمد، کفش واکس‌خورده‌اش روی لبه آهنی صدا داد. «کی گفتی مسیر عوض شه؟» لیلا گفت: «خط آزاد مانده بود. کار خواباندن ممنوعه، نه؟»

چشم‌های کامران برق زد؛ از آن برق‌هایی که از خشمِ کور نمی‌آید، از اطمینان می‌آید. موبایلش را بیرون آورد، صفحه را جلوی باسکول‌چی و راننده گرفت و با صدای بلند گفت: «ثبت کن. مسئول شیفت بدون اجازه مسیر تحویل را تغییر داد.» بعد همان را برای گروه کاری فرستاد. «ببینیم آخر روز چه کسی جواب می‌دهد.» لیلا نفسش را کوتاه بیرون داد. او دنبال همین ثبت بود، فقط نه با این عجله. مسعود از درِ راهروی پشتی پیچید داخل؛ پسرِ عمو جلال، مسئول تدارکات پروژه نوسازِ شمال تهران، همان که قرار بود تا شب با خانواده‌اش برای چای بیایند و درباره‌ی همان خواستگاری معلق حرف بزنند. نگاهش بین صورت لیلا و گوشی بالاگرفته‌ی کامران رفت. چیزی نگفت. در این خانواده سکوت هم موضع بود.

سه ربع بعد، بوی گازوئیل و گرد سیمان در بارانداز مانده بود و آفتاب کجِ بعدازظهر روی بدنه سفید کامیون دوم افتاده بود. عمو جلال با عبای سبک و عصای جمع‌وجورش از درِ فلزی وارد شد و دو نفر از دفتر مرکزی بخش انرژی هم همراهش بودند؛ بازرس تحویل و نماینده کارفرما. کامران درست همان وقت پوشه قرمز را آورد، طوری که همه ببینند. «این هم صورت‌جلسه‌ی اصلاح مسیر. چون بعضیا خارج از روال کار کردن، از اینجا به بعد هر خروج فقط با امضای نهایی من آزاد می‌شه.» او این را رو به بازرس گفت، اما تیرش به لیلا بود. یعنی اگر چیزی گیر کند، آخرش زیر دست او می‌ماند. لیلا پوشه را گرفت، ورق زد، و کنار فرم‌ها یک برگه سفیدِ پیوست گذاشت که از صبح آماده کرده بود؛ درخواست تحویل جایگزین برای محموله‌ای که طبق روال باید مستقیم به انبار فرعی می‌رفت، نه به مسیر اصلی. برگه را چرخاند سمت بازرس. «وقتی امضای نهایی فقط با ایشان آزاد می‌شود، تحویل جایگزین هم باید با امضای ایشان آزاد شود. این بارِ سبک از خط فرعی، و این هم بار اصلی. هر دو می‌مانند زیر یک کلید.» بازرس ابرو بالا برد. «یعنی هر دو خروج وابسته به یک امضا می‌شن؟» لیلا گفت: «طبق دستور جدید، بله.»

کامران همان لحظه نباید می‌پذیرفت. اگر عقب می‌نشست، اختیارِ نمایشی‌اش ترک می‌خورد. پس خودکار را کشید، با فشار امضا کرد و گفت: «همین بهتر. از امروز هر رهاسازی با مهر من.» پوشه قرمز در دست بازرس ماند. آن‌جا دیگر فقط یک تهدید شفاهی نبود؛ دستور ثبت‌شده بود. جک‌پالت بار سبک را آورد روی مسیر فرعی، راننده دوم رسید، و هر دو کامیون دمِ دو درِ مجاور نشستند. لیلا کنار دکمه‌ی درِ کرکره‌ای ایستاد؛ نه جلوتر، نه عقب‌تر. مسعود بی‌صدا رفت کنار عمو جلال. فاصله‌ها ناگهان رسمی شد، مثل سفره‌ای که یک نفر را از صدرش بردارند و کسی جرئت نکند اسمش را بیاورد.

کامران فکر می‌کرد حلقه را بسته. به راننده‌ی بار اصلی گفت: «وقتی من گفتم، مستقیم بزن به خروج. توقف نداری.» بعد رو به لیلا: «تو فقط در رو بالا ببر. اگر دوباره مسیر عوض کنی، جلوی همه ثبت می‌کنم تمرد بوده.» لیلا گفت: «دستور شما روی هر دو برگه هست.» بازرس تحویل پوشه را بست و با آن ناخنِ کوتاهِ جوهری‌اش روی امضای کامران زد. «پس مسئول رهاسازی نهایی هم ایشونه.» کامران سر تکان داد؛ مطمئن، شسته‌رفته، و زیادی بلند.

درِ اول بالا رفت، زنجیرش لرزید. بار سبک باید اول از خط فرعی خارج می‌شد تا دهانه‌ی دورزدن آزاد شود، اما کامران با دست پرید جلوی جک‌پالت و گفت: «نه. اول بار اصلی.» این همان قدم اضافه بود؛ همان زورِ بی‌دلیلی که فقط برای کوبیدنِ آخر لازم بود. اگر بار اصلی اول می‌رفت، بار سبک در پیچِ خروج گیر می‌کرد و بعد می‌گفت لیلا ترتیب را خراب کرده. لیلا به درِ دوم دست نزد. فقط گفت: «مسیر فرعی بدون تخلیه‌ی بار سبک بسته می‌مونه.» کامران صدایش را بالا برد، این بار برای جمع، برای عمو جلال، برای آن دو نفر از دفتر مرکزی: «من می‌گم اول اصلی. شما درِ دوم رو بالا ببر و کار رو نخوابون.» او خودش رفت طرف شاسی درِ دوم، اما کلیدِ دسترسی به پنل دست لیلا بود؛ همان کلیدی که صبح دیر پس داده شده بود و هنوز حلقه فلزی‌اش سرد بود.

