Fast Fiction

مهارت واقعی همان جا زد بیرون

درِ کنار صحنه هنوز کامل باز نشده بود که مجری همایش، با کارت آویز رها در دستش، بندِ تاخورده را از روی میز دمو برداشت و انداخت گردن پویا فرهمند. بعد رو به ردیف اول گفت: «خب، اجرای زنده‌ی بخش انرژی با آقای فرهمند.» دو نفر از مدیرها کف دست زدند، یک نفر گوشی‌اش را بالا آورد، و پویا همان‌طور که انگار این جابه‌جایی از صبح در برنامه بوده، پشت کنسول نشست و دستش را روی فیدر اصلی گذاشت.

رها یک قدم مانده به نور صحنه خشک شد. جعبه غذای سردشده‌اش هنوز زیر بغلش بود، بخارش ساعت‌ها پیش خوابیده بود، و رسید نیمه‌تاخورده‌ی تاکسی از لای انگشت‌هایش بیرون زده بود. خاله مریم کنار میز چای، با روسری مرتب و آن نگاهِ حسابگرِ فامیل که از حالا تا عید بعدی هم ول‌کن نبود، اول به صحنه نگاه کرد، بعد به رها. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین یک جمله کافی بود تا این لحظه فقط کاری نباشد. اگر پویا امشب روی صحنه صاحب کار رها می‌شد، فردا فقط پروژه از دست نمی‌رفت، اسم او هم در دهان فامیل می‌افتاد: دختر خوبی که بلد بود، اما مردِ خوش‌صحبت از دستش درآورد.

رها جعبه غذا را گذاشت روی میز پشت‌صحنه و جلو رفت. مسئول فنی راه را با آرنج بست. «خانم نادری، لطفاً از بغل. برنامه عوض شده.»

پویا بدون این‌که به او نگاه کند، گفت: «رها جان، تو نزدیک باش اگر چیزی خواستم.» بعد رو به سالن لبخند زد. «این سامانه‌ی پایشِ فشارِ خط، روی داده‌ی زنده می‌نشیند. ما امروز—»

ما.

کلمه مثل سیلیِ سبک و عمومی روی صورت رها خورد. یک لحظه فقط بندِ کهنه‌ی کارت را از گردن پویا دید؛ همان بندی که ماه‌ها روی گردن خودش عرق خورده و رنگ باخته بود. پویا نه فقط کنسول را گرفته بود، حتی فرسودگیِ کار را هم با خودش پوشیده بود.

از لبه‌ی راهروِ کنار صندلی‌ها، مهندس سروش ــ مشاور ارشد سرمایه‌گذار، مردی با ابروهای سفید و تسبیحی که بی‌صدا بین انگشت‌ها می‌چرخید ــ سر بلند کرد و پرسید: «اگر پالسِ میانی از ایستگاه جنوب سه ثانیه عقب بیفتد، هموارسازی‌تان با پیش‌بینی جبران می‌کند یا هشدار کاذب می‌زند؟»

پویا مکث کرد. نه آن مکثِ نمایشیِ آدم‌های مطمئن؛ مکثی که چشم برای جواب آماده می‌شود و چیزی نمی‌آید. «بستگی به... آستانه‌ی تعریف‌شده دارد.»

رها از همان لبه‌ی راهرو، بی‌آن‌که جلوتر بیاید، گفت: «اگر پنجره‌ی لغزان روی بار عصر تنظیم شده باشد، هشدار کاذب می‌دهد. باید وزنِ بازگشت را از ایستگاه جنوب بردارید، نه آستانه را بالا ببرید.» بعد دستش را از کنار صندلیِ ردیف دوم رد کرد، روی تبلت مانیتورِ کمکی سه ضربه زد و نمودارِ فرعیِ سمت چپ را باز کرد؛ خط نارنجیِ نوسان صاف‌تر شد و هشدار آزمایشی خاموش ماند.

سه نفر در ردیف میانی، بی‌اختیار گردن کشیدند. سروش تسبیح را نگه داشت. پویا خیلی سریع گفت: «بله، دقیقاً. همین را می‌خواستم نشان بدهم.» اما مجبور شد مانیتورِ کمکی را برگرداند طرف خودش، و همان حرکت کوچک، مثل کشیدن پتوی کوتاه از روی بدن، نشان داد که کنترل تصویر از دستش سر می‌خورد.

مجری، با لبخندی که می‌خواست همه‌چیز را نرم نگه دارد، گفت: «پس ادامه بدهیم.» پویا شروع کرد به توضیح‌های براق؛ اسم پروژه، اسم شرکت، اسم مسیر توسعه در تهران، اسم همکاری با چند مجموعه. کلمات تمیز بودند، دست‌ها مطمئن به نظر می‌رسید، و سالن همان‌طور که همیشه با صدای صاف و کت‌وشلوار خوب فریب می‌خورد، دوباره به طرف او متمایل شد. رها کنار راهرو ایستاد، دو دستش پایین، صورتش بی‌حرکت. فقط وقتی خاله مریم استکان چای را آهسته روی نعلبکی گذاشت و نگاهش را دزدید، سوزِ تحقیر از گلوی رها پایین‌تر رفت.

