Fast Fiction

سیستم بی‌من راه نیفتاد

نادر پرونده آبی را از زیر دست پیرمردی که از سحر در صف ایستاده بود کشید و با کف دست روی شیشه پیشخوان کوبید. «این اول.» پشت سر شیشه، چراغ راهروی تحویل مجوز عبور تجهیزات قرمز مانده بود و چرخ‌دستی بار شماره هفده وسط لاین کج ایستاده بود؛ یکی از چرخ‌هایش روی درز کف گیر کرده، راه را تا انبار بسته بود. رعنا فقط یک قدم آن‌طرف‌تر، کنار دستگاه ثبت، ایستاده بود و کارت شناسایی‌اش را نادر از گردنش باز کرده و روی میز خودش گذاشته بود؛ کنار استکان چای سردی که دورش حلقه کم‌رنگی روی لبه پیشخوان انداخته بود.

صدای غر زدن از صف بالا رفت. مردی با قبض تاخورده‌ای که چند بار باز و بسته شده بود، زیر لب گفت: «خواهرم از بیمارستان زنگ زده، این جنس امروز نرسه کارگاه می‌خوابه.» پشت سرش زن میانسالی چادرش را جمع‌تر گرفت و گفت: «از هفت اینجاییم.» رعنا جواب نداد. فقط نگاهش روی چراغ قرمز و چرخ کج چرخ‌دستی ماند. نادر از پشت میز او لم داده بود، انگار از اول مال خودش بوده. صدایش را برای همه بلند کرد: «هر کس عجله دارد، با نظم جلو بیاید. شلوغ‌کاری نکنید.»

حمید، انباردار جوان، از لاین سرک کشید. «خانم رعنا، بار هفده کد تأیید می‌خواهد. بدون مهر عبور نمی‌ره.» نادر پیش از او گفت: «گفتم صبر کن. اول این پرونده.» و پرونده آبی را بالا گرفت؛ روی جلدش نام شرکتی بود که برای هر کسی در این ساختمان آشنا به نظر می‌رسید. بعد کمی آرام‌تر، اما جوری که صف بشنود، به رعنا گفت: «تو فقط فهرست را مرتب کن. امروز من نشستم اینجا.»

رعنا گوشی‌اش را از جیب مانتو بیرون آورد. نور صفحه در کف دستش پایین نگه داشته شده بود. پیام خواهرش آمده بود: «مامان پرسید باز هم اضافه‌کار؟ امشب خاله می‌آد.» پایین همان صفحه، پیام دیگری از پسرخاله‌اش بود: «نادر گفته اگر پرونده عموحسن جلو بیفته، برای تایید خانواده حرف بدی نمی‌مونه.» رعنا صفحه را خاموش کرد و گوشی را برگرداند توی جیب. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین را نادر از هفته پیش مثل ابزار فشار روی میز گذاشته بود، نه با داد، با همان ادب کشدار خودش. رعنا گوشی را کنار قبض‌های تاخورده گذاشت و گفت: «بار هفده اگر همان‌جا بماند، راهِ هر پرونده‌ای می‌بندد.» نادر حتی سمتش را نگاه نکرد. «وقتی ازت نظر خواستم، بده.»

پیرمرد صف جلو آمد و دو انگشت لرزانش را روی شیشه گذاشت. «دخترم همیشه کار من را تو راه می‌انداختی. این آقا از صبح فقط جابه‌جا می‌کند.» نادر لبخند خشک و رسمی زد؛ از همان لبخندهایی که برای آبروداری جلوی مردم زده می‌شود. «حاج‌آقا، حرمت شما سر جاش. ولی ترتیب کار را من می‌دانم.» بعد پرونده آشنایش را کشید جلو، مهر دستی را برداشت و بدون نگاه به بارهای مانده، برگه عبور ویژه را زد. همین یک حرکت، صدای اعتراض را از ته صف تا دم در کشاند؛ چون بار ویژه باید از همان لاین عبور می‌کرد که با چرخ‌دستی هفده قفل شده بود. یعنی نادر برای یک آشنا، راهی را جلو می‌انداخت که اصلاً بسته بود.

