Fast Fiction

طعمه‌ای که خودش را گرفت #3

لیلا صادقی پالت را با نوک کفش ایمنی نگه داشت، درِ نیمه‌بالای بارانداز را با شانه‌اش سد کرد و هنوز نفسش جا نیفتاده بود که کاظم نادری چک‌لیست را جلوی صورتش تکان داد و گفت: «امضا کن و بار را آزاد کن. همین حالا.»

پالت تا نیمه در دهانه مانده بود؛ چهار جعبه قطعهٔ حساس برای یکی از سایت‌های بخش انرژی، با برچسب‌های نارنجیِ حمل ایمن، و یک ردیف علامت تیک که از دور هم ناجور می‌زد. لیلا از زیر مقنعه، عرق پشت گردنش را حس می‌کرد. بند کارت شناسایی‌اش از بس هر روز به گردن کشیده و رها شده بود، در لبه‌ها نخ‌نما شده بود. کنار پایهٔ فلزی در، ظرف غذای سردش روی چهارپایه مانده بود؛ درِ پلاستیکی‌اش بخار قدیمی را از دست داده بود. گفت: «این تیکِ کنترل ضربه مال من نیست. شیفت صبح زده.»

کاظم حتی به برگه نگاه نکرد. با خودکارش روی خط آخر کوبید. «آخرش اسم تو پای تحویله. یا امضا می‌کنی یا همین‌جا ثبت می‌کنم که از دستور مستقیم سرپیچی کردی.» پشت سر او مژگان، دفتردار انبار، از پشت چارچوب در مکث کرده بود؛ همان مکث کوتاهی که آدم‌ها وقتی بوی دردسر را می‌شنوند، بی‌صدا می‌کنند. رانندهٔ وانت هم دستش روی فرمان خشک مانده بود.

لیلا برگه را گرفت. کاغذ چند بار تا و باز شده بود و جای انگشت چرب روی گوشه‌اش مانده بود. ستون دوم دست خورده بود؛ ساعت بازبینی عوض شده بود، اسم ناظر خط خورده بود، و پایین صفحه جای امضای او را بالاتر آورده بودند، درست زیر جمله‌ای که مسئولیت سلامت بار را از لحظهٔ تحویل کامل به امضاکننده می‌انداخت. این بازی تازه نبود. در زندگی قبلی‌اش همین یک برگه، با همین جابه‌جایی کوچک، کارش را در همان پیمانکاری برید و بعد خبرش تا کرج به گوش دایی‌اش رسید؛ همان دایی‌ای که برای هر خواستگار اول از «آبرو» می‌پرسید، بعد از آدم.

این بار اما دستش نلرزید. فقط گفت: «من تحویلِ معیوب را آزاد نمی‌کنم.»

کاظم خندید؛ آن خندهٔ کوتاه و بی‌حوصله‌ای که بیشتر شبیه پس زدن است تا خنده. صدایش را کمی بالا برد، نه آن‌قدر که سالن بشنود، آن‌قدر که سه نفر نزدیک بارانداز خوب بشنوند. «خانم صادقی، همه می‌دانند خانواده و فامیل باخبرند که تو با هزار سفارش برگشتی تهران که بی‌حاشیه کار کنی. الان اگر بار خواب کند، نه فقط نوبت این شیفت می‌سوزد. من خودم به حاج‌رضا می‌گویم دخترخواهرتان وسط کار ناز می‌کند.»

حاج‌رضا مدیر لجستیک نبود؛ پدر مژگان بود و مردی که در مسجد محلِ مادر لیلا اسم داشت. کافی بود اسم او در دهان کاظم بچرخد تا فردا عصر، سر میز چای، داستان جور دیگری تعریف شود: دختر شهرستانی برگشته، کار بلد نیست، لج کرده، بار خوابانده. لیلا نگاهش را از چک‌لیست برنداشت. گفت: «اسم کسی را برای پوشاندن دستکاری نیاورید.»

کاظم یک قدم جلو آمد و فاصله را شکست؛ نه آن‌قدر که بی‌ادبی آشکار شود، آن‌قدر که مجبورش کند عقب بکشد. «دستکاری؟ خیلی راحت حرف می‌زنی برای کسی که هنوز قراردادش قطعی نشده. امضا کن، بار برود، بعد اگر خیلی اهل دقتی، اعتراضت را بنویس.» بعد رو به مژگان گفت: «شاهد باش که من دارم راه درست را می‌گویم و ایشان کار را نگه داشته.»

