صحنه خودش نابودش کرد
کامران نیکپی کارت ورود ترانه را از بند آویز گردنش کشید و با دو انگشت، مثل چیزی که فقط سد راه است، روی میز چای کنار وینگ انداخت. فنجان کمر باریکِ سردش یک حلقهی کمرنگ روی رومیزی سفید جا گذاشته بود. گفت: «تو همینجا بایست. روی صحنه من میرم. جلوی مهمان ویژه، اسم واحد ما باید یکدست شنیده بشه.»
ترانه خم نشد کارت را بردارد. نور زرد راهروی کناری با آن وزوز یکنواختش روی صورتش افتاده بود و از شکاف پردهی کنار صحنه میشد سطر اول مهمانها را دید؛ مدیران بخش انرژی، دو نفر از هیئتمدیره، و بدتر از همه عمو فرهاد با آن عبای روشن تابستانی که همیشه وقت خواستگاریها و قراردادها میپوشید، کنار لیلا نشسته بود. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین یک جمله کافی بود که این بیاحترامی فقط کاری نباشد. سه ماه شبکاری ترانه روی سامانه پایش بار، حالا زیر اسم کامران قرار بود اجرا شود.
مجری برنامه از روی صحنه با لبخند کشیده گفت: «تا دو دقیقهی دیگه، دموی زندهی سامانهی هوشمند پایش بار.» کامران کت سرمهایاش را صاف کرد، رو به مسئول تصویر گفت لوگو را درشتتر بزند، و بدون اینکه به ترانه نگاه کند ادامه داد: «اگر چیزی پرسیدن، تو فقط بگو تیم فنی آمادهست. چیزی رو دست نزن.» بعد همان کارت را با نوک کفش کمی دورتر هُل داد؛ آنقدر که نزدیک پایهی کنسول ایستاد.
ترانه فقط گفت: «پروفایل بارِ سالن هنوز روی شبیهسازی دیشبه. با این ورودی، منحنی میپره.»
کامران لبخندش را برای یکی از مهمانها نگه داشت و زیر لب جواب داد: «لازم نیست جلوی جمع بلد بودنت رو ثابت کنی. من متن ارائه رو بلدم.» همین را بلندتر هم تکرار کرد، طوری که مسئول تشریفات و دو نفر از همکارها بشنوند: «بعضیا فنیان، ولی برای اجرای زنده مناسب نیستن.»
پرده کنار رفت. تشویق کوتاهی بلند شد. کامران پشت میز دموی براق رفت؛ صفحهنمایش بزرگِ کنار صحنه، نقشهی شبکه را نشان میداد با خط سبز آرامی که باید با تغییر بار بالا و پایین میرفت. ترانه در لبهی وینگ ماند، کنار سینی چای که بخارش خوابیده بود. مجری با احترام از ردیف اول نام برد؛ «جناب دکتر...» «حاجآقا...» «عمو فرهاد صبوری...» و همین کافی بود تا خون زیر پوست ترانه تیزتر بزند. این اجرا فقط اجرای یک سامانه نبود. اینجا هر نگاه، وزن خودش را داشت.
کامران شروع کرد. «همانطور که میبینید، سامانه در لحظه مصرف را میخواند و...» روی کنسول یک لغزنده را تا نیمه بالا برد. روی صفحه، منحنی به جای یک اوج نرم، ناگهان دندانه زد. یکی از ستونهای بار زرد شد. بوق کوتاهی از زیر میز درآمد. ترانه بیاختیار یک قدم جلو رفت.
کامران بدون اینکه سر برگرداند، کف دستش را پشت سر باز کرد؛ فرمان ایست. «نه.»
مجری خندهی خشکی کرد. «ظاهراً سیستم میخواهد هیجان برنامه را بیشتر کند.»
این بار بوق بلندتر شد. روی نمایشگر، بخش غربی شبکه با نوار نارنجی چشمک زد. یک عدد از ۷۲ پرید به ۸۹ و بعد ۹۳. ترانه از پشت شانهی کامران دید که او ورودی هموارسازی را خاموش گذاشته؛ همان بخشی که خودش سه شب پیش برای بار واقعی سالن تنظیم کرده بود. گفت: «فیلتر هموارساز خاموشه. بذار—»
کامران میکروفن یقهاش را کمی جلو کشید و با لبخند به مهمانها گفت: «در دموی زنده، این نوسانها طبیعیست. الان اصلاحش میکنیم.» اما دستش به جای بخش تنظیم، روی منوی اشتباه رفت. عدد بار از ۹۳ گذشت. صدای همهمهی ردیف جلو بالا آمد. یکی از مدیران به مسئول کناری خم شد. لیلا سرش را برگرداند سمت وینگ؛ مستقیم به ترانه.
