Fast Fiction

حق تقدمش را همان‌جا بریدند

مرد دربانِ پاگرد دستش را جلوی لیلا گرفت و با دو انگشت راه باریک کنار دیوار را نشان داد. «خانم‌ها از این سمت. مهمان‌های اصلی از بالا.» طناب مخملیِ سرمه‌ای بین دو پایه‌ی برنجی کشیده بود و نور زرد تالار روی کارت‌های جاگذاریِ چسبیده به نرده‌ها می‌افتاد. صدای خشکِ پاکت هدیه‌ای که در مشت لیلا مچاله شد، از صدای دف پایین‌سالن تیزتر به گوش خودش رسید. این همان عروسی‌ای بود که برایش سه ماه دویده بود؛ از رزرو گروه گل تا آشتی‌دادن دو شاخه‌ی قهرکرده‌ی فامیل. و حالا جلوی چشم همان فامیل، مثل یک همراه اضافی، به راه فرعی برگردانده می‌شد.

لیلا مکث نکرد. همان‌جا کنار پایه‌ی طناب ایستاد، پاکت را صاف کرد و گفت: «اسم من روی فهرست کجاست که راهِ من عوض شده؟» لحنش بلند نبود، اما آن‌قدر برید که زنِ مسئول پذیرش سرش را از روی میز چای بالا آورد. لبه‌ی باریک میز پر بود از نعلبکی، قندان و یک دفتر مهمان با گوشه‌های چرب‌شده؛ کنارشان برگه‌ای نیمه‌تاخورده چند بار باز و بسته شده بود. فرهاد عابدی، با کت خاکستری روشن و لبخندِ صاحب‌خانه‌وارش، از دو پله بالاتر برگشت و قبل از آن‌که کسی جواب بدهد گفت: «لیلا جان، امشب بحث نکن. نظم مجلسه. بعداً می‌رسیم.»

«بعداً» را جوری گفت که انگار سال‌ها همین کلمه را خرج او کرده بود. بعداً برای معرفی رسمی. بعداً برای حرف‌زدن با بزرگ‌ترها. بعداً برای وقتی که پروژه‌ی تازه‌اش در بخش انرژی جا بیفتد و دستش از خانواده‌ی داماد کوتاه‌تر نباشد. خانواده و فامیل باخبرند، اما هر بار که نوبتِ خواندنِ این خبر در جمع می‌رسید، او را یک پله عقب‌تر می‌بردند.

زنِ مسئول پذیرش، که همه او را عمه ناهید صدا می‌زدند، با تردید آن برگه‌ی نیمه‌تاخورده را برداشت. پیش از آن‌که بخواند، کاظم ــ مسئول تدارکات تالار که از صبح با لیلا بین انبار گل و آشپزخانه دویده بود ــ از پایین پله‌ها بالا آمد. یک دسته کارت سفید در دستش بود و نفس‌نفس می‌زد. نگاهش بین لیلا و فرهاد گیر کرد، بعد بی‌هوا گفت: «خانم سروش اسمش از بالا حذف شده. خود آقای عابدی گفت کارتِ پاگرد دوم را برداریم، بزنیم همراهان.» بعد تازه فهمید چه گفته و رنگش پرید، اما کارت‌ها را آن‌قدر بالا گرفته بود که چند نفر از زن‌های مسن ردیف اول نوشته را دیدند: «لیلا سروش ــ همراه.»

فرهاد یک پله پایین آمد و کارت را از دست کاظم کشید. «زبانت را نگه دار. من گفتم فعلاً جابه‌جا کنید تا عموی داماد و خانمش بنشینند.» عمه ناهید زیر لب گفت: «عموی داماد از مشهد نیامد.» این جمله کوچک مثل سوزن در پارچه‌ی براق مجلس فرو رفت. دو خاله که برای بالا رفتن مکث کرده بودند، آرام‌تر قدم برداشتند. دربان دستش را از جلوی لیلا برداشت، اما هنوز راه را باز نکرد؛ منتظر بود ببیند قدرت دست چه کسی است.