رعنا یک قدم به میز نزدیک شد. «این مجوز الان مصرف نمی‌شود. اول باید لاین باز شود. حمید، گوه چرخ را بزن زیر چرخ عقب—» نادر تند برگشت و با دو انگشت به لبه میز او زد؛ همان‌جا که کارت رعنا افتاده بود. «بهت گفتم دست به روند کار نزن.» «روند کار خوابیده.» «خوابیده هم با من.» چند نفر در صف سر برگرداندند. زن میانسال گفت: «اگر با شماست، چرا راه نمی‌افتد؟»

یک لحظه فقط صدای بوق کوتاه دستگاه و تهویه مانده بود. نادر رو به حمید کرد: «تو هم همان‌جا بایست. هیچ‌کس چیزی را تکان نمی‌دهد تا من بگویم.» بعد برای حفظ ظاهر، پرونده آبی را بالا برد که همه ببینند مهم است. «این مربوط به بخش انرژی است. تعارف نداریم.» اما دستش که به صفحه ثبت رفت، مکث کرد. سامانه برای بار ویژه مسیر آزاد می‌خواست. لاین آزاد نبود. او می‌دانست، رعنا هم می‌دانست، صف هم حالا از روی ایستادن چرخ‌دستی وسط راه می‌فهمید.

رعنا خم شد، از روی پیشخوان یک گیره فلزی برداشت، با نوک انگشت روی شیشه دو ضربه زد و بدون آنکه صدایش را بالا ببرد گفت: «حمید. گوه را زیر چرخ عقب. بعد بار هفده را یک وجب به چپ بکش. آقای رضایی، قبضت را بده بالا. اول عبور راه‌گشا می‌زنم، بعد این پرونده هر که هست.» حمید اصلاً به نادر نگاه نکرد. «چشم، خانم رعنا.» دوید. گوه زیر چرخ رفت، صدای تق تق فلز روی زمین پیچید، چرخ‌دستی از درز کنده شد و یک وجب کنار رفت. چراغ قرمز به زرد پرید. پیرمرد صف قبضش را بالا داد. رعنا آن را از میان دست‌های درازشده گرفت و با همان گیره، برگه را به فرم مسیر آزاد سنجاق کرد. حرکت در لاین افتاد؛ کوچک، اما واقعی. چیزی که از صبح نیفتاده بود.

نادر گفت: «گفتم نکن!» اما دیر گفته بود. حمید با صدای بلند از وسط راهرو پرسید: «بعدی کدام بار، خانم؟» و این «خانم» را جوری گفت که پشت سرش دو کارگر دیگر هم سر چرخاندند. رعنا بدون عجله جواب داد: «بار دوازده را نگه دار. هفده برود کنار. عبور راه‌گشا اول.» پیرمرد نفسش را از بین دندان‌هایش بیرون داد، انگار گره‌ای از گلوی خودش باز شده باشد. زن میانسال قبضش را جمع کرد و به مرد پشت‌سری گفت: «بده دست همین خانم. او می‌داند.»

نادر دستش را روی میز کوبید. «هیچ‌کس ترتیب را عوض نمی‌کند.» ولی صف دیگر به دست او نگاه نمی‌کرد؛ به حرکت لاین نگاه می‌کرد. چرخ‌دستی بار هفده که تا یک دقیقه پیش مچاله وسط راه بود، حالا کنار دیوار نشسته بود و راه بار سبک‌تر باز شده بود. یک پیک موتوری کلاهش را زیر بغل فشرد و گفت: «اگر عبور راه‌گشا بخورد، من همین حالا می‌برم.» رعنا سرش را تکان داد. «می‌بری. ولی از مسیر داخلی، نه در خروجی اصلی.» پیک گفت: «باشه.»

خانم صادقی، مسئول اداری طبقه، از راه رسید؛ روسری‌اش را مرتب می‌کرد و هنوز معلوم بود از نمازخانه می‌آید. چشمش اول به صف کشیده شد، بعد به پرونده آبی روی دست نادر، بعد به چراغ زرد و بار جابه‌جا شده. «اینجا چه خبر است؟» نادر بی‌درنگ گفت: «من دارم جمع می‌کنم. فقط ایشان—» رعنا حرفش را برید: «بار ویژه را روی لاین بسته فرستاده. از صبح کنترل روی میز من را گرفته، کارت من هم دست اوست.» خانم صادقی به کارت نگاه کرد؛ کارت رعنا کنار استکان چای سرد و مهر دستی افتاده بود. همین تصویر کافی بود. «چرا کارت ایشان اینجاست؟» نادر صدایش را نرم کرد. «برای سرعت کار. بالاخره خانواده و فامیل باخبرند، می‌دانید که… نمی‌خواستم جلوی آشناها—» خانم صادقی اخم نکرد، فقط همین یک کلمه را خشک گفت: «محیط کار است.»

