Fast Fiction

جلوی همه گفت این ماشین مال من است

مهرداد کارتِ سوارشدن مهمانان ویژه را از دست ترانه کشید و همان‌طور که راننده‌ها، عمه‌جان‌ها و دو نفر از مدیرهای بخش انرژی نگاه می‌کردند، گفت: «تو برو کنار لاین بایست. اگر کمکی لازم شد، صدا می‌زنم.» کارتِ سفیدِ ضخیم در دست او بالا رفت، مثل حکم. ترانه فقط یک لحظه انگشت‌های خالی‌اش را نگاه کرد؛ جای لبه‌ی کارت روی پوستش سرخ مانده بود. کنار میز چایِ دم‌دست، استکان نیمه‌خورده‌ای آن‌قدر مانده بود که روی نعلبکی‌اش حلقه‌ی کمرنگی بسته بود. او همین صبح با تاکسی از غرب تهران خودش را به تالار پروژه رسانده بود، با این خیال که امشب، بعد از سه ماه دویدن برای همین مراسم، لااقل کسی او را «کارمند عادی» صدا نمی‌زند. مهرداد رو به مهمان‌ها لبخند زد و اضافه کرد: «بعضی‌ها عادت دارند خودشان را مهم‌تر نشان بدهند.»

ترانه بی‌آن‌که چیزی بگوید، از مقابلش کنار رفت؛ اما نرفت پشت پرده و ناپدید شود. صاف رفت تا ابتدای محوطه‌ی بارگیری کنار تالار، همان‌جا که چراغ‌های سقفی با وزوز یکنواخت روی کاپوت ماشین‌ها می‌ریخت و راننده شرکت، کاغذهای مسیر را روی داشبورد پخش کرده بود. گوشی‌اش در مشت او پایین مانده بود و نور صفحه، کف دستش را سرد کرده بود. ترانه خم شد، یک نگاه به برگه‌ها انداخت و پیش از آن‌که راننده چیزی بپرسد، گفت: «ون سفید را از این لاین بردار. مهمان‌های خانواده‌ی داماد را با آن نفرست. مادرِ کامیار زانو درد دارد؛ پله‌ی بلندِ ون نمی‌تواند برود.» راننده مکث کرد. از پشت سر، صدای خنده‌ی کوتاه یکی از مهمان‌ها آمد؛ همان خنده‌ای که می‌گوید یک نفر را از صف بیرون گذاشته‌اند. اما راننده به‌جای خندیدن، سوییچ ون را برداشت و زیر لب گفت: «درست می‌گید خانم.»

همان شکاف کوچک کافی بود که اعتماد نرمِ جمع خط بردارد. مهرداد از کنار فرش قرمز پایین آمد، کت سرمه‌ای‌اش را صاف کرد و با لحنی که می‌خواست آرام بماند، گفت: «گفتم بدون هماهنگی کسی جابه‌جایی ندهد.» بعد رو به راننده کرد: «هر چی من گفتم.» ترانه سر بلند کرد، نه با التماس، نه با عصبانیت. فقط گفت: «اگر مادربزرگ روی لاین زمین بخورد، اسم شما را می‌برند یا اسم من را؟» راننده جواب نداد، اما دستش از روی سوییچ ون عقب نرفت. مهرداد برای یک ثانیه چشم از ترانه برداشت و همین یک ثانیه، اولین ترکِ واضحِ اقتدارش بود.

داخل تالار، صدای دف و همهمه‌ی تبریک بالا گرفته بود، اما فشار اصلی بیرون بود؛ جایی که خانواده و فامیل باخبرند و هیچ‌کس اشتباهِ مربوط به احترام را فراموش نمی‌کند. ترانه از صبح، فهرست مهمانان ویژه، ترتیب خروج، و ماشین‌هایی را که شرکت پروژه برای مدیران و بزرگ‌ترها فرستاده بود، با دست خودش بسته بود. مهرداد عصر رسیده و همه چیز را به اسم «نظم» از او گرفته بود؛ چون اگر امشب ترانه فقط دختری دیده می‌شد که در لاین می‌ایستد و منتظر فرمان است، فردا در دفتر هم راحت‌تر حذف می‌شد. هم از روی پروژه، هم از کنار کامیار.

