Fast Fiction

بارش را با هم کشیدیم

نیلوفر سینی چای را از لبه شلوغ کانتر برداشت که خاله مهری بی‌آن‌که نگاهش کند گفت: «نه عزیزم، اینو بده به نسرین. تو برو اون پشت ظرفای خالی رو جمع کن.» نعلبکیِ آخر در دست نیلوفر لرزید و حلقه کمرنگِ چایِ سرد روی سنگ کانتر ماند؛ کنار قبض نیمه‌تاخورده خرید شیرینی و بند کارت شناساییِ چروک‌خورده‌ای که از شیفت صبحِ بخش انرژی هنوز از گردنش باز نشده بود. او فقط آمده بود کمک کند، مثل سه ماه گذشته که هر بار خرابی آسانسور، دیر رسیدن پول رهن، یا فشار دوا و درمانِ عمو جلال خانه را کج می‌کرد، بی‌صدا یک گوشه‌اش را می‌گرفت. اما امشب، جلوی مهمان‌هایی که برای بله‌برونِ کوچکِ دخترخاله آمده بودند، کمکش اسم دیگری داشت: زیادی جلو آمدن.

بی‌آن‌که چیزی بگوید، سینی را به نسرین داد و خم شد ظرف‌های چربِ پیش‌دستی را از زیر میز جمع کند. صدای خاله مهری در اتاق پذیرایی نرم و کش‌دار شد: «آرمان جان، شما بفرمایید بالا سر مهمونا. اینجا شلوغ می‌شه.» نه «شما دو تا»، نه حتی یک نگاهِ گذرا به جایی که نیلوفر روی زانو نشسته بود و لکه رب انار را از فرش کرم با دستمال نم‌دار می‌گرفت. خانواده و فامیل باخبرند؛ این را همه می‌دانستند. اما باخبر بودن با جا دادن فرق داشت. باخبر بودن یعنی اسمش را در خانه نمی‌آوردند ولی کارش را همیشه بلد بودند.

آرمان از کنار میز بلند شد. پیراهن سرمه‌ای‌اش از صبح چروک افتاده بود و زیر آستینش رگ‌ها از خستگی بیرون زده بودند؛ دو شب بود به‌خاطر مشکل خط لوله خواب درست نداشت. او یک لحظه ایستاد، مثل کسی که دستور را شنیده اما نخواسته باشد درست همان‌طور اجرا کند. بعد بی‌آن‌که از خاله اجازه بگیرد، سینی خالیِ دوم را از دست نسرین گرفت و مستقیم کنار نیلوفر روی لبه مبل خم شد. گفت: «لیوان‌های لب‌پری رو جدا کن، من می‌برم آشپزخونه.» نه بلند، نه نمایشی؛ فقط به اندازه‌ای که خاله مهری بفهمد او شنیده و نپیچانده. اولین بار آن شب بود که کسی به نیلوفر کاری نداد تا دورش کند؛ کاری را با او برداشت.

این نرمیِ کوتاه، خاله مهری را بدخلق‌تر کرد. وقتی عمه‌ها و زن‌عموها در پذیرایی جا گرفتند، جای نشستن هم حرف خودش را زد. برای آرمان، کنار عمو جلال و سینی میوه، جا باز شد. برای نیلوفر، نه صندلی کنار زن‌های جوان، نه حتی گوشه مبل؛ خاله مهری از آستانه آشپزخانه صدا زد: «نیلوفر جان، تو بیا اینجا. سماور رو هم حواست باشه. مهمون تا مهمونه، آدم باید حد نگه داره.» آخر جمله را رو به جمع نگفت، اما طوری گفت که همه شنیدند. زن‌عمو پروانه فقط لب‌هایش را جمع کرد و استکانش را برداشت. یکی از دخترخاله‌ها جایش را نیم‌خیز به نیلوفر تعارف کرد، اما خاله مهری قبل از نشستن او بشقاب آجیل را همان‌جا گذاشت و راه را بست: «همین‌جا بهتره، رفت‌وآمد دست توئه.»

نیلوفر کنار پرده حریرِ بین آشپزخانه و پذیرایی ایستاد؛ نه داخل جمع، نه بیرون خانه. از همان شکاف باریک، آرمان را می‌دید که مجبور بود به پرسش‌های عموها درباره کار، حقوق، آینده، و «کی می‌خوای یه سر و سامونی به خودت بدی؟» جواب بدهد. هر بار که می‌خواست نگاهش را به این طرف بفرستد، یکی با قندان یا موبایل یا خاطره‌ای تازه سدش می‌شد. خاله مهری هم مدام با نظم مهمان‌داری، فاصله را رسمی‌تر می‌کرد: «چای اول برای بزرگ‌ترها.» «شیرینی اون سینی نه، این یکی.» «آرمان جان، شما بشین، زحمت نکش.» معنای همه‌شان یکی بود: او مهم است، تو مصرفی.

