Fast Fiction

طعمه‌ای که خودشان را گرفت #2

مهندس فرهمند برگه نوبت را جلوی صورت رعنا تکان داد و نگذاشت از کنار پالت‌های عایق رد شود. لبه کارتن‌ها با نایلون کدر برق می‌زد، بوی گازوئیل و چای مانده در رمپ پیچیده بود، و روی طاقچه فلزی اتاقک، ظرف غذای یک‌بارمصرفِ بازمانده از ظهر کنار یک رسید نیمه‌تا افتاده بود. فرهمند گفت: «همین‌جا. تا معلوم نشه این کسری از کجا اومده، هیچ باری از این در آزاد نمی‌شه. مخصوصاً با دست تو.»

رعنا دستش را از روی بند کیف کهنه‌اش برنداشت. پشت سرش راننده وانت‌بار با بی‌حوصلگی کفش به زمین می‌کشید و کارگر جوانی که جک‌پالت را نگه داشته بود، سرش را پایین انداخت اما گوشش همان‌جا ماند. یک توقف ساده نبود؛ جلوی درِ بارگیری، نگه داشتن آدم یعنی دیده شدن. یعنی هرکس رد شود، بداند چه کسی را از خط کنار زده‌اند. رعنا گفت: «کسری از انبار تحویلی هفته پیش ثبت شده. رسیدش هست.»

فرهمند برگه را بالاتر برد، طوری که راننده هم ببیند. «رسید؟ همون رسیدی که دفعه قبل باهاش حاج‌کاظم رو تا مرز سکته بردی؟» لبخندش خشک و تمیز بود، از آن لبخندهایی که بیشتر برای شاهدها زده می‌شود تا طرف مقابل. «بدهی قدیمی هنوز از گلوی این پروژه پایین نرفته. حالا هم می‌خوای بار پالایشگاه رو با همین وضع از در رد کنی؟»

اسم حاج‌کاظم مثل کشیدن تیغ روی پارچه بود. رعنا فقط پلک زد. پدرش سال قبل، بعد از همان کسریِ ساختگی، مجبور شده بود سهم اندکش از مغازه لوازم برقی را بفروشد تا آبرو جمع شود. فامیل هم باخبر بودند؛ هم از بدهی، هم از این‌که رعنا برای نگه داشتن کارِ ثابت توی این پیمانکارِ بخش انرژی، هر روز صبح از جنوب تهران تا این رمپ می‌آمد و عصر برمی‌گشت. و همین باخبر بودن، بدترش می‌کرد. اگر امروز جلوی کارگرها و راننده‌ها حذف می‌شد، تا شب سر سفره عیدانه عمه هم می‌رسید.

سینا از اتاقک بیرون آمد، لیوان چای در دست، و همان لحظه که نگاهش به برگه افتاد، ایستاد. فرهمند بی‌این‌که به او نگاه کند گفت: «تو شاهد باش. من الان صورت‌جلسه می‌کنم که مسئول آزادسازی این محموله حق ورود به خط تحویل رو نداره. تا بررسی بشه.» بعد رو به رعنا: «از این لحظه نه پای این در می‌ایستی، نه مهر می‌زنی، نه با راننده حرف می‌زنی. می‌فهمی؟»

این همان قدمی بود که زیادی بود. رعنا آرام گفت: «حکم محرومیت باید کد بازبینی داشته باشه.»

فرهمند با حوصله‌ای که از تحقیر نیرو می‌گرفت، خندید. «بالاخره یه چیزایی یادت مونده.» از روی طاقچه فلزی، فرم سفیدِ بالادار را برداشت؛ همان فرم‌هایی که برای منع دسترسی فوری چاپ می‌کردند و باید با امضای سرپرستِ نوبت فعال می‌شد. با خودکار آبی‌اش روی لبه پالت خم شد، اسم رعنا را نوشت، کد درِ بارگیری را زد، و زیرش محکم امضا کرد. بعد تاریخ و ساعت را هم اضافه کرد و برگه را با دو انگشت مقابل سینه او نگه داشت. «بیا. کد بازبینی هم خورد. الان دیگه رسمی شد. سینا، اینو ببر روی بردِ خروج فرعی نصب کن. تا هرکس اومد بدونه ایشون از خط آزادسازی کنار گذاشته شده.»