یک ربع بعد، آشفتگی واقعی از راه رسید. یکی از خودروهای مشکی که برای بردن پدرِ عروس و دو مهمان افغانِ شریک پروژه آمده بود، اشتباه به لاین دوم رفته و پشت یک ردیف خودروی شخصی گیر کرده بود. هم‌زمان عمه نسرین با چادر مشکی و کیف چرمی‌اش به لبه‌ی رمپ رسید و با صدای بلند گفت: «من را گفته بودند ماشین دمِ در می‌آید. این‌جا چرا این‌قدر معطلیم؟» مهرداد میکروفن بی‌سیم را از روی میز برداشت و شروع کرد به اسم‌خوانی، بی‌آن‌که بداند ماشینِ لازم کجاست. ترانه جلو رفت تا بگوید لاین دوم را خالی کنند، اما او میکروفن را کمی بالاتر گرفت و از کنارش رد شد، طوری که شانه‌اش به بازوی ترانه خورد. «لطفاً دخالت نکن.»

ترانه دخالت نکرد؛ حل کرد. از کنار ستون، بدون میکروفن، با صدایی که فقط به درد همان محوطه می‌خورد، به نگهبان اشاره زد: «اون پراید نقره‌ای که دوبله پارک شده، مال کدام مهمان است؟ چراغش روشنه.» بعد به راننده‌ی مشکی گفت دنده‌عقب کوتاه بگیرد و هم‌زمان خودش سراغ پسرعموی داماد رفت که کلید را توی جیب کت شق‌ورقش جا گذاشته بود. دو دقیقه بعد، پراید تکان خورد، لاین دوم باز شد، و خودروی مشکی درست کنار رمپ ایستاد. عمه نسرین با همان غرغر سوار شد، بی‌آن‌که بفهمد چه کسی گره را باز کرده. مهرداد اما فوری اسم خودش را بلندتر خواند: «بفرمایید، حل شد.» و چند نفر هم طبق عادت، سر تکان دادند و حرفش را پذیرفتند.

ترانه همان‌جا کنار نرده ماند. استکان چای روی لبه‌ی سنگی سرد شده بود. از سالن، نور زرد بیرون می‌ریخت و روی صورت مهمان‌ها می‌نشست. کامیار از پله‌ها پایین آمد، کت طوسی‌اش را نیمه‌بسته، چشمش میان ترانه و مهرداد می‌چرخید. نزدیک نشد؛ فقط ایستاد. این همان بدترین نوع فاصله بود: فاصله‌ای که خانواده می‌بینند و از آن معنی درمی‌آورند.

مهرداد که دید گره‌ی لاین باز شده و کسی تشکرش نمی‌کند، به میز پذیرش کنار در رفت و کلید فلزیِ پارکینگ پشت تالار را که باید زودتر پس می‌داد، از جیبش بیرون آورد و جلوی مسئول تالار انداخت. صدای برخورد کلید با چوب میز تیز بود. «از این به بعد هر ورود و خروج با اجازه‌ی من.» بعد کارت اصلی خروج را هم که نامِ خودروها و ترتیب سوارشدن رویش چاپ شده بود، لای پوشه‌اش فرو کرد. این بار تحقیر را رسمی‌تر کرد؛ در برابر دو خانواده، در برابر مدیرعامل، در برابر کامیار.

ترانه یک قدم جلو آمد و پرسید: «اجازه‌ی شما بر چه مبناست؟» مهرداد خندید، نه بلند، نه صریح؛ از آن خنده‌هایی که آدم را کوچک می‌کند. «بر مبنای این‌که مسئول هماهنگی منم.» ترانه همان‌جا، کنار رمپ، بلندتر از قبل گفت: «مسئول هماهنگیِ کدام بخش؟ لاین ویژه‌ی مهمانان را چه کسی از صبح بسته؟» سؤال کوتاه بود، اما مثل سنگ وسط آب افتاد.

