Fast Fiction

همان جمعی که او را پس زد، برگشت

مژگان‌خانم کف دستش را جلوی سینه لیلا گرفت و گفت: «یک لحظه، عزیزم. اسم شما هنوز برای حلقه ورود ثبت نشده.» دو زوج جوان با جعبه شیرینی و دسته‌گل از کنارشان رد شدند، نگهبان در شیشه‌ای را برایشان باز نگه داشت، و لیلا همان‌جا پشت خط سنگی آستانه ماند؛ جایی که همه از ماشین‌ها پیاده می‌شدند و اول سلام، اول نگاه، اول قضاوت از همان‌جا شروع می‌شد.

باد سرد غروب تهران از حیاط نیمه‌روشن تالار رد می‌شد و بوی چای دارچینی را از میز لبه راهرو می‌آورد. روی پیشخوان باریک کنار ورودی، یک جعبه غذای یک‌نفره از ظهر مانده بود و بخارِ مُرده‌اش زیر نور زرد برق می‌زد. بند کارت مچاله‌ای از کیف لیلا بیرون زده بود؛ همان بندی که از شرکت قبلی‌اش نگه داشته بود و لبه‌اش از بس کشیده شده بود نخ‌نما شده بود. او دستش را از روی بند برداشت، صاف ایستاد و گفت: «دعوت من با خود آقای نادری بسته شده.»

سلام سرد مژگان‌خانم حتی به لبخند هم نرسید. فهرست مهمان‌ها را روی تخته‌زیری چرمی بالا آورد، با خودکار آبی که لکه جوهر کهنه روی انگشتش گذاشته بود چند اسم را رد کرد و بی‌آنکه نگاهش را بالا بیاورد گفت: «امشب مراسم خانوادگی‌ست. همه چیز باید با تایید خانواده پیش برود. شما لطف کنید اول در لابی بمانید تا اگر صلاح دانستند...» بعد مکث کرد، انگار همین «شما» را هم زیادی بخشیده باشد.

خاله پروین که تازه رسیده بود، شالش را روی سر مرتب کرد و از آن فاصله‌ای که برای شنیدن بد نیست، برای دخالت بدتر است، پرسید: «چی شده؟» مژگان‌خانم همان‌طور که انگار دارد گره روبان را درست می‌کند، بلندتر جواب داد: «هیچی خواهرجان، فقط ترتیب مهمان‌ها مهمه. بعضی اسم‌ها باید بعد از بزرگ‌ترها وارد بشن.» چند نگاه از حلقه ورود برگشت سمت لیلا؛ نه کنجکاو، بلکه آسوده از اینکه فعلاً نفر امن مجلس مژگان‌خانم است. خانواده و فامیل باخبرند که لیلا ماه‌هاست کنار نادر دیده شده، اما «باخبر بودن» تا وقتی پشت میکروفن نیاید، به اندازه یک صندلی هم وزن ندارد.

لیلا یک قدم جلو رفت؛ نه آن‌قدر که بی‌ادبانه به حساب بیاید، نه آن‌قدر کم که عقب‌نشینی به نظر برسد. گفت: «لابی برای مهمان‌های معطل است یا برای کسی که باید دیده نشود؟» سؤال را آرام گفت، اما آرامی‌اش بدتر بود. مژگان‌خانم بالاخره سر بلند کرد. چشم‌هایش یک لحظه روی مانتوی ساده لیلا، روی کیف بی‌زرق‌وبرقش، روی همان بند مچاله ماند و بعد با نرمی مصنوعی جواب داد: «برای کسی که جای خودش را هنوز رسمی نگرفته.»

این بار ضربه را با جای نشستن محکم کرد. به دخترخاله‌ای که مسئول راهنمایی مهمان‌ها بود اشاره کرد و گفت: «خانم لیلا را فعلاً کنار میز چای بنشانید. وقتی بزرگ‌ترها سلام‌شان را تمام کردند، اگر لازم شد صدایشان می‌کنیم.» نه کنار مادر داماد، نه حتی در ردیف زنان نزدیک خانواده؛ کنار سماور برقی و نعلبکی‌های لب‌پریده. این دیگر فقط معطلی نبود؛ درجه‌بندی بود. اگر لیلا آن صندلی را می‌گرفت، همه مجلس می‌خواند که او از همان زن‌هایی‌ست که تا بیرون از مراسم به درد رابطه می‌خورند، نه داخل عکس‌ها.

نگاه چند نفر از عموها و زن‌عموها روی صورتش ثابت ماند. نوه کوچک یکی از مهمان‌ها با کفش چراغ‌دارش جلوی پاهای او ایستاد، بعد مادرش تند بچه را کشید کنار؛ انگار حتی مسیر رفت‌وآمد هم باید برای لیلا محدود بماند. لیلا کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و ننشست. گفت: «کدام بزرگ‌تر این را گفته؟ اسمش را بگویید.»

