این خط فقط با من راه میافتد
نادری پروندهی اصلی اعزام را از زیر دست رها کشید، روی زانو گذاشت و با کف دست به پشتی صندلی اپراتوری زد. «گفتم امروز تو پشت باجه نمیشینی.» پشت شیشه، صف رانندهها تا جلوی درِ کشویی پیچ خورده بود و صدای بوق یک وانتِ یخچالدار از حیاط میآمد. روی لبهی باجه، استکان چای مانده حلقهای کمرنگ روی فرمها انداخته بود. رها همانجا ایستاد؛ نه عقب رفت، نه خواهش کرد. فقط مُهر فلزی را که نادری از دسترسش دور گذاشته بود، برداشت و کنار خودش گذاشت.
نادری این یکی را انتظار نداشت. ابرو بالا داد و رو به صف، با صدایی که برای شاهد میساخت گفت: «نظم باید باشد. هرکس جای خودش.» بعد بدون نگاهکردن به رها، اولین برگه را از دست رانندهای گرفت که از صبح سه بار اسمش خوانده شده و هر بار معطل مانده بود. رها گفت: «شماره مخزنش با بارنامه نمیخواند.» نادری حتی سر نچرخاند. مُهر را روی برگه کوبید. راننده، مردی با پیراهن چهارخانه و تهریش سفید، دو قدم نرفته برگشت. «خانم، مقصد من ری نیست. این زده شمسآباد. بار من برای پست فشار قلهکه.»
غرولند صف یکصدا نشد؛ بدتر از آن، خُرد و پیوسته بود. هرکس سرش را جلو میآورد، هرکس سعی میکرد از شیشه داخل را ببیند. مینا، از میز کناری، گوشیاش را پایین کف دست نگه داشته بود؛ نور صفحه روی انگشتهایش افتاده بود. آرام گفت: «عمو جلال دو بار زنگ زده. گفته اگر امروز اعزامها بخوابد، اسم شرکت میپیچد تا سفرهی عقد دخترخالهات.» خانواده و فامیل باخبرند که رها برای این جایگاه چهقدر دویده؛ در تهران هیچ لغزشی فقط در محل کار نمیماند.
رها جواب نداد. رسید نصفهتاخوردهی کرایهی تاکسی صبح را از جیب مانتوش بیرون آورد، یک بار با انگشت صافش کرد و دوباره تا زد. نادری این بار پروندهی آبیِ اعزام معدن شهریار را برداشت؛ همان پروندهای که همیشه زیر دست رها میماند چون سه امضا و دو تطبیق وزن داشت. رها گفت: «اول باید حوالهی باسکولش بیاید.» نادری با لبخند خشک رو به رانندهی بعدی گفت: «خانم فرهمند امروز فقط راهنمایی میکنند.»
رانندهی معدن، جوانی بود با موهای ژلخورده و چفیه روی گردن. برگه را گرفت و هنوز از باجه دور نشده، نگهبان باسکول از در پشتی سرک کشید. «کی فرستادش؟ شمارهی محموله بسته است. برگردونیدش.» جوان با صورت سرخ برگشت و برگه را به شیشه کوبید. «من از جادهی قدیم اومدم اینجا که شما بازی کنید؟» نادری خواست با صدای محکم جمعش کند، اما همان لحظه سه نفر دیگر هم برگههای اشتباهخورده را بالا آوردند. صف از شکل انتظار خارج شد؛ شد فشار بدن، شیشه، صدا.
مینا دیگر آهسته حرف نمیزد. «رها، خط تعمیر هم خوابیده. چرخ گاریِ ابزار از صبح گیر دارد، بچهها بارنامههای برگشتی را نمیتوانند جابهجا کنند.» نادری تند گفت: «تو دخالت نکن. اینجا من مسئولم.» بعد، درست جلوی چشم همه، پروندهی اصلی را بازتر کرد و روی صندلی پهن شد تا رها به آن نرسد. تحقیرش نرم نبود؛ با شیء و جا انجام میشد. او صندلی را مثل درِ بسته نگه داشته بود.
