طعمهای که برایم گذاشت، خودش را بلعید
دست مرد روی گیت رفت و بوق قرمز کشیده شد. کارت لیلا را بین دو انگشت گرفت، بندِ نخنما و چروکش را بالا آورد و جلوی چشم نگهبان تکان داد، انگار چیزی کثیف پیدا کرده باشد. گفت: «اسمش توی فهرست پشتی نیست. از این در، فقط کسانی میرن بالا که مجوز دارند.»
بخار چای از سینی پسرک خدماتی پیچید و کنار دیوار شیشهای گم شد. دو نفر از رانندههای شرکت که جعبه شیرینی دستشان بود، قدمشان کند شد. یکی از زنهای فامیلِ دور، روسریاش را جلو کشید و وانمود کرد دنبال شماره طبقه میگردد، اما نگاهش روی کارت مچاله لیلا ماند. پشت شیشه، آسانسورهای برج تازهساز بالا و پایین میرفتند؛ عقد در طبقه هفدهم بود، در سالن خصوصی که هم برای نامزدی دختر عمو جلال رزرو شده بود، هم برای معرفی پروژه تازه بخش انرژی. همین قاطی شدنِ فامیل و کار بود که توهین را تیزتر میکرد.
لیلا رسید نیمتاخورده نانوایی را که از صبح چند بار باز و بسته کرده بود، با همان دست نگه داشته بود؛ پول خرد ناهار مادرش لای آن مانده بود. دست دیگرش روی گوشی خاموشش بود، نوری که از صفحه خاموش در کف دستش میافتاد، سرد و کمجان. گفت: «کارت من برای همین برج صادر شده. سه ساله از همین گیت رفتوآمد کردم.»
کامران، کت سرمهای برقدارش را صاف کرد و لبخند کوتاهی زد؛ از آن لبخندهایی که برای تحویل گرفتن کسی ساخته میشود، نه سلام کردن. «سه سال پیش با الان فرق دارد، خانم لیلا. امشب مراسم خانوادگی هم هست. خانواده و فامیل باخبرند، پس بهتره فاصلهها حفظ بشه.» بعد رو به نگهبان گفت: «ثبت کن؛ ورود از در پشتی برای ایشون ممنوع. مهمان تاییدنشده. اگر اصرار کرد، دسترسی امروز را ببند.»
لیلا پلک نزد. فقط رسید را تا کرد و در جیب مانتویش گذاشت. «تو داری دسترسی امروز من را میبندی؟»
کامران گوشی ادارهاش را از جیب داخلی بیرون کشید، صفحه را روشن کرد و با همان لحن مطمئن گفت: «دارم دستور میدم توی سامانه ثبت بشه. همین الان. بعداً کسی نگوید من شفاهی گفتهام.» انگشتش روی صفحه لغزید و صدای تق کوتاه تأیید بالا رفت. نگهبان مکث کرد، اما وقتی کامران کارت شناسایی خودش را نشان داد، رفت سمت پنل. چراغ زرد روی ستون گیت روشن شد. زن فامیل اینبار دیگر نگاهش را ندزدید؛ ساکت ایستاده بود و صحنه را میدید.
این اولین بار نبود که کامران سعی میکرد لیلا را بیرون خط بکشد. در زندگی قبلی، همان شبی که لیلا پشت همین آستانه ایستاده بود و از خجالت دستهایش یخ کرده بود، برگشته بود خانه، فردا نامه قطع همکاریاش آمده بود، و یک ماه بعد فهمیده بود امضای عمو جلال را برای انتقال سهم پدرش در انبار قدیمی شرکت گرفتهاند. همانجا همهچیز مثل نخِ خیس از دستش رفته بود؛ کار، آبرو، سهمی که مال پدر مرحومش بود. اینبار اما از وقتی دوباره به این روز برگشته بود، یک چیز را عوض کرده بود: سکوت آن شب را.
گفت: «خیلی خوب. ثبتش کن.» و گوشیاش را بالا نیاورد؛ در کف دست نگه داشت، نور صفحه روی انگشتانش ماند. همین آرامش کوتاه، اولین ترک را روی صورت نگهبان انداخت. انتظار التماس داشت، نه موافقت.