صف این بار ساکت نشد؛ ساکت‌تر شد، از آن سکوت‌هایی که آدم را تنها می‌گذارد. نادر فهمید حرفی را که باید پشت در اتاق‌ها بزند، وسط پیشخوان گفته. برای نجات خودش، پرونده آبی را به جلو هل داد. «پس همین را رد می‌کنیم و تمام. بعد هر چه گفتید.» رعنا مستقیم گفت: «نمی‌شود.» «می‌شود.» «بارِ پشتش هنوز وزن‌کشی نهایی ندارد. اگر این را بزنی، در خروجی گیر می‌کند و هر دو لاین می‌خوابد.» نادر به دستگاه دست برد تا خودش ثبت کند. صفحه یک بوق ممتد داد و روی شیشه کوچک هشدار قرمز نشست. حمید از راهرو فریاد زد: «ایستاد! خروجی هم قفل شد.»

همین شد ضربه آخر. نادر خواست با عجله پرونده را پس بکشد، اما کار از میز رد شده بود؛ نه به نتیجه، به گیر. صف یک قدم به شیشه نزدیک‌تر شد. مرد جوانی با ریش مرتب و پیراهن اتوکشیده که معلوم بود از همان شرکت آشناست، زیر لب به نادر گفت: «گفتی دو دقیقه‌ای رد می‌شود.» نادر جواب نداد. نوک گوشش سرخ شده بود. دستش رفت سمت کارت رعنا، نه برای پس دادن، برای پوشاندنش زیر پوشه. رعنا دستش را جلو برد و روی کارت گذاشت. «بده.»

نادر نگاه کوتاهی به خانم صادقی انداخت، انگار منتظر راهی برای آبروداری باشد. «الان که همه چیز قاطی شده، بگذار من جمعش کنم.» رعنا دستش را برنداشت. «تو قاطی‌اش کرده‌ای.» «این لحن—» «کارت را بده.» صدای او بلند نبود، اما از آن جنس صداهایی بود که جای خالی فریاد را پر می‌کنند. خانم صادقی کنار رفت؛ نه برای حمایت لفظی، برای خالی کردن مسیر. همین کناره‌گیری، بیشتر از هر حرفی، نادر را از پشت میز تنها کرد.

نادر کارت را بالاخره با دو انگشت گرفت و خواست طوری پس بدهد که انگار لطف می‌کند. رعنا نگذاشت آن نمایش کامل شود. کارت را از میان انگشت‌هایش کشید، بندش را از روی میز برداشت و همان‌جا جلوی شیشه به گردنش انداخت. پلاک فلزی کارت به دکمه مانتویش خورد و صدای کوتاه و محکمی داد. بعد بی‌درنگ از کنار او داخل فضای باریک پشت پیشخوان رفت؛ جایی که از صبح با بدن نادر بسته شده بود. نادر نیم‌قدم عقب رفت، ناخواسته. این عقب رفتن را همه دیدند، حتی اگر کسی اسمش را بلد نبود.

رعنا پرونده آبی گیرکرده را گرفت، نه برای رد کردن، برای کنار گذاشتن. آن را به دست مرد اتوکشیده نداد؛ روی قفسه «ناقص» گذاشت، جلوی چشم خودش. «وزن‌کشی نهایی و مسیر آزاد، بعد.» اعتراض مرد هنوز از گلویش بالا نیامده بود که رعنا رو به حمید گفت: «خروجی را ریست دستی نزن. بار هفده را تا مرکز لاین بیاور. چرخ راست جلو را آزاد کن. بعد بار دوازده از راه داخلی.» حمید گفت: «الان.» نادر پرید وسط حرف: «کسی بدون اجازه من—» حمید این بار اصلاً نگاهش هم نکرد. «آچار بیست‌ودو بیارید.» دو کارگر دویدند.

