Fast Fiction

صف برای من کنار رفت #2

لیلا خانم کارتِ اسم رعنا را از سرِ میز نزدیکِ سفره عقد برداشت و با دو انگشت، بی‌آن‌که حتی نگاهش کند، روی میزِ آخر کنارِ دستگاه چای گذاشت. «این‌جا بهتره. فعلاً مهمون‌های اصلی می‌شینن جلو.» صدای قاشق‌ها، بوی هلِ چای و برق سردِ لوسترهای تالارِ شمالِ تهران همه سرِ رعنا ریخت. روی میزِ جلو، کارتِ «آرمان امیری» هنوز کنارِ یک صندلی خالی بود؛ همان صندلی‌ای که تا ده دقیقه پیش خودِ مسئول تشریفات گفته بود برای اوست. پشتِ دستِ رعنا هنوز ردِ بخارِ ظرفِ غذای کوچکی مانده بود که از صبح در ماشین جا گذاشته بود و حالا سرد شده بود؛ از اداره مستقیم آمده بود، از همان شرکتِ بخش انرژی که سه ماه تمام پروژه‌ی آرمان را جمع کرده بود تا امشب خانواده‌اش به وقت و آبرو نرسند.

رعنا خم شد، کارتِ خودش را از کنار سماور برداشت، به کارتِ آرمان نگاه نکرد، فقط آن را صاف کرد و توی کیفش گذاشت. این کاری نبود که لیلا خانم انتظارش را داشت. زن اخم کرد. «عزیزم، کارت برای چیدمانه. هرکی جای خودش می‌شینه.» رعنا گفت: «پس کارت من دستِ خودم می‌مونه تا دوباره گم نشه.» سه نفر از زن‌های فامیل سرشان را بالا آوردند. خاله مهین که همیشه با احتیاط حرف می‌زد، استکانش را نیمه‌راه نگه داشت. یک حلقه‌ی کم‌رنگِ چایِ سرد روی رومیزیِ سفید افتاده بود و درست کنار آن، جای خالیِ کارتِ رعنا دیده می‌شد.

لیلا خانم لبخندِ باریکی زد؛ همان لبخندی که در جلساتِ معرفیِ خواستگار، اسمِ آدم‌ها را نرم می‌کرد و جایگاهشان را سخت. «ما که چیزی رو پنهان نکردیم. شما هنوز عقد نکردین. خانواده و فامیل باخبرند، بله، اما باخبر بودن با جا داشتن فرق داره.» بعد رو به مسئولِ پذیرایی گفت: «اول برای بزرگ‌ترها و شریک‌های کاریِ بخش انرژی سرو کنین. میزهای عقب بعداً.»

این‌بار تحقیر فقط یک صندلی نبود؛ تعارفِ چای هم تبدیل شد به خط‌کشی. سینیِ استکان‌ها از جلوی رعنا رد شد، بی‌آن‌که مکثی کند. دایی فرهاد، که در شرکتِ پیمانکاریِ وابسته به آرمان کار می‌گرفت، طوری نگاهش را دزدید که انگار ندیدنِ او هم بخشی از ادب است. رعنا کنارِ چهارچوبِ نیمه‌بازِ سالن ایستاد، جایی که رفت‌وآمدِ پیشخدمت‌ها و مهمان‌ها مجبورشان می‌کرد شانه جمع کنند. نورِ موبایل در کفِ دستش کم‌جان روشن شد؛ پیامی از آرمان: «ده دقیقه دیر می‌رسم. طبقه بالا با عموها گیر افتادم.» رعنا جواب نداد. گوشی را خاموش کرد و در مشت نگه داشت.

خاله مهین آهسته نزدیک شد. «دخترم، امشب شبِ دعوا نیست. لیلا خانم دنبالِ بهانه‌ست. اگر الآن چیزی بگی، می‌گن هنوز نیومده می‌خواد صف عوض کنه.» رعنا گفت: «صف را که عوض کرده.» «می‌دونم. ولی جلوی این جمع، هرکس جای خودش را با صدای بلند بخواد، می‌گن تربیت ندارد.» رعنا نگاهش را از میان سالن تا پلکانِ داخلیِ تالار برد؛ همان راه‌پله‌ای که طبقه‌ی بالا را به اتاقِ خانواده و محلِ امضای سند وصل می‌کرد. مسیرِ باریکی بود و هرکس می‌خواست بالا برود، باید از نگاهِ همه رد می‌شد. «پس با صدا نمی‌خوام.»