سقوط واقعی وقتی آمد که خودروی اعزام اضطراریِ پست جنوب وارد حیاط شد. رانندهاش، مردی لاغر با محاسن مرتب و عرقِ نشسته روی شقیقه، مستقیم به شیشه زد. «این بار برای بخش انرژی است. دو ساعت تأخیرش یعنی خاموشی برنامهریزیشده بههم میریزد. کدامتان مسئولید؟» نادری دست برد طرف پروندهی قرمزِ اضطراری، اما فایل در سیستم قفل بود؛ کد قبلی اشتباه خورده بود و مسیر اعزام از خط تعمیر باید آزاد میشد. صفحه را دوبار زد، بینتیجه. پشت سر راننده، دو مرد مسنتر که معلوم بود از طرف پیمانکار آمدهاند، فقط نگاه میکردند. آن نگاهِ بیصدا سنگینتر از دعوا بود.
نادری گفت: «صبر کنید.» و این بدترین کلمهای بود که میشد آن ساعت گفت. صف فشردهتر شد. رانندهی اضطراری یک قدم عقب رفت و همانجا گوشی را به گوش برد. «من دارم جلوی باجه میگم کار خوابیده.» عمو جلال پشت خط مینا بود یا نبود، فرقی نداشت؛ این یکی اگر بالا میرفت، تا شب خانهی مادر رها هم میرسید.
رها از کنار نادری رد شد، نه به طرف صندلی، به طرف دریچهی باریک پشت باجه که به راهروی تعمیر باز میشد. نادری بازویش را گرفت. «کجا؟» رها دستش را آزاد کرد و فقط گفت: «از سر راه.» نه اجازه خواست، نه توضیح داد. از لای کارتنهای مهر و رول برچسب رد شد، از کنار استکان چایِ پوستبسته گذشت و به راهروی باریک رسید؛ همانجا که گاری ابزار با یک چرخ کج میان دو قفسه گیر کرده بود و پروندههای برگشتی راه را بسته بودند.
کارگر تعمیر، پسرک لاغری به اسم سعید، بیحوصله دستهی گاری را تکان میداد. چرخ جلو به لبهی ناودانی گیر کرده بود و هیچکس نفهمیده بود همین گیرِ لعنتی، برگشت پروندهی اضطراری را در مسیر نگه داشته. رها زانو زد، گیرهی سیمی شکسته را از لای محور بیرون کشید، با آچار نازکی که از جیب کناری گاری آویزان بود یک ضرب پیچ را خواباند، بعد گاری را نیموجب بلند کرد و چرخ را صاف روی شیار نشاند. چرخ این بار بیصدا جلو رفت. پروندهی قرمز میان برگههای گیرکرده پیدا شد. رها آن را کشید بیرون و همانطور ایستاده مهرِ کنترلی را از روی قفسه برداشت. پشت سرش نادری تازه به راهرو رسیده بود و نفسنفس میزد. «گفتم دست نزن.»
رها اصلاً به او نگاه نکرد. پروندهی قرمز را باز کرد، برگهی برگشت از خط تعمیر را روی آن سنجاق کرد و در حال راهرفتن به سمت باجه گفت: «مینا، کد مسیر جنوب را بخوان.» مینا بیدرنگ از روی برگهی دیواری خواند. این اولین شکاف بود؛ کسی دستور نادری را نشنید، دستور رها را شنید.
وقتی رها برگشت جلوی باجه، رانندهی اضطراری دیگر به نادری نگاه نمیکرد. برگهاش را از شکاف پایین شیشه به طرف رها فرستاد. پشت سرش همان پیرمردِ پیراهنچهارخانه گفت: «خانم، مال من هم از اول دست شما درست بود.» نادری جلو آمد که پرونده را بگیرد، اما رها آن را بالاتر کشید و مُهر را با دست دیگر گرفت. نادری گفت: «تو حق نداری.» رها کوتاه گفت: «وقتی خط را قفل میکنی، داری از دست میدهی.»
او هنوز روی صندلی ننشسته بود، اما باجه از دست نادری سُر میخورد. مینا رانندهی بعدی را نه به نادری، که با تکان سر به رها نشان داد. نگهبان باسکول از پشت در صدا زد: «شمارهی صحیح را بفرستید، من ثبت میکنم.» حتی آن دو مرد مسنِ پیمانکار هم حالا بدنشان را به سمت رها چرخانده بودند، نه از ادب؛ از نیاز. نادری یک لحظه خواست با صدای بلند اقتدارش را برگرداند، اما از صف فقط همین آمد: «پس زودتر.»