لیلا دست برد و از بین کارت‌های کاظم، یکی دیگر را بیرون کشید. کارتِ خودش نبود؛ کارتِ «خانم دکتر سارا عابدی» بود، دخترعموی فرهاد، که جایگاهش کنار سفره‌ی عقد در پاگرد دوم ثبت شده بود. پشت کارت‌ها، با خودکار آبی و خطِ عجول، شماره‌ی میزها و ترتیب ورود نوشته شده بود. لیلا کارت «همراه» خودش را کنار آن گرفت. «فعلاً؟» رو به عمه ناهید گفت، نه به فرهاد. «وقتی اسم من را از پاگرد دوم برداشته‌اید و پشتش هم ترتیبِ تازه نوشته‌اید، فعلاً نیست. این را از قبل عوض کرده‌اید.»

عمه ناهید به جای فرهاد جواب داد، چون حالا دو زنِ سن‌دارِ خاندان داماد درست کنار میز ایستاده بودند. «اگر چنین کرده باشید، زشت کرده‌اید.» فرهاد لبخندش را نگه داشت، اما فک‌اش سفت شد. «عمه، خواهش می‌کنم جلوی مردم...»

لیلا کارت «همراه» را روی میز چای نگذاشت. آن را با دو انگشت گرفت و مستقیم از میان راه باریک کنار دیوار به سمت پله‌های میانی رفت؛ همان جایی که با طناب دوم از مسیر مهمان‌های اصلی جدا شده بود. دربان خواست چیزی بگوید، اما عمه ناهید تند گفت: «بگذار برود. اول باید جای کارت‌ها درست شود.» همین یک جمله کافی بود تا دو جوانی که سینی شربت دستشان بود، کنار بکشند. تن‌ها به دیوار مالیده شد، شانه‌ها عقب رفت، و راهی که لحظه‌ای پیش بسته بود، جلوی پای لیلا باز شد. او از بین‌شان گذشت و پاشنه‌ی کفشش با ریتم کوتاه و محکم روی سنگِ پاگرد صدا داد.

فرهاد برای این‌که زودتر به پاگرد دوم برسد، از سمت داخلی پیچید، اما مهمان‌هایی که پایین می‌آمدند دیگر برای او راه باز نکردند. یکی از مردهای مسن، عصایش را کج گرفت و ایستاد تا لیلا رد شود. یک دختر نوجوان با سینی نقل به ناچار به دیوار چسبید و فرهاد ناچار شد پشت او مکث کند. در آن گلوگاهِ تنگ، اقتدارش از دهانش بیرون می‌آمد اما جایی برای اجرا نداشت. «لیلا، بس است. این بالا جای بحث نیست.» او دستش را دراز کرد که بازوی لیلا را بگیرد، اما کاظم که با کارت‌ها رسیده بود، میان‌شان ماند؛ نه از شجاعت، از ترسِ انداختن کارت‌ها. همین ترس هم کافی بود تا تماسِ فرهاد بی‌اثر بماند.

لیلا به پاگرد دوم رسید؛ همان فضای نیمه‌خصوصیِ بالاسرِ سالن که دو صندلیِ تکیِ روکش‌سفید کنار نرده گذاشته بودند برای کسانی که باید پیش از بقیه به عروس و داماد برسند. روی هر صندلی کارت نام بود. روی یکی اسم مادر داماد. روی دیگری ــ با خطی تازه‌تر و ماژیک پررنگ‌تر ــ «خانواده عابدی». کارت اصلی کنده شده بود و ردِ چسبش مانده بود. لیلا همان‌جا ایستاد، دست برد به کیف کوچکش و کلیدی را بیرون آورد؛ کلیدِ انبار تالار که کاظم صبح به او سپرده بود و هنوز پس نگرفته بود. حلقه‌ی کلید را روی کارتِ «خانواده عابدی» گذاشت تا با بادِ کولر تکان نخورد، بعد رو به عمه ناهید که حالا رسیده بود گفت: «اگر بنا بر حرمتِ مجلس است، حرمت را کامل بخوانید. من نامزدِ اعلام‌نشده‌ی این خانواده نیستم که امشب دوباره بشوم همراه. صیغه و نشان و خبرش پیش خودتان مانده، اما خانواده و فامیل باخبرند. اگر قرار است در حضور همه انکارش کنید، همین‌جا بفرمایید.»

