فقط او را جلوی همه راه دادند
پرویز سینیهای چای را از دست لیلا کشید و با صدایی که عمداً تا لبه حیاط رفت گفت: «اینها را از در پشتی ببر. جلوی ورودی نایست. مهمانهای اصلی دارند میرسند.» بعد همانجا، کنار فرش قرمز باریکِ کشیده تا آستانه تالار، دخترخاله داماد را با لبخند جلو کشید تا به مادر عروس خوشآمد بگوید؛ جایی که قرار بود لیلا بایستد، حالا با یک حرکت دست از او خالی شده بود.
باد گرم غروبِ تهران از سمت خیابان تازهساز روبهروی تالار بوی آسفالت و ادکلن را با هم میآورد. لیلا کلید برنجی اتاق امانات را که صبح دیرتر از وقتش به او پس داده بودند، در مشت فشرد؛ لبهاش کف دستش را برید. در جیب مانتویش کاغذ خرید نیمهتاخوردهای بود با فهرست خشکبار و نباتی که خودش از صبح دویده و خریده بود، چون خانواده و فامیل باخبرند و اگر امشب خوب نمیگذشت، فقط آبروریزی یک مراسم نبود؛ میگفتند دختری که سه سال کنار این خانه ایستاده، از همان اول هم راهش به اندرون نبوده.
او سینی را پس نگرفت. فقط از مسیر ورودی کنار رفت، خم شد و سماور برقی کنار میز شربت را از پریز کشید. صدای ریز اعتراض از دو زن پذیرایی بلند شد. لیلا در همان چند ثانیه، پیچ سهراهی سوخته را نگاه کرد، سیم سیاهشده را با نوک ناخن کنار زد و گفت: «این یکی بار را میاندازد. سماور دوم را بگذارید روی خط چراغها، نه روی یخچال بستنی.» پرویز با پوزخند گفت: «تو فقط بلدی وسط کار حرف بزنی.»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که چراغهای رشتهای دور حیاط که از ده دقیقه پیش مدام ضعیف و پرنور میشدند، ثابت ماندند. سماور دوم جوش گرفت، پسرکِ شربتگردان که هاجوواج ایستاده بود، دوباره راه افتاد و صف مهمانهایی که از تاکسی و ماشینهای پارکشده زیر سایه درختها پیاده میشدند، معطل نماند. یکی از زنهای پذیرایی، ناخودآگاه به جای پرویز رو به لیلا پرسید: «قندها را هم بیارم همینجا؟» پرویز سرش را چرخاند، انگار کسی زیر پایش آجر کشیده باشد.
خاله مهین با کفش پاشنهکوتاه از لبه حیاط گذشت، روسریاش را روی شانه جمع کرد و مستقیم به طرف سماور آمد. نگاهش اول روی دوشاخه سوخته افتاد، بعد روی دست لیلا که لکه کهنه جوهر کنار انگشت اشارهاش هنوز مانده بود. همان دستی که از صبح اسم حجرهدارها و تحویلگرفتن صندوق شیرینی را نوشته بود. خاله مهین پرسید: «کی فهمید از کجاست؟» پسر شربتگردان گفت: «خانم لیلا.» نه «این خانم»، نه «یکی از بچهها». اسمش در حلقه ورودی افتاد.
تغییر، از حرف شروع نشد؛ از پاها شروع شد. مردی که جعبه خرما دستش بود، به جای نزدیک شدن به پرویز، نیمقدم به سمت لیلا برگشت. شانه دو زن مسن که دنبال جای نشستن مادر عروس میگشتند، از ورودی به طرف میز شربت چرخید. دخترخاله داماد که تا یک دقیقه پیش کنار پرویز ایستاده بود، عقب رفت تا جلوی راه مردی را که برای پرسیدن «جای بزرگترها کجاست؟» آمده بود نگیرد. مسیرهای کوتاه در حیاط عوض شد؛ مردم مستقیم به کسی نگاه میکردند که جوابش کار را راه میانداخت، نه به کسی که فقط دست تکان میداد.
