Fast Fiction

جلوی در، راه را روی او بستند

نگهبان دستش را جلوی سینهٔ رعنا گرفت و گفت: «اسم شما از فهرست ورودی بار ویژه خط خورده، خانم. ماشین بایسته کنار.» تاکسی زرد هنوز کامل نایستاده بود که دو شاسی‌بلند مشکی پشت سرش چراغ زدند، درهایشان باز شد و پسرعموها و شریک‌های پدر داماد با لبخند و صدای بلند از پیاده‌رو بالا رفتند. رعنا دستش را روی بند کارت پارچه‌ایِ کهنه‌اش گذاشت؛ همان بندی که از بس در انبارها و محوطه‌های تحویل گردن انداخته بود، لبه‌هایش ساییده شده بود. روی صندلی کناری، جعبهٔ غذای نیمه‌خورده‌ای سرد شده بود. از صبح بین دفتر، بارانداز و این باغ‌تالار در منطقهٔ نوسازی غرب تهران دویده بود تا محمولهٔ هدیهٔ ویژهٔ نامزدی، همان جعبه‌های سفارشی که اسم دو خانواده روی مُهرشان خورده بود، پیش از مهمان‌های اصلی برسد. حالا جلوی در، نه فقط خودش که بارش را هم نگه داشته بودند.

کامران از زیر سایهٔ درختان سرو کنار در ورودی جلو آمد؛ کت خاکستری روشن، لبخند باریک، صدایی که عمداً بلندتر از حد لازم بود. «گفتم اول مهمان‌های اصلی برن داخل. تحویل بار هم با من.» بعد رو به نگهبان کرد: «این ماشین بره خط فرعی. صندوق رو کسی باز نکنه تا من برسم.» سه نفر از کارکنان فوراً اطاعت کردند؛ یکی به راننده اشاره زد بپیچد سمت رمپ کناری، دیگری چرخ‌دستی را از کنار تاکسی دور کرد. چند زن از فامیل که برای استقبال پایین آمده بودند، مکث کردند. عمه پروین شال مشکی‌اش را محکم‌تر روی سر کشید و فقط یک بار به رعنا نگاه کرد؛ همان نگاه کوتاه کافی بود تا توهین جلوی چشم همه وزن پیدا کند. خانواده و فامیل باخبرند که رعنا دو سال است سفارش‌های تشریفاتی شرکت را از آب و گل درمی‌آورد و همین نامزدی نصف آبرویش روی کار او بسته شده. کامران خوب می‌دانست کجا بزند.

رعنا از تاکسی پیاده شد. خستگی شیفتِ کش‌آمده توی شانه‌هایش مانده بود، اما صدایش صاف بود. «مجوز تحویل با شمارهٔ من ثبت شده.» کامران انگار چیزی کثیف را کنار می‌زد، دستش را تکان داد. «ثبت شده بود. اینجا باغ‌تالاره، انبار شرکت نیست. از اینجا به بعد ترتیب با خانوادهٔ داماده.» بعد برگشت به کارکنان: «سینی چای رو ببرید سمت ورودی اصلی. برای ایشون صندلی توی راهرو بگذارید تا اگر لازم شد صداش کنیم.» صندلی توی راهرو. نه کنار عمه‌ها، نه در حیاط، نه حتی زیر سایه. همان‌جا که چراغ مهتابی با وزوز یکنواخت روی دیوار می‌لرزید و رفت‌وآمد گارسون‌ها آدم را شبیه بستهٔ جامانده نشان می‌داد.

پسرخالهٔ داماد با خندهٔ خفه گفت: «کامران جان، پس بار ویژه رو کی تحویل می‌گیره؟» کامران دستش را روی سینه گذاشت، انگار رسم می‌داند. «من. از اول هم قرار با من بود.» دروغ را این‌قدر راحت گفت که دو نفر از کارکنان جوان باورشان شد و مستقیم رفتند سمت ون سفیدِ یخچال‌دار که تازه وارد خط بار می‌شد. رانندهٔ ون شیشه را پایین داد. کامران جلو رفت، برگهٔ ورود را از جیب درآورد و جلوی شیشه تکان داد. «به من تحویل می‌دی. اسم رو عوض کردن.» رعنا هنوز یک قدم آن‌طرف‌تر، کنار گلدان‌های شمعدانی و پیچک، ایستاده بود؛ انگار قرار بود آدم‌ها، درها و خودروها همه طبق اشارهٔ او بچرخند و او فقط نگاه کند.

