Fast Fiction

اسمم را بالاتر بردند

راننده هنوز موتور را خاموش نکرده بود که مرد دربان با دست سفیدِ دستکش‌پوش به رها اشاره کرد: «شما نه، خانم. این لاین برای نزدیکان عروس و داماده. لطفاً از اون طرف.» بعد همان دست را چرخاند و درِ عقب ماشین پشت سرشان را برای دخترخاله‌ی داماد باز کرد؛ انگار رها اصلاً از همین ماشین پیاده نشده بود.

بوق کوتاه، چراغ‌های زرد، صدای کفش روی سنگ خیسِ ورودی تالار در منطقه نوساز تهران، همه‌چیز را تیزتر می‌کرد. رها یک دستش را روی بند کیفش نگه داشته بود و با دست دیگر لبه‌ی کارت متروی کهنه‌ای را که ته کیف مانده بود لمس می‌کرد؛ عادت روزهای رفت‌وآمد، وقتی از دفتر شرکت در بخش انرژی مستقیم می‌رفت خانه. امشب هم مستقیم نیامده بود برای تماشا. سه ماه بود خانواده و فامیل باخبرند که او با امیر وارد هر جمعی نمی‌شود مگر کنار او. این را همه می‌دانستند جز کسانی که می‌خواستند ندانند.

رها همان‌جا کنار درِ نیمه‌باز ماشین نایستاد که له شود زیر تعارف‌های گزینشی. جعبه‌ی کوچک شیرینی‌ای را که برای مادر عروس آورده بود از روی صندلی برداشت، در را خودش بست و بی‌آنکه به دربان نگاه کند، یک قدم از خط پیاده‌رو عقب رفت؛ نه به سمت ورودی فرعی، نه به سمت جمع. فقط ایستاد جایی که دیده شود و کنار گذاشته نشود.

فرزانه‌خانم با چادر مشکی اتوکشیده و سنجاق طلایی‌اش از زیر سایه‌بان جلو آمد؛ همان کسی که از طرف خانواده‌ی داماد همیشه آخرین کلمه را با لبخند می‌گفت. اول سرش را برای دخترخاله‌ی داماد پایین آورد، گونه به گونه شد، بعد رو به مسئول تشریفات گفت: «عزیزم، اول خانم‌های خودمون رو ببرین داخل. بعضیا مهمان همراه هستن، بعداً هم می‌رسیم.» «بعضیا» را طوری گفت که لازم نبود اسم ببرد.

کاغذ نازکِ دور جعبه‌ی شیرینی زیر انگشت رها خشک‌خشک صدا داد. چند نفر از فامیل نزدیک ایستاده بودند؛ یکی پاکت پول را صاف می‌کرد، یکی با ظرف غذای بیرون‌برِ سردش که معلوم بود از عصر توی ماشین مانده این پا و آن پا می‌کرد. هیچ‌کس چیزی نگفت. همین سکوت بدتر بود؛ سکوتی که می‌گفت اگر امشب جا بمانی، خودت جا مانده‌ای.

فرزانه‌خانم نزدیک‌تر آمد و صدایش را پایین نیاورد. «رهاجان، دلخور نشو. اینجا ترتیب داره. اول کسانی که نسبت‌شون روشنه، بعد بقیه. شما فعلاً کنار بایستین تا شلوغی رد بشه.» بعد سر چرخاند و به دخترخاله‌ی داماد گفت: «بفرما عزیزم، حاج‌خانم صادقی منتظرن شخصاً خوشامد بگن.»

رها جعبه را محکم‌تر گرفت. «نسبت من روشنه. اگر برای شما تاریکه، مشکل نور اینجاست، نه جای من.»

فرزانه‌خانم لبخندش را جمع نکرد؛ فقط تیزترش کرد. «لحن لازم نیست. اینجا مجلس عروسیه، نه جلسه‌ی شرکت.» و با کف دست به مسئول تشریفات فهماند مسیر را دور رها ببندد. دو جوان کت‌وشلواری نیم‌قدم جابه‌جا شدند و راه باریکِ کنار فرش قرمز را به روی دخترخاله باز کردند. رها ماند بیرون خط، درست جلوی چشم زن‌هایی که تا لحظه‌ای پیش برای دیدن ماشین تازه‌ی یکی از مهمان‌ها گردن می‌کشیدند.

