همان که تحقیرش کردند، بالا زد
«خانم، از این طرف نه.» مهندس فرهمند دستش را مثل میله جلوی رعنا گرفت و بدون اینکه حتی نگاه کامل به صورتش بیندازد، با دو انگشت به کنار حیاط اشاره کرد؛ همان گوشهای که رانندهها و پیک شیرینی زیر سایه دیوار ایستاده بودند. کنار درِ شیشهای تالار، پایه فلزیِ مخملکِش راه ورود مهمانان ویژه را جدا کرده بود و کارتهای اسم روی میز باریک پذیرش برق میزد. چند جفت چشم از حلقه ورود برگشت سمت رعنا؛ خاله پروین فنجان چایش را نیمهراه نگه داشت، و روی نعلبکی لکه حلقهای چای سرد مانده بود، انگار کسی مدتها منتظر اتفاق بد بوده.
رعنا همانجا ایستاد. بند کارت شناسایی چروکخوردهاش از کیف بیرون مانده بود؛ آرم شرکتِ پیمانکاریِ بخش انرژی رویش ساییده شده اما هنوز خوانا بود. سه ماه بود که برای همین شب بین دفتر، خانه، و این تالار در منطقه نوساز تهران میدوید؛ از قرارداد گلفروش تا جا دادن مهمانهای کاریِ آقای نادری. همه میدانستند خانواده و فامیل باخبرند که حامد از اول فقط با نظر پدرش جلو نیامده. با این همه، فرهمند طوری دستش را سد کرده بود که انگار رعنا زنِ بیدعوتی است که آمده از سر کنجکاوی خودش را داخل جا کند.
فرهمند با صدای بلندتر، برای اینکه حلقه نگاه خوب بشنود، گفت: «لطفاً تشریف ببرید کنار میز چای. اول بزرگترها و مهمانهای اصلی وارد میشن. نظم مراسم باید حفظ بشه.» بعد رو به پسر پذیرش کرد: «اسم ایشون فعلاً در مسیر ورود ویژه نباشه. بعداً اگر لازم شد صدا میزنیم.»
رعنا به میز باریک پذیرش نزدیک شد، نه به سمت گوشهای که نشانش داده بودند. نوک انگشتش رفت روی یکی از کارتهای اسم. کارتِ «سرکار خانم رعنا سهرابی» را از ردیف پایین، جایی نزدیک انتهای میز، برداشت و بیآنکه حرفی بزند، روبهروی ردیف اول گذاشت؛ کنار کارت «حامد نادری». حرکتش کوچک بود، اما آنقدر روشن که پسر پذیرش پلک زد و خاله پروین زیر لب «یا خدا» گفت. فرهمند فوراً کارت را چنگ زد و با لبخند کشیدهای که فقط دندان نشان میداد، دوباره به ته میز برگرداند.
گفت: «جای کارت را من تعیین میکنم. نسبت فامیلی محترم است، اما ترتیبِ ورود را جایگاه کاری و تشریفات مجلس مشخص میکند.» بعد عمداً رو به دو مرد میانسال از مهمانهای کتوشلواری کرد: «امشب چند نفر از هیئتمدیره و دوستان بخش انرژی مهمان ما هستند. نمیشود هرکس به اعتبار آشنایی خانوادگی بیاید در صف اول بایستد.»
اینبار چند نفر واقعاً سر تکان دادند؛ آن تکانهای محتاطی که آدمها وقتی بوی قدرت میآید، به امنترین طرف میچسبند. رعنا بیرونِ پایه مخمل ماند. یکی از خدمه سینی شیرینی را برد از جلوی او رد کند، بعد با نگاه فرهمند مسیرش را کج کرد تا اول به مهمانهای پشت طناب برسد. تحقیر وقتی با قند و بلور و لبخند سرو میشد، از توهین رک هم بدتر میسوخت.