اولین ترک همان‌جا افتاد. رانندهٔ ون به برگه نگاه کرد، بعد به رعنا، بعد گفت: «کد آزادسازی رو من روی بارنامه می‌زنم، نه روی حرف.» جمله‌اش بلند نبود، اما مکثی که پشتش نشست، کامران را واداشت یک قدم نزدیک‌تر شود. «من گفتم تغییر کرده.» راننده شانه بالا انداخت. «پس از مرکز به من بگن.» این جواب نه پیروزی بود نه نجات، فقط یک ترمز کوچک جلوی اطاعت کور. اما همان کافی بود که چند جفت چشم از کامران کنده شود و برگردد سمت رعنا.

کامران این بار تندتر زد. رو به عمه پروین، با لحنی که ظاهر احترام داشت و بوی حذف می‌داد، گفت: «عمه جان، بهتره خانم‌ها اول بالا برن. اینجا محوطهٔ بار شلوغ می‌شه.» بعد به یکی از کارکنان سالن اشاره کرد: «جای نشستنِ رعنا خانم رو داخل راهرو آماده کنید.» همان لحظه دو دخترخالهٔ داماد از کنار رعنا رد شدند، بی‌آن‌که سلام را کامل جواب بدهند. صندلی پلاستیکی را زیر مهتابی گذاشتند؛ کنار کارتن‌های دستمال و جعبه‌های آب‌معدنی. رعنا حتی ننشست. تلفنش را درآورد، صفحه را یک بار نگاه کرد، نه با عجله، نه با التماس. انگار از اول قرار بوده همین‌جا این کار را بکند.

تماس را روی بلندگو نگذاشت. فقط گفت: «هادی، من جلوی رمپ بارم. کسی غیر از من می‌خواهد محمولهٔ کد هفت‌وهشت را بردارد.» صدای هادی از آن سر خط خشن و خواب‌کم‌خورده بود؛ صدای کسی که بخش لجستیکِ یک مجموعه در بخش انرژی را با تلفن و اخم سرپا نگه می‌دارد. «چه کسی؟» رعنا نگاهش را از روی کامران برنداشت. «کامران سروش. می‌گوید آزادسازی عوض شده.» سکوت کوتاهی افتاد. بعد صدای کشیده شدن صندلی، باز شدن در، و هادی که این بار واضح‌تر گفت: «عوض نشده. صبر کن.» رعنا تلفن را پایین نیاورد. «نه. روی خط بمون.»

کامران خندید، از آن خنده‌هایی که برای جمع طراحی می‌شود. «الان وسط نامزدی می‌خوای اداره‌بازی دربیاری؟» رعنا جوابش را به او نداد. از درون باغ‌تالار صدای دف و همهمهٔ خوشامد بالا می‌آمد، بوی برنج زعفرانی و کباب توی هوا پیچیده بود، اما بیرون، خط بار مثل تکه‌ای از شهر بود که هنوز به قواعد خودش کار می‌کرد. یک دقیقه نگذشته بود که تلفن هادی قطع شد و بلافاصله گوشی رانندهٔ ون زنگ خورد. راننده صاف نشست، اسم تماس‌گیرنده را دید، با احترام جواب داد. «بله، سرپرست.» کامران دستش را برد بالا که بین حرف بپرد، راننده کف دستش را مقابل او گرفت؛ نه بی‌ادبانه، فقط برای ساکت کردن.

سرپرست بارانداز خودش دو دقیقه بعد با موتور وارد شد؛ کلاه ایمنی را زیر بغل زد و مستقیم آمد طرف ون. «کد هفت‌وهشت، آزادسازی مجدد خورد.» برگهٔ چاپی کوچکی را از کیفش بیرون کشید؛ گوشه‌اش هنوز گرمِ چاپ بود. اسم رعنا رویش نشسته بود، با مُهر تازه و ساعت ثبت. «تحویل فقط به ایشان. مجوز قبلی باطل شد.» جمله آخر را طوری گفت که نگهبان، راننده، دو کارگر و سه نفر از فامیل نزدیک، همه بشنوند. بعد برگه را جلوی راننده و کارگر بار گرفت. «هر کس غیر از ایشان دست بزند، تخلف بار محسوب می‌شود.»