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که لیلا خانم حمله‌ی بعدی را هم چید. از میزِ عقد، پاکتی مخملی را برداشت و به دستِ دخترِ خواهرش داد. «وقتی آقای آرمان اومدن، این رو ببر طبقه بالا. عروسِ اصلیِ خانواده باید کنارِ مادرِ داماد وارد بشه، نه هرکسی که از راه برسه.» بعضی‌ها خندیدند؛ نه بلند، نه بی‌صدا، همان خنده‌ی زهرآگینی که آدم را مجبور می‌کند وانمود کند نشنیده است. پاکت برای حلقه‌ی یادگاریِ مادربزرگ بود؛ شیئی که حقِ حملش، در این جمع، یعنی پذیرفته شدن در خطِ خانواده.

رعنا از کنارِ میزِ آخر گذشت، صندلی را عقب کشید و ننشست. چمدانِ کوچکِ تشریفات کنارِ دیوار بود، پر از کارت‌های اسمِ مهمان‌ها. مسئولِ تالار، مردی لاغر با پاپیون کج، دنبالِ لیست می‌گشت. رعنا کارتِ خودش را از کیف بیرون آورد و آرام گفت: «اسمِ من از کجا برداشته شده؟» مرد، مضطرب به سمتِ لیلا خانم نگاه کرد. «خانم خودشون فرمودن تغییرِ لحظه آخریه.» رعنا دست برد، کارتِ آرمان را از روی میزِ جلو برداشت و کنارِ نامِ خودش گذاشت. دو کارت را روی سینیِ نقره‌ایِ خالی گذاشت؛ وسطِ راه، جایی که هرکس به سمتِ پله می‌رفت می‌دید. «پس تغییرِ بعدی هم لحظه‌ایه.»

لیلا خانم تند آمد جلو و سینی را از روی میز قاپید. چند استکان لرزیدند و یکی‌شان به نعلبکی کوبید. «اجازه نمی‌دم هرکسی با اسمِ پسرِ من بازی کنه.» رعنا عقب نرفت. «پس با اسمِ من هم بازی نکنید.» همان لحظه از بالای پله، صدای آرمان آمد که با کسی کوتاه و جدی حرف می‌زد. همه ناخودآگاه سر برگرداندند. لیلا خانم سینی را پایین آورد، اما دیر شده بود؛ دو کارت در دستش مثل مدرکِ جرم بالا مانده بود.

آرمان از نیم‌پله‌ی آخر پایین آمد، کتِ سرمه‌ای‌اش باز بود و چهره‌اش آن آرامشِ رسمیِ همیشگی را نداشت. اول به دستِ مادرش نگاه کرد، بعد به کارت‌ها، بعد به رعنا که هنوز کنارِ مسیرِ پله ایستاده بود. دایی فرهاد جلو رفت تا چیزی بگوید، اما آرمان بدون مکث از کنارش رد شد. «این کارت‌ها چرا دستِ شماست؟»

لیلا خانم خیلی سریع لحنش را نرم کرد. «برای نظمِ مجلسه. هنوز چیزی قطعی نشده، ما هم باید حرمتِ مهمون‌های اصلی و بزرگان را نگه داریم. بالاخره شریک‌ها و عموهات…» «شریک‌های من جای خودشون را دارن.» آرمان کارتِ نامِ رعنا را از دستِ مادرش گرفت. «این یکی را چه‌کسی جابه‌جا کرده؟» سکوتی نیفتاد؛ بدتر از سکوت شد. صدای کشیده شدنِ یک صندلی، سرفه‌ی کوتاهِ یکی از پیرمردها، و تق‌تقِ قاشق در نعلبکی‌ها همه با هم شنیده شد. چون کسی جواب نداد، همه فهمیدند جواب روشن است.