کامران از همین ترک دلگرمتر شد و یک قدم جلو آمد؛ نزدیکِ چهارچوب باریکِ درِ چرخان، جایی که بدنها مجبور میشدند به هم راه بدهند یا راه را ببندند. «نه فقط ثبت. کارت قدیمی هم باید ضبط بشه. هرکسی که توی پروژه نیست، حق دسترسی به آسانسورهای خصوصی رو نداره. بده اینو.» دستش را برای بند کارت دراز کرد؛ آنقدر علنی، آنقدر صاحبخانهوار که رانندهها جعبهها را پایین آوردند و نگهبان ناخودآگاه صاف ایستاد.
لیلا بند کارت را رها نکرد. فقط گوشی را به گوشش نزدیک کرد و گفت: «آقای رستگار، من لیلا افشارم. الان جلوی گیت پشتی برج نارونم. وضعیت دسترسی مالک-نماینده برای واحد هفده، بسته شده یا هنوز روی همان شرط ثبت دیروزه؟»
صدای مرد از گوشی بلند نبود، اما آنقدر واضح بود که نگهبان شنید: «شرط دیروز فعاله. تا ورود صاحبامضا، هر دستوری برای بستن دسترسی باید با کد مالک تأیید بشه. مخصوصاً اگر کسی درخواست ضبط کارت داده باشه.»
کامران اخم کرد. «گوشی رو بده ببینم با کی حرف میزنی.»
لیلا نداد. «با کسی که پرونده مالکیت طبقه هفده رو میبنده، نه مراسم رو.» بعد رو به پنل گفت: «آقای رستگار، نام دستور ثبتشده را بلند بفرمایید.»
مرد پشت خط بیدرنگ گفت: «درخواست کامران صدر برای منع ورود و ضبط کارت. طبق بند ایمنیِ فعال، هر درخواست ضبط کارت، تا قبل از ورود مالکنماینده، خود درخواستدهنده را در گیت ثانویه متوقف میکند تا تأیید رو در رو بگیرد. نگهبان، بند فعال را اجرا کنید.»
نگهبان انگار سیلی آرامی خورده باشد، سرش را از کامران به پنل برگرداند. چراغ زرد با یک تپ کوتاه آبی شد. روی نمایشگر کوچک بالای دستگاه جمله کوتاهی آمد: «توقف درخواستدهنده تا تأیید مالک». راننده شرکت زیر لب «یا ابوالفضل» گفت و فوری ساکت شد.
کامران خندید، اما خندهاش زبر بود. «شوخی نکنید. مالکنماینده کجاست که من متوقف بشم؟» بعد رو به لیلا، با پوزخند: «تو؟»
لیلا از کیفش پاکت باریکی درآورد؛ نه نمایشی، نه آهسته. برگه تاخوردهای بود با مُهر دفترخانه و وکالت رسمی پدرش که سه روز پیش، قبل از سکته دوم عمو جلال، به جریان افتاده بود؛ همان چیزی که در زندگی قبلی هرگز به موقع از گاوصندوق بیرون نرسید. آن را کامل باز نکرد. فقط گوشه مُهر و نام «نماینده مالک سهم افشار» را جلوی نگهبان گرفت. «من.»
نگهبان به کاغذ نگاه کرد، بعد به کامران. ستون شانههایش عوض شد؛ از حالت اطاعت به حالت احتیاط. «آقا، لطفاً یک قدم عقبتر. تا تأیید حضوری انجام بشه.»
این همان جایی بود که دفعه قبل لیلا عقب رفته بود. اینبار نرفت. ایستاد درست کنار چارچوب، در آن مکث باریکِ آستانه که راه را یا میبلعد یا پس میدهد. نگهبان کف دستش را به سمت لیلا باز کرد: «خانم، شما بفرمایید برای احراز.» و با دست دیگر به کامران اشاره کرد: «شما عقبتر، پشت خط زرد.»