برای اولین بار لبخند کامران جا ماند. «شوخی نکنید. من از طرف خانواده‌ام.» سرپرست نگاهش هم نکرد. برگه را به رعنا داد. «خانم رعنا، شما صاحب مجوز تحویلی.» کاغذ سبک بود، اما وقتی رعنا گرفتش، انگار کل محوطه وزن عوض کرد. کارگری که تا یک دقیقه پیش چرخ‌دستی را به اشارهٔ کامران برده بود، بی‌صدا آن را برگرداند طرف ون. نگهبان از جلوی سینهٔ رعنا کنار رفت. درِ کوچک فلزی کنار رمپ که برای عبور بار بود، نیمه‌باز ماند و دیگر کسی جرئت نکرد ببندد.

عمه پروین آرام از پله‌ها پایین آمد. نه برای دلجویی؛ فقط برای این‌که اشتباه نکند طرف کدام نظم بایستد. به کارکنان گفت: «جای راهرو لازم نیست. راه بار رو باز کنید.» همین یک جمله کافی بود تا سینی چای جهتش را عوض کند و پسر جوانی که صندلی پلاستیکی را گذاشته بود، آن را مثل چیزی شرم‌آور بردارد و ببرد پشت ستون. دو نفر از فامیل که تا آن لحظه دور کامران می‌چرخیدند، از او فاصله گرفتند. ون یخچال‌دار آرام جلوتر آمد. درِ عقبش با صدای فلز خیس باز شد.

کامران آخرین زورش را زد. جلو پرید و دستش را روی لبهٔ در گذاشت. «هیچ باری بدون تأیید من داخل این تالار نمی‌ره.» این بار صدایش از بس فشار داشت، کمی شکست. رعنا یک قدم نزدیک شد، برگه را نچسباند به صورتش، تکانش هم نداد. فقط آن را داد دست نگهبان درِ بار و گفت: «این مجوز را ثبت کن. از این لحظه ورود این خط با امضای من باز می‌شود. ایشان حق دسترسی به بار و رمپ را ندارند.» بعد بند کارت کهنه را از گردنش بیرون کشید، کارت عبور موقت را که سرپرست لحظه‌ای قبل به حلقه‌اش زده بود، روی قلاب فلزی کنار در انداخت. چراغ سبز کوچک بالای قلاب روشن شد و قفل آهنی رمپ با تقه‌ای کوتاه آزاد شد.

این همان چیزی بود که کامران انتظارش را نداشت: نه دعوا، نه خواهش، نه شکایت به بزرگ‌ترها. فقط یک حرکت ساده که راه را برای او بست و برای رعنا باز کرد. نگهبان طبق برگه جلوی بازوی کامران ایستاد. «ببخشید آقا، شما نمی‌تونید وارد خط بار بشید.» یک کارگر که تا آن لحظه از او دستور می‌گرفت، به ناچار دست کامران را از لبهٔ در جدا کرد تا درِ عقب کامل باز شود. این تماس کوتاه از هر توهینی بدتر بود؛ آدمی که با اشاره‌اش دیگران را می‌چرخاند، حالا برای کنار رفتن باید از کارگر خودش فشار می‌گرفت. پشت سرش، یکی از مهمان‌ها که تازه رسیده بود، ماشینش را نگه داشت و بوق کوتاهی زد؛ چون خطی که کامران با آن دیگران را معطل می‌کرد، حالا برای خودش بسته شده بود.

