Fast Fiction

جای فرمان به من برگشت

جک پالت‌برقی با نوک فلزی‌اش به چرخ گاری بار زد و صدای تیزش در راهروی قفسه‌ها پیچید. راننده گاری ایستاد، کارتنِ شیرِ کنترل ولو تا لبه لغزید و حامد از ته صف داد زد: «آزادسازی ردیف هشت رو کی داده؟ مسیر بسته‌ست!» مژگان از کنار میز شیفت که رویش یک استکان چای سرد، حلقه‌ای کدر روی فرم‌ها انداخته بود، سر بلند کرد و گفت: «ردیف هشت اشتباهه. برگه این بار باید از کراس‌لاینِ سه رد بشه، نه از راهروی شرقی.»

نادر حتی به برگه نگاه هم نکرد. هدست را کج‌تر روی گوشش جا داد، همان هدستی که تا یک ماه پیش روی گوش مژگان بود، و با لحنی که انگار لطف می‌کند گفت: «تو فقط لیبل بزن، مژگان خانم. مسیر رو من می‌دم.» بعد رو به کارگرها سوت کوتاهی زد. «ردیف هشت. سریع.» کلمه سریع را طوری گفت که انگار تأخیرِ بیست دقیقه‌ای از آسمان افتاده، نه از دستور خودش. صف بار تا پیچ راهرو رسیده بود، سفارشِ پروژه‌های بخش انرژی عقب افتاده بود، و هر دقیقه یعنی یک تماس دیگر از دفتر بالاسری.

مژگان برگه را از زیر استکان چای بیرون کشید. دور لبه کاغذ، لکه‌ی کم‌رنگ چای نشسته بود. با ناخن روی کد مسیر زد. «این آزادسازی برای قطعات سنگینِ کابل‌گیر نیست. ردیف هشت هم‌زمان برگشتی دارد. دو تا لیفتراک آنجا گیر می‌کنند.» نادر بالاخره نگاهش کرد؛ نه به برگه، به خودش. «اگر هر کس جای من تصمیم بگیرد که اینجا سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.» عمو فرهاد، سرپرست شیفت، کنار قفسه ایستاده بود و انگشت‌هایش روی دسته کلید اصلی بی‌قرار می‌لرزید. سبیلش را جوید و چیزی نگفت. سکوتش همان چیزی بود که نادر می‌خواست: اجازه‌ی ایستادن روی صندلیی که مال اسم او بود، نه توانش.

گاری اول هنوز نچرخیده، گاری دوم توی دهانه راهرو کج شد. یکی از کارتن‌ها به لبه قفسه خورد، برچسبش کنده شد و کارگر باربر زیر لب ناسزا گفت. صدای بوق لیفتراک از آن طرف بلند شد و در همان لحظه خانم شریفی از درِ فلزی انتهای سالن وارد شد؛ مقنعه‌اش را از کنار گوش مرتب کرد و مستقیم رفت سمت گره بار. پشت سرش دو مرد از دفتر پروژه آمده بودند، با کفش‌های تمیز و اخم‌های حسابگر. شاهد لازم بود و حالا شاهد هم رسیده بود.

نادر، به‌جای اینکه عقب بکشد، شانه‌اش را صاف کرد. «بارِ پروژه باید دیده بشه که راه افتاده. عموی من خودِ دیشب با آقای شریفی حرف زده. نمی‌تونیم مسیر فرعی بدیم که فکر کنن انبار خوابیده.» اسم فامیل را که آورد، دو کارگر نگاهشان را از مژگان دزدیدند. همه می‌دانستند خانواده و فامیل باخبرند که نادر با سفارش بالا آمده؛ همین باخبر بودن از خود سفارش بدتر بود. اگر جلوی جمع می‌افتاد، فقط خودش نمی‌سوخت، اسم پشتش هم خط می‌خورد. برای همین، غلط را محکم‌تر گفت: «راهروی شرقی باز بشه. همین الان.»

