Fast Fiction

گیت را روی خودش بستند

نگهبان دستش را بالا آورد و بی‌آنکه به کارت در دست رعنا نگاه کند، به خودروی شاسی‌بلند مشکی اشاره زد: «خط ویژه برای مهمان‌های اصلی. شما از صف عمومی.»

لبه ساییده کارت تردد بین انگشت‌های رعنا ماند. همان کارتی که صبح با مترو تا ایستگاه تجریش آمده بود، بعد با تاکسی خودش را به تالار شیشه‌ای منطقه نوسازی شمال تهران رسانده بود، و حالا جلوی گیت پارکینگ مثل یک چیز بی‌ارزش آویزان بود. پشت سرش خاله نسرین با روسری ابریشمی و دو نفر از همکارهای بخش انرژی ایستاده بودند؛ آن‌قدر نزدیک که هم بوی عطرشان می‌آمد، هم دیدن این صحنه برایشان راحت بود. کامران، با کت سرمه‌ای اتوکشیده، کارت طلایی را از جیبش بیرون کشید و همان لحظه که نگهبان راه را برای زوج بعدی باز می‌کرد، رو به رعنا لبخند کوتاهی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه کنار زدن است تا احترام.

گفت: «رعناجان، امروز قاطی نکن. مهمان‌ها طبقه‌بندی دارن. خط ویژه برای مدیرها و بزرگ‌ترهاست. شما بیا از مسیر عادی، دیر نمی‌شه.»

«قرار بود اسم من روی فهرست ترابری باشه.»

کامران حتی کامل طرفش برنگشت. به نگهبان گفت: «هر اسمی خودش را جا بزند، شما گوش نده. خانم از طرف خانواده میان، نه از طرف پروژه.» بعد کارت طلایی را جلو چشم نگهبان تکان داد؛ انگار حق عبور را از جیب خودش درآورده باشد.

رعنا جواب نداد. فقط همان رسید نیم‌تاخورده‌ای را که از صبح چند بار باز و بسته کرده بود، از کیفش بیرون آورد و یک بار دیگر نگاه کرد: نام تالار، ساعت مراسم، کد خودروی تشریفات، و زیرش مهر شرکت ستوده‌پارس. این مراسم فقط نامزدی نبود؛ معرفی شراکت جدید هم بود، و او سه ماه برای زنده نگه داشتن زنجیره حمل‌ونقل مهمان‌های خارجی و داخلی پروژه دویده بود. حالا کامران با یک جمله داشت او را از جایگاه کاری‌اش می‌برید و می‌چسباند به «از طرف خانواده».

خط ویژه باز شد و شاسی‌بلند، خاله افشاری و پسرش را سوار کرد. رعنا در صف عمومی کنار راننده‌تاکسی‌هایی ماند که یکی‌شان زیر لب گفت: «خانم، شما برید اون ور، اینجا معطلی زیاد می‌شه.» خاله نسرین آهسته نزدیک شد و لبخند یخ‌زده‌اش را از گوشه لب آویزان نگه داشت: «دخترم، جلوی مردم اصرار نکن. خانواده و فامیل باخبرند، بیشتر از این نذار حرف درست بشه. امشب شب آبروئه.»

آبرو. کلمه مثل قند داغ در دهان می‌سوخت. رعنا از صف عمومی که جلو رفت، دید داخل لابی هم همان بازی ادامه دارد. میز چای و شیرینی کنار ورودی پر بود، اما سینی اول را بردند سمت میز بزرگ‌ترها؛ میز نزدیک سن، جایی که نام‌های شراکت را روی پرده نشان می‌دادند. کامران آنجا ایستاده بود و با دست جای نشستن را تعیین می‌کرد. وقتی مهندس‌های ارشد رسیدند، او برایشان صندلی جلو کشید. وقتی نوبت رعنا شد، با همان ادب سرد گفت: «برای خانم‌ها آن ردیف مناسب‌تره. نزدیک خروجی.»

نزدیک خروجی یعنی پشت ستون، دور از سن، دور از میز معرفی، درست جایی که اگر کسی می‌خواست وانمود کند رعنا فقط یکی از بستگان است، راحت‌تر می‌شد. دو همکارش که هفته قبل برای هر امضای ترابری پشت تلفن به او زنگ می‌زدند، حالا فقط با تکان سر سلام کردند و کنار مهندس ستوده جا گرفتند. حتی سینی چای دوم هم قبل از رسیدن به او پیچید سمت میز کامران.