حامد هنوز نرسیده بود. همین غیبت، دست فرهمند را بازتر کرده بود. او سالها مدیر روابط عمومیِ پروژههای نادری بود و در هر مراسمی طوری راه میرفت که انگار مالک دیوارها و نورها و نفس کشیدن آدمهاست. رعنا میدانست مشکل فقط شخصی نیست؛ فرهمند از اول با زنی که از پشت میز حسابداریِ یک شرکت پیمانکاری آمده و قرار است در خانوادهای با نام و نفوذ جا بگیرد، مسئله داشت. برای مردی مثل او، نسبت باید از بالا به پایین تأیید میشد، نه از جایی که بوی کارِ واقعی و خستگی بدهد.
آقای نادری با دو نفر از مهمانهای مسن از سمت پارکینگ وارد حیاط شد. موهای سفیدش زیر نور زرد حیاط درخشید و حلقه نگاه تکان خورد. فرهمند فوراً قدم جلو گذاشت، کمرش را خم کرد، و با صدایی که حالا نرمتر شده بود گفت: «همهچیز آمادهست. مهمانهای اصلی را از مسیر جلو میبریم. بعضیها هم فعلاً بیرون نظم را به هم نزنند بهتره.»
«بعضیها» را نگفت، نشان داد. کف دست بازش سمت رعنا بود.
آقای نادری هنوز چیزی نگفته بود که یکی از مأموران تشریفات تالار، مرد ریزنقشی با کت سرمهای، از پله کوتاه ورودی پایین آمد. توی دستش فهرست چاپیِ جاینشستن بود. مستقیم رفت طرف فرهمند، اما وسط راه نگاهش به رعنا افتاد، بعد به کارت انتهای میز، بعد به آقای نادری. مکث کوتاهش از آن مکثهایی بود که هوا را میبُرد. بعد ناگهان مسیر بدنش عوض شد. از کنار فرهمند رد شد، طناب مخمل را کنار زد، و با احترام رو به رعنا ایستاد.
«خانم سهرابی؟ بفرمایید اینطرف، لطفاً.» بازویش را کمی گشود، طوری که مسیر باز شده دقیقاً از جلوی نگاه همه میگذشت.
فرهمند برگشت. لبخندش خشک ماند. «اشتباه شده. ایشون بعد از—»
مرد تشریفات حرفش را ناتمام گذاشت، نه با بحث، با جاگیری. نیمقدم جلوتر از رعنا ایستاد و شانهاش را سپر کرد تا راه باز بماند. حالا رعنا داخل مسیر ایستاده بود و فرهمند بیرونش. همین جابهجایی ساده کافی بود که چند نفر دوباره کارتها را نگاه کنند و خاله پروین فنجانش را پایین بگذارد.
رعنا حرکت نکرد. فقط پرسید: «چه کسی گفته؟»
مرد تشریفات جواب را بلند داد، آنقدر بلند که آقای نادری هم بشنود: «دستورِ طبقه بالا از دفتر خانواده رسیده که همراهِ آقای حامد نادری، خانم سهرابی هم از ورودی اصلی هدایت بشن.»
«همراه» مثل سنگ افتاد وسط حیاط. نه خواستگاریِ پنهان، نه تعارفِ مبهم؛ کلمهای بود که مسیر بدنها را عوض میکرد.
فرهمند سریع خودش را جمع کرد. «از دفتر خانواده؟ با اجازه، اینجا من مسئول نظم ورودم. تا وقتی خودِ آقای نادری نگفتن، کسی جای صف را عوض نمیکنه.» بعد دست دراز کرد که کارت رعنا را دوباره از ردیف اول بردارد. اینبار حرکتش عجولانه بود؛ دیگر آن نرمیِ مغرور اول را نداشت.
رعنا پیش از او کارت را برداشت. نگذاشت توی دستش بیفتد. صاف رو به آقای نادری گفت: «اگر من باید پشت دیوار چای بایستم، همین حالا برمیگردم. ولی اگر قرار است اسمم را علنی به خانوادهتان گره بزنید، دیگر کسی حق ندارد من را کنار رانندهها نگه دارد.»