این اولین لبهٔ بازگشت بود. مژگان به جای اینکه فوری چیزی بنویسد، ابروهایش را جمع کرد و به ستون ساعت نگاه کرد. پرسید: «مهری که بالای صفحه خورده برای دیشبه، نه شیفت صبح.» کاظم سرش را برگرداند و تیز گفت: «تو فقط ثبت کن. تفسیر نکن.»

لیلا همان‌جا فهمید هنوز جا برای هل دادن او هست. برگه را پس نداد. گفت: «خیلی خب. اگر این‌قدر عجله دارید، دستور آزادسازی فوری را خودتان امضا کنید. من زیر امضای دستوردهنده، تحویل تحت اعتراض را ثبت می‌کنم.» جمله را طوری صاف گفت که بیشتر شبیه روال اداری باشد تا مبارزه. راننده از آینه نگاه کوتاهی انداخت. مژگان سرش را بالا آورد.

کاظم با آن اعتماد راحتی که آدم‌ها از جایگاه قرضی می‌گیرند، پوزخند زد. «باز بازی کاغذبازی؟ بده ببینم.» برگه را از دست لیلا کشید، روی پالت گذاشت، با کف دست صافش کرد و همان‌طور که رو به راننده می‌گفت «ماشین را روشن نگه دار»، در بخش «آزادسازی با مسئولیت سرپرست تحویل» امضا زد. نه کوچک، نه مردد؛ امضای پهن و عادت‌کرده‌ای که انگار می‌خواست خودش را هم به تماشا بگذارد. بعد نوک خودکار را به لیلا داد. «حالا تو هم زیرش بنویس تحت اعتراض. دیگر راه فرار نداری.»

لیلا خودکار را نگرفت. فقط برگه را برگرداند و جملهٔ چاپی پایین امضای تازه را با انگشت نشان داد: «آزادسازی فوری بدون تکمیل کنترل نهایی، بر عهدهٔ دستوردهنده است و خروج بار منوط به تایید مالک محموله یا نمایندهٔ تام‌الاختیار اوست.» همین یک خط تا امروز هیچ‌وقت به کار نیامده بود، چون کاظم همیشه امضای خودش را به پایین صفحه نمی‌برد. امروز خودش پایینش رفته بود.

بوق کوتاه یک شاسی‌بلند از سمت خروجی کناری پیچید داخل سوله. مژگان ناخودآگاه صاف ایستاد. رانندهٔ وانت ماشین را خاموش کرد. آقای رستگار، نمایندهٔ کارفرما، با همان کت خاکستریِ همیشه و پرونده‌ای زیر بغل، از مسیر باریک کنار دیوار وارد شد. او قرار نبود این ساعت بیاید؛ قرار بازدیدش برای عصر بود. کاظم فقط یک لحظه مکث کرد، همان قدر کوتاه که آدم بفهمد ضربه را دیده، اما هنوز امید دارد با صدا پوشاندش.

سریع جلو رفت و گفت: «خوش آمدید مهندس، بار آمادهٔ خروج است. فقط خانم صادقی کمی در امضا تأخیر انداخته بودند که حل شد.» رستگار جواب سلام را خشک داد و نگاهش روی پالت، درِ بسته‌مانده و برگهٔ روی جعبه‌ها چرخید. بعد دستش را دراز کرد. «مدرک آزادسازی.»

این‌جا دیگر حرف از راهرو و اتاق نبود؛ همه‌چیز در یک قاب مانده بود: پالت در دهانه، درِ نیمه‌بسته، چک‌لیست دستکاری‌شده، و امضای تازهٔ کاظم که هنوز برق جوهرش نمرده بود. لیلا برگه را به رستگار داد، نه تند، نه با پیروزی. مثل تحویل هر مدرک دیگری. کاظم شروع کرد: «اجازه بدهید توضیح بدهم، موضوع فقط—»

رستگار با یک نگاه او را برید و مشغول خواندن شد. انگشتش روی ساعت خط‌خورده ایستاد، بعد روی مهر دیشب، بعد پایین صفحه روی امضای کاظم. «کنترل نهایی کامل نشده. چرا دستور آزادسازی فوری داده‌اید؟»

کاظم لب‌هایش را تر کرد. «برای اینکه سایت منتظر است. و مسئول تحویل بی‌دلیل بار را نگه داشته بود. خواستم کار نخوابد.» رستگار بدون اینکه سر بلند کند، پرسید: «نمایندهٔ مالک کجاست که تایید خروج بدهد؟» هیچ‌کس جواب نداد. صدای چکهٔ آرام کولر از ته سوله آمد و تمام.