کامران تکان نخورد. «من مسئول هماهنگی این مراسمم. عمو جلال خودِ خودش گفت—»
صدای دیگری از راهرو پیچید: «اسم من را خرج نکن وقتی سند دست اوست.» عمو جلال با دو نفر از مردهای قدیمی شرکت از پیچ راهرو پیدا شد؛ رنگش بد بود، اما راه رفتنش هنوز همان وقار سنگین را داشت. عصا نداشت، فقط دستش به بازوی مرد کناری بود. چشمهایش اول روی لیلا نشست، بعد روی برگه، بعد روی گوشی نگهبان. «من فقط سالن را رزرو کردم. سهم طبقه هفده برای خانواده افشار جدا ثبت شده. کسی حق ندارد کارت او را ضبط کند.»
کامران گفت: «عمو، من برای حفظ آبرو—»
عمو جلال حتی نگاهش نکرد. همین بدتر بود. «آبرو را کسی میریزد که وسط مهمان و کارمند، دخترِ برادرم را پشت در نگه میدارد.»
کامران یکباره تند شد؛ همان یک قدمِ زیادی که دیر یا زود باید میرفت. از جیبش پوشه شفاف کوچکی بیرون کشید و برگه چاپی را سمت نگهبان گرفت. «خیلی خب. اگر ایشان ادعای مالکنماینده دارد، اول امضای نهایی ورود را همینجا بزند. طبق فرم اضطراری من، هر کسی که بخواهد از در پشتی وارد طبقه خصوصی شود، مسئولیت ضبط کارتهای همراه و کنترل دسترسی را میپذیرد. امضا کند تا من ردش کنم بالا. بدون امضا، هیچکس از این گیت رد نمیشود.»
فرم را با اعتمادِ کسی جلو میآورد که خیال میکند همه راهها را بسته. پایین برگه، امضای خودش بود؛ عنوانش هم درشت: «درخواستکننده و ضامن اجرای محدودیت». او خیال کرده بود دارد لیلا را مجبور میکند زیر برگهای امضا کند که بعداً علیه خودش استفاده شود؛ همان تلهای که در زندگی قبلی گرفتش.
لیلا برگه را گرفت، فقط به سطر آخر نگاه کرد، بعد به پنل تایمر کنار گیت. پنلی فلزی با کلید چرخشی کوچک و شمارشگر قرمز که برای بازههای عبورِ تشریفاتی استفاده میشد. گفت: «آقای رستگار، فرم اضطراریِ درخواستکننده روی چه کسی قفل میشود؟»
پاسخ بیدرنگ آمد: «روی امضاکننده درخواست. اگر محدودیتِ ضبط کارت در حالت فعال باشد، کلید مالک میتواند بازه عبور را برای مهمان مجاز باز کند و همان محدودیت را روی درخواستکننده نگه دارد تا عبور کامل شود.»
برای یک لحظه، هوا انگار از لای لولاهای شیشهای نازکتر شد. کامران خواست برگه را پس بکشد. دیر بود. لیلا آن را به نگهبان داد، نه برای امضا، برای تطبیق. «امضای درخواستکننده همین است. ضبط کارت را خودش خواسته. محدودیت هم خودش فعال کرده.» بعد وکالتنامه را روی صفحه شیشهای پنل گذاشت و با همان دست، کارت چروکِ خودش را به نگهبان داد. «احراز کنید.»
صدای بوق سبز، کوتاه و تمیز بود. نگهبان کارت را از مقابل حسگر گذراند، نام لیلا روی نمایشگر آمد، و درِ نیمگرد گیت یک خانه برای او باز شد. همزمان، روی ستون کناری، چراغ قرمز بالای مسیر فرعیِ کامران روشن شد. عبارت عوض شد: «درخواستکننده: توقف تا رفع محدودیت.»
کامران جلو پرید که همراه او داخل شود. نگهبان با شتاب دستش را روی سینه او گذاشت. جعبه شیرینیِ یکی از رانندهها به لبه دیوار خورد و بندش پاره شد؛ دو جعبه روی زمین سر خوردند و روبان طلاییشان زیر کفش کامران له شد. این اولین آسیبِ قابل دیدن بود، کوچک اما بیرحم؛ نه به خاطر شیرینی، به خاطر اینکه همه دیدند دستش دیگر راه باز نمیکند، فقط به مانع میخورد.