وقتی نوبت شربت رسید، نیلوفر پارچ را برداشت. کف آشپزخانه از چند قطره چای و رفت‌وآمد لیز شده بود. نسرین از پشت سر تنه‌ای به میز کوچک زد؛ ظرف بلورِ نقل سر خورد، به پایه صندلی خورد و با صدایی خشک روی زمین شکست. همه سرها برگشت. قبل از آن‌که کسی چیزی بفهمد، خاله مهری رو به نیلوفر چرخید، انگار از قبل نام مقصر را آماده کرده باشد. «دیدی؟ گفتم شلوغ نکن. آدم وقتی جاش معلوم نباشه همین می‌شه.»

نیلوفر حتی دهان باز نکرد. پارچ را روی کانتر گذاشت، تکه‌های درشت بلور را با دست خالی کنار زد که به دمپایی کسی نرود. یکی از لبه‌ها کف دستش را برید و یک خط باریک خون روی سفیدی نقل‌ها افتاد. همان لحظه آرمان از بین مهمان‌ها بلند شد؛ صندلی‌اش با فرش گیر کرد و صدای کشیده‌ای داد. خاله مهری تند گفت: «شما بشین آرمان جان، این کارای ریز برای خانم‌هاست.» اما او خم شد، دست نیلوفر را از میان خرده‌شیشه‌ها بالا کشید و دستمال سفره را دور کف دستش بست. بعد بی‌آن‌که به جمع نگاه کند، گفت: «من به نسرین گفتم میز رو تکون بده که جا باز شه. تقصیر من بود.» دروغ کوچکی نبود؛ خرج داشت. یعنی جلوی همان شاهدها، تقصیر را از او برداشت و روی خودش گذاشت.

خاله مهری لحظه‌ای لنگ زد. اگر دعوا را ادامه می‌داد، باید به آرمان می‌پرید؛ آن هم جلوی عمو جلال که از همان دور ابرو بالا انداخته بود. پس فقط با خشکی گفت: «خُب، حالا که این‌طور شد، یکی جمعش کنه قبل از اینکه بچه‌ها رد شن.» نیلوفر خواست خم شود، آرمان سطل خاکستری و تی را از گوشه بالکن آورد و جلوی پایش گذاشت. «تو شیشه‌های ریز رو نگه دار، من آب می‌ریزم.» این‌بار دیگر بهانه‌ای برای پس زدن نبود. آن‌ها در یک قاب افتاده بودند: او با دستمال بسته دور دست، آرمان با آستین بالا زده و سطل آب، هر دو پایین‌تر از مهمان‌ها، اما نه جدا از هم.

بعد از آن، کار به‌جای حرف جلو رفت. نیلوفر خرده‌های ریز را جارو می‌کرد و آرمان سطل را تا سرویس و بالکن می‌برد و برمی‌گرداند. مسیرشان از کنار پرده، از تنگنای راهرو، از جلوی همان پذیرایی رد می‌شد که نگاه‌ها هنوز گرم بود. یک‌بار زن‌عمو پروانه خواست آهسته بگوید «ولش کنین، فردا جمع می‌شه»، اما عمو جلال سرفه‌ای کرد و گفت: «همین امشب تمیز شه بهتره.» نه حمایتی آشکار، نه دخالت؛ فقط اجازه‌ای که کارشان را قطع نکند. نیلوفر تی را فشار می‌داد و آرمان سطل را طوری نگه می‌داشت که آب روی مانتوی او نپاشد. فاصله‌ای که تا نیم ساعت پیش با دستور مهمان‌داری اندازه می‌گرفتند، حالا با طولِ یک دسته تی و یک دستگیره فلزی تعریف می‌شد.

بوی نمِ فرش و مایع ظرف‌شویی بالا آمده بود. روی کانتر، چای اول سرد شده و لایه نازکی بسته بود. خاله مهری با مهمان‌ها تعارف می‌کرد، می‌خندید، و هر چند دقیقه یک‌بار از گوشه چشم سرک می‌کشید تا ببیند این دو هنوز در یک مسیرند یا نه. نیلوفر خوب می‌فهمید مسئله فقط شکستن یک ظرف نیست. خانه‌ای که با قرض و آبرو سرپا مانده بود، هر کس را در جایی می‌خواست: یکی برای نشستن، یکی برای دیده شدن، یکی برای جمع کردن چیزی که اگر روی زمین بماند، آبروریزی می‌شود. سهم او همیشه همین آخری بود. فرقش فقط این بود که امشب برای اولین بار تنها نمانده بود.

وقتی بیشتر مهمان‌ها مشغول شام شدند، خاله مهری دمِ راهرو پیدایش شد. صدایش را پایین نگه داشته بود، اما برندگی‌اش کمتر نشده بود. «نیلوفر جان، کافیه. تو برو بالا، پشت‌بوم رو از این سمت ببند، بعد هم دیگه لازم نیست بیای تو پذیرایی. آرمان، تو هم بیا سر سفره. مرد که با سطل و تی نمی‌چرخه جلوی مردم.» دستورش دوتکه بود و هر تکه می‌خواست همان فاصله قدیمی را برگرداند: او را بفرستد بیرونِ دید، آرمان را بکشد داخلِ احترام.