جواب از خود جمع آمد، نه از او. راننده شرکت اول گفت: «از صبح خانم ترانه بسته.» نگهبان در را نیم‌قدم جلو گذاشت و اضافه کرد: «فهرست ماشین‌ها هم دست ایشان بود.» از پله‌ی دوم، عمه نسرین صدایش را کش داد: «همین دختر بود که برای من گفت ماشین کوتاه‌تر بیاورند.» بعد یکی از مدیرهای بخش انرژی که تا آن لحظه فقط نظاره می‌کرد، رو به مدیرعامل گفت: «برنامه‌ی خروج را ایشان برای جلسه‌ی امروز صبح فرستاده بود.» چند نفر جا عوض کردند؛ همان آدم‌هایی که ده دقیقه پیش نگاهشان از روی ترانه می‌لغزید، حالا برای شنیدن بهتر، صورتشان را به سمت او برگرداندند. جمع، آهسته، جای خواندن را عوض کرد.

رنگِ زیر پوست مهرداد تغییر کرد. فوری پوشه را محکم‌تر گرفت و رو به مدیرعامل گفت: «من به‌خاطر آبروی مجلس موقتی جمعش کردم. این‌ها مسائل داخلی است.» اما «داخلی» دیگر کار نکرد؛ چون موضوع روی زمین بود، کنار لاستیک‌ها و پله‌ی رمپ و نگاه مهمان‌ها. ترانه دستش را دراز نکرد که پوشه را بکشد. فقط رو به راننده شرکت گفت: «کارتِ یدک را دارید؟» راننده مکثی کرد، بعد از داشبورد، کارت دوم را بیرون آورد؛ همان کارتِ خوانایی که برای مواقع جابه‌جایی مسیر چاپ شده بود و مهرداد فکر نمی‌کرد کسی جز خودش از آن خبر داشته باشد. کارت را به ترانه داد. روی آن نام خودروها، شماره‌ی لاین، و ترتیب خروج روشن و درشت دیده می‌شد.

این بار حتی مدیرعامل هم پایین آمد. نه برای نجات کسی، برای دیدن. مهرداد ناگهان تند شد، انگار تنها راهِ نگه‌داشتن صورتش این بود که صدا را بالا ببرد. دست برد تا کارت دوم را هم بگیرد. «این اعتبار ندارد. فقط کارت اصلی—» ترانه یک قدم عقب نرفت. کارت را جلوی سینه بالا آورد، طوری که هم نور چراغ روی نوشته‌ها بیفتد، هم چشم‌ها بخوانند. «اعتبارش با مسیر است. مسیر دست کسی‌ست که می‌تواند همین حالا ماشین را بی‌معطلی حرکت بدهد.»

در لاین اول، خودروی شاسی‌بلند مشکی روشن شد. راننده‌اش منتظر اشاره مانده بود. مهرداد به سمت کاپوت رفت، کف دستش را بالا آورد، همان ژستِ مالکانه‌ای که از اول شب با آن راه باز می‌کرد. «هیچ ماشینی بدون اجازه‌ی من حرکت نمی‌کند.» صدا این بار بلند شد و به آخر پله‌ها خورد. چند سر از داخل تالار برگشت. کامیار یک‌بار از کنار مادرش جدا شد و تا لب رمپ آمد. اما هنوز چیزی نگفت. بدتر از تأخیر، امتحان‌کردن بود.

ترانه مستقیم به راننده نگاه کرد، نه به مهرداد. «ماشینِ لاین اول برای عمه نسرین و مادرِ کامیار است. لاین دوم برای مهمانان پروژه. لاین سوم خالی می‌ماند تا پدرِ عروس بیاید پایین.» بعد کارت را بالاتر برد؛ خوانا، روشن، مثل رأیی که دیگر نمی‌شود زیر میز بُرد. «این ماشین با خوانش من حرکت می‌کند. مهمانِ همراهِ خانواده از این لاین سوار می‌شود، نه کسی که فقط پوشه را قایم کرده.»