رعنا برگه را نگرفت. فقط گفت: «خودتون گفتید رسمی شد؟»

«آره. و فوری اجرا می‌شه.» فرهمند این بار صدایش را بلندتر کرد تا راننده و کارگر و مرد حسابداری که تازه از راهرو پیچیده بود، بشنوند. «از همین الان. هیچ استثنایی هم نداره.»

نور صفحه گوشی در کف دست رعنا یک لحظه روشن شد و خاموش. گوشی را پایین نگه داشته بود، نه برای نمایش، فقط برای این‌که مطمئن شود همان کدی که فرهمند نوشته، همان کدی است که لازم داشت. بعد برگه را از دست او گرفت؛ نه با عجله، نه با ترس. کاغذ را صاف کرد، تاخوردگیِ لبه‌اش را با انگشت خواباند و مستقیم رو به سینا گفت: «طبق دستورالعمل، هر منعِ فوریِ امضاشده روی کد در، هم‌زمان برای بازبینی ایمنی و انطباق هم ثبت می‌شه. چون این در، هفته پیش با گزارش کسری قبلی علامت‌دار شده. باید نسخه خوانا همین‌جا تحویل ناظرِ شیفت بشه.»

فرهمند سرش را برگرداند. «تحویل هم می‌دیم. اول تو از خط برو کنار.»

رعنا همان‌جا ماند. از کنار پالت‌ها رد نشد، عقب هم نرفت. برگه را روی کف دست باز نگه داشت و به مرد حسابداری گفت: «آقای صابری، لطفاً ناظر شیفت رو صدا بزنید. کد بازبینی روی منع فوری ثبت شده. بدون امضای تطبیق، خودِ امضاکننده هم حق عبور از خط رهاسازی نداره تا بازبینی بسته بشه.»

برای اولین بار چیزی در صورت فرهمند تکان خورد؛ نه خشم کامل، یک بریدگی کوچک. «مزخرف نگو.»

صابری که همیشه بوی کاغذ نم‌خورده می‌داد و عادت داشت در دعواها خودش را جمع کند، این بار به برگه نگاه کرد. کد را شناخت. نگاهش از ساعتِ دست فرهمند به خط توقف زردِ کف رمپ برگشت. گفت: «مهندس... کدش همونه. بعد از پرونده پارسال، برای هر منع روی این در، عبور سرپرست هم بسته می‌شه تا ناظر امضا بده. خودتون جلسه‌اش بودین.»

فرهمند با کف دست برگه را پس زد اما دیر شده بود؛ جوهر امضایش هنوز تازه بود و زیر چراغ سفید رمپ برق می‌زد. «من دستور می‌دم، من هم آزاد می‌کنم.»

رعنا این بار گوشی را بالا نیاورد؛ فقط شماره داخلی را گرفت و با صدایی کوتاه گفت: «ناظر شیفت، رمپ سه. منع فوری امضاشده روی کد درِ فعال. نسخه خوانا حاضر است.» بعد تماس را قطع کرد. توضیح اضافه نداد. التماس نکرد. برگه را از نو صاف کرد و کنار خط زرد ایستاد، جایی که همه مجبور بودند برای رفت‌وآمد از کنارش رد شوند.

ناظر شیفت از سر راهروی باریک با جلیقه سرمه‌ای آمد؛ مردی با ریش جوگندمی و عادتِ نگاه‌کردن پیش از حرف‌زدن. پشت سرش دو راننده دیگر هم سرک کشیدند، چون وقتی خط آزادسازی می‌ایستاد، همه چیز می‌ایستاد. فرهمند جلو رفت تا مسیر را بگیرد. «یک سوءتفاهم اداریه. خودم حلش می‌کنم.»

