بستندش، ولی من وارد شدم
نسترن سینی چای را با یک دست گرفت و با دست دیگر، قبل از آنکه استکان از لبه سر بخورد، آرنج عروسکگونهی دخترخاله را کنار زد. مهریخاله از ته هال گفت: «مواظب باش، فرش نوئه. نسترن، بعدشم آشپزخونه رو جمع کن، مهمونا دارن میرسن.» انگار نه انگار که نسترن هنوز مانتوی اداره را درنیاورده بود و روی آستینش خط خوابِ یک روز کامل در بخش انرژی مانده بود. بخار چای بالا میرفت، روی یک نعلبکی دیگر سرد شده بود و حلقهی کمرنگی روی میز گذاشته بود. از کنار درِ نیمهباز اتاق پذیرایی، آرمان این صحنه را دید؛ دید که سینی از افتادن نجات پیدا کرد و جملهی بعدی، تشکر نبود، دستور بود.
نسترن سینی را روی میز گذاشت، فنجان لبپریدهی عمهجان را عوض کرد و بیآنکه بنشیند، سراغ کتری برگشت. امروز از دفتر تا تجریش را با اتوبوس و بعد تاکسی آمده بود، فقط چون الهام صبح زنگ زده بود که «مهریخاله تنها از پس مهمونی نامزدی برنمیآد، تو یه سر بیا.» خانواده و فامیل باخبرند که او و آرمان ماههاست جدیاند، اما باخبر بودن هیچوقت حقِ نشستن نمیآورد؛ مخصوصاً وقتی کسی مثل نسترن بلد است بیصدا هر گرهی را باز کند.
الهام زیر لب، در آستانهی آشپزخانه، گفت: «بشین یه نفس بگیر.» همین یک جمله، همین که یک نفر نگفت «اینم ببر»، اولین نرمیِ شب بود. نسترن خواست بگوید وقت نیست، اما الهام لیوان آب را جلوتر گذاشت و خودش درِ فر را باز کرد. هنوز لیوان به لب نرسیده بود که مهریخاله صدایش زد: «نسترن جان، لطفاً برو پایین جعبه شیرینی رو از صندوق بیار. پیک آورده، کسی حواسش نبود.»
نسترن لیوان را نصفه گذاشت. صدای خشک کاغذِ جعبههای بستهبندی از پلهها بالا میآمد. پایینِ پارکینگ، بوی بنزین و نم دیوار با وزوز چراغ راهرو قاطی شده بود. صندوق عقب را باز کرد، دو جعبه شیرینی و کیسهی یخ را بیرون کشید، با شانه در را بست و وقتی برگشت، دید جای نشستنِ دخترهای همسنش دور میز باز شده و برای او فقط تنگهی بین یخچال و سینک مانده است. مهریخاله همانطور که تسبیح را در مشت میچرخاند، رو به مهمان تازهوارد گفت: «نسترن از این دخترای زرنگه، هر کاری بدی دستش، جمعش میکنه.»
جمله تعریف بود، اما جای آدم را از رویش میشد فهمید.
نسترن یخ را خرد کرد، قوری دوم را دم گذاشت، بعد وقتی یکی از بچهها شربت را روی رومیزی ریخت، دوباره خم شد و لکه را گرفت. هر بار که خم میشد، حرفها از بالای سرش رد میشد: دربارهی جهیزیه، دربارهی تاریخ عقد، دربارهی اینکه «دختر باید بعدِ بلهبرون حواسش به رفتوآمدش باشد.» آرمان یکبار خواست وارد آشپزخانه شود، مهریخاله در همان راهرو جلویش را گرفت و خندید: «تو دیگه چرا؟ بذار خانما برسن. برو پیش مهمونا.»
نسترن ظرف شیشهای را از دست الهام گرفت تا نیفتد و زیر لب گفت: «ولش کن.» ولی فشار شب تیزتر شد. عمهجان داروی فشارش را جا گذاشته بود؛ نسترن کیفش را زیر مبل پیدا کرد، قرص را با آب آورد. بعد پسرعموی کوچک آرمان با گریه از شلوغی کلافه شد؛ نسترن او را به اتاق کناری برد، کفشش را درآورد، پنجره را کمی باز کرد تا نفسش جا بیاید. برگشت که نفسی بکشد، دید بشقابهای شام جمع شده و سهم او از غذا مانده کنار اجاق، سرد و جمعشده.