فرهاد انگار از پشت جمعیت هل داده شد و در پاگرد گیر افتاد. آدم‌ها از پایین می‌آمدند، از بالا می‌خواستند بروند داخل، و او درست وسطِ خطِ عبور مانده بود. «تو داری مجلس را به‌هم می‌زنی.» صدایش دیگر آن نرمیِ اول را نداشت. عرق کنار شقیقه‌اش نشسته بود. «این‌ها حرف‌های خصوصی‌ست.»

لیلا حتی به او نگاه نکرد. به عمه ناهید گفت: «حرف خصوصی را شما سه سال در جمع استفاده کردید؛ وقتی لازم بود من خرید کنم، بدوم، آبرو جمع کنم. فقط برای جا و اسم، خصوصی شد.» بعد کارتِ کنده‌شده‌ای را که از زیر صندلی بیرون زده بود، با نوک کفش بیرون کشید. خم شد و برداشت. روی کارت، با خط چاپیِ اصلی تالار نوشته شده بود: «لیلا سروش». نه همراه، نه خانواده‌ی عابدی. اسم خودش. جای خودش.

کاغذ را بالا گرفت. ردِ چسب و پارگی‌اش از دور هم خوانا بود. یکی از زن‌های مسن که پایین پاگرد ایستاده بود، عینکش را بالا زد. عمه ناهید کارتِ چاپی را گرفت، با کارتِ ماژیکیِ «خانواده عابدی» کنار هم نگه داشت و برای اولین‌بار صاف به فرهاد گفت: «این را تو کندی؟» فرهاد جواب نداد؛ فقط گفت: «بالاخره باید نظم را من نگه دارم.» و همان لحظه جمله‌اش شکست، چون مردی از بستگان عروس که مسئول راه‌دادن مهمان‌های ویژه بود، از داخل سالن بیرون آمد و پرسید: «پس چرا صفِ بالایی خوابیده؟ چه کسی را رد کنیم؟» او چشمش به دو کارت در دست عمه ناهید و به لیلا افتاد که درست کنار صندلیِ خالی ایستاده بود.

این‌جا دیگر بحث از دلخوری و رابطه نبود. مسیر باید همین لحظه تعیین می‌شد. پشت سر لیلا، سرصفِ پاگرد بالا با همان طناب سرمه‌ای بسته مانده بود و سه زوج منتظر بودند تا به نوبت از کنار جایگاه رد شوند و سلام بدهند. اگر فرهاد یک بار دیگر اسم خودش را روی این مسیر نگه می‌داشت، بقیه هم همان را می‌خواندند. لیلا دستش را دراز کرد، کارت چاپیِ اسم خودش را از عمه ناهید گرفت و روی صندلی خالی گذاشت. بعد کارتِ ماژیکیِ «خانواده عابدی» را بلند کرد، بدون عجله تا کرد و به کاظم داد. «این برای پایین. کنار همراهان.»

فرهاد یک قدم جلو گذاشت. «جرئت نکن.» این بار نه صاحب‌خانه بود، نه مدیر مجلس؛ مردی بود که وسط خط گیر کرده و می‌ترسید از جلوی همه عقب بیفتد. لیلا رو به همان مردِ مسئول عبور گفت: «ورودِ پاگرد بالا از روی کارت چاپی انجام می‌شود. این صندلی و این خط برای من ثبت شده. هر کس کارت ندارد، از پایین می‌رود.» کلمه‌ها کوتاه و تمیز از دهانش بیرون آمد. نه لرزش داشت، نه التماس.