حیاط یکدفعه کوچک شد. صدای قاشق از نعلبکی افتاد. فرهمند زیر لب گفت: «این لحن جلوی بزرگتر—»
رعنا چشم از آقای نادری برنداشت. «سه ماه است کارهای این شب را با دفتر شما جلو بردهام. با اجازه شما و پسرتان. خانواده و فامیل باخبرند. اگر امروز هنوز باید در آستانه انکار شوم، لازم نیست داخل بیایم. اما اگر قرار است وارد شوم، از مسیر مهمانِ بینام وارد نمیشوم.»
این نخستین بار بود که صدایش از ابتدای شب بلندتر میشد، اما لرزش نداشت. نه خواهش بود، نه گلایه. خط بود.
حامد همان لحظه از درِ حیاط رسید؛ نفسزنان، با جعبه کوچکی در دست و صورت گرفته. نگاهش اول به رعنا خورد، بعد به فرهمند، بعد به پدرش. اوضاع را از چیدمان بدنها فهمید؛ رعنا بیرون و تنها، فرهمند جلوی طناب، مأمور تشریفات معلق میان دستور و ترس. «چه خبر شده؟»
فرهمند بیدرنگ گفت: «هیچی. فقط خانم سهرابی نظم ورود رو رعایت نکردن. میخواستن قبل از مهمانهای اصلی وارد—»
«دروغ نگو.» حامد جمله را کوتاه و صاف پرتاب کرد، اما هنوز این برای شکستن صحنه کافی نبود. چشمها رفت سمت پدر، چون در این حیاط حرف آخر مال او بود.
آقای نادری به رعنا نگاه کرد؛ نه از آن نگاههای مرددِ پدرانه، از آن نگاههایی که هزینه را میسنجد. بعد به کارت اسم در دست او و به فرهمند که هنوز نزدیک طناب ایستاده بود، طوری که انگار طناب مال اوست. صورتش سردتر شد. «کارت را بده به من.»
رعنا کارت را جلو برد. آقای نادری آن را گرفت، به میز پذیرش نزدیک شد و با دست خودش کارت «رعنا سهرابی» را کنار کارت «حامد نادری» گذاشت؛ نه فقط در ردیف اول، بلکه دقیقاً بالای میز، در جایی که هر تازهواردی اول میدید. بعد رو به پسر پذیرش گفت: «از این لحظه ترتیبِ ورود را طبق این میچینی. هرکس سؤال داشت، از من میپرسد.»
ضربه اول همانجا نشست. فرهمند دهان باز کرد، اما صدایش بیرون نیامد.
با این حال هنوز عقب ننشست. عجله کرد سمت درِ شیشهای، انگار بخواهد آخرین حقِ نگهبانی را حفظ کند. به دو خدمتکار اشاره کرد: «اتاق بالایی برای بزرگترهاست. خانمها را از سالن پایین ببرید. جای نشستن قبلاً مشخص شده.»
این همان زیادهرویای بود که آبرویش را از درون میشکافت. او جلوی همه داشت تصمیم تازه آقای نادری را دوباره مصادره میکرد؛ میخواست اگر نتوانست ورود را ببندد، دستکم جای افتخار را پس بگیرد.
حامد قدمی جلو گذاشت، اما رعنا دستش را خیلی مختصر بالا آورد؛ نه برای لمس، برای نگه داشتن. بعد خودش رو به آقای نادری گفت: «اگر هنوز هم باید برای من مسیر جدا باز شود، اسمم را بردارید. من نیمهپذیرفته وارد خانه کسی نمیشوم.»
آقای نادری اینبار مکث نکرد. صدایش وقتی بلند شد، حیاط را دو نیم کرد. «مهندس فرهمند، شما از الان فقط مهمان هستید، نه صاحبِ ترتیب. خانم رعنا سهرابی با پسر من وارد میشود، از ورودی اصلی، و در طبقه بالا کنار خانواده من مینشیند. شما حق ندارید درباره مسیر یا جای ایشان کلمهای بگویید.»