لیلا خانم این‌بار از درِ آبرو وارد شد. «من مادرِ این خانواده‌ام. تا وقتی صیغه و سندی نباشه، جای آدم‌ها را من تعیین می‌کنم. نمی‌شه که هر آشنایی را کنارِ اسمِ تو نشوندونیم.» کلمه‌ی «آشنایی» را آن‌قدر شمرده گفت که توهینش مثل سوزن نشست. چند نفر نگاهشان را به رعنا دوختند؛ همان نگاهِ جمعی که اول داستانِ غلط را می‌سازد و بعد منتظرِ تأییدش می‌ماند. رعنا به آن‌ها نگاه نکرد. از کنارِ میزِ چای، یک صندلیِ خالیِ جلویی را دید که هنوز روبه‌روی صندلیِ آرمان بود و عمداً خالی نگه داشته شده بود؛ نه برای او، برای قدرتِ نگه داشتنش.

آرمان کارت را روی همان صندلی گذاشت، اما لیلا خانم فوراً دخترِ خواهرش را صدا زد. «نه. اول حلقه را ببر بالا. بعد مادربزرگ و زن‌های نزدیکِ خانواده از پله رد می‌شن. رعنا خانم اگر می‌خوان، از راهروی پشتی بیان. شلوغ نشه.» این آخرین فشار بود: نه فقط صندلی، که حقِ عبور. راهروی پشتی، کنارِ انبارِ ظروف و جعبه‌های نوشابه، مسیرِ خدمتکارها بود. دو پیشخدمت واقعاً همان‌جا با سینی منتظر ایستاده بودند و راهِ اصلیِ پله تنگ شده بود. دخترِ خواهرِ لیلا خانم با پاکتِ مخملی قدم به اولین پله گذاشت.

رعنا همان‌جا تصمیم گرفت صدایش را خرجِ دفاع نکند؛ خرجِ بریدن کند. یک قدم جلو رفت، دستش را دراز کرد و پاکتِ مخملی را وسطِ پله از دستِ دختر گرفت. دختر جا خورد و به نرده چسبید. لیلا خانم تیز گفت: «بی‌اجازه دست نزن!» رعنا پاکت را پایین نیاورد. بلند، روشن و فقط یک‌بار گفت: «من از راهروی پشتی نمی‌رم.» بعد برگشت و پاکت را در دستِ آرمان گذاشت، نه مثل خواهش، مثل تحویلِ چیزی که صاحبش باید تکلیفش را معلوم کند. «اگر من آشناییم، همین‌جا بگید. جلوی همه.»

ضربه در خودِ سؤال بود. دیگر نمی‌شد پشتِ «نظم مجلس» پنهان شد. آرمان پاکت را گرفت، چشم از رعنا برنداشت و با دستِ دیگر، صندلیِ کنارِ خودش را از پشتِ میز بیرون کشید؛ آن‌قدر که پایه‌هایش روی سنگِ کف صدا داد. بعد رو به مسئولِ پذیرایی گفت: «این صندلی برای رعناست. از اول هم برای او بوده.» مردِ تالار بی‌اختیار «چشم» گفت. این اولین ترک بود؛ فرمان از دستِ لیلا خانم خارج شد و در حضورِ همه، کسی دیگر اجرا گرفت.

لیلا خانم جلو پرید و خواست صندلی را برگرداند. «آرمان، آبروی من را نبر. مردم نگاه می‌کنن.» رعنا صبر نکرد تا باز او را موضوعِ حرف کنند. کارتِ اسمِ خودش را برداشت و با دستِ خودش روی صندلیِ کنارِ آرمان گذاشت. کارت صاف روی مخملِ کرم نشست؛ خوانا، وسطِ دیدِ همه. «من جایم را خودم می‌گذارم، اگر قرار باشد اسمم را بردارند.» این جمله به اندازه‌ی همان کارت، مادی و بی‌فرار بود. خاله مهین که تا آن لحظه عقب ایستاده بود، سینیِ چای را از دستِ پیشخدمت گرفت و بدون پرسش، اول جلوی رعنا نگه داشت. دستِ پیشخدمت لرزید و دو استکان به هم خوردند. دومین ترک این‌جا افتاد؛ تعارف، جهت عوض کرد.

