Fast Fiction

همان صحنه نابودش کرد

لیوان چای را از دست یاسمن کشیدند و سینی را به او دادند. عمه‌جان مهری، همان‌طور که گوشه روسری‌اش را زیر چانه صاف می‌کرد، گفت: «تو فعلاً از درِ حیاط تا سن پذیرایی را بچرخان. برنامه عوض شد. اول پرهام می‌خوانَد.» یاسمن همان‌جا، کنار حلقه ورود مهمان‌ها، خشک ایستاد. کارت گردنش ــ همان بند باریکِ کهنه که برای هماهنگی گروه موسیقی گرفته بود ــ روی مانتوی مشکی‌اش تاب خورد. روی میز چای، ظرف غذای یک‌بارمصرفی که ظهر برای خودش آورده و نخورده بود، سرد شده بود. او سه هفته با گروه تمرین کرده بود، آن هم بعد از شیفت‌های طولانی در دفتر پیمانکارِ بخش انرژی در غرب تهران، و همه می‌دانستند قرار بوده بعد از ورود عروس و داماد، تصنیف اول را او اجرا کند. اما پرهام تازه از جلوی ماشین داماد پیاده شده بود و هنوز کت براقش را کامل نبسته، دستش را بالا آورد و گفت: «مهمونا اول یه اجرای در شأن مجلس می‌خوان.»

عمه‌جان مهری به او لبخندی زد که از دور مودبانه بود و از نزدیک تحقیر. «در شأن مجلس یعنی کسی که اسم دارد. تو دلخور نشو دخترم، خانواده و فامیل باخبرند که تو تمرین کردی. الان فقط وقت کمک کردنه.» سه نفر از زن‌های فامیل که تازه از درِ عمارت بازسازی‌شده داخل شده بودند، اول به پرهام سلام کردند، بعد به یاسمن فقط سر تکان دادند؛ همان سلامی که به دخترهای دم‌دستِ پذیرایی می‌دهند. پرهام از کنار سینی گذشت، حتی نگاهش هم نکرد، و میکروفن بی‌سیم را از روی میز برداشت؛ انگار از اول مال خودش بوده. فقط سامان، نوازنده تار، از لب سن خم شد و زیر لب گفت: «تو نزدیک بمان.»

حیاط با نور رشته‌لامپ‌های زرد و صدای گفت‌وگوی درهم پر بود؛ وسطش راهرویی باز مانده بود برای رفت‌وآمد مهمان‌های مهم. پرهام خودش را وسط همان راهرو نگه داشت تا همه موقع ورود ببینندش. هر کسی از بخش خصوصی، دستگاه دولتی یا شریک‌های داماد می‌رسید، عمه‌جان مهری با دست باز او را به سمت پرهام می‌چرخاند: «این هم هنرمند امشب.» یاسمن سینی را از میز چای تا لبه سن برد، برگشت، دوباره برد. بار سوم، یکی از پسرهای فامیل لیوان برداشت و گفت: «شما گروهی هستی؟» نه اسمش را پرسید، نه به صورتش نگاه کرد. همان لحظه پرهام از بلندگو خودش را معرفی کرد، انگار نه عروس آمده نه داماد، مجلس فقط منتظر او بوده.

گروه شروع کرد. از همان مصرع اول، یاسمن کنار جعبه مانیتور جلوی سن فهمید که پرهام دارد نفس را هدر می‌دهد. تحریر را جلوتر از ضرب می‌انداخت، جمله را نصفه ول می‌کرد، بعد با لبخند و ابروی بالا رفته از دف‌زن می‌خواست بیشتر بکوبد تا لرزش صدایش گم شود. دو بار هم دستش را روی کپسول میکروفن گذاشت و صدای بسته و خفه‌ای توی حیاط پیچید. با این حال، مهمان‌هایی که تازه می‌رسیدند هنوز به او نزدیک می‌شدند؛ چون عمه‌جان مهری همان‌جا کنار راهرو ایستاده بود و با هر معرفی، اعتبار قرضی دیگری روی شانه‌اش می‌گذاشت. یاسمن دستش را روی لبه سن گذاشت. چوب روکش‌شده از گرمای چراغ‌ها داغ بود. سامان نگاه کوتاهی به او انداخت؛ آن نگاهِ حسابگرِ کسی که می‌فهمد خراب شدنِ کار دارد از آستانه آبرو رد می‌شود.

