Fast Fiction

یک قدم مانده به در

سینی را از دست رعنا کشیدند و خاله پروین گفت: «این را ببر آشپزخانه، مهمانِ اصلی رسید.» رعنا همان‌جا، لبِ درِ پذیرایی، با مچی که هنوز زیر سنگینی قوری داغ خم مانده بود مکث کرد. بوی هل و برنجِ زعفرانی از خانه‌ی شلوغ بالا می‌زد، شانه‌هایش از یک روز دویدن بین تاکسی و نانوایی و گل‌فروشی سفت شده بود، و رسیدِ نیمه‌تاخورده‌ی خرید توی جیب مانتویش لبه می‌زد. بعد مردی که قرار بود فقط اسمش در این خانه گفته شود، نه خودش، از پاگرد باریک پیدا شد.

کامیار سلامش را به جمع داد، نه به او. این خودش بدتر بود. خاله پروین با لبخندِ صاحب‌خانه‌وار جلو رفت، اما همان‌طور که به کامیار تعارف می‌کرد داخل بیاید، زیر لب به رعنا گفت: «تو نایست آنجا، راه را بند آورده‌ای.» رعنا کنار چارچوب جمع شد تا بگذرد؛ کامیار هم درست در همان لحظه به سمت آستانه آمد. نه به هم خوردند، نه عقب پریدند. فقط فاصله‌ای ماند به پهنای یک نفسِ نگه‌داشته. او برای رد شدن، دستش را به چوبِ در گذاشت، نه به بازوی رعنا. رعنا سینی خالی را محکم‌تر گرفت و رفت آشپزخانه؛ اما تا پشت پرده‌ی توری رسید، فهمید چیزی در این مرز عوض شده است.

خانه‌ی خاله در تهران از آن آپارتمان‌های قدیمیِ بازسازی‌شده‌ی حوالی عباس‌آباد بود؛ پذیرایی را بزرگ کرده بودند و آشپزخانه هنوز تنگ و خفه مانده بود. هر کس جایی برای نشستن داشت جز رعنا. یک گوشه‌ی چهارپایه‌ی پلاستیکی کنار یخچال سهم او بود، آن هم فقط وقتی کاری نمی‌ماند. کار، البته، همیشه می‌ماند. مهدی، پسرخاله‌اش، با پیراهن اتوشده و عطر تند، موبایل به دست از جلوی در آشپزخانه رد شد و گفت: «رعنا جان، چایِ آقایون یادت نره. لیوان‌ها هم کمه.» انگار از صبح خودش دست به هیچ چیز نزده بود.

خانواده و فامیل باخبرند؛ این جمله را دو ماه بود هر کس به شکلی روی سر رعنا می‌کوبید، طوری که انگار آگاهیِ بقیه خودش یک قفس باشد. هیچ‌چیز رسمی نشده بود، هیچ‌چیز به تایید خانواده نرسیده بود، اما کافی بود اسم او کنار اسم کامیار بیاید تا همه حق پیدا کنند برایش نقش تعیین کنند: دخترِ معقول، دخترِ صبور، دخترِ کمک‌حال. نه آدمی که از هفت صبح از اداره‌ی پیمانکاریِ بخش انرژی مرخصی گرفته، حقوقِ نصفه‌نیمه‌اش را خرج این مهمانی کرده و حالا حتی حق ندارد لب در بنشیند.

وقتی استکان‌ها را در سینی چید و برگشت، راهروی باریک بین آشپزخانه و پذیرایی پر از پا و حرف بود. کامیار کنار کتابخانه ایستاده بود؛ نه نشسته، نه راحت، انگار خودش هم مهمانِ تمام‌عیار نبود. رعنا از پهلویش رد شد. لبه‌ی سینی یک لحظه به دکمه‌ی سرآستینِ او گیر کرد و خشکِ خشک ایستاد تا استکان‌ها نلغزند. کامیار بی‌آنکه دست به سینی بزند، شانه‌اش را نیم‌قدم عقب برد تا راه باز شود. «سمت چپ امن‌تره.» صدایش پایین بود، طوری که فقط او بشنود. رعنا بی‌آنکه نگاهش کند، پیچید سمت چپ. این لطفی نبود که کسی ببیند؛ درست برای همین نفسش را بدتر بند می‌آورد.