فشار واقعی حالا روی صورت نادر نشست. دیگر نمی‌توانست وانمود کند فقط یک اختلاف اداری است. بار ویژه آشنایش روی قفسه ناقص افتاده بود، صف رو به رعنا برگه بالا می‌گرفت، و هر فرمانی که او می‌داد روی زمین اثر می‌کرد. نادر آخرین تلاشش را کرد؛ رفت سمت راهرو تا خودش چرخ‌دستی را هل بدهد. دست گذاشت روی دسته، فشار داد، چرخ آزاد نشده بود و بار با تقه خشک همان‌جا ماند. یکی از جعبه‌ها کج شد و صدای برخورد فلز در فضای لاین پیچید. کارگر پشت سرش بی‌اختیار گفت: «نه، نه، صبر کنید.» همین «صبر کنید» را به او گفتند، نه به رعنا.

رعنا نزدیک شد، اما به او دست نزد. فقط از کنارش گذشت، آچار را از دست کارگر گرفت، یک زانو کنار چرخ نشست و پیچ گیر را شل کرد. «حمید، حالا.» حمید دسته را گرفت. چرخ با یک لرزش کوتاه صاف شد. بار هفده از وسط گرفتگی بیرون آمد و در مرکز لاین نشست. رعنا بلند شد و بدون برگشتن به نادر گفت: «عبور راه‌گشا را بزن.» پیرمرد قبضش را بالا نگه داشته بود. رعنا مُهر را برداشت، برگه را زد، کشویی را باز کرد و برگه را از زیر شیشه رد کرد. پیک موتوری همان لحظه آن را قاپید و دوید. چراغ خروجی از قرمز به سبز رفت. بعد رعنا بار دوازده را آزاد کرد، فرم‌های بعدی را به ترتیب درست چید و هر بار که دستی بالا می‌آمد، جواب از او می‌گرفت، نه از مردی که هنوز کنار راهرو ایستاده بود و چیزی برای دستور دادن نداشت.

نادر برگشت پشت پیشخوان، اما دیگر پشتش جا نداشت. «پرونده آبی باید امروز رد شود. خودِ عموحسن پشت خط است.» رعنا حتی نگاهش نکرد. «روی قفسه ناقص می‌ماند.» «برای یک امضا این همه—» «برای یک امضا دو لاین را خواباندی.» خانم صادقی این بار فقط پرونده آبی را برداشت، مهرِ «ناقص» را محکم روی گوشه‌اش زد و دوباره همان‌جا گذاشت؛ جایی که رعنا گذاشته بود. نادر دهانش باز ماند، اما دیگر جمله‌ای پیدا نکرد که هم آبرویش را نگه دارد، هم واقعیت را عوض کند.

تا ظهر، صف کوتاه نشد؛ راه افتاد. فرقش همین بود. برگه‌ها از زیر شیشه رد می‌شدند، بارها به ترتیب درست جابه‌جا می‌شدند، و هر کس می‌خواست میان‌بُر بزند باید از کنار رعنا رد می‌شد، نه از سایه‌ی اسم و آشنایی. استکان چای سرد نادر هنوز کنار میز بود، با همان حلقه خشک‌شده دورش؛ فقط کارت رعنا دیگر آنجا نبود. روی سینه خودش بود، صاف و محکم.

آخرین گیر، همان بار ویژه ماند؛ شرکت آشنا وزن‌کشی‌اش را نیمه‌کاره فرستاده بود و حالا راننده‌اش با تعارف و اخم پشت هم می‌آمد جلو. نادر برای بار آخر نزدیک شد و آهسته گفت: «بزن برود. بعداً درستش می‌کنیم. جلوی مردم نبر این را.» رعنا پرونده را بست و برگرداند سمت او. «جلوی مردم آورده‌ای. حالا هم جلوی مردم می‌ماند تا کامل شود.» بعد رو به راننده گفت: «برو وزن‌کشی. برگه کامل، بعد عبور.» راننده یک لحظه بین صورت او و نادر ماند، بعد پرونده را از دست نادر نگرفت؛ از دست رعنا گرفت و برگشت.

رعنا دستکش کار را از کنار دستگاه برداشت، بند کارت را روی سینه‌اش صاف کرد و به حمید اشاره زد. چرخ‌دستی بار هفده که حالا سبک شده بود، درست از مرکز لاین گذشت. چرخ‌ها بی‌لکنت و صاف روی کف صیقلی دویدند و زیر دستور رهای او، مستقیم تا انتهای راهرو رفتند.