مهریخاله درِ ظرف را برداشت، نگاهی کرد و با همان لحن آرامِ حسابگر گفت: «فعلاً نخور، شاید دو نفر دیگه برسن. بعداً اگه زیاد اومد، میکشی.» بعد رو به زنِ داییِ داماد خندید: «بعضیا دستشون به کار میره، دلشونم بزرگه.» انگار دلِ بزرگ یعنی آدم همیشه آخر صف بایستد.
نسترن چیزی نگفت. بشقاب را همانجا گذاشت و رفت زبالههای خیس را گره بزند. وقتی کیسه را بلند کرد، بند پلاستیک برید و پوست پرتقال و دستمالِ خیس روی سرامیک پخش شد. اینبار صدای خندهی کوتاهی از پذیرایی آمد؛ نه بلند، نه بیادب، فقط همانقدر که تحقیر را مثل سوزن زیر پوست ببرد. نسترن زانو زد، دستمال آورد. ستون پشتش از خستگی تیر کشید.
آرمان اینبار از راهرو رد نشد. مستقیم آمد، کیسهی نو را از دست نسترن گرفت، خودش خم شد و پوستها را جمع کرد. مهریخاله گفت: «آرمان، ول کن مادر، لباسهات—»
او گوش نکرد. رو به الهام گفت: «یه سینی دیگه چای آماده کن.» بعد به پسرعمویش که از درِ آشپزخانه سرک میکشید، اشاره کرد: «تو هم برو زباله رو ببر پایین.» پسرک اول خندید، بعد وقتی نگاه آرمان را دید، کیسه را گرفت. نسترن هنوز روی زانو بود. آرمان دستش را جلو آورد، نه برای نمایش، فقط برای بلند شدن. گفت: «پاشو. پنج دقیقه بشین.»
اینبار مهریخاله چیزی نگفت، فقط دهانش باریک شد. نسترن نشست؛ نه روی صندلی پذیرایی، روی چهارپایهی کنار پنجرهی کوچک آشپزخانه. همان هم مثل بخشش بود. الهام بشقاب سردشده را گرم کرد و بیصدا گذاشت جلوی نسترن. از هال صدای قاشقها و خندهها میآمد، اما برای چند لقمه، بارِ همهچیز از دوشش برداشته شد. آرمان کنار در ماند، طوری که هرکس میخواست دستور تازهای بدهد، مجبور بود از روی او رد شود.
شب دیرتر از همیشه جمع شد. مهمانها که رفتند، مهریخاله تازه یادش افتاد نسترن باید برگردد آن سرِ تهران. ساعت از یازده گذشته بود، مترو تمام شده بود و باران ریزِ سردی روی شیشهی بالکن میزد. نسترن روسریاش را مرتب کرد و گفت: «من میرم تاکسی بگیرم.» مهریخاله بیدرنگ جواب داد: «الان؟ این وقت شب؟» لحظهای امیدِ بیجایی در دل نسترن جنبید، اما جملهی بعد آمد: «بمون پایین با الهام آشپزخونه آخرشو جمع کنید، بعد ببینیم یکی برسونتت. تو که بلدی.»
بلدی. دوباره همان کلمه. بلد بود، پس حق داشت خسته باشد؟ نه. بلد بود، پس میشد بیشتر از او کشید.
عمهجان شال را روی سرش محکم کرد و گفت: «دختر این وقت شب تنها نره. خوب نیست.» مهریخاله فوراً راهحلِ آبرومندانهاش را رو کرد: «همین هال جا هست. یه لحاف میاندازیم اینجا. فردا صبح زود هم بلند میشه کمک میکنه صبحونه رو راه بندازیم.» هال، یعنی جایی که هرکس سحر برای نماز یا آب خوردن رد شود از کنارت بگذرد. هال، یعنی ماندن، اما بدون جا.
نسترن ایستاد. انگار تمام شب برای همین لحظه جمع شده بود؛ برای اینکه بفهمد از او کار میخواهند یا ماندن. گفت: «من پایین نمیمونم که صبح باز از اول راه بندازم.» صدایش آرام بود، اما کلمهها روی سرامیک سفت افتاد. مهریخاله ابرو بالا برد: «حالا یه شب هم اینجا بخوابی، چیزی ازت کم میشه؟ وقتی خانواده و فامیل باخبرند، باید بیشتر هم رعایت کرد. اتاقها که هر کدوم صاحب داره.»