لیلا دستش را روی لبهٔ پالت گذاشت تا کسی آن را تکان ندهد. مژگان دفتر ثبت را بست و جلو نیامد؛ فقط کنار چارچوب در ایستاد، مثل کسی که دیگر حاضر نیست شاهدِ نصفه باشد. رستگار برگه را برگرداند، این بار رو به لیلا: «شما امضا کرده‌اید؟» «نه. تحویل تحت اعتراض هم هنوز ثبت نشده، چون ایشان دستور خروج فوری را قبل از تکمیل کنترل امضا کرده‌اند.» «درِ خروجی را باز نکنید.»

کاظم انگار تازه فهمیده بود کدام خط گلویش را گرفته. یک قدم به رستگار نزدیک شد. «مهندس، شما که می‌دانید این تشریفات اگر بخواهد کامل شود بار تا شب می‌ماند. من مسئول شیفتم. اختیار دارم.» رستگار سر بلند کرد. «اختیار دارید که شیفت را اداره کنید، نه اینکه مسئولیت کارفرما را با امضای خودتان دور بزنید.» بعد به مژگان گفت: «ثبت کن: خروج متوقف. بررسی تخلف در دستور آزادسازی.»

برای اولین بار رنگ از صورت کاظم عقب رفت. هنوز سعی کرد صدا را نگه دارد. «یک سوءتفاهم اداری است. این خانم از صبح با من مسئله دارد.» لیلا جواب نداد. سکوتش از هر جمله‌ای بدتر بود، چون حالا کاغذ به جای او حرف می‌زد. امضای پهنِ کاظم درست زیر بندی نشسته بود که مسئولیت را بالا کشیده و روی خودش بسته بود.

رستگار گفت: «کلید خروجی کناری را بدهید.» «ببخشید؟» «از این لحظه شما مجاز به آزادسازی هیچ باری نیستید تا بررسی تمام شود. کلید و مهر شیفت.»

کلیدها به حلقهٔ فلزی کمربند کاظم وصل بود. وقتی آنها را جدا کرد، صدای تق‌تق‌شان در فضای فلزی بارانداز زشت و کوچک بود؛ صدایی که بیشتر از هر داد و بیدادی آدم را خلع می‌کند. مهر هم از جیب بالای پیراهنش بیرون آمد. رستگار هر دو را گرفت و بدون نگاه اضافه، به لیلا داد. «فعلاً تحویل و توقف خروج با شما. فقط با تایید کتبی من.»

قدرت آن لحظه در فریاد نبود؛ در این بود که رانندهٔ وانت دیگر به کاظم نگاه نمی‌کرد، به لیلا نگاه می‌کرد تا بداند عقب برود یا بماند. لیلا گفت: «وانت یک متر عقب. پالت از دهانه کنار برود. در بسته بماند.» راننده فوراً دنده عقب گرفت. چرخ پالت روی ناهمواری گیر کرد و با صدای خشک آزاد شد. دهانه از بدنِ فشار خالی شد و کاظم برای اولین بار بیرون قاب اصلی ماند؛ بدون کلید، بدون مهر، کنار مسیر خروجی کناری.

او باز سعی کرد دست روی برگه بگذارد. «این مدرک را بدهید، باید ضمیمهٔ پرونده شود.» لیلا نگاهش کرد. نه خشم در نگاهش بود، نه ترحم؛ فقط همان فاصلهٔ رسمی که در یک لحظه آدم را از داخل جمع به بیرون پرت می‌کند. گفت: «مدرکِ دستور شماست. رسیدنِ آن هم با خودتان.»

در خروجی کناری نیمه‌باز بود و نور ظهر، تیز و سفید، لبهٔ کاغذ را روشن می‌کرد. رستگار چیزی نگفت. نیازی نبود. لیلا برگه را صاف کرد، دو تیکِ بالای چک‌لیست را با خودکار قرمز مژگان برگشت زد، کنارشان نوشت «خروج متوقف»، و بعد کاغذ را تا نکرد. همان‌طور باز، همان‌طور خوانا، در دست کاظم گذاشت؛ درست در آستانهٔ خروجی کناری، جایی که امضای پهنش زیر علامت‌های برگشته مانده بود و انگار جوهر خودش از پایین صفحه به دستش دندان می‌زد.