دفعه‌ی دوم، خاله پروین او را با ظرفِ خرما فرستاد سر میزِ مردها، آن هم وقتی سه دخترِ دیگرِ فامیل روی مبل‌ها نشسته بودند و درباره‌ی لباسِ عروسیِ دخترعمه نظر می‌دادند. رعنا نزدیکِ فرشِ وسط خم شد که ظرف را بگذارد؛ همان وقت مهدی، بی‌آنکه از جایش بلند شود، پا دراز کرد سمت سینی و گفت: «بگذار اینجا، بعدش هم برای آقای مهندس آب بیار.» آقای مهندس یعنی کامیار؛ نه از احترام، از حسابگری. مردِ جاافتاده، خوش‌نام، صاحب یک واحد در همان ساختمان، کسی که تأییدش می‌توانست برای همه نردبان باشد.

کامیار ظرف خرما را برنداشت. گفت: «اول برای بزرگ‌ترها.» و نگاهش را به پدرِ خاله دوخت، نه به رعنا. جمله‌اش عادی بود، اما مسیر دست‌ها را عوض کرد. مهدی خندید که «تعارف می‌کنن»، ولی ناچار شد کاسه را بدهد سمت پیرمرد. رعنا همان‌طور نیم‌خم مانده بود، فهمید بارِ کوچکی از روی پشتش برداشته شد؛ نه آن‌قدر که کسی نامی رویش بگذارد، فقط آن‌قدر که تحقیرِ آن لحظه کامل نشود.

بعد از شام، فشارِ خانه شکل دیگری گرفت؛ نه با فریاد، با جا دادن و جا ندادن. زن‌ها به اتاقِ کوچک‌تر رفتند برای دیدن طلاها و حرف‌های خصوصی. مردها در پذیرایی ماندند. خاله پروین پرده‌ی بین دو فضا را کنار زد و به رعنا گفت: «تو بیا چای دوم را هم بده، بعدش برو بالا سرِ بچه‌ها.» رعنا بچه‌دارِ کسی نبود، اما هر وقت لازم می‌شد، به دردِ همان کار می‌خورد. وقتی سینی دوم را بلند کرد، کامیار از جایش کنار درِ اتاق بلند شد تا عبور بدهد. باز همان فاصله. باز همان مکثِ کوتاه که اگر کسی نگاهِ تیز داشت، زیادی طولانی می‌شد.

این‌بار نگاهِ تیز بود. دخترعمه‌ی بزرگ‌تر، با النگوی صدا‌دار و لبخندِ بی‌دندان، از جایی که نشسته بود گفت: «رعنا خانم، چقدر رفت‌وآمد داری این‌طرف.» شوخی گفت، اما شوخی در این خانه همیشه اولش شوخی بود و تهش حکم. خاله پروین بی‌درنگ اضافه کرد: «کار بلده، وگرنه بعضیا فقط بلدن بنشینن.» جمله به دخترهای دیگر خورد، اما نوکش روی رعنا ماند؛ دختری که برای کار مناسب است، برای نشستن نه.

سینی در دست رعنا سنگین شد. پیش از آن‌که جواب بدهد، یکی از استکان‌ها روی نعلبکی لق خورد. کامیار از کنار در گفت: «نعلبکی خیسه.» همین. نه اسم، نه خطاب. بعد یک قدم آمد جلو، سینی را از او نگرفت، فقط راهِ عبورش به میزِ کوتاه کنار دیوار را خالی کرد و خودش روبه‌روی مهدی ایستاد؛ جوری که رعنا مجبور نباشد از میان زانوها و نگاه‌ها رد شود. این‌بار همه دیدند. نه چیزی که بتوانند محکومش کنند، اما چیزی که می‌شد ازش چیزی فهمید. رعنا سینی را روی میز گذاشت و صدای خشکِ کاغذِ شیرینی‌پیچ زیر انگشتش بلند شد.