پرویز این چرخش را دید و تندتر شد. از جیب کتش فهرست مهمانها را بیرون آورد؛ کاغذی تمیز و صاف، برخلاف برگه نیمهتاخوردهای که در جیب لیلا نرم شده بود. با صدای بلند گفت: «هر کس اسمش اینجا نیست، اول میرود سالن فرعی. جای سلامِ خانواده مشخص است. بینظمی نمیخواهیم.» بعد رو به لیلا، همانطور که چند نفر نگاه میکردند، اضافه کرد: «تو هم اگر کار خرید و برقکشیات تمام شده، برو داخلِ آشپزخانه. جلوی در، نسبت میخواهد.»
لیلا نگاهش را از صورت او نگرفت. چیزی نگفت؛ فقط دست برد و پرده حریر کنار راهروی منتهی به بخش زنانه را که باد تکانش میداد، با سنجاق ثابت کرد تا راه عبور بسته نشود. باز هم یک مشکل کوچک، باز هم جلوی چشم همه. زن سالخوردهای که عصا داشت، بیآنکه به پرویز نگاه کند، از کنار لیلا رد شد و گفت: «خدا خیرت بده دخترم.» این بار حتی دو پسر جوانِ تیم پارک خودرو هم برای پرسیدن جای کلیدها سمت او برگشتند. پرویز جواب را پیشدستی کرد، اما دیر؛ گردنها به سمت لیلا مانده بود.
آراد وقتی از ماشین مشکی شرکت پیاده شد، دو مرد از بخش انرژی همراهش بودند؛ یکی از کابل آمده بود و دیگری از همکاران قدیمی پدر مرحومش. این بخش مراسم برای خانواده داماد حکم نمایش آبرو را داشت، نه فقط عروسی؛ هر سلام اشتباه، هر تأخیر، تا ماهها نقل میشد. پرویز فوراً جلو رفت، کمرش را کمی خم کرد و با احترام اغراقشده گفت: «آقا آراد، از این طرف. مهمانهای کاری را میفرستم سالن داخلی. فعلاً بهتر است بعضیها اینجا نایستند که ورودی شلوغ نشود.» و در همان لحظه، با نگاه کوتاه و محکم، به لیلا فهماند منظور «بعضیها» کیست.
آراد فقط یک ثانیه مکث کرد. همین یک ثانیه کافی بود تا مادر داماد از پله کوتاهِ سنگی پایین بیاید و حلقه نگاهها تنگتر شود. او زنی نبود که بلند حرف بزند، اما همین که در آستانه ایستاد، همه فاصلهها معنی پیدا کرد. پرویز از این هم جلوتر رفت. دستش را کمی باز کرد، راه را جلوی یکی از مهمانهای مسنِ کابلی گرفت و گفت: «سلام اول با بزرگترهای خانه هماهنگ میشود. من میگویم چه کسی استقبال کند. از این طرف، لطفاً.» آن «من» را بلند گفت؛ آنقدر بلند که خاله مهین زیر لب صلوات نیمهکارهاش را نگه داشت.
مرد مسن ایستاد. نه آنقدر نزدیک که بیادبی شود، نه آنقدر دور که تحقیر را نشنود. ریش سفیدش مرتب بود و عینکش در نور زرد حیاط برق میزد. پرویز میخواست او را به سالن فرعی بچرخاند؛ جایی دور از حلقه سلام اصلی، دور از جایگاه مادر داماد. این دیگر فقط شلوغکردن ورودی نبود. این اعلامِ علنی بود: چه کسی حق دارد در آستانه بایستد، چه کسی فقط برای دویدن و خریدن خوب است، و چه کسی میتواند به جای خانه حرف بزند.
