اول به او خندیدند، بعد عقب رفتند
«اسم ایشان در فهرست نیست، بفرمایید کنار.» مدیر پذیرش این را بلند گفت و کارت مهمان را از بین انگشتهای رعنا پس زد؛ همانطور که صفحه تبلت را کمی چرخاند تا صف پشت سرش هم ببیند. رعنا یک قدم از لبه کانتر عقب رفت، نه از ادب، از فشار جمع. آستین مانتویش از یک روز دویدن بین دفتر و آرایشگاه چروک افتاده بود، بند کیفش شانهاش را بریده بود، و گوشه ساییده کارت مترو هنوز بین دو انگشتش مانده بود. پشت سر او زنعموها، پسرعموها، چند همکارِ کتوشلواری از بخش انرژی، و دو دختر جوان با جعبه شیرینی ایستاده بودند. همان لحظه سامان نیکپی از کنار ستون مرمر بیرون آمد، لبخندش آماده و صدایش به اندازهای بلند که همه بشنوند: «گفتم که اسمش رو نگه دارید. بعضیا دعوت شفاهی رو با نسبت اشتباه میگیرن.»
چند سر همزمان برگشت. خاله مهری که تا یک دقیقه قبل برای عکس گرفتن روسریاش را مرتب میکرد، دستش وسط هوا ماند. رعنا کارت را دوباره نگرفت. فقط گفت: «صف را نگه ندارید. فهرست را کامل بخوانید.» سامان خندید، آن خنده کوتاه و تمیزِ آدمی که خیال میکند صاحب آستانه است. «رعنا جان، امشب شب آبروداریه. خانواده و فامیل باخبرند، لازم نیست جلو همه خودتو در موقعیت بد بذاری.» بعد رو به مدیر پذیرش: «نفر بعد.»
زن جوان پشت رعنا با تعارف مصنوعی جلو آمد؛ یعنی همه باید ببینند جا از رعنا برداشته شده. مدیر پذیرش هم بیآنکه به چشم رعنا نگاه کند، اسم نفر بعد را پرسید. این همان ضربهای بود که سامان میخواست: نه فقط نپذیرفتن، بلکه عقب راندن. رعنا دستش را روی لبه سنگی کانتر گذاشت و برنداشت. گفت: «شما اسم نفر بعد را بپرسید. من هم اینجا میایستم تا ردیف من خوانده شود.» مدیر پذیرش مکث کرد؛ مکثی به اندازه یک ترک باریک در اطمینان صحنه. سامان ابرو بالا انداخت. «باز شروع نکن. امشب محل نمایش نیست.»
رعنا سر نچرخاند. نگاهش روی همان تبلت ماند. «نمایش را شما شروع کردی، سامان. من فقط میخواهم چیزی که جلوی چشم همه است، بلند خوانده شود.» صدای موسیقی از لابی میآمد، بوی چای دارچینی از میز کناری میپیچید، اما دم کانتر هوا سفت شده بود. پسرعموی سامان، حامد، نزدیکتر شد و آهستهتر از آنچه لازم بود گفت: «آبروریزی نکن دخترجان. اگر دعوت بودی، کسی دنبالت میآمد.» رعنا این بار صورتش را طرف او برگرداند. «اگر دعوت نبودم، چرا اسمم را از قبل بلد است و گفته نگهش دارید؟»
همین یک جمله مثل سوزن رفت زیر لاک سامان. لبخندش برای لحظهای کج شد. بعد با لحن آرامتری که برای بزرگترها ساخته بود گفت: «من فقط گفتم اگر بدون هماهنگی آمد، محترمانه برش گردانید. هر کس جای خودش.» خاله مهری نزدیکتر آمد، نه برای حمایت، برای کنترل خسارت. «رعنا جان، عزیزم، بعداً باهم حرف میزنیم. الان مهمانها...» «الان مهمانها دارند میبینند چه کسی اسم را از روی فهرست جابهجا کرده.» رعنا صدایش را بالا نبرد؛ همین پایینبودن صدا جمع را وادار کرد جلوتر خم شوند. «اگر اشتباه از من است، همینجا میروم. اگر از فهرست است، همینجا اصلاح میشود.»