رعنا نشست، کیفش را روی زانو گذاشت و به لبه شلوغ میز کنار دستش نگاه کرد؛ دو قندان کوچک، یک بسته دستمال کاغذی، و کلید برنجی تالار که لابد دیرتر از وقت باید برمی‌گشت. همین چیزهای معمولی همیشه بیشتر از حرف آدم‌ها راست می‌گفتند. کسی که کلید را نگه می‌دارد، در را هم نگه می‌دارد.

کامران از میان مهمان‌ها خم شد، انگار لطف می‌کند: «بعد از معرفی، خودروهای ویژه اول بزرگ‌ترها رو می‌برن. شما اگر خواستی، برای برگشت تاکسی اینترنتی بگیر. امشب سامانه تشریفات شلوغه.»

رعنا سر بلند کرد. «سامانه تشریفات رو من بستم.»

کامران خندید، نه بلند، نه دوستانه. «بستن با اداره کردن فرق داره.»

روی سن، مجری نام مهندس ستوده را برد. تشویق بالا گرفت. مهندس ستوده، مردی با موهای سفید مرتب و صدایی که اهل توضیح اضافه نبود، از ورودی فرعی آمد؛ نه از مسیری که کامران جلویش نقش صاحبخانه را بازی می‌کرد. چشمش در حال عبور روی سالن چرخید، یک مکث روی رعنا کرد، بعد روی صندلی خالی ردیف جلو که کسی برایش کنار نگذاشته بود. کامران با شتاب جلو رفت تا او را هدایت کند، اما درست همان لحظه تلفن یکی از مسئولان ترابری زنگ خورد. مرد جوان رنگش پرید، به سمت در دوید، و بعد صدای بی‌سیم نگهبان بیرون تا داخل لابی آمد: «خودروی ویژه سه را نگه دارید. تکرار می‌کنم، نگه دارید. مسیر عوض شده.»

سرها برگشت. رعنا از جایش بلند نشد؛ فقط نگاهش رفت سمت در شیشه‌ای. بیرون، زیر سایه پارکینگ، یک خودروی سدان نقره‌ای که قرار بود برای پدر کامران برود، وسط خط ویژه متوقف مانده بود. راننده دستش را از پنجره بیرون آورده بود و به گیت اشاره می‌کرد. نگهبان دوم جلو دوید. هم‌زمان، مسئول ترابری با پرونده آبی‌رنگ از در آمد و مستقیم رفت طرف مهندس ستوده.

«آقا، فهرست خروج از دفتر شما اصلاح شد. کد عبور خودروها باید به نام خانم رعنا کاشانی ثبت بشه. امضای نهایی شماست.»

سکوتی که افتاد، از جنس سکوت واقعی نبود؛ جنس خش‌خش لباس‌ها و جمع شدن نگاه‌ها بود. کامران اول لبخندش را نگه داشت، بعد گفت: «اشتباه شده. رعنا هماهنگ‌کننده بوده، صاحب مجوز که نیست.»

مسئول ترابری پرونده را باز کرد و ورق آخر را نشان داد. مهر قرمز ستوده‌پارس روی برگه نشسته بود. مهندس ستوده عینکش را پایین کشید، یک نگاه به برگه کرد، بعد مستقیم به رعنا گفت: «خانم کاشانی، شما زنجیره ورود و خروج امشب را بستید؟»

«بله.»

«پس بازش هم شما انجام می‌دهی.»

کامران قدمی جلو آمد. «مهندس، امشب مراسم خانوادگی هم هست. بهتره چنین چیزهایی جلوی—»

مهندس ستوده حرفش را برید: «جلوی همه باشد بهتر است. وقتی جلوی همه، حق کسی را جابه‌جا کرده‌اید.» بعد دستش را دراز کرد. مسئول ترابری کارت سخت و سفیدرنگ گیت را از پوشه بیرون آورد؛ گوشه‌اش نوار آبی داشت و کد عبور روی آن چاپ شده بود. مرد لحظه‌ای مردد ماند، چون تا همین چند دقیقه قبل آن کارت در جیب کامران بود. بعد آن را گذاشت کف دست رعنا.