رعنا برگه را قبل از این‌که او دست دراز کند، مستقیم به ناظر داد. «منع فوری با امضای سرپرست روی درِ فعال ثبت شده. طبق بازبینیِ بازِ پرونده کسری سال قبل، عبور از خط برای امضاکننده تا تطبیق بسته است.»

ناظر برگه را از بالا تا پایین خواند. انگشت شستش روی امضای فرهمند مکث کرد. بعد سر بلند نکرد، فقط پرسید: «اجراش کردین؟»

فرهمند گفت: «علیه ایشون، بله. لازم بوده.»

ناظر همان‌طور که برگه دستش بود، یک قدم آمد و نوک کفشش را دقیق پشت خط زرد گذاشت. «وقتی روی این کد منع می‌زنین، اجرا نصفه نیست. اول کنترلِ اختیار. تا من نبندم، نه ایشون، نه شما، هیچ‌کدوم حق آزادسازی از این در ندارین.»

فرهمند دستش را بالا برد تا به کارگر جک‌پالت اشاره کند. «بار معطله. کامیون منتظره. این تشریفات برای وقت اضافه است.»

ناظر برای نخستین بار به او نگاه کرد. «تشریفات نیست. محدودیت دسترسیه.» بعد با صدای معمولی اما به‌اندازه کافی روشن گفت: «جک‌پالت همون‌جا بماند. کامیون جلوتر نیاد. خط توقف حفظ شود.»

چرخ جک‌پالت روی لبه درز سیمان گیر کرد و کارگر بی‌اختیار آن را رها کرد. صدای تقه‌اش توی رمپ پیچید. راننده وانت که تا آن لحظه شانه بالا می‌انداخت، سوییچ را از استارت بیرون کشید. این‌جا دیگر دعوای دو نفر نبود؛ درِ بارگیری عملاً بسته شده بود، و کلیدش از دست همان کسی افتاده بود که می‌خواست با امضایش آدمی را کنار بزند.

فرهمند جلوتر رفت، تا روی خط زرد پا بگذارد. ناظر برگه را بالا آورد، مثل دیواری کاغذی اما سخت. «نه، مهندس. تا وقتی بازبینی بسته نشده، شما پشت خط.»

«من سرپرستم.»

«امضاتون هم همینو می‌گه.» ناظر کاغذ را کمی چرخاند تا متن خوانا بماند؛ نام رعنا، کد در، ساعت، و امضای پهنِ فرهمند زیر همه‌شان. «منع فعال روی درِ شما خورده. هرکس امضا کرده، اول خودش از اختیار رهاسازی کنار می‌ره.»

رنگ صورت فرهمند به‌جای سرخی، خاکستری شد. این بدتر بود؛ خشم هنوز جا پیدا نکرده بود و جایش را حسابِ تندِ ضرر گرفته بود. پشت سرش، کامیون سوختِ سبک که باید از این رمپ مجوز می‌گرفت، نیم‌متر عقب رفت تا راه بسته نشود. مرد حسابداری دفترچه‌اش را بست. سینا لیوان چای را روی طاقچه گذاشت و دیگر دستش را به آن نزد.

فرهمند انگار تازه یادش افتاده بود شاهد دارد. صدایش را پایین آورد، اما پایین آوردنِ صدا در چنین جایی خودش نوعی عقب‌نشینی بود. «برگه را بده من. باطلش می‌کنم.»

رعنا گفت: «ابطالِ منعِ فعال هم زیر نظر ناظر ثبت می‌شود.»

«رعنا.» اسمش را طوری گفت که انگار می‌خواهد با همان یک کلمه فاصله قبلی را برگرداند؛ نه نرم، فقط مالکانه. «تو بهتره زیادی جلو نری. حاج‌کاظم هنوز قسط اون خسارت رو می‌ده. فامیل هم باخبرن. فردا می‌گن دختره برای کار پدرش، سرپرست رو جلوی رمپ نگه داشت.»