مدیر پذیرش ناچار تبلت را محکمتر گرفت. «خانم، فهرست دست من نیست. از دفتر مراسم آمده.» رعنا دست در کیفش کرد، یک کلید کوچک با جاکلیدی چرمی بیرون آورد و روی کانتر گذاشت. همان کلیدی که دو ماه پیش سامان از او گرفته بود تا به بهانه جلسات مشترک، رفتوآمدش به دفتر پروژه را آسان کند؛ بعد، وقتی رابطهشان را زیر فشار تایید خانواده عقب کشید، کلید را با تأخیر و بیکلام پس فرستاد. رعنا گفت: «دفتر مراسم را من راه انداختم. چینش میز مهمانهای بخش انرژی، خانواده نیکپی و مهمانهای کابل را من بستم. نسخه اولیه فهرست با کد من ثبت شده. صفحه آخر را باز کنید.»
مدیر پذیرش این بار مستقیم به سامان نگاه کرد، نه به رعنا. این اطاعتِ نگاه، تحقیر را سنگینتر کرد. سامان بیحوصله گفت: «لطفاً این بحث فنی را بگذارید برای فردا. امشب کسی قرار نیست به خاطر یک اسم معطل شود.» رعنا گفت: «نه، امشب دقیقاً به خاطر یک اسم همه را معطل کردهاید. صفحه آخر را باز کنید؛ ستون ثبت تغییرات.» حامد پوزخند زد: «انگار هنوز فکر میکنی بدون تو این مراسم نمیچرخد.» رعنا بیدرنگ جواب داد: «میچرخد. برای همین مجبور شدید رد دست من را پاک کنید.»
این بار چند نفر از صف نفسشان را تیز بیرون دادند. مدیر پذیرش، که حالا خودش زیر نگاه جمع مانده بود، صفحه را بالا و پایین کرد. سامان یک قدم نزدیک آمد، خیلی نزدیک به لبه کانتر، طوری که انگار با حضور بدنش میتواند صفحه را ببندد. «کافی است. من گفتم نفر بعد.» رعنا دستش را از روی سنگ برنداشت. «با صدای بلند بخوانید.» مدیر پذیرش منمن کرد. «در... در ثبت تغییرات... نام خانم رعنا فرهمند بوده... بعد منتقل شده به فهرست انتظار.» «توسط چه کسی؟» رعنا پرسید. انگشت مدیر روی صفحه لرزید. صورت سامان یکباره بیرنگ نشد، بدتر شد: سرخ شد. «کاربری... س. نیکپی.»
صداهای ریز در صف مثل ورق خوردن لباسها عوض شد. زنعمو که تا آن لحظه لبخند مصلحتی داشت، لبش را جمع کرد. یکی از همکاران بخش انرژی زیر لب گفت: «خودش دست برده؟» خاله مهری نگاهش را از رعنا برداشت و به برادرش که آن طرف لابی ایستاده بود دوخت؛ انگار ناگهان حسابِ «دختر نامناسب» به «رسوایی داخل خانه» تبدیل شده بود. سامان فوری گفت: «این فقط برای نظم ورودی بوده. جای نشستن که عوض نشده.» رعنا ضربه را همانجا برگرداند: «پس با صدای بلند بخوانید که ردیف اصلی من چه بوده.»
مدیر پذیرش حالا دیگر به کسی تکیه نداشت. صفحه را بالا کشید. «ورود ویژه. استقبال توسط خانواده میزبان.» این بار کسی نخندید. آن دو کلمه، «ورود ویژه»، مثل چیزی گران که اشتباهی افتاده باشد، وسط ورودی برق زد. حامد از لبه کانتر عقب رفت. سامان دستش را در جیب فرو کرد و بیرون آورد، جایی برای دستش نداشت. «من... برای اینکه حاشیه نشود، موقتاً...» رعنا نگذاشت جمله بسته شود. «عذرخواهی نصفه لازم نیست. شما الان جلوی همین کانتر میگویید چه کسی حق دارد ترتیب ورود و استقبال را تعیین کند. شما یا صاحب این مراسم؟»
این دیگر درخواست نبود؛ کشاندن دعوا تا جایی بود که نتوانند با یک «سوءتفاهم شد» جمعش کنند. خاله مهری با دستپاچگی گفت: «رعنا جان، عزیزم، حالا که معلوم شد اشتباه شده، بیا داخل. اینقدر سفت نگیر.» رعنا نگاهش را از صفحه برنداشت. «من را از صف برنداشتند که حالا با تعارف برگردانند. جلوی همین شاهدها جایگاهم را پایین آوردند. جلوی همین شاهدها باید درست شود.» سامان سعی کرد صدایش را نرم نگه دارد، ولی شتابِ نفسش کلمهها را میبرید. «تو داری از یک دعوت، پرونده میسازی.» «تو از یک دعوت، حکم ساختی. حالا حکم را صاحب خانه میدهد.»