این دیگر فقط تقسیم جا نبود. مرز میکشید: تو آنقدر نزدیکی که بار خانه را برداری، آنقدر نه که پشت یک درِ بسته، جایی برای خوابت داشته باشی.
راهرو باریک شد. وزوز چراغ بالای سرویس، صدای یخچال، بوی چای مانده، همه جمع شدند دور گلوی نسترن. آرمان از کنار میز چای بلند شد. نه با عجله، نه با عصبانیتِ نمایشی. به اتاق کوچک آخر راهرو رفت؛ همان اتاقی که از وقتی پدرش برای کار در عسلویه میرفت و برمیگشت، بیشتر وقتها خالی مانده بود. در را باز کرد، چراغ را روشن کرد، بعد برگشت. یک کلید کوچک از روی جاکفشی برداشت؛ کلیدِ سوئیچیِ نقرهایِ درِ بالای واحد، همان درِ جداگانهای که به اتاق و سرویس کوچکش راه داشت.
مهریخاله یک قدم جلو آمد. «آرمان، اونجا که—»
او حرفش را برید، نه با داد، با قطعِ حسابشدهی یک جمله: «اونجا مال من هم هست.» بعد کلید را سمت نسترن گرفت. «اگه میمونی، اونجا میمونی. نه توی هال.»
عمهجان سرفهی کوتاهی کرد و تسبیح در دست مهریخاله ایستاد. در این خانه، کسی که کلید را نگه میدارد، حرف آخر را بیصدا میزند. مهریخاله هنوز سعی کرد با لحنِ نرمتری اوضاع را پس بگیرد: «مردم چی میگن؟» آرمان نگاهش را از نسترن برنداشت. «مردم امشب نبودن که ببینن از کی چای خواستن، از کی جمعکردن خواستن. من دیدم. الان هم دارم میگم کجا میمونه.»
نسترن به کلید نگاه کرد، بعد به راهرو، بعد به هالِ وسیع و بیپناه. میتوانست باز هم همان کار همیشگی را بکند؛ کوتاه بیاید، تشکر کند، جایی کنار مبل جا بگیرد و صبح زودتر از بقیه بیدار شود. اینبار نکرد. کلید را گرفت. صدای برخورد فلز با حلقهی کوچک، ریز و روشن بود.
مهریخاله گفت: «نسترن جان، سوءتفاهم نشه—» اما نسترن دیگر برای نرم کردن صحنه نای خودش را خرج نکرد. تنها گفت: «من یا میرم، یا اگر میمونم، پشت درِ بسته میمونم. برای کارِ فردا نمیمونم.» بعد کیفش را از کنار یخچال برداشت، شانههایش را صاف کرد و از کنار جاکفشی گذشت.
آرمان جلوتر رفت، درِ بالای واحد را باز کرد. نه خیلی نزدیک ایستاد، نه طوری که گذر او را تصاحب کند؛ فقط در را نگه داشت. نور زردِ راهروی کوچکِ بالا روشن شد، تمیز و ساکت، دور از ظرفهای نشسته و بوی روغن. نسترن از آستانه رد شد. پشت سرش نه هجوم توضیح آمد، نه تعارفِ تازه. فقط در، باز ماند تا او کامل داخل برود.
اتاق کوچکتر از آن بود که اسمش را مهمانخانه بگذارند، اما درش بسته میشد. پنجرهای رو به دیوار روشنِ ساختمان روبهرو داشت، یک تخت یکنفره، یک میز باریک، و صدای ضعیفِ همان وزوز همیشگیِ چراغ راهرو که اینجا دورتر و مهربانتر میشد. نسترن کیفش را روی صندلی گذاشت، برگشت و کلید را از داخل، بیمکث، چرخاند. بعد تازه نفس کشید.
چراغ کنار تخت روشن مانده بود. کنار بالش، پتو تا خورده و صاف روی لبهی تخت منتظر بود. پارچه بیحرکت، تختِ آماده، و تاخوردگیِ مرتبِ پتو زیر نور زرد، همانجا ماند.