پرهام برای هنرنمایی، میان بند، از گروه خواست ریتم را عوض کنند؛ بی‌هوا، بی‌تمرین. نوازنده کیبورد جا ماند، دف‌زن یک ضرب زودتر افتاد، و پرهام برای پوشاندن بی‌نظمی صدایش را کشید. کشش شکست. یک سوت تیز از بلندگو پرید توی صورت مهمان‌ها. چند نفر در راهروی میانی ایستادند. پیرمردی که تازه از کنار سماور رد شده بود، استکان را نیمه‌راه پایین آورد. یکی از زن‌ها دست برد سمت گوشواره‌اش، انگار صدا به فلز رسیده باشد. پرهام خندید؛ آن خنده‌ای که آدم‌ها وقتی می‌ترسند رسوا شده‌اند روی صورت می‌چسبانند. گفت: «یه مشکل فنی کوچیکه.» و برای اینکه ثابت کند اوضاع دست خودش است، دوباره خواست از همان نت بالا برود.

این بار صدا اصلاً بالا نرفت؛ ترکید. کیبورد خاموش شد، نه کامل، فقط آن‌قدر که ملودی به لکه‌ای نامطمئن بدل شود. راهرو، که تا یک لحظه قبل محل عبور بود، خالی ماند. هیچ‌کس جلو نیامد. همان مکث کوتاه، همان یک نفس جمعیِ نگه‌داشته‌شده، از هر تشویقی بلندتر بود. یاسمن سینی را روی میز چای گذاشت. صدای شیشه لیوان‌ها به هم خورد و عمه‌جان مهری برگشت. «کجا—» یاسمن جواب نداد. از کنار پرده نور و از لبه سن بالا رفت، مستقیم سمت پایه میکروفن دوم؛ همان میکی که برای همخوانی او بسته بودند و حالا خاموش مانده بود. سامان بدون حرف، سیم تار را یک بار کشید و به صدابردار اشاره کرد. مرد صدابردار که تا آن لحظه پشت میز فقط عرق می‌ریخت، فیدر دوم را بالا داد.

نخستین صدا از گلوی یاسمن با فشار بیرون نیامد؛ تمیز و باریک بالا آمد، مثل خطی که کاغذ را یک‌باره می‌برد. نه به پرهام نگاه کرد، نه به عمه‌جان مهری. فقط مصرع خراب‌شده را از همان‌جا گرفت که افتاده بود، درست روی ضربی که دف‌زن با ترس نگه داشته بود. راهروی وسط حیاط دیگر مسیر عبور نبود؛ دو مرد میانسال که قصد داشتند به سمت میزهای جلو بروند، نیم‌قدم چرخیدند و همان‌جا ماندند. زن جوانی که گوشی‌اش را برای فیلم گرفتن بالا آورده بود، قاب را از پرهام برید و آورد روی یاسمن. پرهام گفت: «میکروفن منو بده.» اما صدایش از بلندگو خودش نگذشت؛ چون هنوز نفسش برنگشته بود و جمله یاسمن روی موسیقی قفل شده بود.

او یک دستش را روی پایه نگه داشت و با دست دیگر، بی‌عجله، میکروفن را از گیره بیرون آورد. این حرکت آن‌قدر ساده بود که کسی نمی‌توانست اسمش را گستاخی بگذارد، اما دقیقاً همان لحظه مالکیت سن عوض شد. یاسمن یک قدم جلوتر آمد، نوک کفشش به لبه مانیتور رسید، و بند بعدی را با تحریری بست که از حیاط رد شد و تا پله‌های عمارت رفت. دف‌زن، که سه دقیقه قبل دنبال لب پرهام می‌گشت، حالا چشمش روی شانه یاسمن بود. سامان سر ساز را به سمت او چرخاند؛ نه به‌عنوان لطف، به‌عنوان تبعیت. پرهام خواست از بغل وارد شود. دست برد سمت میکروفن خودش، اما چون باید هم‌زمان نت را پیدا می‌کرد و جلوی لغزش صدا را می‌گرفت، دیر رسید. یاسمن جمله را کامل کرد و بی‌وقفه بند بعدی را شروع کرد؛ جایی برای چسباندن صدای او باقی نگذاشت.