پویا به بخش زنده رسید. «حالا روی داده‌ی لحظه‌ای سوییچ می‌کنیم.» انگشتش رفت روی کلید انتقال. تصویرِ اصلی بالا آمد، نقشه‌ی شبکه روی پرده نشست، سه ستونِ فشار و دما به‌روز شد. چند نفر از مدیرها جلو خم شدند. پویا با لحن صاحب‌خانه گفت: «می‌بینید که سامانه در بار واقعی هم—»

ستونِ میانی یک‌باره لرزید. اعداد جهیدند، صدای تیزِ هشدار از مانیتورِ کف صحنه بیرون زد، نقشه روی پرده یخ کرد، بعد نیمی از گره‌ها خاکستری شد. پویا دوباره همان کلید را زد. این بار کل تصویر پرید و فقط پنجره‌ی خطا ماند.

یک سرفه‌ی خشک از انتهای سالن آمد. یکی از مدیرها گوشی‌اش را پایین آورد. پویا گفت: «این از اتصال بیرونیه، یک لحظه—» و دست برد سمت ریست.

رها از راهرو جدا شد و مستقیم رفت بالا. «ریست نکن.»

صدایش بلند نبود، اما چون در همان لحظه صدای هشدار دوباره برید، کلمه صاف افتاد وسط سالن. پویا برگشت. برای اولین بار آن لبخندش را نداشت. «الان وقت—»

رها از کنارش رد شد، نه چسبیده، نه با عذرخواهی؛ فاصله را همان‌قدر نگه داشت که در یک مجلس رسمی باید نگه داشت وقتی نمی‌خواهی به مردی مشروعیت بدهی. دستش را گذاشت روی لبه‌ی کنسول، روی دست پویا نه. «اگر ریست کنی، بافرِ محلی می‌پرد.» بعد رو به مسئول فنی گفت: «کابلِ مانیتورِ کف را نکِش. همان بماند.»

پویا گفت: «من دارم جمعش می‌کنم.»

رها دیگر به او نگاه نکرد. خم شد، پنجره‌ی خطا را بست، از مسیر فرعی وارد لایه‌ی داده شد، و با دو حرکت کوتاه ثبتِ ورودیِ معیوب را از زنجیره‌ی همگام‌سازی جدا کرد. هشدار هنوز می‌زد، اما تُنَش عوض شد؛ از جیغ پیوسته به ضربه‌های منقطع. او زیر لب فقط به خودش گفت: «ورودیِ جنوب نیست... بازگشتِ شبحه.» انگشتش رفت روی گره‌ی پشتیبان. گره جواب نداد. یک مکثِ به‌اندازه‌ی نفس.

از راهروِ جلو، مهندس سروش از جا بلند شد و آمد تا لبه‌ی صندلیِ ردیف اول. هنوز روی صحنه نیامده بود، اما دیگر نشسته هم نبود. پویا گفت: «بگذار توضیح بدهم—»

رها کابل باریکِ کنار رک را با دو انگشت بلند کرد. سوکت نیم‌نشسته بود. نه بیرون، نه جا. همین بدترین وضع بود؛ همان‌قدر وصل که آدم را فریب بدهد، همان‌قدر لق که زیر بار واقعی سیستم را دوپاره کند. او با ناخن شست، ضامن را خواباند، سوکت را تا آخر جا زد، و هم‌زمان با دست دیگر، مسیرِ همگام‌سازیِ پشتیبان را برگرداند روی گره‌ی سالم. ستونِ میانی هنوز دیوانه بود. رها یک فیدر باریک را پایین آورد، آستانه‌ی بازگشت را نه زیاد، فقط به اندازه‌ی نصفِ بند انگشت کم کرد، و بعد بارِ معلق را از ورودیِ شبح برید.

صدای هشدار قطع نشد؛ فرو رفت. نقشه روی پرده یک‌بار لرزید و بعد گره‌های خاکستری یکی‌یکی رنگ گرفتند. عددِ فشارِ خط میانی از جهش افتاد، لرزشِ نمودار نشست، و پنجره‌ی خطا بی‌آن‌که ریست شده باشد، خودش جمع شد. در ردیف‌ها کسی دست نزد. فقط دو نفر که تا آن لحظه نیم‌خیز بودند، دوباره آرام نشستند، اما این بار چشم‌شان از روی پویا رد نمی‌شد؛ مستقیم روی دست‌های رها مانده بود.