مهدی از جا بلند شد، با آن خنده‌ی آزاردهنده‌ی آدم‌هایی که خیال می‌کنند صاحب فضا هستند. گفت: «بی‌زحمت رعنا را این‌قدر رسمی نکنین. خودیه.» خودی. کلمه را جوری گفت که یعنی کار بکند، اما حساب نشود. رعنا سرش را بالا آورد. اگر همان‌جا چیزی می‌گفت، دعوا از دهان او شروع می‌شد و روی دهان او می‌ماند. اگر ساکت می‌ماند، همان نقش برایش جا می‌افتاد. پیش از آن‌که یکی از این دو تحقیر به او بچسبد، کامیار لیوان آب خودش را که هنوز دست نخورده بود روی میز گذاشت و گفت: «برای همین، کسی از خودی کارِ پیش‌خدمتی نمی‌کشد.» لحنش آرام بود. آرامی‌اش ضربه را بدتر کرد.

چند نفر سرفه‌شان گرفت. پیرمردِ تهِ اتاق عصایش را جابه‌جا کرد و به مهدی نگاه انداخت. خاله پروین رنگ نباخت؛ زن‌هایی مثل او رنگ نمی‌بازند، فقط تُن صدا عوض می‌کنند. گفت: «تو که غریبه نیستی پسرم، اینجا همه به هم کمک می‌کنن.» کامیار همان‌طور ایستاده ماند. «کمک را از جا نشستنِ بعضیا می‌شود شناخت.» بعد خودش عقب رفت و کنار دیوار ایستاد، انگار همین مقدار دخالت هم زیادی بوده و باید مرز دوباره بسته شود. رعنا اولین کسی بود که فهمید او راه را باز کرده، نه صحنه را.

اما صحنه بسته نماند. از آن لحظه هر جا می‌ایستاد، ایستادنش معنا پیدا می‌کرد. اگر نزدیکِ پرده بود، یعنی منتظرِ صداست. اگر در راهرو مکث می‌کرد، یعنی کسی را راه می‌دهد یا از کسی راه می‌گیرد. اگر در آشپزخانه می‌ماند، یعنی عقب رانده شده. نگاه‌های فامیل بدترین شکلِ حسابداری را بلد بودند؛ با فاصله‌ها جمع و تفریق می‌کردند. یک بار که رعنا برای آوردن بشقاب‌های میوه از اتاقِ خواب بیرون آمد، دخترعمه‌ی بزرگ‌تر زیر گوش خاله گفت: «این‌همه رفت‌وآمد خوب نیست.» رعنا شنید. طوری گفتند که بشنود.

نزدیکِ آخرِ شب، خاله پروین برای بار سوم او را فرستاد طبقه‌ی بالا؛ از همان واحدِ کامیار که خالی مانده بود چند صندلیِ تاشو بیاورد. دلیلش هم آماده بود: «کلید دست خودشه، مردها راحت‌ترن.» یعنی رعنا برود، چون به هر حال او را برای کار می‌خواهند، و چون اگر کامیار خودش برود و برگردد حرف درمی‌آید. اگر رعنا برود و برگردد، باز هم حرف درمی‌آید، اما از جنسی که همیشه خرجِ او می‌شود.

پاگرد سردتر از خانه بود. صدای تلویزیونِ واحدهای دیگر از پشت درها می‌آمد و بوی برنجِ مانده با بوی سیمانِ نم‌خورده قاطی شده بود. رعنا دو پله بالا رفت و رسیدِ نیمه‌تاخورده از جیبش بیرون افتاد. خم شد بردارد؛ همان وقت درِ واحدِ بالا باز شد. کامیار کلید را هنوز در قفل داشت. آستینِ پیراهنش تا نیمه بالا رفته بود، چینِ تیزِ یک روزِ طولانی روی آرنجش مانده بود. گفت: «خاله فرستادت؟»

رعنا رسید را در مشت جمع کرد. «صندلی می‌خوان.» «البته.» «همیشه البته است.»