در شیشه‌ای تالار باز شد و بسته شد. حاج‌خانم صادقی، مادر داماد، از آستانه‌ی در پیداش شد؛ همان مکثِ قاب در که آدم‌ها را وزن می‌کرد. نگاهش اول روی دخترخاله نشست، بعد روی فرزانه‌خانم، بعد رسید به رها و جعبه‌ای که هنوز دست او بود. مسئول تشریفات جلو دوید که توضیح بدهد، اما پیش از آن، بی‌آنکه لبخند کامل بزند، صدایش کرد: «خانم رها، بفرمایید جلو.»

فرزانه‌خانم انگار یک پله را اشتباه گذاشته باشد، کوتاه مکث کرد. مسئول تشریفات برگشت. همین مردی که تا یک دقیقه پیش «شما نه» می‌گفت، حالا دو دستش را کنار بدنش جمع کرد و با احترام بیشتری گفت: «خانم رها، از این مسیر. لطفاً مراقب پله.»

راه فقط با کلمه باز نشد؛ بدن‌ها جابه‌جا شدند. یکی از جوان‌ها طناب مخمل را از پایه درآورد، دیگری از جلوی دخترخاله کنار رفت. جعبه‌ی شیرینی از دست رها گرفته نشد مثل بار اضافی؛ یکی از خدمه هر دو دستش را زیر آن برد، انگار امانت صاحب‌خانه را تحویل می‌گیرد. رها قدم برداشت و از وسط همان لاینی رد شد که چند دقیقه قبل برایش بسته بودند.

فرزانه‌خانم فوراً خواست لبخندش را وصله بزند. «بله خب، حاج‌خانم همه رو عزیز می‌دونن، منتها—»

«منظور از همه را من روشن می‌کنم.» صدای امیر از پشت سر آمد، آرام اما آن‌قدر صاف که روی همهمه برید. از ماشین سیاه بعدی پیاده شد، کت سرمه‌ای‌اش را مرتب نکرد، معطل هیچ تعارفی هم نشد. مستقیم کنار رها ایستاد، نه نیم‌قدم عقب‌تر. «خانم رها مهمان همراه نیست. نامزد رسمی من است. هر ترتیبی برای استقبال از من هست، برای ایشان هم همان است. جلوتر از من هم اگر لازم باشد.»

حرف را به فرزانه‌خانم نگفت؛ رو به مادرش، حاج‌خانم صادقی، و رو به سه دایی و دو عمه‌ای گفت که تازه از ماشین‌ها پایین آمده بودند. آن‌قدر بلند که دربان، مسئول تشریفات و حتی راننده‌ها هم بشنوند. راه برگشتی در جمله‌اش نگذاشت؛ نه «بعداً صحبت می‌کنیم»، نه «فعلاً». نام برد، نسبت داد، و همان‌جا روی سنگ خیس ورودی گذاشت.

فرزانه‌خانم این بار لبخندش را نتوانست نگه دارد. «امیرجان، این‌جور اعلام کردن وسط ورودی… آداب خودش را—»

رها حرفش را برید، کوتاه و بی‌لرزش: «آداب را شما به‌هم زدید وقتی خواستید من را از لاین خانواده بیرون کنید.» بعد رو به مسئول تشریفات برگشت. «یا می‌رویم داخل با همان استقبالی که برای ایشان هست، یا همین‌جا برمی‌گردیم. من کنار دیوار وارد نمی‌شوم.»

مسئول تشریفات یک لحظه بین صورت حاج‌خانم صادقی و فرزانه‌خانم گیر کرد. آن گیرکردن، همان شکاف بود. حاج‌خانم صادقی با همان مکث سردِ آستانه گفت: «پس چرا ایستاده‌اید؟ مسیر را باز کنید. اول خانم رها.»

همه‌چیز از همان دو کلمه شکست. اول خانم رها.

دربان تند به سمت ماشین امیر رفت و در عقب را دوباره گشود، انگار ورود اصلی تازه شروع شده باشد. مسئول تشریفات خودش جلو آمد، دست روی سینه گذاشت و با احترامی که برای مهمان‌های درجه‌یک نگه می‌داشت گفت: «بفرمایید، خانم.» یکی از خدمه از پله‌ی اصلی پایین دوید تا لبه‌ی فرش را صاف کند. دیگری زن مسنی را که قرار بود بعد از حاج‌خانم به مهمان‌ها خوشامد بگوید، نیم‌قدم عقب برد تا جای ایستادن جابه‌جا شود. دخترخاله‌ی داماد با کفش پاشنه‌دارش کنار طناب آزادشده بی‌جا ماند و کسی برایش مسیر تازه نساخت.