رعنا بی‌آن‌که نگاهش را روی او نگه دارد، رو به کارگران گفت: «اول جعبه‌های مُهرخوردهٔ خانواده، بعد صندوق گل، بعد سینی‌های شیشه‌ای. این سه قلم مستقیم به انبار کنار حیاط. هیچ‌چیز از ورودی اصلی رد نشود.» دستورش نه بلند بود نه آمرانه؛ دقیق بود. همین دقت، آدم‌ها را بیشتر از هر فریادی به حرکت انداخت. دو کارگر رفتند داخل ون، صندوق‌ها را دست‌به‌دست دادند. سرپرست بارانداز اسم هر قلم را می‌خواند، رعنا با همان برگهٔ تازه مهرخورده کنار رمپ می‌ایستاد و یکی‌یکی عبور می‌داد. هر بار که برگه از مقابل دستگاه دستی می‌گذشت، بوق کوتاهِ تأیید می‌آمد و درِ فلزی باز می‌ماند. کامران دوباره خواست از کنار گلدان‌ها دور بزند و از در کوچک داخل شود؛ نگهبان این بار حتی توضیح هم نداد، فقط دستش را دراز کرد و راه را بست.

فشار جمع، بی‌صدا و بی‌رحم، جای خودش را عوض کرده بود. پسرخاله‌ای که چند دقیقه پیش خندیده بود، حالا کنار رفت تا کارتن شیشه‌ای از کنارش رد شود. یکی از کارکنان سالن که به اشارهٔ کامران صندلی راهرو آورده بود، با دستپاچگی پردهٔ کنار راه را جمع کرد تا مسیر بار بازتر شود. عمه پروین به یکی از زن‌ها گفت: «کسی به خط بار نزدیک نشه.» همین یعنی رعنا نه مهمانِ اضافی، که صاحب اختیارِ این تکه از مراسم شده بود. کامران دهان باز کرد چیزی بگوید، اما از داخل تالار صدایش زدند؛ این صدا دیگر احضار نبود، قطع فرمان بود. او اگر می‌رفت، بار از دستش می‌رفت؛ اگر می‌ماند، پشت خط می‌ماند. همان‌جا ماند.

ون دوم رسید؛ همان که جعبه‌های گل و شمع‌های سفارشی را آورده بود. راننده از شیشه خم شد و گفت: «تحویل با خانم رعنا؟» رعنا برگه را بالا آورد. «بله. خط بار از این‌جاست.» مرد بی‌درنگ فرمان را پیچاند و ماشین را از برابر کامران رد کرد؛ چرخ جلو از روی آب باریک کنار جدول گذشت و لکهٔ خاک روی لبهٔ شلوار کامران پاشید. آسیب کوچکی بود، اما جلو چشم همه نشست. رعنا مسیر را با دست نشان داد. «برو تا انتهای رمپ. عقب بگیر روی شیار زرد.» کامیونت در همان خطی قرار گرفت که کامران نیم ساعت بود با آن برای خودش اعتبار می‌ساخت.

دیگر هیچ‌کس از او نمی‌پرسید چه باید کرد. هر سؤال مستقیم می‌آمد سمت رعنا: این جعبه کجا، آن صندوق کجا، مُهر را چه کسی بزند، بار شکستنی از کدام در برود. او جواب می‌داد و خط حرکت می‌کرد. کامران یک بار دیگر به سرپرست بارانداز گفت: «این مسئولیت با منه.» سرپرست حتی سرش را نچرخاند. «روی برگه نه.» همین. تمام اقتداری که با نسبت‌فامیلی، کت گران و صدای بلند قرض گرفته بود، به اندازهٔ دو کلمه آب رفت و ریخت پای رمپ.

جعبه‌های آخر سنگین‌تر بودند؛ کارتن‌های چوبی باریک با مُهر قرمز. رعنا خودش رفت کنار شیار زردِ بارگیری، مُهر را با برگه تطبیق داد و گفت: «این‌ها روی سمت راست، کنار انبار حیاط. روی هم بچینید، دو ردیف.» کارگرها اطاعت کردند. یکی جعبه را از شانه پایین آورد، دیگری تهِ آن را گرفت، سومی چرخ‌دستی را قفل کرد. کارتن اول نشست، دوم رویش جا گرفت، سومی کمی لق زد و بعد صاف شد. در شیار بارگیری، کنار دیوار سیمانی که هنوز وزوز چراغ راهرو از پشتش می‌آمد، جعبه‌ها روی سمت رعنا به صورت یک ستون مرتب جا افتادند. او برگهٔ تحویل را روی بالاترین صندوق گذاشت و با نوک انگشت صافش کرد.