عمه‌جان مهری از پای سن آمد جلو، با همان لبخند رسمی که این بار از جا کنده شده بود. «یاسمن، عزیزم، هم‌خوانی کافیه.» یاسمن حتی سرش را طرف او نچرخاند. فقط روی کشش آخرِ مصراع، شدت صدا را کم کرد، جای خالی بین دو ضرب را اندازه گرفت، و درست وقتی مجلس خیال کرد حالا میکروفن را پس می‌دهد، نفس گرفت و ترجیع‌بند را تنها شروع کرد. آن شروع، حکم جواب را داشت. نه بلند بود، نه عصبی؛ فقط آن‌قدر درست بود که دخالتِ هر کسی بی‌سلیقگی محض به نظر برسد. چند میز جلوتر، پدر داماد که تا آن لحظه کنار مدیرعامل یکی از شرکت‌های بخش انرژی ایستاده بود، خودش از جمع جدا شد و به سمت سن قدم برداشت. با او دو مرد مسن و یکی از دایی‌های عروس هم آمدند. مسیر نزدیک شدنشان را هیچ‌کس نگشود؛ خودبه‌خود باز شد.

پرهام دوباره امتحان کرد. این بار خواست زیر صدای یاسمن هارمونی بگیرد، اما نت را پایین آورد و صدایش لیز خورد. دو دختر نوجوان کنار راهرو خنده‌شان را با دست پوشاندند. یکی از نوازنده‌ها ناخواسته پلک بست. این بدترین نوع سقوط بود؛ نه حادثه‌ای ناگهانی، بلکه فروریختنِ چیزی که همه تا یک دقیقه پیش وانمود می‌کردند محکم است. یاسمن بدنش را نیم‌دور چرخاند تا صدایش مستقیم به میانه حیاط بخورد. چادر نازک نور روی صورتش افتاد و سایه میکروفن از گونه‌اش گذشت. او سرعت را جایی که باید عقب کشید، جایی که باید رها کرد، و گروه را با یک حرکت مچ دوباره به وزن اصلی برگرداند. حالا دیگر نه‌تنها خرابکاری جمع شده بود، که قطعه بهتر از تمرین‌ها پیش می‌رفت؛ چون این بار همه سازها دنبال او می‌آمدند، نه دنبال ادای پرهام.

پدر داماد پای سن ایستاد و سرش را بالا گرفت. یاسمن در میانه بند، فقط به اندازه یک چشم‌برهم او را دید. مرد دستش را به سمت مسئول تشریفات تکان داد و دو صندلی از ردیف جلو را جابه‌جا کردند؛ یکی را برای مادر عروس، یکی را برای عمه‌جان مهری که حالا دیگر کنار راهرو فرمان نمی‌داد، بلکه مجبور بود بنشیند و نگاه کند. همان مسئول تشریفات که اول شب حتی به یاسمن سلام نکرده بود، از کنار پایه مانیتور خم شد و بطری آب را به سمت او گرفت، نه به سمت پرهام. این جابه‌جایی کوچک، از صد تا تعریف بلندتر بود. پرهام دید. صورتش هنوز خندان مانده بود، اما لبخند روی پوستش خشک شده بود و چشم‌هایش دنبال جایی می‌گشت که دیگر در اختیارش نبود.