رعنا چشم از برگه برنداشت. «فامیل از بدهی خبر دارن. از دزدیِ حسابِ نوبت نه.»

فرهمند تکان خورد. «مواظب حرف زدنت باش.»

ناظر گفت: «حرف بعدی توی فرم می‌آد. الان فقط اجرا.» بعد به صابری اشاره کرد: «برد فلزی خروج فرعی را بیار.»

برد را از کنار درِ فرعی آوردند؛ صفحه‌ای خاکستری با گیره فنری، همان‌جا که حواله‌های موقت و منع‌های فوری را می‌زدند تا هرکس از راه باریکه کنار رمپ می‌گذرد، ببیند. فاصله‌اش با خط توقف کم بود، اما نه آن‌قدر که بشود از کنارش بی‌اعتنا گذشت. یک آستانه کوچکِ کاری بود؛ نه اتاق جلسه، نه دفتر، فقط جایی که ورود و خروج معنا پیدا می‌کرد.

ناظر برگه را روی برد نگذاشت. اول دوباره متن را بلند نخواند، توضیح هم نداد. فقط با خودکار قرمزِ جیبی‌اش زیر کد بازبینی خط کشید و گفت: «کنترل اختیارِ امضاکننده تا بسته شدن بازبینی.» بعد گیره را باز کرد.

فرهمند دست دراز کرد. «این دیگه از اختیار شما—»

ناظر نگاهش نکرد. برگه را روی برد فلزیِ خروج فرعی چفت کرد. گیره با صدای خشکِ محکمی نشست. بعد رو به کارگر جک‌پالت گفت: «بار از رمپ سه آزاد نمی‌شه تا جانشینِ مجاز معرفی بشه.» و رو به فرهمند، بی‌هیاهو و دقیق: «شما هم از این خط عبور نمی‌کنید.»

همه‌چیز همان‌جا برید. فرهمند، که تا ده دقیقه قبل نام آدم‌ها را با اشاره و سرفه جابه‌جا می‌کرد، حالا در فاصله نیم‌قدم از خط توقف ایستاده بود و نمی‌توانست به درِ خودش دست بزند. راننده‌ها چیزی نگفتند؛ فقط بدن‌هایشان جهت عوض کرد. یکی فرم بارنامه را تا زد و توی جیب گذاشت. کارگر جوان، بی‌آن‌که به کسی نگاه کند، جک‌پالت را از لبه در عقب کشید و صاف کنار دیوار گذاشت. این عقب‌کشیدنِ ساده، حکم نهایی صحنه بود.

فرهمند آخرین تلاشش را کرد و به سینا گفت: «تو برو بار رو از در چهار آزاد کن.»

سینا به برگه نگاه کرد، بعد به ناظر. «مجوز جانشین باید توی سیستم بخوره.»

همین یک جمله کافی بود تا فرهمند دیگر جایی برای صدای بلند نداشته باشد. اختیارش نه در بحث، که در مسیر حرکت بار شکسته بود؛ چرخ‌ها ایستاده بودند، خط زرد حکم گرفته بود، و امضای خودش روی برگه مثل میخ او را پشت همان مرز نگه داشته بود.

رعنا ظرف غذای مانده را از روی طاقچه کنار رسید نیمه‌تا جابه‌جا کرد تا جا باز شود، خودکار صابری را برداشت، و پایین همان برد فلزیِ خروج فرعی، زیر برگه امضاشده، نوشت: «نسخه خوانا تحویل ناظر شد.» بعد رسید نیمه‌تا را با همان گیره کوچک کناری زیر آن خواباند و یک قدم کنار رفت. در نور کجِ عصر، برگه امضاشده باز مانده بود و فرهمند درست پیش از خط رهاسازی کوتاه ایستاده بود؛ آخرین چیزی که هنوز در نور می‌جنبید، امضای خودش بود.