ترانه جلوتر آمد. کامران میان او و کنسول جابهجا شد، مثل نگهبان درِ مجلس. آهسته ولی واضح گفت: «عقب بایست. خرابش نکن.»
همین «خرابش نکن» را عمو فرهاد هم شنید. مردی که همیشه در خانه میگفت دختر باید اگر کاری را بلد است، جوری بلد باشد که کسی نتواند از دستش بدزدد. حالا دستش روی دستهی صندلی خشک مانده بود و نگاهش بین ترانه و صحنه رفتوبرگشت میکرد.
مجری برای پر کردن سکوت رو به پردهی کنار صحنه گفت: «اگر تیم فنی نکتهای دارد، الان وقتش است. قبل از اینکه مهمانهای ویژه را برای بخش بعدی ببریم.» جمله را با لحن تعارف گفت، اما اضطرابش لو میرفت. در همان لحظه عدد بار قرمز شد و بوق هشدار تیز و بیرحم زیر سقف پیچید.
ترانه دیگر اجازه نخواست. از کنار پایهی نور خم شد، کارت ورودش را از زمین برداشت، با یک حرکت جلوی سنسور کنسول گرفت و قفل دسترسی باز شد. همان یک صدای تق. همین اولین ترک بود. کامران دست برد که صفحه را از او بپوشاند، اما ترانه با دو انگشت دکمهی «بازگشت به کالیبراسیون زنده» را زد و لغزندهی پشتیبان را سه خانه پایین کشید. روی نمایشگر، ستون قرمز همان لحظه از لبهی خطر یک پله عقب نشست؛ ۹۴، ۹۰، ۸۶. بوق قطع شد.
نه توضیحی داد، نه به کسی نگاه کرد. فقط دستش را از روی کنسول برداشت. این مکث کوتاه، کار خودش را کرد. مجری وسط لبخندش بند آمد. یکی از مهمانهای ردیف اول نیمخیز شد و دوباره نشست. لیلا دیگر به کامران نگاه نمیکرد.
کامران رنگ باخت، اما زود خودش را جمع کرد. میکروفن را نزدیک دهانش آورد: «بله، این هم یکی از چکهای داخلی بود.» بعد خواست دوباره دستش را روی کنسول بگذارد. همان لحظه صفحهنمایش به خاطر فرمان ناقص قبلی او دوباره دندانه انداخت؛ این بار دو ناحیه با هم زرد شدند. دستش در هوا ماند. نتوانست حتی همان چیزی را که ترانه یک ثانیه پیش مهار کرده بود، نگه دارد.
مسئول فنی سالن از پایین صحنه بالا دوید و با صدایی که قرار بود آرام باشد ولی به ردیف اول هم رسید گفت: «مهندس، اگر تا یک دقیقه دیگه دموی بار پایدار نشه، مهمان ویژه میره بخش بعد.» مجری لبهایش را به هم فشرد، بعد ناچار رو به وینگ و صحنه با هم گفت: «هر کس میتونه این دمو رو الان نجات بده، بسمالله. قبل از اینکه ردیف اول بلند بشن.»
کامران فوراً گفت: «نیازی نیست کسی بزرگش کنه. میبریمش روی ویدئوی ضبطشده.» همان تلاش آخرِ حفظ آبرو بود؛ بستن درِ مجلس قبل از اینکه شاهدها وارد شوند. اما اینبار خودِ مهمانها داشتند بلند میشدند. صندلی یکی از بزرگان ردیف اول عقب کشیده شد و صدای پایهاش روی کف سالن خط انداخت.
ترانه از کنار او رد شد، نه تند، نه با عجله؛ با همان فاصلهی رسمی که در جمع لازم بود. رسید به میز دمو و گفت: «دستهات رو بردار.» صدایش بلند نبود، ولی آنقدر صاف بود که مجری بیاختیار یک قدم عقب رفت. کامران خواست چیزی بگوید، اما مسئول فنی سالن خودش کابل میکروفنِ او را از جلوی کنسول کنار زد. راه باز شد؛ علنی، برگشتناپذیر.
ترانه پشت کنسول ایستاد. صفحه هنوز زنده بود، اعداد نفسنفس میزدند. او اول میکروفن خودش را برنداشت. دست چپش را روی لبهی میز ثابت کرد، دست راستش منوی بار سالن را باز کرد، ورودی شبیهسازی را بست، پروفایل مصرف واقعی را از سنسورهای همان ساختمان فراخواند، و بعد لغزندهی آستانه را میلیمتری بالا برد. روی صفحه، سه منحنی جدا از هم پخش بودند؛ مصرف، پاسخ، ذخیره. هنوز هیچکدام روی دیگری نمینشست.