یاسمن در اوج قطعه، جایی که پرهام برای خودنمایی انتخاب کرده و خراب کرده بود، همان نت را دوباره گرفت. یک‌بار، صاف. بعد تحریر را از پهلو رویش چرخاند و رهایش کرد تا روی دیوارهای روشن حیاط بلغزد. راهروی میانی کاملاً ایستاده بود؛ پیشخدمت با سینی شیرینی از حرکت مانده، یکی از بچه‌ها توپ بادی‌اش را بغل کرده و زل زده، پیرمردِ استکان‌به‌دست حالا بی‌حرکت کنار سماور. کسی به میزها برنمی‌گشت. پرهام آخرین حرکت محافظه‌کارانه‌اش را کرد؛ جلو آمد تا در پایان، میکروفن یاسمن را بگیرد و نام خودش را روی جمع‌بندی قطعه بچسباند. دستش هنوز بالا نیامده بود که سامان با یک پاساژ کوتاه، فضا را برای فرود نهایی باز کرد. یاسمن آن فرصت را دید، پای چپش را سفت کنار مانیتور گذاشت، میکروفن را نزدیک‌تر آورد و اجازه نداد حتی یک هجا بیرون بماند.

ترجیع‌بند آخر را او نه با زور، با تسلط بست. هر واژه در جای خودش نشست، هر مکث اندازه داشت، و وقتی رسید به آخرین خط، صدایش را نه خاموش کرد نه رها؛ مثل کسی که در را دقیقاً تا جایی می‌بندد که قفل بیفتد، آن را روی آخرین نت نشاند. پرهام کنار دستش مانده بود، با میکروفنی که حالا فقط شیء بی‌مصرفی در مشت او بود. پدر داماد بی‌آنکه منتظر پایان تشویق بماند، همان‌جا از پایین سن گفت: «دخترم، بعد از این قطعه، مجلس با شما ادامه می‌دهد.» او این را بلند نگفت، اما لازم هم نبود. دو مرد مسن‌تر بلافاصله سر تکان دادند. مسئول تشریفات به سمت یاسمن برگشت و با هر دو دست، پایه نت را جلوتر کشید. صدابردار، بدون اینکه از کسی اجازه بگیرد، کانال پرهام را بست.

پرهام انگار تازه فهمیده باشد قطع صدا یعنی چه، با وحشت کوتاهی به میز صدا نگاه کرد و یک قدم به جلو زد. «این برنامه—» هیچ‌کس جمله‌اش را نگرفت. نه گروه، نه مهمان‌ها، نه عمه‌جان مهری که لب‌هایش به هم چسبیده بود و برای اولین بار جایی برای میانجی‌گری پیدا نمی‌کرد. پرهام در همان یک قدم معلق ماند؛ نه می‌توانست عقب برود که سقوطش را پنهان کند، نه جلو بیاید که چیزی را پس بگیرد. یاسمن میکروفن را پس نداد. فقط سرش را به سمت گروه خم کرد و قطعه بعدی را با یک اشاره آغاز کرد؛ تمیز، کوتاه، طوری که انگار از اول ترتیب درست همین بوده است.

دیگر لازم نبود نامی از او ببرند. پیرزن‌های فامیل که اول شب از کنارش مثل نیروی خدمات رد شده بودند، حالا جلوِ سن به هم تکیه می‌دادند و از پایین به صورتش نگاه می‌کردند. یکی از همان مردان کت‌وشلواریِ مهم، کارت ویزیتش را به سامان داد بی‌آنکه چشم از یاسمن بردارد. نزدیکِ پله‌ها، پسرخاله عروس به جوان‌ترها اشاره کرد راهروی وسط را خلوت نگه دارند. این‌بار مسیر برای ورود مهمان مهم باز نمی‌شد؛ برای صدای او باز مانده بود. یاسمن بند دوم را کوتاه‌تر خواند، نه از ترس، از اقتدار. هر چه لازم بود ثابت شده بود. در پایان، فقط سرش را کمی پایین آورد، آخرین کلمه را تمیز رها کرد و دست آزادش را از هوا جمع کرد؛ علامتی که هم برای گروه بود، هم برای هر کسی که هنوز خیال می‌کرد می‌شود این سن را از او پس گرفت.

او میکروفن را از دهان دور کرد و یک قدم کنار کشید. نفسش بیرون آمد، آرام و داغ، در لبه مانیتور جلوی سن. بازخوردِ لقِ بلندگو یک لحظه جان کند، نازک شد، و تخت افتاد توی راهرویی که دیگر مال پرهام نبود.