لمسی که برنداشتیم #2
خاله مهری سینی شیرینی را از دست رعنا کشید و بیآنکه نگاهش کند گفت: «نه عزیزم، تو ببر توی آشپزخونه. مهمونهای اصلی رو خودمون راه میندازیم.» بعد همان سینی را به دخترِ عمهاش داد که تازه رسیده بود و هنوز مانتویش را هم درنیاورده بود. رعنا همانجا پشت خطِ درِ پذیرایی ماند؛ لبه کفشش روی سنگ سرد هال، دستش هنوز نیمهبالا، و چینِ سفتِ آستینش از یک روز دویدن بین اداره و تاکسی هنوز روی ساعدش مانده بود. از توی اتاق بوی چای تازه و هل میآمد و صدای عمو حبیب که میگفت: «خب، چون خانواده و فامیل باخبرند، باید از این به بعد هر چیزی با قاعده خودش پیش بره.»
رعنا فقط برای این شب مرخصی جابهجا کرده بود، گزارشِ بخش انرژی را زودتر بسته بود، پاکت شیرینی را خودش از قنادیِ پایینِ میدان خریده بود؛ حالا سهمش شد ایستادن کنار در، انگار کارگرِ خانه است نه کسی که همه از نسبتش خبر دارند. سرش را پایین نگه داشت و خواست کنار برود که کامران از داخل اتاق یک قدم به سمت هال آمد؛ نه آنقدر که به او برسد، فقط آنقدر که بین او و نگاهِ بقیه خط بیندازد. دستش به چارچوب نرسید، اما بدنش راه را بست. خاله مهری با لبخند خشک گفت: «کامران جان، بیا بشین. رعنا خودش بلده کجا بره.»
او نشست، همانطور که باید مینشست. همین بیشتر سوزاند. اگر همان لحظه چیزی میگفت، رعنا میتوانست دلش را به دعوا خوش کند. اما کامران فقط هنگام نشستن، خیلی کوتاه، سینی خالی کنار دستش را چرخاند و جا باز کرد که رعنا از لای مبل و میز عسلی گیر نکند. فاصله را نگه داشت؛ حذفش نکرد.
آشپزخانه گرم و تنگ بود. روی لبه کانتر، ظرف قند، درِ نیمهباز زعفران، دو استکان لبپر و یک حلقه چای سردشده کنار هم جا را تنگ کرده بودند. خاله مهری از پشت سر گفت: «استکانهای دستهطلایی رو بیار، برای آقایون.» بعد آرامتر، اما نه آنقدر آرام که نیشش کم شود: «بعضی چیزها تا تایید خانواده نیاد، باید سرِ جاش بمونه.» رعنا استکانها را از سبد برداشت. صدای خشک کاغذِ پاکت شیرینی که زیر آرنجش مچاله شد، در آن شلوغی هم واضح بود.
رفتوآمد شروع شد؛ سینیها، قندان، بشقاب میوه، احوالپرسیهای کشدار. هر بار که رعنا از هال باریک میگذشت، کامران یا از روبهرو میآمد یا از کنار درِ اتاق عموها میگذشت و هر بار یکی چیزی میخواست؛ نمکدان، دستمال، گوشی جا مانده. نزدیکیشان به اندازه عرض یک سینی میشد و بعد با یک «ببخشید» خشک میشکست. بار سوم، وقتی رعنا داشت استکانها را میبرد، سینا ــ پسرخالهی بیستودوسالهی بیکار و همیشه حاضر ــ جلویش را گرفت و گفت: «اینها رو بده من ببرم توی اتاق آقایون. اونجا دیگه جای هر کسی نیست.» لبخندش شل و عمدی بود.
رعنا سینی را محکمتر گرفت. هنوز چیزی نگفته بود که صدای کامران از کنار پردهی اتاق آمد: «بده خودِ رعنا بیاره.» نه بلند، نه تند. فقط طوری که دستور به نظر نرسد و باز هم رد نشود. سینا شانه بالا انداخت و کنار رفت، اما وقتی رعنا از او رد شد، زیر لب گفت: «خیلی هم عجله نکن.» اتاق ناگهان کوچکتر شد. رعنا سینی را تا آستانه برد. کامران کنار در ایستاده بود، دستش روی لبهی پرده، فاصله را نگه داشته. اگر نیم قدم جلوتر میآمد، شانههایشان میخورد. نیامد. فقط پرده را بالاتر گرفت تا سینی به پارچه گیر نکند. رعنا از زیر آن رد شد و گرمای نفسِ او را بیآنکه لمسی رخ بدهد، روی شقیقهاش حس کرد.