اما لیلا خانم هنوز دست برنداشت. به عمه‌ی بزرگِ خانواده اشاره کرد که از پله پایین می‌آمد؛ زنی که احترامِ سنی‌اش می‌توانست هر چیدمانی را دوباره تحمیل کند. «اول بزرگ‌تر از پله رد می‌شه. بعد بقیه. رعنا خانم کنار بایستن.» عمه، که تا آن لحظه حواسش بیشتر به زانوهای دردناکش بود تا دعوا، روی پاگرد مکث کرد. رعنا اگر کنار می‌رفت، همه چیز به حالتِ اول برمی‌گشت؛ نه کامل، اما کافی برای این‌که لیلا خانم بگوید خط را او تعیین کرده. آرمان یک پله بالا رفت، درست مقابلِ پاگرد، و صدایش را آن‌قدر بلند کرد که میزهای دورتر هم شنیدند. «هیچ‌کس از این پله جلوتر از رعنا رد نمی‌شه.»

لیلا خانم انگار سیلی خورده باشد، نفسش برید. «یعنی چه؟» آرمان به مادرش نگاه کرد، نه خشمگین، نه پشیمان؛ قاطع، و همین بدتر بود. «یعنی ایشان کسی نیست که شما هر بار بخواهید از صف بیرونش بگذارید. رعنا نامزدِ من نیست که امروز باشد و فردا نباشد؛ زنی است که من با او عقد می‌کنم، و از امشب هرجا اسمِ من هست، جای او کنارِ من است.» کلمه‌ی «عقد» مثل میخ کوبیده شد. دایی فرهاد که تا آن لحظه پشتِ شانه‌ی لیلا خانم ایستاده بود، ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. دخترِ خواهرِ لیلا خانم دستش را از روی پاکتِ خالی جمع کرد. عمه‌ی بزرگ روی پاگرد ایستاد و به جای پایین آمدن، دستش را روی نرده گذاشت و همان‌جا ماند. این سومین ترک نبود؛ شکستنِ کامل بود. مسیر، صندلی، و تقدم، هر سه یک‌جا بریدند.

رعنا فرصتِ نرم شدن به صحنه نداد. از کنارِ آرمان رد نشد؛ کنارِ او ایستاد. پاکتِ مخملی را از دستش گرفت و به عمه‌ی بزرگ با احترام تعارف کرد. «بفرمایید، شما شاهدِ بزرگِ ما باشید.» بعد به مسئولِ تالار گفت: «راهِ پله را باز کنید.» دو پیشخدمت فوراً از جلوی راهروی پشتی کنار رفتند و سینی‌ها را عقب کشیدند. یکی از صندلی‌های اضافی را جمع کردند. کسی دستورِ لیلا خانم را نپرسید. یک فضای باریک، اما روشن، تا پله باز شد؛ همان خطی که چند دقیقه پیش عمداً برای رعنا بسته بودند. او اول به سمتِ صندلیِ کناریِ آرمان رفت، لبه‌اش را لمس کرد، بعد رو به آرمان گفت: «اول بالا. بعد می‌نشینم.» تصمیم را از او نگرفت؛ مهرِ خودش را روی آن زد.

آرمان دستش را به سمتِ مسیر گرفت، بی‌آن‌که لمسِ نامناسبی در کار باشد؛ یک دعوتِ رسمی، جلوی همه. رعنا از پله‌ی اول بالا رفت. لیلا خانم با رنگِ پریده خواست چیزی بگوید، اما صدایش گیر کرد، چون برای اولین‌بار اگر حرف می‌زد، باید علیه جمله‌ای می‌ایستاد که شاهد و جایگاه و فرمانِ اجراشده داشت. آن‌هم نه در گوشه‌ای خلوت، روی پاگردی که همه از پایین و بالا می‌دیدند.

روی پاگردِ داخلی، جایی که نورِ زردِ دیوارکوب‌ها روی سنگِ روشن می‌افتاد، رعنا مکثی کوتاه کرد. پایین‌تر، دستِ لیلا خانم نزدیکِ نرده ماند اما بالا نیامد. عمه‌ی بزرگ یک پله پایین‌تر ایستاد. دایی فرهاد پشتِ او متوقف شد. آرمان کنارِ رعنا رسید. رعنا دستش را از کنارِ نرده برداشت، به طبقه‌ی بالا قدم گذاشت و اول عبور کرد.