لیلا یک قدم جلو آمد. نه با عجله، نه با خواهش. صدای موزیک از داخل تالار میکوبید، اما او طوری حرف زد که کلماتش از روی سینیها و شانهها رد شد. «نه، آقای ناصری از این طرف نمیروند.» دستش را به سمت حلقه اصلی ورودی باز کرد، همانجا که فرش باریک به سنگفرش حیاط میرسید. «ایشان مهمانِ پدر من هستند. اولین قرارداد مشترکِ بخش انرژی را با پدر من بستند؛ قبل از اینکه شما اصلاً اسم این خانه را به زبان بیاورید.»
پرویز خندید؛ خندهای کوتاه و بدوقت. «پدرت؟» فقط همین را گفت، با لحنی که میخواست همه چیز را به توهم و پررویی تقلیل دهد.
لیلا نگذاشت جمله روی هوا بماند. کلید برنجی را از مشت باز کرد و بلند، در حدی که دیده شود، در دست گرفت؛ همان کلید دفتر قدیمی بالای حیاط پشتی، همان اتاقی که بعد از مرگ پدرش بسته مانده بود و سه ماه پیش، مادر داماد خودش آن را به او سپرده بود تا حساب جهیزیه و قرارداد تالار از آنجا مدیریت شود. «بله. دخترِ حمید سرافراز.» اسم را کامل و صاف گفت. «و نامزدِ رسمی آراد نیکپی. خانواده و فامیل باخبرند. اگر استقبال از مهمانهای پدرم و مهمانهای خانه نیکپی در این آستانه باید از کسی بگذرد، از من میگذرد. نه از شما.»
ضربه واقعی از ادعای او نبود؛ از این بود که جملهاش بلافاصله شکلِ فضا را عوض کرد. مرد مسنِ کابلی بدون نگاهکردن به پرویز، قدمش را به جهتی گذاشت که لیلا نشان داده بود. مادر داماد خودش نیمگام عقب رفت تا راهِ او و لیلا همراستا شود. خاله مهین شانهاش را از پرویز برگرداند و زیر لب به یکی از زنها گفت: «صندلی آقای ناصری کنار بزرگترها.» پسر پارکبان کلیدها را آورد و مستقیم در کف دست لیلا گذاشت. زن پذیرایی سینی اول چای را نه به دستور پرویز، که به اشاره کوتاه او، به سمت حلقه سلام چرخاند. در کمتر از چند ثانیه، ورودی از روی پرویز رد شد؛ انگار وسط حیاط، نقشه راه تازهای روی سنگها کشیده باشند.
پرویز خواست چیزی بگوید، اما حالا هر کلمهاش خرج بیشتری داشت. با این حال، هنوز دست برنداشت. جلو آمد، صدایش را کمی بالا برد و رو به مادر داماد گفت: «خانم، با احترام، اینجور اعلامها جای خودش را دارد. هر کسی نمیتواند وسط مراسم برای خانه نسبت بتراشد.» این بار لرزش ریزی ته صدایش بود؛ نه از خشم خالص، از ترس اینکه مبادا کسی جواب ندهد.
لیلا صورتش را به طرف مادر داماد نچرخاند. اصلاً نیازی نداشت. همین بدتر بود. نگاهش روی پرویز ماند و با همان آرامش گفت: «شما همین الان جلوی مهمان پدرم راه بستید و گفتید خودتان تعیین میکنید چه کسی از خانه استقبال کند. این دیگر وسط مراسم نیست؛ خودِ مراسم است.» بعد کمی بلندتر، برای حلقهای که دورشان بسته و باز میشد: «کلید دفتر بالا دست من است. حساب این مراسم را من بستهام. لیست مهمانهای کاریِ پدرم را من چیدهام. جای سلام آقای ناصری و هر مهمانی که از طرف من و آراد آمده، اینجاست. هر کس با این ترتیب مشکل دارد، از ورودی کنار برود.»