کامران از پشت سر گفت: «این تنظیمات برای نسخهی تست نیست—»
ترانه حرفش را با عمل برید. دکمهی هموارسازی را روشن کرد، تأخیر نمونهبرداری را از پنج ثانیه به دو ثانیه آورد، بعد بار آزمایشی را یکباره بالا نبرد؛ با سه پلهی کوتاه فرستاد. منحنی مصرف اوج گرفت، پاسخ سیستم لرزید، اما این بار فرو نریخت. روی نمایشگر بزرگ، خط سبز بعد از یک پیک تیز جمع شد و روی نوار آبی نشست. چند نفر در ردیف جلو ناخودآگاه به جلو خم شدند.
او هنوز کار را تمام نکرده بود. مشکل اصلی جایی بود که کامران حتی ندیده بود: بار نامتقارن سالن، با این همه نور و نمایشگر و سیستم تهویه، یک سمت را سنگینتر میکرد. ترانه منوی تراز فاز را باز کرد. انگشتش یک لحظه روی سه نوار بار ایستاد؛ انگار وزن هر کدام را زیر پوستش میسنجد. بعد اولی را دو واحد پایین آورد، دومی را یک واحد بالا، سومی را نگه داشت. اعداد کنارشان جابهجا شدند. منحنیِ زردِ ناپایدار صافتر شد، اما هنوز در لبه میلرزید.
در ردیف اول، عمو فرهاد دیگر به مجری یا پرده نگاه نمیکرد. تمام صورتش رو به ترانه بود. لیلا روسریاش را از شانه جمع کرد و نشستنش را صاف کرد؛ آن تغییر کوچکِ حالت، مثل جابهجایی جای نشستن در مجلس، معنای خودش را داشت.
کامران باز هم خواست دخالت کند. این بار نه با دانش، با مقام. رو به مجری گفت: «میکروفن من کو؟ بگید توضیح بدم این فرایند زیر نظر—»
مجری به او میکروفن نداد. فقط با کف دست اشاره کرد عقبتر بایستد. صدای تشریفات از پایین سن آمد که «ردیف اول هنوز صبر کردهاند.» این صبر، خودش حکم بود.
ترانه دکمهی بار پلهای نهایی را مسلح کرد. حالا همه چیز در دید بود: صفحهنمایش بزرگ، کنسول روشن، دستهای او، و مردی که تا دو دقیقه پیش صاحب صحنه بود و حالا جا برای ایستادنش را از او قرض گرفته بودند. ترانه بدون اینکه سر بلند کند گفت: «بار نهایی.»
لغزنده را آرام بالا برد. روی نمایشگر، سطحها تند اوج گرفتند؛ یک پیک تمیز، روشن، خطرناک. کامران نیمقدم جلو آمد، انگار میخواهد جلوی سقوط را بگیرد، اما دیگر جایی برای دستور او نمانده بود. ترانه در همان اوج، با دو لمس کوتاه ترازِ فاز و آستانه را قفل کرد. پاسخ سیستم با تأخیر دوثانیهای رسید؛ خط سبز روی قله نلرزید، برگشت، و دقیق نشست روی محدودهی پایدار. نوارهای قرمز یکییکی خاموش شدند. کنار منحنی، کلمهی «پایدار» روشن شد.
او تازه آن وقت میکروفن را از پایه جدا کرد، اما حرفش برای توضیح نبود. رو به صفحه ماند و گفت: «دموی زنده از اول باید با بار واقعی اجرا میشد، نه با اسم واقعیِ آدم اشتباه.»
بعد میکروفن را روی میز نگذاشت که صدایش بپیچد؛ بیصدا خاموشش کرد و کنار کنسول گذاشت. کامران دهان باز کرد، ولی هیچ صدایی نداشت که جمع بخرد. دستش آویزان ماند، بیکار، کنار کت سرمهایِ مرتبش. صحنهای که برای نمایش او چیده بودند، دیگر زیر فرمان او نبود؛ حتی برای جمعوجور کردن شکستش.
ترانه آخرین تنظیم را با سرانگشت انجام داد؛ لغزندهی کنسول را نیمدرجه پایین آورد تا سطحها بعد از اوج، نرم و کامل فرود بیایند، نه با لرزش. انگشتانش از روی لغزنده جدا شد. روی نمایشگرِ روشن کنار وینگ، ردِ بارِ پایدار یک لحظه بالا ماند، بعد آرام پایین نشست.