اولین چیزی که عوض شد، نگاه راننده‌ها بود. نگهبان بی‌سیم زد: «خط ویژه چهار و پنج به نام خانم کاشانی. خودروی سه متوقف بماند. تکرار، متوقف بماند.» خودروی نقره‌ای عقب کشید. یک ون تشریفات که برای صف عمومی آماده بود، با اشاره راننده‌اش از کنار رفت و آمد جلوی ستون دوم. بدن‌ها واقعاً جابه‌جا شدند؛ نه در حرف، در فضا. مهمانانی که کنار در ایستاده بودند، از مسیر رعنا کنار کشیدند تا راه به سمت خروج ویژه باز شود.

کامران تازه فهمید مسئله «احترام» یا «دعوت» نیست؛ مسئله این است که چه کسی مسیر را باز می‌کند. رنگ صورتش به زردی چراغ لابی زد. سعی کرد کارت را از دست رعنا نگیرد، از نگهبان بگیرد. به لحن نرم‌تر گفت: «ببینید، سوءتفاهم شده. پدر من و چند نفر از بزرگ‌ترها باید زودتر حرکت کنن. کارت رو بدید من خودم ترتیب—»

نگهبان به او نگاه هم نکرد. «دستور از ثبت سامانه اومده، آقا. فقط صاحب کد.»

خاله نسرین که تا آن لحظه می‌کوشید بی‌طرف بایستد، شالش را روی شانه جمع کرد و یک قدم از کامران فاصله گرفت. دو همکار رعنا دیگر سرشان را پایین نمی‌انداختند؛ یکی حتی از ردیف جلو بلند شد و جا را خالی کرد، اما رعنا سمت صندلی نرفت. کارت گیت را میان انگشت‌هایش چرخاند. جنسش سرد و تمیز بود، آن‌قدر رسمی که هیچ التماس خانوادگی رویش اثر نمی‌کرد.

بیرون، حلقه سوارشدن داغ‌تر بود. چراغ‌ها روی سقف خودروها برق می‌زدند، بخار چای از استکان کاغذی نگهبان بالا می‌رفت، و بوی بنزین با عطر مهمان‌ها قاطی شده بود. مسئولان تشریفات حالا به جای کامران به رعنا نگاه می‌کردند. یکی پرسید: «خانم کاشانی، ترتیب خروج؟»

«خودروی مهندس ستوده اول. بعد خاله افشاری و مادر من. بعد مهمان‌های فهرست آبی.»

کامران تند گفت: «و خودروی ما؟»

رعنا بدون اینکه طرفش برگردد، برگه نیم‌تاخورده را از کیف درآورد، نام‌ها را چک کرد و گفت: «خودروی شما در فهرست عادی ثبت شده. از خط عمومی.»

این بار تحقیر از جنس کلمه نبود. راننده‌ای که سال‌ها به اسم پدر کامران در را باز می‌کرد، سر فرمان ماند و منتظر اشاره رعنا شد. خودروی مهندس ستوده جلو آمد. نگهبان مسیر زردرنگ روی زمین را با دست نشان داد. خانواده مادری رعنا که تا یک ساعت پیش نگران «حرف مردم» بودند، حالا ناچار بودند همین صحنه را ببینند: راهی که کامران بسته بود، زیر دستور خود رعنا باز می‌شد.

کامران هنوز دست برنداشت. وقتی خودروی دوم جلو آمد، از کنار ستون برید سمت گیت و پیش از بسته شدن فاصله، خواست از خط ویژه رد شود. به نگهبان گفت: «کارت دست ایشونه، ولی مهمان اصلی ما هستیم. من مسئول این مراسمم.»

نگهبان گفت: «مسئول خروج ایشونن.»

کامران مستقیم برگشت سمت رعنا. صدایش پایین بود، اما لبش می‌لرزید. «این کار رو نکن. جلوی فامیل داری تندش می‌کنی.»

رعنا برای اولین بار صاف به او نگاه کرد. نه خشمش را خرج کرد، نه گذشته را. فقط کارت را بالا آورد؛ همان قدر که دوربین ورودی و چشم آدم‌ها ببینند. «راهی که بلد بودی ببندی، از همون‌جا برو.»

او این را گفت و کارت را روی حسگر گیت گرفت. چراغ قرمز یک لحظه چشمک زد، بعد سبز شد. میله راه‌بند با صدای خشک موتور بالا رفت. رعنا درِ خودروی سوم را باز کرد، نشست، و کارت گیت را هنوز در دست نگه داشت؛ پشت شیشه، خط ویژه برای مسیر او باز ماند و راه‌بند برای سمت او بالا چرخید.