در همین کشاکش، زمزمهای از انتهای لابی باز شد و مثل موج جلو آمد. مادر داماد، خانم نیکپی، با چادر مشکی سبک و صورت آراستهای که از دور هم اقتدار داشت، از میان مهمانها کنار رفت و مستقیم به کانتر رسید. پشت سرش دو نفر از کادر مراسم و پدر داماد میآمدند. هیچکس راه را برای سامان باز نکرد؛ برعکس، خودش ناچار شد نیمقدم کنار برود. این اولین شکست آشکارش بود. خانم نیکپی یک نگاه به صفحه انداخت، یک نگاه به کلید روی کانتر، و آخر سر به رعنا. «چه شده؟ کوتاه بگویید.»
سامان پیشدستی کرد. «مادر، سوءتفاهمِ ورودی است. من برای رعایت—» خانم نیکپی بدون آنکه سرش را طرف او بچرخاند گفت: «من از خانم فرهمند پرسیدم.» آن «خانم فرهمند» مثل سیلی خشک خورد به صورت آدابِ ساختگی سامان. رعنا کوتاه گفت: «اسم من از ردیف ورود ویژه به فهرست انتظار منتقل شده. ثبت تغییرات، کاربری ایشان را نشان میدهد. من فقط میخواهم حکم ورود و استقبال را کسی بدهد که حقش را دارد.»
خانم نیکپی تبلت را از دست مدیر پذیرش گرفت. خودش خواند. چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما همان چند ثانیه صف را بیحرکت نگه داشت. بعد سر برداشت و این بار مستقیم به سامان نگاه کرد؛ نه با خشم، با آن سردی رسمی که بدتر از خشم است. «چه کسی به تو اجازه داده فهرست مهمان را دست بزنی؟» سامان لب باز کرد. بسته شد. پدرش نگاهش را دزدید. خانم نیکپی تبلت را برگرداند و رو به مدیر پذیرش گفت: «ثبت کنید؛ خانم رعنا فرهمند، ورود ویژه، استقبال توسط خانواده میزبان. همین الان.» بعد یک مکث کرد، تا همه بشنوند، و جمله دوم را زد: «از این لحظه هیچ تغییری در ورودی با تأیید سامان نیکپی انجام نمیشود.»
صدای انگشت مدیر پذیرش روی صفحه ناگهان مهم شد؛ تیکتیک کوتاهی که اختیار را جابهجا میکرد. رعنا دید شانههای سامان برای اولین بار بیجا ماندهاند؛ نه میتواند جلو بیاید، نه عقب برود. اما او هنوز کارش را تمام نکرده بود. گفت: «بلند بخوانید.» مدیر پذیرش سر بلند کرد؛ این بار صدا در گلویش گیر نکرد. «خانم رعنا فرهمند، مهمانِ مورد استقبال خانواده میزبان. لطفاً بفرمایید.» صف خودش را اصلاح کرد. همان زن جوان با جعبه شیرینی که قبلتر جای رعنا را گرفته بود، بیصدا کنار کشید. یکی از کارکنان در شیشهای را باز کرد. خاله مهری دستش را روی سینه گذاشت، این بار نه برای آرامکردن، برای رعایت فاصله.
سامان آخرین حرکت محافظتیاش را کرد؛ با عجله گفت: «مادر، لازم نیست اینقدر علنی—» خانم نیکپی حرفش را برید: «علنیاش را تو شروع کردی.» بعد رو به رعنا، روشن و شمرده، طوری که صف و لابی و حتی میز چای بشنوند: «خانم فرهمند، شما را خودم دعوت کردهام. داخل با من میآیید.» قدرت از همین جمله عبور کرد و نشست سرِ شانه رعنا. نه از مهر، از اعلام. سامان همانجا ماند، کنار کانتری که تا چند دقیقه پیش با آن حکم میداد. حالا حتی نگاه مدیر پذیرش هم از روی او میگذشت.
رعنا کلید را از روی کانتر برداشت، نه برای نگهداشتن، برای تمامکردن. آن را آرام جلو هل داد سمت سامان؛ جاکلیدی چرمی یک صدای ریز روی سنگ داد. «این هم چیزهایی که دستِ امانت نمیمانند.» بعد رو به مدیر پذیرش گفت: «اسم بعدی را بخوانید. صف معطل نماند.» و بیآنکه به سامان نگاه کند، از در بازشده گذشت.
فلش یک دوربین از سمت لابی زد و تصویرش روی شیشه قدیِ ورودی پخش شد: رد روشنِ رعنا که داخل میرفت، انعکاس سامان که بیرونِ خوانش تازه مانده بود، و خط سفیدِ نور که روی شیشه ماند و همانجا برید.