فرزانه‌خانم خواست با یک حرکت کوچک همه‌چیز را پس بگیرد. رفت سمت رها که بازویش را لمس کند و بگوید «بیا عزیزم باهم»، از آن لمس‌هایی که توهین را زیر پارچه می‌پوشاند. رها جعبه‌ی خالی دستش را عوض کرد و بدنش را یک‌ذره کنار کشید؛ نه عقب، نه به او. «نه. همین مسیر.»

امیر هیچ دستی به کمرش نبرد، هیچ نمایش عاشقانه‌ای نساخت. فقط به مسئول تشریفات گفت: «من پشت سر خانم رها می‌آیم.» بعد رو به دربان: «تا ایشان رد نشده‌اند، هیچ ماشین دیگری را در این لاین خالی نکنید.»

این دیگر تعارف نبود؛ دستور بود. دردش همان‌جا نشست. پشت سرشان دو ماشین بعدی ترمز گرفتند. راننده‌ای سرش را از شیشه بیرون آورد و دوباره کشید داخل. مسئول تشریفات که تا چند دقیقه پیش با اشاره‌ی فرزانه‌خانم آدم‌ها را می‌چید، حالا با دست‌های خودش صف را برید. «صبر کنید. اول این مسیر.» صدایش را به خدمه رساند. «گلاب و آینه، اینجا. خیرمقدم، اینجا. جای ایشان خالی بماند.»

زن خوشامدگو سینی آینه و نقل را چرخاند و درست روبه‌روی رها ایستاد. نه در گوشه، نه بعد از بقیه. حاج‌خانم صادقی از قاب در کامل بیرون آمد؛ این خودش نشانه بود. دستش را اول به سمت رها دراز کرد، بعد به امیر. «خوش آمدی دخترم.»

فرزانه‌خانم جا ماند؛ نه از روی زمین، از روی خواندن صحنه. یک بار خواست چیزی به عمه‌ی داماد بگوید، عمه نگاهش نکرد. خواست به مسئول تشریفات اشاره کند، او سرش جای دیگری بود. اقتداری که تا همین ده دقیقه پیش از قرضِ اسم خانواده روی شانه‌اش نشسته بود، مثل سنجاقی که خوب بسته نشده باشد، سُر خورد و افتاد.

رها قدم روی فرش گذاشت. صدای ریز دانه‌های نقل در سینی، بوی گلاب، بخار نفس راننده‌ها در هوای شب، همه نزدیک شد. از گوشه‌ی چشم دید دخترخاله‌ی داماد و دو زن دیگر هنوز کنار خط قدیم مانده‌اند، منتظر اشاره‌ای که دیگر برایشان نمی‌آید. این کافی بود؛ بیشتر از این لازم نداشت.

فرزانه‌خانم آخرین تلاشش را کرد؛ صدایی که این بار نازک شده بود: «حداقل بگذارید اول بزرگ‌ترها—»

امیر حتی به او نگاه نکرد. «بزرگ‌ترها خودشان ترتیب را دیدند.»

رها همان‌جا، قبل از پله‌ی اول، ایستاد و رو به مسئول تشریفات گفت: «لطفاً جعبه را به دست خود حاج‌خانم بدهید. من با دست خالی وارد می‌شوم، نه به عنوان همراه کسی؛ به اسم خودم.» بعد بدون اینکه منتظر تأیید بماند، سرش را بالا گرفت و قدم اول را برداشت.

مسیر واقعاً دور او خم شد. خدمه‌ای که تا لحظه‌ای پیش خط ورودی را برای بقیه نگه داشته بودند، یکی به راست رفت، یکی به چپ؛ یک شکاف تمیز در جمع درست شد که فقط به رد شدن او می‌رسید. دربان کنار درِ ماشین امیر ایستاده بود و دیگر به کسی اشاره‌ی «از آن طرف» نمی‌کرد. نگاه کوتاهش از روی فرزانه‌خانم لغزید، روی رها ماند، بعد با یک چرخش کوچک دست، خط ایستادن ماشین بعدی را دور مسیر او کج کرد؛ طوری که لاین ورود، در همان لبه‌ی پیاده‌رو، به احترام قدم‌های رها خم شد.