«دستتو بردار!» کامران صدایش را پایین نگه داشت تا نلرزد و همین لرزش را بیشتر نشان داد. «من باید برم بالا. مهمانهای افغان رسیدن، مدیر پروژه رسیده، عاقد منتظره.»
نگهبان اینبار مؤدبتر، و بدتر، گفت: «شما باید پشت خط بمانید، آقا. تا مالکنماینده محدودیت را برای شما بردارد.»
حرکت فضا عوض شد. لیلا درون نیمدایره گیت ایستاده بود، شانهاش در مسیر عبور، و نگهبان و مرد خدماتی ناخودآگاه راه او را خالی کرده بودند. کامران بیرون مانده بود، مجبور به عقبرفتن، آن هم جلوی عمو جلال، رانندهها و زن فامیلی که حالا دیگر گوشیاش را پایین آورده بود و مستقیم نگاه میکرد. کسی چیزی نگفت؛ فقط جابهجایی بدنها، حقیقت را بلندتر از هر جملهای اعلام میکرد.
کامران آخرین تیرش را انداخت. «خیلی خوب. خانم افشار، پس همین حالا محدودیت را برای من بردار. اگر واقعاً صاحب اختیار هستی، نشان بده. یا میخواهی جلوی فامیل بگویی من را پشت در نگه داشتی؟»
این همان یک قدم زیادی بود؛ طلبِ تأیید از کسی که تازه علنی خواسته بود تحقیرش کند. لیلا به او نگاه نکرد. نگاهش روی پنل تایمر ماند. گفت: «آقای رستگار، بازه عبور مالکنماینده برای ورود مستقل، بدون همراه درخواستکننده، فعال میشود؟»
«میشود. سی ثانیه. با کلید مالک.»
لیلا دستش را دراز کرد. نگهبان بیمعطلی کلید کوچک پنل را از حلقه مخصوص درآورد و در شیار جانبی گذاشت. این همان جایگاهی بود که صاحبِ حق باید آن را میچرخاند، نه هماهنگکننده مراسم. لیلا برگه امضاشده کامران را روی لبه فلزی پنل ثابت کرد، طوری که عنوان درشتِ «درخواستکننده و ضامن اجرای محدودیت» دیده شود. بعد کلید را تا آخر چرخاند.
شمارشگر قرمز روشن شد: ۳۰.
بوق آغاز بازه آمد. گیت برای او باز ماند و برای مسیر فرعیِ کامران قفلِ ثانویه پایین افتاد؛ بازوی فلزی با تقی خشک جلو زانویش نشست. کامران بیاختیار یک قدم عقب رفت. نگهبان دیگر دست روی سینهاش نگذاشت؛ لازم نبود. خودِ دستورِ امضاشده او، مثل زنجیری که از دست خودش کشیده باشند، نگهش داشته بود.
لیلا وارد گذرگاه شد. نه تند، نه نمایشی. در همان حال، بندِ نخنمای کارت چروکش روی ساعدش تاب خورد. صدای سالن بالا، با خنده دور و همهمه لیوانها، از ته چاه آسانسور میآمد. او کنار پنل مکث کرد، درست به اندازه یک نفس، و بیآنکه سر برگرداند گفت: «درخواست ضبط کارت را خودت ثبت کردی، کامران. همان میماند.»
شمارشگر شد ۸... ۷... ۶. صدای موتور گیت آرامتر شد، مثل نفسی که جمع شود. دست لیلا روی کلیدِ مالک ماند، محکم و بیلرزش. با رسیدِ نیمتاخوردهای که از جیب مانتویش بیرون زده بود، کلید را تا انتهای وضعیتِ مالک فشرد. ۳... ۲... ۱... ۰. تقِ قفل در پنل پیچید و رو به خاموشی رفت، و چرخکِ فلزی او را در آنسوی گیت نگه داشت.