جمله بی‌اجازه از دهانش پرید و روی پاگرد ماند. پایین، از لای نرده‌ها، صدای خنده و قاشق می‌آمد. کامیار در را بیشتر باز کرد؛ نه با تعارفِ کشدار، با یک حرکتِ کوتاه. نورِ زردِ داخلِ واحد روی پاگرد ریخت و لبه‌ی کفشِ رعنا را روشن کرد. خودش اما همان سمتِ داخل، کنار چارچوب ماند. اگر یک کلمه می‌گفت «بیا تو»، وزنِ صحنه عوض می‌شد. نگفت. فقط کنار رفت تا راه به اندازه‌ی برداشتنِ صندلی باز شود.

رعنا می‌توانست وارد شود، صندلی‌ها را بردارد، بگذرد و وانمود کند این فقط کار است. می‌توانست بایستد و از او توضیح بخواهد که آن همه فاصله گرفتن، آن همه عقب رفتن در جمع، تحقیرِ دیگری بوده یا نه. می‌توانست حتی از همین پاگرد برگردد پایین و بگذارد خاله خودش دنبال صندلی بفرستد. هر سه راه به شکلی بوی شکست می‌داد. پایین اگر دیر می‌کرد، هزار جور معنی می‌ساختند. اگر داخل می‌رفت و در پشت سرش نیم‌ثانیه بیشتر باز می‌ماند، معنیِ بدتری می‌ساختند. اگر برمی‌گشت، همه می‌فهمیدند چیزی بوده که نتوانسته از آن رد شود.

کامیار گفت: «دو تا کنار دیوار است.» باز هم نه دعوت، نه عقب‌نشینی. صدایش آرام بود، اما درِ باز از هر جمله‌ای خطرناک‌تر بود. رعنا به آستانه رسید و ایستاد. کفِ کفش‌هایش دقیقاً لبِ خطِ فلزیِ در بود. یک قدم مانده بود. در این فاصله، نفسِ آدم‌ها جور دیگری شنیده می‌شود؛ انگار بدن خودش می‌فهمد اگر جلو برود، دیگر نمی‌شود ادایش را درآورد که چیزی نبوده.

او سر بلند کرد. کامیار نگاهش می‌کرد، بی‌اصرار، بی‌تسلیم. همان‌جا فهمید تمام این شب، هر بار که عقب رفته، هر بار که دستش را به چوبِ در زده نه به او، هر بار که راه را باز کرده و خودش کنار کشیده، از نخواستن نبوده. از این بوده که هزینه‌ی هر سانت نزدیکی اول روی اسم رعنا می‌افتد. این فهم، گرم نبود. تیز بود. مثل وقتی که چسب را از روی پوست می‌کنی و تازه می‌بینی زخم کجاست.

رعنا یک قدم کامل برنداشت. فقط نیم‌قدم جلو رفت؛ آن‌قدر که بتواند دست دراز کند و صندلیِ اول را از کنار دیوار بگیرد، نه آن‌قدر که شانه‌اش از خط بگذرد. فاصله بین‌شان به اندازه‌ی آستینِ یک پیراهن ماند. صندلی را کشید بیرون. لبه‌ی فلزش آرام به چارچوب خورد. پایین، کسی اسمش را صدا زد. او به صدا جواب نداد. صندلی دوم را هم گرفت، باز همان‌طور، از همان نیم‌قدمِ نگه‌داشته.

کامیار هیچ کمکی نکرد. همین کمک نکردن، این‌بار بی‌رحمانه نبود. اگر دست می‌برد سمت صندلی، اگر انگشتش به دست او می‌خورد، اگر حتی راه را بیشتر باز می‌کرد، صحنه از دست رعنا خارج می‌شد. او فقط ایستاد، صاحبِ خانه‌ای که می‌تواند فضا را باز کند و هنوز اجازه ندهد چیزی از مرزش بگذرد. رعنا صندلی دوم را از آستانه بیرون آورد و صاف ایستاد. نه عقب رفت، نه داخل شد. همان نیم‌قدم فاصله را نگه داشت.

گفت: «همین خوبه.» و با همان دو صندلی، بی‌آن‌که از او بخواهد چیزی بگوید یا وعده‌ای بدهد، روی پاشنه چرخید.

کامیار دستش را پایین آورد تا سرآستینش را تا بزند؛ پارچه یک‌بار در آن فاصله‌ی نیم‌قدم به پشتِ دستش سایید و دیگر تکرار نشد.