آراد تا آن لحظه ساکت مانده بود؛ سکوتی که بیشتر از هر دفاعی روی اعصاب میرفت. حالا فقط یک کار کرد: از کنار پرویز رد شد و کنار لیلا ایستاد، نه جلوتر. همین قرار گرفتن، همین یک همسطحی، آخرین میخ بود. مادر داماد تسبیحش را در مشت جمع کرد و به زن پذیرایی اشاره زد. زن، بیدرنگ سینی چای را اول مقابل آقای ناصری گرفت. پرویز دستش در هوا ماند؛ دستی که چند لحظه پیش راه را میبست، حالا نه کسی از آن دستور میگرفت، نه راهی با آن تغییر میکرد.
صورتش در نور حیاط رنگ باخت. دو نفر از مردهایی که تا آن لحظه پشت شانهاش ایستاده بودند، بیآنکه چیزی بگویند، کمی کنار رفتند تا راه عبور مهمانها تنگ نشود؛ کناری که در ظاهر برای ادب بود و در عمل یعنی دیگر پشت او نمیایستند. دخترخاله داماد موبایلش را پایین آورد. پسرک شربتگردان، همان که اول از همه اسم لیلا را گفته بود، حالا با صدای بلند پرسید: «خانم لیلا، شربت اول برای حلقه سلام اصلی یا ببرم سمت بزرگترها؟» سؤال را نه برای راهنمایی، برای تثبیت راه تازه پرسید.
لیلا جوابش را همانجا، در برابر همه، داد: «اول بزرگترها. بعد مهمانهای کابل. بعد بقیه.» بعد سرش را کمی چرخاند و به آقای ناصری گفت: «بفرمایید، جای شما نگه داشته شده.» و با دست، پرده حریر را آنقدر کنار زد که عبور او و دو مهمان دیگر بیوقفه شود.
پرویز آخرین تلاشش را کرد. قدمی به جلو برداشت، اما یکی از زنهای فامیل که تا آن لحظه هر بار با او همصدا میشد، اینبار خودش سینی نقل را کشید و بین او و مسیر ایستاد؛ نه برای درگیری، فقط چون دیگر طبیعی بود که راه باز بماند. همین بیدرگیری، همین کنار گذاشتهشدن آرام، از هر داد و فریادی بدتر بود. صدای پرویز کوتاه شد، به چیزی زیر لب، و بعد در رفتوآمد سلامها گم شد.
حلقه ورودی باز شده بود. هر کس میرسید، نگاهش اول مسیر تازه را میسنجید: فرش باریک، دستِ کناررفته پرده، سینی چای که اول به چه کسی تعارف میشود، و زنی که دیگر کنار سماور یا آشپزخانه رانده نمیشد، بلکه ایستاده بود درست روی همان مرزی که چند دقیقه پیش از آن عقبش زده بودند. لیلا نه لبخند زد، نه سر بلند کرد تا پیروزی را ببلعد. فقط یکییکی مسیرها را مرتب کرد: جای کفش عصادار را خالی گذاشت، کلیدها را به پارکبان پس داد، و با اشارهای کوتاه به دختر پذیرایی فهماند شیرینیِ مخصوص مهمانهای کاری را زودتر بیاورد.
بعد، وقتی حلقه راه خودش را پیدا کرد و سلامها بینیاز از پرویز بین آدمهای درست پخش شد، لیلا از لبه حیاط جدا شد و به راه باریک کنار باغچه پیچید؛ همان گذر باریکی که به حیاط پشتی و پله دفتر بالا میرسید. کاغذ خرید نیمهتاخورده هنوز در جیبش بود، گوشهاش از عرق دست نرم شده. کنار پیچ، آینه قدیِ قدیمیِ تکیهداده به دیوار، با رد انگشت و دستمالکش قدیمی، عبورش را لرزان نشان داد. او بیآنکه مکث کند، پرده کوچک کناری را هم کنار زد تا راه بسته نماند و گفت: «مسیر سلام اصلی همینجاست.»
«همینجاست… سلام اصلی… از خانم لیلا بپرس… همینجا…» صداها از حلقه پشت سرش برگشتند و در گذر باریک پیچیدند.