همان یک جمله، مثل قاشق افتاده در استکان، صدای ریز اما واضحی در حلقه ورود انداخت. مژگان‌خانم لب‌هایش را جمع کرد. «همه می‌دانند این تصمیم‌ها چطور گرفته می‌شود.» لیلا همان‌جا ایستاد، بی‌آنکه صدا بالا ببرد: «نه. اسمش را بگویید. چون شما دارید جلوی بزرگ‌ترها می‌گویید من باید کنار میز چای بمانم. بفرمایید چه کسی این را گفته؛ مادر آقای نادری؟ خود ایشان؟ یا فقط شما؟»

برای اولین بار، دست مژگان‌خانم روی فهرست مهمان‌ها بی‌حرکت ماند. خودکار بین انگشت‌هایش چرخید و جوهر تازه روی همان لکه قدیمی نشست. خاله پروین ابروهایش را بالا داد. یکی از مردهای مسن که تا آن لحظه مشغول تسبیحش بود، نگاهش را از لیلا به مژگان‌خانم برد؛ نه برای دفاع، برای حساب کردن. مژگان‌خانم گفت: «شما لحن‌تان را نگه دارید. اینجا هر چیزی وقت دارد.»

لیلا پلک نزد. «اسمِ صاحبِ تصمیم وقت نمی‌خواهد.»

مکثی که افتاد، این بار از جنس سکوت محترمانه نبود؛ از جنس جا خالی دادن بود. دخترخاله مسئول صندلی‌ها دستش را از روی پشتی صندلی کنار میز چای برداشت. نگهبان در، که تا آن لحظه بی‌خیال مهر ورود را روی دعوت‌نامه‌ها می‌زد، کارش را کند کرد. از آن سوی حیاط، نزدیک ستون‌های سنگی و ماشین آخرین مهمان‌های ویژه، حرکتی در جمع افتاد؛ اول سرها برگشت، بعد راه باریک میان آدم‌ها باز شد.

آقای نادری بدون عجله می‌آمد، اما کسی که از میان فامیل صاحب مجلس راه می‌رفت و دیگران خودشان کنار می‌رفتند، نیازی به شتاب نداشت. کت سرمه‌ای‌اش هنوز دکمه نشده بود، گوشی در دستش خاموش مانده بود و نگاهش مستقیم از روی مژگان‌خانم رد شد و روی لیلا نشست. همین انتخابِ نگاه، پیش از رسیدنش، مثل کشیدن پرده‌ای از روی صورت مجلس بود. زن‌عموها که تا آن لحظه زیرلبی حرف می‌زدند، حرف را بریدند. حتی عکاس مجلس، که دوربینش را روی شانه انداخته بود تا از ورود بزرگ‌ترها عکس بگیرد، زاویه‌اش را عوض کرد.

مژگان‌خانم یک قدم پیش رفت تا مسیر را مال خود نگه دارد. صدایش را نرم‌تر کرد: «آقای نادری، ما فقط داشتیم نظم ورود را—» او نایستاد. از کنار حرف نیمه‌کاره‌اش رد شد و درست مقابل لیلا ایستاد؛ نه دور، نه با فاصله‌ای که بشود اسمش را ملاحظه گذاشت. گفت: «چرا بیرون مانده‌ای؟»

لیلا نگاهش را از او نگرفت. «چون مژگان‌خانم گفتند اسمم برای حلقه ورود ثبت نشده. و جایم فعلاً کنار میز چای است. خواستم بدانم این تصمیم با شماست یا با چه کسی.» جمله که تمام شد، دیگر هیچ پناهی برای تعارف باقی نماند. سؤال، همان‌طور که رفته بود، برگشت و روی دست صاحبِ فهرست نشست.

مژگان‌خانم خندید؛ آن خنده‌ای که برای حفظ آبرو به کار می‌رود و بیشتر شبیه دندان نشان دادن است. «برداشت اشتباه شده. من فقط می‌خواستم ترتیب سلام بزرگ‌ترها به هم نخورد. بالاخره این مجلس، مجلس خاندان نادری‌ست. هر کسی جای خودش را—» آقای نادری تخته‌زیر فهرست را از دستش گرفت. نه با خشونت، با قطعیت. روی صفحه چشم انداخت، خطی را که کنار اسم لیلا کشیده شده بود دید، و همان‌جا با همان خودکار آبی رویش یک ضربدر محکم زد. بعد سر بلند کرد و به مسئول صدا که کنار درِ سالن ایستاده بود گفت: «میکروفن را بدهید.»