مژگان یک قدم جلو رفت. «راهروی شرقی باز نیست.» نادر بی‌آنکه سر برگرداند، دستش را دراز کرد و به کارگر کلید داد. «قفل رو باز کن.» کلید اشتباه بود. کارگر سه بار امتحان کرد، زبانه تکان نخورد، و همان چند ثانیه کافی بود تا لیفتراک برگشتی از انتهای راهرو برسد و دماغه‌اش به بار منتظر بخورد. دو ردیف کارتن مثل دندان‌های لق تکان خوردند. حامد فریاد زد: «نگه دار! نگه دار!» یک جعبه پایین افتاد، درش باز شد و بسته‌های کوچک پیچ‌ومهره روی زمین پخش شدند؛ صدای ریز فلز زیر چرخ‌ها مثل خرد شدن آبرو بود.

خانم شریفی تیز و کوتاه پرسید: «کی مسیر داده؟» نادر گفت: «در حال جمع‌کردنش هستیم.» مژگان خم شد، یک بسته را از زیر چرخ بیرون کشید، ایستاد و مستقیم جواب داد: «مسیر غلط داده شده.» نه بلند، نه لرزان. فقط آن‌قدر واضح که دفتری‌ها هم بشنوند.

عمو فرهاد اخم کرد؛ نه به نادر، به مژگان. «این‌جا وسط کار، بحث راه ننداز.» این همان سردی آشنای او بود: حق را می‌دید، اما تا وقتی هزینه‌اش روی گردن خودش نیفتاده بود، صورتش را به سمت دیگری می‌گرفت. مژگان جعبه را روی پالت گذاشت و چیزی نگفت. فقط دست برد سمت میز شیفت، برگه‌های آزادسازی را از زیر دست نادر بیرون کشید و بر اساس کدها سریع ورق زد. انگشت اشاره‌اش روی یک کد توقف کرد. «کراس‌لاین سه هنوز خالی است. اگر الان سه بارِ ریز را از آن رد کنید، راهروی برگشتی نفس می‌کشد.»

نادر برگه را از دستش قاپید. «گفتم تو لیبل بزن.» و برای اینکه حرف خودش را با زور تثبیت کند، روی کانال اعلام کرد: «گاری‌های ردیف دوازده برن شرقی. تکرار می‌کنم، شرقی.» این بار آسیب فقط تأخیر نبود. گاری‌های دوازده از دهانه‌ای رفتند که تازه با بار ریخته و قطعات پخش شده نیمه‌بند مانده بود. صف پشت صف قفل شد، بوق‌ها روی هم افتاد، و یکی از مردهای دفتر پروژه گوشی‌اش را بالا آورد که از کلافگی زنگ بزند. حامد زیر لب گفت: «دیگه رد نمی‌شه.»

مژگان همان‌جا دست برد و هدست را از گوش نادر کشید. حرکتش آن‌قدر ناگهانی بود که سیمِ پشت یقه نادر کش آمد و او نیم‌قدم عقب خورد. قبل از اینکه کسی کلمه‌ای پیدا کند، حلقه کلیدها را هم از دست عمو فرهاد گرفت؛ آن حلقه همیشه با او بود، سنگین و پُر از دندانه‌های رنگی، با یک لکه جوهر قدیمی روی پلاک فلزی‌اش. مژگان هدست را روی گوش خودش نشاند و گفت: «کراس‌لاین سه، آماده. حامد، بارهای ریزِ دوازده و سیزده را بکش سمت من. لیفتراک برگشتی، توقف دو دقیقه. راهروی شرقی قفل می‌ماند.»