مهرداد جلو پرید که جلوی درِ عقب بایستد. همین حرکتش او را بیشتر خراب کرد؛ کت‌اش به دستگیره گیر کرد، پوشه از زیر بغلش لغزید و چند برگه‌ی ترتیب صندلی روی زمینِ خط‌کشی‌شده‌ی محوطه پخش شد. یکی از برگه‌ها زیر کفش خودش رفت. او خم شد که جمعشان کند، اما راننده، که تا آن لحظه از ترسِ مقام و فامیل خشکش زده بود، درِ عقب را دقیقاً به روی دستِ بازش بست؛ نه محکم، اما کافی که دستش عقب برود و بدنش نیم‌قدم کنار کشیده شود. این همان آسیبِ علنی بود؛ نه خون، نه فریاد، فقط دستِ کسی که عادت داشت راه را با اشاره ببندد، ناچار پایین آمد.

مادرِ کامیار که تا آن لحظه زیر شال روشنش ساکت مانده بود، با مکثِ کوتاه روی پله‌ی آخر ایستاد. نگاهش از کارتِ بالاگرفته‌ی ترانه به چهره‌ی پسرش رفت و بعد بی‌هیچ پرسشی، مستقیم سمت همان خودروی لاین اول حرکت کرد. عمه نسرین پشت سرش راه افتاد. این یکی دیگر توضیح نمی‌خواست؛ در خانواده، گاهی یک نفر فقط سوار می‌شود و تکلیف همه را روشن می‌کند.

مهرداد با صدایی که حالا از تهِ گلو می‌آمد، گفت: «ترانه، داری از حدت می‌گذری.» ترانه سرش را به سمت او برگرداند، اما کارت پایین نیامد. «حد را شما جابه‌جا کردی وقتی فکر کردی می‌توانی اسمِ من را از روی کارم پاک کنی.» بعد رو به راننده‌ی لاین دوم گفت: «مهمانان پروژه را آماده کن. بعد از خودروی اول، شما.» راننده سر تکان داد. چراغِ راهنمای خودروی اول روشن شد و روی دیوارِ سیمانیِ رمپ پرید.

مهرداد آخرین تلاشش را کرد؛ به طرف مدیرعامل برگشت، شاید از بالا دوباره صورت بسازد. «این تصمیم شخصی است.» اما مدیرعامل، که حالا برگه‌ی افتاده زیر کفش مهرداد را دیده بود و کارتِ بالاگرفته در دست ترانه را هم، فقط پرسید: «مسیر که بسته نمی‌شود؟» ترانه بی‌درنگ جواب داد: «نه. فقط از دستِ اشتباه بیرون آمده.» و همان لحظه، خودروی اول آرام از لاین جدا شد.

همه‌چیز در چند ثانیه جابه‌جا شد، اما نه نرم. صدای لاستیک روی سطحِ شیب‌دار، بازشدن درِ لاین دوم، کناررفتن نگهبان از جلوی مسیر، و مهم‌تر از همه، این‌که مهرداد دیگر وسط راه نبود. او یک بار دیگر دست بالا آورد، انگار هنوز می‌تواند با کف دستش فرمان بدهد، اما راننده‌ی دوم اصلاً به او نگاه نکرد. چشمش روی کارتِ ترانه بود. کامیار بالاخره یک قدم جلو گذاشت، نزدیک به اندازه‌ای که دیده شود، نه آن‌قدر که صحنه را از او بگیرد. ترانه بی‌آن‌که به او تکیه کند، نام‌ها را روی کارت خواند و هر خودرو با همان خوانش به حرکت افتاد.

وقتی خودروی سوم برای پدرِ عروس وارد لاین شد، مهرداد دیگر نه میکروفنی داشت، نه پوشه‌ی مرتب، نه کسی که پرسش را از او شروع کند. دست‌هایش، که اول شب همه‌چیز را از دست ترانه می‌کشید، حالا خالی مانده بود. ترانه کارت را همان‌طور بالا نگه داشت و آخرین خط را خواند: «مسیر این سمت باز است. خودروهای ویژه فقط با همین ترتیب.» روی کف خط‌کشی‌شده‌ی لاین، مثل روی زمینِ رأی‌گیری، کارت در دست او ماند و دست‌های مهرداد پایین افتاد.