او آخرین حرکت محافظهکارانهاش را کرد؛ نشستن را محکمتر کرد. خودش را کامل روی صندلی اپراتوری انداخت و پروندهی اصلی را دوباره زیر آرنج برد. «هر کاری داری، ایستاده بکن.» این بار تحقیرش از سر عادت بود، نه اطمینان. عرق نازکی کنار گوشش برق میزد. رها از روبهرو خم شد، نه به صورتش، به کارش. برگهی اضطراری را روی باجه پهن کرد، با انگشت سه خطای او را جدا نشان داد: کد مسیر اشتباه، برگشت تعمیر معطل، تطبیق وزن خالی. بعد با صدایی که لازم نبود بلند باشد گفت: «بلند شو.»
نادری خندید؛ خندهای که یک تکه بود و همانجا برید. «یعنی چی؟» پشت سر رانندهی اضطراری، آن مرد مسن اول بار نزدیک شیشه آمد. انگشتر عقیقش به قاب خورد. «اگر این خانم میداند، وقت ما را نگیرید.» جمله را با احترام نگفت، با حکم گفت. این همان ضربهای بود که نادری نمیتوانست بیهزینه نشنود.
رها دست برد، پوشهی اصلی را از زیر آرنج او کشید. نادری خواست فشار بدهد، اما چون آرنجش به لبهی باجه گیر کرده بود، فقط پوشه کج شد و چند برگه روی حلقهی چای مانده افتاد. لکه پخش شد، مُهرِ اشتباهِ قبلی روی صفحهی اول لو رفت، قرمز و کج. مینا نفسش را از بینی بیرون داد؛ کوتاه، شبیه خندهای که اجازهی خروج نداشت. نادری از جا نیمخیز شد تا برگهها را جمع کند، و همان نیمخیز کافی بود. رها کف دستش را به پشتی صندلی زد و آن را یک وجب عقب کشید. «بلند شو.»
این بار نه صدایش بالا رفت، نه تکرار لازم شد. نادری ایستاد؛ نه با وقار، با اجبار. جا که خالی شد، رها نشست. نشستنش نمایش نبود؛ مثل بستن درِ باز بود. پوشهی اصلی را باز کرد، پروندهی قرمز را روی سمت راست گذاشت، مُهر را کنار انگشت شست جا داد، شمارهی باسکول را از نگهبان گرفت، کد مسیر جنوب را خواند، برگشت تعمیر را سنجاق زد و برگهی اعزام اضطراری را تمیز و مستقیم مهر کرد. همهچیز در سه حرکت روشن شد؛ نه چون معجزهای رخ داده بود، چون دست درست روی جای درست آمده بود.
رانندهی اضطراری برگه را گرفت و همان لحظه از پشت بیسیم حیاط صدای بازشدن درِ خروجی آمد. نادری کنار باجه مانده بود، بیجا و بیدستور. رها بدون نگاهکردن به او گفت: «پروندههای برگشتیِ شهریار را مرتب کن. از روی مهرهای غلط جداشان کن.» لحنش نه انتقام بود، نه نصیحت؛ کار بود. همین بدترش میکرد. نادری یک ثانیه ماند، بعد خم شد و برگههای پخششده روی حلقهی چای را جمع کرد.
صف دوباره خط شد. رانندهی پیراهنچهارخانه جلو آمد و رها اول او را فرستاد؛ همان کسی که نادری از اول خرابش کرده بود. بعد معدن شهریار، بعد برگشتی باسکول. ترتیب، خودش اعلان بود. مینا دیگر زیر لب حرف نمیزد. اسمها را برای رها میخواند. نگهبان باسکول جوابها را مستقیم به او میداد. در آن شلوغی، گوشی مینا باز لرزید؛ نگاهی انداخت و بیآنکه چیزی بگوید خاموشش کرد. لازم نبود کسی خبر خانه را برای رها ترجمه کند. این باجه جلوی همه داشت از نو اسمها را جابهجا میکرد.
آخرین برگهی معطل که از زیر مُهر گذشت، رها بیدرنگ بلند شد. صندلی را همانجا نگه داشت، پوشهی اصلی را بست و زیر بغل زد، از دریچهی پشت باجه وارد راهروی تعمیر شد. در لاین باریکِ تعمیر، گاریِ ابزار منتظر مانده بود. رها دستهاش را گرفت؛ چرخها این بار صاف و درست در شیار افتادند و بیلقی راه افتادند.