بعد از چای اول، خاله مهری ترتیبِ نشستن را هم عوض کرد. برای زنهای مسنتر جا روی مبل باز شد و به رعنا گفت: «تو بیا کنار آشپزخونه، دستت به کار میرسه.» همانجایی که نه مهمان حساب میشد، نه اهل خانه. عمو حبیب از آن سر اتاق پرسید: «دخترم، ادارهتون همونه؟» قبل از آنکه رعنا جواب بدهد، خاله مهری گفت: «بله، همون کارهای دفتری. خدا رو شکر سرش گرمه.» رعنا نگاهش را از حلقهی چای روی میز کند و به سمت راهرو برد. کامران آنجا نبود، اما درِ اتاق کوچکِ کنار هال بسته شده بود؛ همان اتاقی که معمولاً وسایل اضافه را میگذاشتند و امشب کتهای مردها هم روی تختش افتاده بود.
وقتی برای آوردن قندِ اضافه به آن اتاق رفت، سینا همزمان از آنطرف رسید و دست برد سمت جیب کت خاکستری کامران. رعنا ایستاد. «چی کار میکنی؟» سینا جا نخورد؛ فقط یک پوشه کِرِمرنگ و تاخورده را بیرون کشید و گفت: «هیچی، دنبال شارژر.» پوشه از دستش لیز خورد. چند برگه روی زمین پخش شد. سینا خم شد که جمع کند، اما صدای خاله مهری از پذیرایی آمد: «سینا! اون جعبه خرما کجاست؟» پسرک با عجله دو برگ را روی هم زد و رفت. رعنا تنها ماند با کاغذهایی که نام خودش روی یکیشان خورده بود.
او خم شد. بالای صفحه، گزارش و مهر اداره بود؛ پایینش توضیحی کوتاه درباره جابهجایی پرونده و تأخیر در تحویل. روی برگ دوم، پیام چاپشدهی رئیس واحد: «اگر قراره به خاطر آشنابازی اسم کسی رو نگه داریم، مسئولش شما هستید.» تاریخ برای سه هفته پیش بود؛ همان هفتهای که خاله مهری پیش همه گفته بود رعنا به خاطر بینظمیاش باعث شده صحبت خواستگاری عقب بیفتد و کامران هم، با آن سکوت سردش، هیچ نگفته بود. روی حاشیه با خودکارِ کامران نوشته شده بود: «تأخیر به درخواست من. مسئولیت با من است. نام رعنا وارد نشود.»
صدای قدم آمد. رعنا برگهها را بالا گرفت. کامران پشت در ایستاده بود، با یک جعبه خرما در دست و همان فاصلهی حسابشده. برای یک لحظه، فقط نگاهش به اسمِ خودش روی کاغذ افتاد. سینا از پشت سرش رد شد و خندید: «پیداش کردی؟ گفتم که این آقا همیشه برای همه سپر میشه.» خاله مهری از هال پرسید: «چی شده؟» سینا بیفکر جواب داد: «هیچی، نامههای ادارهست. همون که آقا کامران نگذاشت بفهمین چرا جلسه عقب افتاد.»
هوای اتاق مثل درِ بسته به صورت رعنا خورد. خاله مهری تا جلوی راهرو آمد، ابرو بالا: «کدوم جلسه؟» کامران بدون اینکه سمت رعنا برود، جعبه خرما را روی میز باریکِ کنار آینه گذاشت و گفت: «چیزی که لازم بود، به من گفتند.» خاله مهری تیز شد: «به تو گفتند که چی؟ ما پیش فامیل جواب دادیم دختر بیدقت بوده.» رعنا هنوز برگهها را در دست داشت. برای اولین بار، سنگینیِ آن ماههای سردی شکل عوض کرد؛ نه سبک شد، نه نرم، فقط تیزتر شد. او حذف نشده بود؛ پنهان نگه داشته شده بود، آن هم به قیمت اینکه خودِ او هم نفهمد.
اما همین حقیقت هم نجات نبود. خاله مهری دست دراز کرد که کاغذها را بگیرد و صدایش را پایین آورد: «جمعش کن. جلو مردم آبرو نمیریزیم.» رعنا برگهها را تا کرد و کنار بدنش نگه داشت. کامران هیچ توضیحی نداد. همین بدتر بود؛ چون اگر الان حرف میزد، همهچیز به دعوای خانوادگی تقلیل پیدا میکرد. او فقط ایستاد؛ بین رعنا و دستِ درازشدهی خاله مهری، نه چسبیده، نه دور.
شام که پهن شد، خاله مهری ضربهی بعدی را آماده کرده بود. سفرهی مردها جدا، زنها جدا، و برای رعنا بشقابی کنار یخچال گذاشت؛ ایستاده بخورد، مثل کسی که «دستش بند است». سینا با صدای بلند گفت: «خب، بعضیا هنوز مهمون حساب نمیشن.» دو سه نفر خندیدند؛ خندهای که بیشتر از دهان میآمد تا دل. رعنا بشقاب را برداشت و همانجا ماند. خواست لقمهای بردارد که عمو حبیب از توی هال صدا زد: «کامران، اون پوشهی قرارداد رو بیار، میخوام به آقای صادقی نشون بدم. دختره هم اگر کار داره از جلوی اتاق آقایون رد نشه.»