فرهمند انگار یک لحظه وزن بدنش را گم کرد. دستی که هنوز نیمهبالا مانده بود، بیجا ماند. دو خدمتکار که به اشاره او تکان خورده بودند، همانجا متوقف شدند و بعد برگشتند سمت آقای نادری. یکی از آنها طناب مخمل را کامل کنار زد. دیگری درِ شیشهای را باز نگه داشت، اما رو به فرهمند نه، رو به رعنا و حامد تعظیم کوتاهی کرد. اینبار تغییر نه در کلمه، که در چرخش ستون فقرات آدمها دیده میشد.
فرهمند با صدایی گرفته گفت: «آقای نادری، من فقط برای حفظ شأن مراسم—»
«شأن مراسم را شما تا همینجا خراب کردید.» آقای نادری جمله را بیزحمت گفت؛ نه فریاد، نه تکرار. بعد به پسر پذیرش اشاره کرد: «نام ایشان را اول بخوان.»
پسرک با گلوی خشکشده، نگاهش را از برگه به رعنا بالا آورد و گفت: «خانم رعنا سهرابی، بفرمایید.»
خوانده شدن اسم، آن هم قبل از چند فامیل درجهیک که همین حالا رسیده بودند، از هر عذرخواهیِ نمایشی برندهتر بود. خاله پروین که چند دقیقه پیش جرئت تکانِ فنجان هم نداشت، شالش را مرتب کرد و خودش کنار رفت تا راه جلو خالی بماند. مهمانهای کتوشلواریِ بخش انرژی که قبلتر سر تکان داده بودند، حالا نگاهشان را از صورت فرهمند میدزدیدند؛ مردی که تا دو دقیقه پیش جلوی طناب حکم میداد، حالا حتی نمیدانست دستش را کجا بگذارد.
رعنا هنوز داخل نرفته بود. ایستاد، مستقیم رو به فرهمند، و کارت اسمش را از روی میز برداشت. نه برای پس زدن، برای تثبیت. کارت را به مأمور تشریفات داد و گفت: «این باید روی میز طبقه بالا، کنار جای آقای حامد باشد. اگر جایی غیر از آن گذاشته شد، من برمیگردم.»
مأمور تشریفات کارت را با هر دو دست گرفت. «چشم، خانم.»
ضربه دوم آنجا خورد؛ دیگر بحث فقط ورود نبود، جای نشستن هم علنی بریده شد و از دست فرهمند بیرون رفت. او تکانی خورد که انگار میخواهد چیزی بگوید، اما آقای نادری حتی نگاهش نکرد. این بدترین نوع حذف بود: آدم را از مرکز صحنه به لبه بیصدایی هل میداد.
حامد یک قدم کنار رعنا آمد، نه جلوتر از او. پایینِ صدایش فقط به گوش او رسید: «دیر رسیدم.»
رعنا همانطور که به درِ باز نگاه میکرد گفت: «دوباره این اشتباه را تکرار نکن.»
بعد خودش حرکت کرد. نه شتابزده، نه مردد. از میان مسیر بازشده گذشت؛ خدمه عقب کشیدند، شانهها جابهجا شد، و فرهمند ناچار شد برای اولین بار از جلوی راه او کنار برود. درِ شیشهای باز ماند و هوای خنک سالن با بوی برنجِ دمکشیده و گلاب به حیاط زد. آن سوی در، راهپلهای با نرده برنجی به طبقه بالا میرفت؛ جایی که صدای آرام گفتوگوی بزرگترها از آن میآمد.
بر پاگرد اول، مأمور تشریفات نیمقدم جلو افتاد و دستش را به سمت بالا گشود. رعنا دستش را روی نرده گذاشت و بالا رفت. پشت سرش، درست روی پله پایینتر، حرکتها مکث کرد؛ دستی روی دستگیره نرده ماند، قدمی نیمهبرداشته نگه داشته شد، و خط بدنها همانجا برید. رعنا بدون برگشتن، از پاگرد گذشت و به طبقه بالا پیچید.