چند چیز باهم افتاد. کامیون اصلی به اشاره‌ی کامران جلو کشید. راننده‌ی بار سبک که جلوی خط فرعی منتظر مانده بود، طبق برگه‌ی امضاشده موتور را روشن کرد. بازرس با اخم گفت: «صبر کنید، ترتیب دو خروج روی یک مجوز قفل شده.» ولی کامران برای این‌که اختیارش را از دست ندهد، محکم‌تر گفت: «حرکت کن!» لیلا کلید را بالا آورد و خیلی آرام، طوری که همه ببینند نه طوری که کسی بتواند بگوید ناگهانی بوده، گفت: «طبق دستور ثبت‌شده‌ی شما، رهاسازی هر دو خروج با امضای نهایی و ترتیب اعلامیِ خودتان است. شما بار اصلی را قبل از تخلیه مسیر فرعی آزاد کردید. پس توقف و انسدادِ مسیر، روی همان امضا برمی‌گردد.» بعد کلید را نه به کامران، که به بازرس تحویل داد.

همان یک جابه‌جایی، اتاق را از دست کامران گرفت. بازرس کلید را گرفت و بی‌درنگ رو به راننده اصلی فریاد زد: «ایست! هیچ حرکتی نکن.» اما دیر شده بود؛ دماغه کامیون اصلی پیچیده بود و چون بار سبک هنوز در خط فرعی مانده بود، زاویه‌ی خروج بسته شد. سپر کامیون اصلی به گوشه‌ی محافظ فلزی در مالید و با صدای تیز فلز روی فلز، رنگ سفید بدنه کنده شد. راننده ترمز کوبید. جک‌پالت زیر بار سبک کج ماند و باربر برای نیفتادن کارتن‌ها با شانه خودش را زیر تسمه انداخت. بازرس پوشه قرمز را از بغل باز کرد، برگه امضاشده را بیرون کشید و همان‌جا جلوی نماینده کارفرما گرفت. «مسئول رهاسازی نهایی: آقای کامران. ترتیب خروج به دستور ایشان تغییر کرده. از این لحظه کنترل تحویل از ایشان سلب می‌شود.» دیگر کسی منتظر توضیح نبود. نماینده کارفرما قدمی کنار رفت، انگار نمی‌خواهد گردِ این اشتباه به کفش‌هایش بنشیند. عمو جلال عصا را آرام‌تر گرفت، اما جلو نیامد که نجاتش بدهد. مسعود برای اولین بار مستقیم به کامران گفت: «عقب بایست.»

کامران یک‌قدم جلو آمد، صورتش سرخِ تمیز و لبخندش پاره شده بود. «این بازیه. این خودش مسیر رو—» لیلا حرفش را نبرید. اصلاً لازم نبود. فقط پوشه دوم را از روی پیشخوان برداشت و به بازرس داد؛ همان پیوست تحویل جایگزین که زیر امضای کامران بسته شده بود. بازرس نگاهی انداخت و دستور داد: «بار سبک طبق مجوز جایگزین آزاد بشه. بار اصلی متوقف. کلید پنل تا پایان صورت‌جلسه پیش من.» قدرت از کامران نه با فریاد، که با ترتیب بیرون کشیده شد. او دیگر حتی به شاسی در دسترسی نداشت. راننده اصلی از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد، با آن نگاه مردی که فهمیده معطلی‌اش حالا از جنس قصورِ کسی بالاتر است. باربر جک‌پالت را صاف کرد و منتظر اشاره‌ی تازه ماند. مسعود کنار عمو جلال ایستاده بود و فاصله‌ای که از صبح بین خودش و لیلا نگه داشته بود، حالا از کامران برداشته شده بود؛ نه صمیمی، فقط رسمی و روشن.

کامران برای آخرین‌بار خواست از راه آبرو برگردد. رو به عمو جلال گفت: «جلوی این همه آدم، به خاطر یک سوءتفاهم؟ امشب هم قرار بود—» عمو جلال نگاهش را از پوشه برنداشت. «کار را با خانه قاطی نکن.» جمله کوتاه بود، اما همان‌جا مثل درِ بسته خورد به صورت کامران. او دیگر نه با نسبت فامیلی می‌توانست دست بالا بگیرد، نه با دفتر خروج. چیزی که قرض گرفته بود، از دستش پس گرفته شد؛ جلوی همان شاهدهایی که تا ده دقیقه پیش برای او وزن می‌آوردند.

لیلا بی‌آن‌که صدایش را بالا ببرد، گفت: «کلید را تحویل دادم. از اینجا به بعد هر خروج با مسئول جدید.» بعد کارت دسترسی‌اش را از لبه پیشخوان برداشت؛ لبه ساییده‌ی کارت زیر انگشتش زبر بود. از کنار کامیون اصلی رد شد، نه تند، نه مکث‌دار. پشت سرش بار سبک با اشاره‌ی بازرس از خط فرعی راه افتاد و نظم تازه، بی‌احتیاج به او، جا افتاد.

در پیچ خروجِ بارانداز، همان‌جا که راه از دیوار بتنی می‌برید سمت کوچه پشتی، ماشین کامران خواست خودش را از کنار کامیون اصلی رد کند. لیلا برگشت، زنجیرِ بولارد را از قلاب کشید و انداخت روی دهانه پیچ. زنجیر با یک کشش تیز، سفت و ناگهان، across مسیر نشست و راه را بست. او دستش را از حلقه فلزی برداشت و رفت.