مرد مسئول مکثی کرد؛ فقط همان‌قدر که خطرِ اشتباه را بسنجد و راه امنِ آبرویی را پیدا کند. بعد سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. «بر اساس کارتِ اصلی.» این حکم بلند نبود، اما کافی بود. یکی از جوان‌ها طنابِ سرصف را گرفت تا برای زوج اول باز کند، و فرهاد دست دراز کرد که مانع شود. در همان لحظه، مسیرِ جمع علیه او کار کرد: دو مهمانِ بالا می‌خواستند پایین بیایند، یک فیلم‌بردار از بغل رد می‌شد، و شانه‌ی فرهاد به پایه‌ی برنجی خورد. پایه لق زد. طناب کمی افتاد و جای ایستادن او تنگ‌تر شد. این همان شکافِ کوچکی بود که قدیم‌ها با فریاد و اسم خانوادگی پُرش می‌کرد. امشب جا نداشت.

لیلا از صندلی کناری، کارت مادر داماد را صاف کرد که کج نشده باشد. بعد یک قدم به سرِ صف نزدیک شد. پاکت هدیه هنوز در دستش بود؛ لبه‌اش از آن فشار اول چروک مانده بود. از داخل پاکت، رسیدِ نصفه‌تاخورده‌ی گل‌آرایی بیرون زده بود؛ شاهدِ بی‌ارزشِ تمام دویدن‌هایی که امشب می‌خواستند به اسم «همراه» دفنش کنند. او رسید را با انگشت به داخل پاکت راند و بی‌آن‌که به فرهاد نگاه کند گفت: «تو از اسم من کار کشیدی، اما حقِ جا را نمی‌کشی. امشب نه.»

فرهاد آخرین تیرش را به سمت بزرگ‌ترها انداخت. «عمه، آبرو...» اما عمه ناهید دیگر به او نگاه نمی‌کرد. نگاهش روی کارت چاپیِ اسم لیلا مانده بود، روی ردِ چسبِ کنده‌شده، روی آن دست‌کاریِ ناشیانه که حالا از فاصله‌ی دو پله هم دیده می‌شد. فرهاد خواست از کناره عبور کند و خودش را به جلوی صف برساند، ولی مرد مسئول عبور بازویش را سد کرد. نه خشن؛ رسمی. «ببخشید آقا. اولویتِ این خط تعیین شده.»

این همان ضربه‌ی علنی بود که صدای خاصی ندارد، اما از هر سیلی بیشتر می‌ماند. فرهاد پشت طنابِ نیمه‌افتاده ایستاد و برای اولین‌بار در تمام شب، مجبور شد برای ورود اجازه بگیرد. کاظم، هنوز با دسته کارت در دست، کارتِ تاشده‌ی «خانواده عابدی» را برد پایین و روی پایه‌ی مسیر فرعی گذاشت؛ کنار همان برچسب «همراهان» که چند دقیقه پیش برای لیلا آماده کرده بودند. جابه‌جایی کوچک بود، اما خوانا. بالا و پایین دیگر قاطی نبود.

لیلا دست برد، قلابِ طنابِ سرصف را از پایه‌ی برنجی آزاد کرد و با حرکت کوتاهِ مچ، آن را از سمت خودش باز کشید تا دهانه‌ی پاگرد بالا کاملاً رو به صف اصلی باز شود. خودش در جای اول ایستاد، کنار صندلی‌ای که حالا کارتِ «لیلا سروش» روی آن صاف نشسته بود، و طناب در سرصف با تابِ باز و وسیع از حرکتِ دستِ او به بیرون خطِ قدیم رفت.