صدایش نه بلند بود نه خواهش‌گر. فرمان بود. در همان سه جمله، چیزی در راهرو جابه‌جا شد؛ نه روی کاغذ، جلوی چشم همه. حامد حتی نگاه هم به عمو فرهاد نکرد. «چشم.» دست برد و اولین گاری را چرخاند. مژگان با کلید درست، قفل جانبی را باز کرد، زنجیر حفاظتی را کنار زد و خودش پالت اول را از دهانه باریک کراس‌لاین رد کرد. فاصله میلی‌متری بود؛ او بار را با پشت دست و نوک کفش هدایت کرد، چرخ جلوی گاری از لبه نوار زرد گذشت و راهی که پنج دقیقه پیش وجود نداشت، باز شد.

یکی از کارگرها نفسی را که نگه داشته بود بیرون داد و فوری دنبال گاری دوم رفت. مرد دفتر پروژه گوشی را پایین آورد. خانم شریفی فقط یک بار به قفسه‌ها نگاه کرد و دید بار واقعاً دارد حرکت می‌کند. این بار نه با ادا، با نتیجه. نادر گفت: «این بی‌نظمیه. هر کس هدست برداره که نمی‌شه—» اما جمله‌اش زیر صدای مژگان قطع شد: «بار دوم، رها. بار سوم، صبر. برگه ۴۷۶ دست من.» دو آزادسازی درست پشت‌سرهم از کراس‌لاین رد شد. راهروی برگشتی بازدم کشید. بوق‌ها کم شدند. کارگرها همان‌طور که می‌دویدند، دیگر فرمان را از کانال او می‌گرفتند، نه از مردی که هنوز کنار دهانه بسته ایستاده بود و دست خالی مانده بود.

نادر جلو آمد که هدست را پس بگیرد. مژگان بدون نگاه‌کردن، آرنجش را بالا آورد و راه را بست. «دست نزن.» لحنش آرام بود و همین بدترش می‌کرد. نادر رو به عمو فرهاد کرد: «بگید بده. این‌جا نظم دارد.» عمو فرهاد لب باز کرد، بست. بعد برای اولین بار از اول شیفت، به جای سبیلش، به زمینِ پُر از پیچ‌ومهره‌های ریخته نگاه کرد، به صف مانده، به دفتری‌هایی که هنوز آنجا بودند. هزینه بالاخره از روی شانه دیگران سر خورد و روی گردن خودش نشست. گفت: «فعلاً بذار ادامه بده.»

همین «فعلاً» برای نادر مثل سیلی بود؛ نه چون کوچک بود، چون جلوی جمع زده شد. او که تا چند دقیقه پیش با اسم عمو و سفارش شبانه راه می‌داد، حالا باید از کنار همان کارگرهایی می‌ایستاد که فرمانش را نشنیده می‌گرفتند. یکی از باربرها که تا صبح به او «مهندس» می‌گفت، این‌بار مستقیم از مژگان پرسید: «بعدی کدومه؟» مژگان گفت: «هفتاد و دو سبک. بعد، بارِ شیر فشار قوی.» باربر بی‌درنگ دوید. این اطاعت، خودش حکم بود.

اما گره هنوز تمام نشده بود. از انتهای سالن صدای هشدار کوتاه سامانه آمد؛ چراغ قرمز روی ستون چشمک زد. حامد با نفس‌بریده داد زد: «آزادسازیِ ردیف پنج دوباره قفل کرد! اگر این هم بخوابه، برگشتی دوم می‌کوبه به بار تازه ردشده.» خانم شریفی این بار دیگر چیزی نپرسید؛ مستقیم به عمو فرهاد نگاه کرد. آن نگاه از امضای کتبی بدتر بود. یک شکست دیگر جلوی شاهد، و تقصیر دیگر نه گردن نادر می‌ماند نه گردن کارگرها. کل شیفت می‌رفت زیر سوال.