نیلوفر دستش را از دسته تی برداشت. خستگی در بازویش می‌سوخت، اما صورتش صاف ماند. سطل هنوز نصفه آب کدر داشت و باید به پایین، تا حیاط پشتیِ بلوک، می‌رفت تا خالی شود؛ اگر در سرویس می‌ریختند، لوله دوباره پس می‌زد. این را از دو بار قبل می‌دانست؛ همان دو باری که بی‌سروصدا آمده و گرفتگی را با دستکش و آب جوش و سرکه جمع کرده بود و بعد اسمش حتی در تشکر هم نیامده بود. خاله مهری می‌خواست او برود بار آخر را تنها بکشد و خودِ کار هم از چشم جمع پاک بماند.

نیلوفر خم شد و دستگیره فلزیِ سطل را گرفت. آب داخلش تکان خورد و به دیواره زد. سرش را بلند نکرد، فقط گفت: «من اینو می‌برم پایین. اگه بمونه، بو می‌گیره.» نه توضیح اضافه، نه اجازه خواستن. این مرز خودش بود: کار نیمه‌کاره را نمی‌گذارد برای اینکه کسی راحت‌تر تظاهر کند.

خاله مهری تند رو به آرمان کرد. «تو نه. گفتم بیا سر سفره. بذار خودش بره، بلده.» همان «خودش» مثل پاک‌کن روی تخته بود؛ بی‌نام، بی‌جایگاه، فقط مناسبِ حملِ چیزی که دیگران نمی‌خواهند به دست بگیرند. چند نفر در پذیرایی مکث کردند. نسرین قاشق را در ماست نگه داشت. عمو جلال سرش را برنگرداند، اما قاشقش به کاسه نخورد.

آرمان یک قدم به طرف سفره برنداشت. از کنار خاله مهری رد شد، آستین دیگرش را هم بالا زد، و بی‌کلام دستش را روی دستگیره دوم سطل گذاشت. خاله مهری گفت: «آرمان!» این بار بلندتر؛ هشدار بود، نه صدا زدن. او فقط همان‌طور که چشمش روی آب کدر سطل بود، گفت: «می‌دونم.» و سطل را از زمین بلند کرد، نه از دست نیلوفر، با او. وزن یکباره بین هر دو تقسیم شد. دستگیره‌ها کشیده شدند و آب به دو سمت کوبید، اما هیچ‌کدام رها نکردند.

خاله مهری یک نیم‌قدم جلو آمد که شاید سطل را از یکی‌شان بگیرد یا آخرین دستور را ببرد توی عمل. نشد. چون دیگر جدا نبودند که یکی را پس بزند و دیگری را نگه دارد. اگر می‌خواست نیلوفر را متوقف کند، باید دست آرمان را هم کنار می‌زد؛ و این دیگر فقط راندن یک دخترِ زیادی‌آمده نبود، شکستن نظمی بود که خودش تمام شب با آن بازی کرده بود. صدای مهمان‌ها از پشت سر دوباره راه افتاد، اما نه مثل قبل. دیگر کسی این صحنه را اشتباه نمی‌فهمید: آرمان سر سفره نرفته بود. کنار سطل مانده بود.

نیلوفر راه افتاد و او با همان ریتمِ کوتاه قدم‌هایش همراه شد. از کنار پرده، از پیچ راهرو، از درِ نیمه‌باز واحد گذشتند. هوای پاگرد خنک‌تر بود و بوی غذای مانده و شوینده با بوی سیمانِ نم‌خورده بلوکِ نوساز قاطی می‌شد. سطل سنگین بود؛ دسته فلزی در انگشت‌های نیلوفر فرو می‌رفت و آب با هر پله به دیواره می‌کوبید. پایین رفتن با این وزن، اگر یکی کمی تندتر یا کندتر می‌رفت، دست دیگری را می‌پیچاند. برای همین هر دو مجبور بودند قدم هم را دقیق بشنوند.

سر پیچِ اولین پاگرد، نیلوفر بی‌آن‌که به او نگاه کند گفت: «ولش نکن. اگه کج شه، می‌ریزه.» جمله‌اش درباره سطل بود، و فقط درباره سطل. اما این‌بار خواهش نبود؛ تعیین خط بود. آرمان همان‌طور که نفسش را تنظیم می‌کرد، گفت: «ول نمی‌کنم.» کوتاه، محکم، بدون آن نرمیِ محافظه‌کارِ پذیرایی.

یک پله دیگر پایین آمدند و ایستادند تا آب از تکان بیفتد. نور زردِ راه‌پله روی بند کارت شناساییِ چروک‌خورده نیلوفر افتاده بود که هنوز از جیب مانتو نیمه بیرون بود. قبض نیمه‌تاخورده خرید هم از جیبش سر کشیده و رطوبت گرفته بود. نیلوفر دستش را جابه‌جا نکرد. فقط سطل را کمی میان خودش و او ثابت‌تر گرفت. آرمان هم دستگیره را همان‌جا نگه داشت. روی پاگرد باریک، سطل بین‌شان ماند؛ هیچ‌کدام زودتر رها نکردند، و دستگیره‌ها آرام‌آرام از نوسان ایستادند.