آن حرکت از هر فریادی بلندتر بود. میکروفن از دست پسر جوانی که تا آن لحظه اسم مهمان‌های مهم را برای خوشامدگویی اعلام می‌کرد، بیرون کشیده شد. مژگان‌خانم باز هم تلاش کرد از فروریختن کامل فاصله بگیرد. با صدای کوتاه اما تیز گفت: «الان وقت اعلام این چیزها نیست. مادرجان هنوز ننشسته‌اند، بزرگ‌ترها—» آقای نادری میکروفن را روشن کرد. صدای خش‌خش کوتاهی از بلندگوهای لابی پخش شد و چند نفر ناخودآگاه صاف ایستادند.

«قبل از ادامه مراسم، یک اصلاح در ترتیب ورود داریم.» صدایش نه بلند بود نه مهربان؛ همان صدایی بود که در جلسه‌های بخش انرژی برای یک عدد جاافتاده کافی است تا اتاق از نو حساب کند. «اسم لیلا از هیچ فهرستی خط نمی‌خورد. ایشان مهمان معطلِ لابی نیستند.» سرش را چرخاند و به سمت صف مهمان‌ها و بزرگ‌ترها ادامه داد: «لیلا کنار خانواده من وارد می‌شود، کنار من می‌ایستد، و خوشامد اول با او انجام می‌شود. هر ترتیبی غیر از این، از الان باطل است.»

ضربه اول همان‌جا نشست: روی صورت مژگان‌خانم که یک آن خون از آن پرید و دوباره با تأخیر برگشت. ضربه دوم وقتی بود که او دهان باز کرد تا چیزی بگوید و هیچ کلمه‌ای که به آبرویش کمک کند پیدا نکرد. ضربه سوم، بدتر از همه، وقتی بود که آقای نادری همان تخته‌زیر را به دخترخاله مسئول صندلی‌ها داد و گفت: «جای نشستن را عوض کنید. صندلی کنار مادر من برای لیلاست. میز چای برای پذیرایی‌ست، نه برای پایین نشاندن مهمان.»

حالا دیگر آسیب فقط در کلمه نبود؛ در تشریفات جابه‌جا شد. دخترخاله، که ده دقیقه قبل با اشاره مژگان‌خانم آماده بود لیلا را کنار سماور بنشاند، بی‌درنگ تخته‌زیر را گرفت و دوید داخل. یکی از خدمتکارها سینی استکان‌ها را عقب کشید تا مسیر باز شود. خاله پروین، که همیشه طرفِ غالب می‌ایستاد، فوراً به لیلا رو کرد و لبخندش را عوض کرد؛ اما دیر شده بود، چون تغییر جهتش را همه دیده بودند.

مژگان‌خانم آخرین بار کوشید سقوط را اسم‌گذاری کند، شاید شکلش ملایم‌تر شود. «منظور من فقط حفظ احترام بود.» لیلا این بار خودش جلو رفت و میکروفن را از دست آقای نادری گرفت. لبه فلزی سردش در دست او براق شد. گفت: «احترام، پشت آستانه نگه‌داشتن نیست.» بعد به دخترخاله‌ای که هنوز نیمه‌خم در رفت‌وآمد صندلی‌ها بود نگاه کرد. «من کنار میز چای نمی‌نشینم. اگر قرار است سلامی باشد، از همان جایی می‌گذرم که جایم را از من گرفتند.»

این مهر آخر بود؛ نه التماس، نه توضیح، نه سپاس. فقط تعیینِ جا، با صدای خودش. آقای نادری در را با دست باز نگه داشت، اما دعوت را او نکرد. لیلا از خط سنگی آستانه‌ای که ده دقیقه پیش سد شده بود گذشت و عمداً همان‌جا، درست زیر نور لوستر لابی، ایستاد تا خدمتکار جوان شال مادر نادری را مرتب کند و ترتیب تازه جا بیفتد. زن‌های خانواده که پیش‌تر از دور نگاهش می‌کردند، حالا مجبور بودند برای سلام از فاصله‌ای رد شوند که دیگر فاصله امن تحقیر نبود.

عکاس مجلس، که فرصت را بوی خون می‌فهمید، دوربینش را بالا آورد. لیلا سرش را کمی چرخاند، نه برای لبخند، برای اینکه بازتاب خودش را در شیشه بلند لابی ببیند؛ همان شیشه‌ای که چند دقیقه قبل فقط درِ بسته و آدم‌های ردشده را نشان می‌داد. بند مچاله کیفش روی شانه‌اش افتاده بود، کنار بازتاب نور و حرکت. او همان‌جا، روبه‌روی شیشه، گفت: «حالا اسمم را درست بخوانید.» فلاش دوربین روی شیشه لابی ترکید و ردِ سفیدش روی تصویر او ماند.