نادر با عجله گفت: «من می‌گیرمش.» دستش را دراز کرد سمت هدست. سامانه دوباره بوق زد. چراغ قرمز تندتر شد. راهرو باریک بود، بارها سنگین، و اگر ردیف پنج اشتباه آزاد می‌شد، سه گاری در گلوگاه به هم می‌رسیدند. مژگان مسیر را از حفظ می‌دانست؛ نه چون نابغه بود، چون سال‌ها همین‌جا ایستاده بود و هر برگه را با دست خودش از قفسه به قفسه عبور داده بود، تا روزی که صندلی را از او گرفتند و گفتند یک مردِ «آبرودارتر» برای جلوی کار لازم است.

عمو فرهاد این بار مکث نکرد. حلقه کلید دوم را که برای مسیرهای اصلی بود، از کمرش باز کرد. صدای برخورد دندانه‌ها به هم، خشک و کوتاه، در همهمه برید. بعد آن را در کف مژگان گذاشت و با صدایی که می‌خواست رسمی بماند اما شکستش معلوم بود گفت: «کنترل مسیر با تو. همین‌جا. نادر، کنار برو.» نه جلسه‌ای بود، نه حکم‌نامه‌ای. فقط دست‌به‌دست شدن وزن فلز، جلوی قفسه‌های بارگرفته. همین کافی بود. نادر یک لحظه ایستاد، انگار هنوز امید دارد اسم پشتش جلوتر از واقعیت بدود، اما هیچ‌کس دیگر برایش جا باز نکرد.

مژگان هدست را محکم‌تر روی گوش فشرد. «ردیف پنج بسته می‌ماند. حامد، گاری برگشتی را نگه دار روی خط زرد. بارِ شیر فشار قوی از کراس‌لاین سه رد می‌شود. لیفتراک دوم، عقب یک متر. الان.» «چشم.» «قفل فرعی، باز.» کلید درست در زبانه نشست. زنجیر کنار رفت. مژگان با یک حرکت دست، گاری اول را از گلوگاه عبور داد، بعد با چرخش شانه مسیر لیفتراک دوم را برید تا برخورد نکند. بار سنگین از لبه قفسه گذشت؛ فقط چند سانت فاصله داشت. کارگر نوک انگشتش را از ترس به دهان برد و همان‌طور که عقب می‌رفت، راه را خالی کرد. گاری دوم پشت آن رد شد. گره‌ای که داشت برای بار دوم شیفت را می‌خواباند، باز شد.

نادر هنوز کنار راهرو بود. گفت: «این تصمیم ثبت نشده—» هیچ‌کس جوابش را نداد. حتی خانم شریفی هم نه. او فقط رو به عمو فرهاد گفت: «مسیر از همین‌جا ادامه پیدا می‌کند.» جمله ساده بود، اما مثل مهر خورد روی پیشانی آدم اشتباه. عمو فرهاد سر تکان داد و برای محکم‌کاری گفت: «هر آزادسازی از کانال مژگان.» این یکی دیگر «فعلاً» نداشت.

مژگان آخرین برگه را از دست حامد گرفت، نگاه کوتاهی به کد انداخت و فرمان نهایی را داد: «پنجِ سبک بره انبار موقت. سنگین‌ها فقط از سه. کانالِ جانبی بسته.» سه نفر هم‌زمان تکرار کردند: «چشم.» نادر عقب رفت، آن‌قدر که شانه‌اش به قفسه خورد و یکی از لیبل‌های نیمه‌کنده به آستینش چسبید. سعی کرد آن را بکند، نشد، و همان‌طور ایستاد؛ مردی با هدستِ گرفته‌شده، با راهرویی که دیگر فرمانش را نمی‌شنید.

در کراس‌لاین میان دو ردیف بارِ بلند، وقتی آخرین گاری از خط زرد گذشت، مژگان کلیدها را در دست بست. جرینگِ ریزشان یک‌لحظه ماند و خوابید. بعد هدست را روی گوشش جابه‌جا کرد، آخرین دستور غلط در کانال نیمه‌جان خش‌خش کرد و مرد. مژگان دکمه را فشرد؛ یک تقه کوتاه آمد، و راهروی میان قفسه‌های پُر، یک‌باره بی‌صدا شد.