پویا کنار کنسول مانده بود، بی‌جای مشخص. انگار هنوز روی صحنه بود اما دیگر جایی نداشت بایستد. گفت: «همان‌طور که تیم ما—»

رها کلیدِ نمایشِ زنده را زد و همان سامانه را در حالت بار واقعی، بدون شروع دوباره، روی پرده پایدار نگه داشت. بعد یک ورودیِ آزمایشی را عمداً سه ثانیه عقب انداخت؛ همان سؤال اولِ سروش. نمودار بالا پرید و همان‌جا، بی‌هشدار کاذب، نرم خوابید. این بار لازم نبود چیزی بگوید. جواب روی پرده بود، زیر انگشت او، در همان نقصی که پویا را شکسته بود.

سروش از لبه‌ی راهرو یک قدم جلوتر آمد و بی‌آن‌که از پویا اجازه بگیرد، گفت: «کنسول را برای ادامه به خانم نادری بدهید.»

پویا خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جا. «مهندس، این فقط یک اختلالِ اتصالی بود. ارائه را من—»

سروش حرفش را برید. نه با داد، با آن لحنِ خشکِ مردی که عادت دارد اسم‌ها را جابه‌جا کند و قراردادها هم با آن جابه‌جا شوند. «نه. ارائه را کسی ادامه می‌دهد که سامانه را بدون ریست نگه داشت.» بعد سرش را کمی برگرداند سمت مدیرعامل شرکت میزبان که کنار صحنه ایستاده بود. «ثبت کنید: راهبریِ فنیِ پایلوت از امروز با خانم نادری است. جلسه‌ی فردا هم ایشان می‌نشینند، نه آقای فرهمند.»

این بار سکوت مثل چیزی فیزیکی از صندلی‌ها بلند شد. مدیرعامل، که تا سه دقیقه پیش پویا را با لقب و تعارف صدا می‌کرد، مکثی کرد، بعد پرونده‌ی باریکِ آبی‌رنگ را از دست دستیارش گرفت و خودش آورد طرف رها. نه به میزِ مشترک، نه به وسط، مستقیم به دست او. «خانم نادری، بفرمایید. اتاقِ توجیه هم بعد از نماز برای شما آماده است.»

جابه‌جایی کوچک بود، اما در آن سالن از هر کف زدنی بلندتر دیده شد. پرونده در دست رها، کنسول زیر دست رها، دعوت جلسه برای رها. پویا برای گرفتن همان پرونده نیم‌قدم برداشت و مجبور شد وسط حرکت بایستد. دستش هوا ماند، بعد آرام پایین آمد. خاله مریم کنار میز چای، این بار نگاهش را ندزدید؛ صاف به پویا نگاه کرد و استکان دوم را که برای او برداشته بود، برگرداند روی سینی.

پویا آخرین تیرش را با صدایی خفه زد. «این طراحی را ما با هم شروع کرده بودیم.»

رها چشم از مانیتور برنداشت. «شروعش مهم نیست. نگه‌داشتنش مهم است.» بعد بدون مکث، بارِ زنده را یک بار دیگر از مسیر سالم عبور داد، خروجی را قفل کرد، و کلید دسترسیِ صحنه را از روی میز برداشت و کنار پرونده گذاشت؛ هر دو در دست چپ، هر دو جلوی چشم همه.

از ردیف سوم، یکی از عموهای دورِ فامیل که فقط برای دیدن «دوستِ جدی» خاله مریم آمده بود، زیر لب چیزی به زن کناری‌اش گفت و ساکت شد. دیگر حرفِ راحتی برای گفتن نداشت. در این سالن، تایید خانواده هم همیشه از همان جایی می‌آمد که آبرو می‌آمد: از کسی که وسط جمع جا می‌ایستاد و نمی‌لرزید.

مجری که تا آن لحظه جرئت نکرده بود چیزی را درست نام ببرد، میکروفن دستی‌اش را پایین آورد و با احتیاط پرسید: «خانم نادری، اگر موافق باشید جمع‌بندیِ فنی را شما—»

رها فقط دستش را به اندازه‌ی یک بند انگشت بالا آورد؛ نه برای سکوتِ سالن، برای خود او. بعد خم شد، خروجیِ صدا را از میکروفنِ بازِ کنسول بست، سطحِ مانیتورِ کف را پایین آورد، و با همان آرامش سردی که از اول در او بود، پرونده را زیر بغل زد. بندِ کهنه‌ی کارت روی گردنش عرقِ قدیمیِ خودش را داشت، نه بوی تنِ قرضیِ دیگری. از کنار لبه‌ی مانیتورِ کف گذشت، نفسش را پایین داد، کنسولِ زنده را پشت سرش آرام گذاشت، و فیدبکِ مانده دورِ پویا تخت و بی‌رمق فرو افتاد.