اینبار تحقیر صاف و بیپرده بود. راه رسیدن به اتاق از جلوی سفرهی مردها میگذشت؛ یعنی یا باید وسط نگاهها عبور میکرد و یادآوری میشد «حقِ ورود» ندارد، یا میایستاد و فرمان را میپذیرفت. رعنا بشقاب را روی کانتر گذاشت. لبهی بشقاب به استکان سردشده خورد و حلقهی چای را روی سنگ پهنتر کرد. خواست برگردد که کامران از جایش بلند شد. نه سریع، نه نمایشی. از میان سفره رد شد، اما به جای رفتن به اتاق عموها، درِ اتاق کوچک کنار هال را باز کرد؛ همانجا که کتها و پوشهها بود. بعد با صدایی که برای جمع کافی بود گفت: «قرارداد اینجاست. کسی لازم نیست از جلوی سفره رد بشه.»
عمو حبیب اخم کرد: «اون اتاق برای رفتوآمد نیست.» کامران پوشه را از توی اتاق برداشت و همانجا، روی آستانه ماند. «امشب هست.» یک جملهی کوتاه، خشک، بدون بالا بردن صدا. نه کسی را رسوا کرد، نه توضیح داد. فقط مسیر را عوض کرد. این اولین بار بود که قاعده را جلوی شاهدها به نفع رعنا خم میکرد، آن هم بدون اینکه فاصله را بشکند. خاله مهری چیزی نگفت؛ فقط ظرف سالاد را بیجهت جابهجا کرد و جا باز نکرد.
بعدتر، وقتی ظرفها جمع شد و مهمانهای دورتر کمکم بلند شدند، خانه به آن شلوغیِ خستهی بعد از مهمانی رسید؛ لیوانهای لکهدار، قاشقهای جا مانده، بوی برنج و دارچین مانده در هوا. رعنا مانتویش را از روی تخت اتاق کوچک برداشت. دلش میخواست بیسروصدا برود، قبل از آنکه کسی با مهربانیِ ساختگی بگوید «ناراحت نشو». راهروی باریک تاریکتر از قبل بود. چراغ هال خاموش شده و فقط نور زرد آشپزخانه و انعکاسش در آینهی قدیِ کنار جاکفشی مانده بود. کامران آنجا بود، کنار همان میز باریک، آستینهایش کمی بالا رفته، خستگیِ آخر شب روی شانههایش نشسته.
رعنا ایستاد. برگههای تاخورده هنوز در کیفش بود و گوشهی کاغذ از زیپ بیرون زده بود. کامران کنار رفت تا راه باز باشد؛ همان عادت همیشگی، همان خطِ امنِ لعنتی. گفت: «تاکسی میگیری؟» فقط همین. نه عذرخواهی، نه توضیح. شاید اگر توضیح میداد، تحملش آسانتر میشد. رعنا دو قدم جلو رفت و به آینه رسید. تصویر هر دوشان در شیشه کشیده و باریک افتاده بود؛ نه کنار هم، نه جدا.
درِ خروجی نیمهباز بود. هوای سردِ راهپله به داخل میزد. رعنا دست برد به سمت دستگیره، بعد نایستاد کنار آن. برگشت. یک قدم، فقط یک قدم، به سمت کامران رفت؛ آنقدر نزدیک که اگر او مثل همیشه کنار نمیکشید، فاصلهی میانشان از عرض یک نفس کمتر میشد. کامران تکان نخورد. اینبار نه عقب رفت، نه جلو آمد. فقط دستش، آرام و محکم، کنار بدنش بسته ماند؛ انگار اگر بازش کند، همهچیز از خط رد میشود.
رعنا نگاهش را از آینه به یقهی پیراهن او رساند، بعد به مچِ دستش؛ همانجایی که بارها خواسته بود بگیرد و نگرفته بود. نفسش کوتاه شد. حقیقتِ آن کاغذها بینشان ایستاده بود؛ نه مثل بخشش، مثل بدهی. او میتوانست حالا از این فاصله بگذرد، سرش را به سینهی او تکیه بدهد، همهی آن ماههای تحقیر را به یک لغزش بسپارد. میتوانست و نباید. این «نباید» برای اولین بار طعمِ راندهشدن نمیداد.
دست رعنا بالا آمد. نه تا لمس، تا آستانهی لمس. نوک انگشتش در هوای سردِ میانشان معلق ماند، روبهروی مچِ کامران. بعد همان دست را کج کرد و به جای او، لبهی آستینِ خودش را گرفت و پایین کشید؛ چینِ مانتو را صاف کرد، انگار خط را با دستِ خودش میکشد. خیلی آهسته گفت: «دیگه منو از اینور خط حذف نکن.» و پیش از آنکه کلمهای، حرکتی، یا حتی نفسی از او برگردد، رعنا خودش نیمقدم عقب نشست و همان فاصله را نگه داشت.
روی آینه، در مرز نور زرد آشپزخانه و سایهی راهرو، بخارِ دو نفس کوتاه کنار هم نشست؛ دو لکهی محو که یک لحظه ماندند و بعد در هوای بریده، دیرتر از آنچه باید، نگه داشتند.