او همان استثنایی شد که نمیخواستند
مژگانخانم سینی استکانهای کمر باریک را توی دست رعنا گذاشت و با همان لبخند میزبانانهای که فقط از دور مؤدب دیده میشد، گفت: «از این راه برو عزیزم، برای خانمهای آشپزخونه چای ببر. این سمت، حلقه خانوادهست.» صدای دف از حیاط باغ تالار بالا میآمد، نور زرد روی سنگ خیس ورودی میلغزید و چند نفر از فامیل درست همانجا، لب آستانه، سر برگرداندند تا ببینند دختری که همه میدانستند خانواده و فامیل باخبرند، چرا مثل نیروی پذیرایی کنار زده میشود.
رعنا سینی را گرفت. دستش نلرزید، اما صدای نعلبکیها به هم خورد. روی میز کنار ستون، یک استکان نیمهخورده حلقه کمرنگی از چای سرد روی شیشه جا گذاشته بود؛ انگار یکی مدتی منتظر مانده و آخرش بلند شده رفته باشد. رعنا از کنار آینه آسانسور خدماتی رد شد؛ لکه انگشتهای قدیمی روی فلزش افتاده بود و تصویرش را کدر میکرد. سه سال بود سامان هر بار از جلسههای طولانی بخش انرژی بیرون میزد و میآمد او را از ایستگاه تاکسی برمیداشت، سه سال بود خرید، مریضیِ مادرش، قسط عقبافتاده برادرش، همه را بیسر و صدا کنار او جمع کرده بود، و حالا در عروسی پسرخاله سامان، سهم او یک سینی و یک «عزیزم» فاصلهگذار بود.
پیش از آنکه از مسیر باریک کنار پرده عبور کند، ایستاد. این همان مکث کوچک دم چهارچوب بود که همه میبینند و وانمود میکنند نمیبینند. سرش را برگرداند و آرام گفت: «چای برای کدام مهمانهاست، مژگانخانم؟ برای آشپزخونه یا برای خانواده؟» سؤال ساده بود، اما دو زن میانسال کنار ورودی با ظرف شیرینی دست نگه داشتند. مژگانخانم یک لحظه دیر جواب داد؛ همین یک لحظه ترک اول بود.
بعد لبخندش را جمعوجورتر کرد. «الان وقت این حرفها نیست. مراسم نظم دارد. هر کسی جای خودش. تا چیزی قطعی نشده، نزدیک جایگاه نیا. بزرگترها خوششان نمیآید.» این را بلندتر گفت تا دایی فرهاد که کنار حوض با دو نفر از همکاران سابقش از دستگاه دولتی حرف میزد، بشنود. «دختر خوب باید حد خودش را بداند. تایید خانواده شوخی نیست.»
سامان آن سوی حیاط، کنار ماشین عروس، میان مردها گیر افتاده بود؛ کت سرمهای، یقه سفت، گوشی روشن در کف دستش پایین نگه داشته شده بود، نور صفحه روی انگشتش میافتاد و خاموش میشد. نگاهش که به رعنا رسید، یک قدم خواست جلو بیاید، اما مژگانخانم زودتر بدنش را نیمدایره کرد و راه را بست؛ نه آنقدر تند که بیادبی شود، نه آنقدر نرم که دیده نشود. «سامان جان، مهمانهای شرکت رسیدند. برو پیش بابات. اینجا را ما جمع میکنیم.»
رعنا سینی را پایین نیاورد. به جای سامان، به خود مژگانخانم نگاه کرد و با صدایی که نه بلند بود نه لرزان گفت: «شما فرمودید تا چیزی قطعی نشده من نزدیک جایگاه نیایم. خیلی خوب. چه کسی در این خانه حق دارد بگوید سه سال رفتوآمد، خواستگاری رسمی، رفتن و آمدن پدرها، و قولی که جلوی خاله مهری و دایی فرهاد داده شده، قطعی نیست؟ شما؟» سؤال مثل سوزن نرفت؛ مثل میخ رفت. چون جوابش یا باید نام کسی را میآورد، یا اعتراف میکرد که این همه مدت فقط با آبروی رعنا بازی شده.
خاله مهری که تا همان لحظه وانمود میکرد حواسش به تسبیح و مهمانهاست، دست از چرخاندن مهرهها کشید. دایی فرهاد نیمقدم از کنار حوض جدا شد. حتی زن آرایشگر عروس که جعبه سنجاق دستش بود، سرش را بالا آورد. مژگانخانم گفت: «الان مجلس عروسی است، دادگاه نیست.» اما رنگ گونهاش یک پرده پایین رفت. او میخواست رعنا را به سکوت هل بدهد؛ رعنا سؤال را جایی گذاشته بود که هر سکوتی بوی دروغ میداد.
سامان اینبار از میان دو مرد رد شد. صدای یکی از عموها پشت سرش آمد: «صبر کن بعداً.» صبر نکرد. آمد تا به فاصله یک بازو از رعنا رسید، همانجا که نه نزدیک شدنش میشد نادیده گرفت نه ایستادنش را. مژگانخانم تند گفت: «سامان، آبروداری کن. امشب شب این حرفها نیست. خانم اگر میخواهند در مراسم بمانند، با احترام در همان سمت خانمها باشند. حلقه خانواده الان بسته است.»
«خانم» را طوری گفت که انگار اسم نداشت. انگار میشد کسی را با یک خطاب رسمی بیرون نگه داشت. رعنا هنوز سینی را نگه داشته بود. لبه استکانها از تکانهای ریز نفسش صدا میداد. سامان دستش را برای گرفتن سینی دراز کرد، اما رعنا نداد. این بار عقب نرفت. «اگر حلقه خانواده بسته است،» گفت، «پس چرا برای خرج و آبرو و انتظار من باز بود؟»
باد سرد از سمت درِ پارکینگ زد و پرده سفید ورودی را تکان داد. چند مهمان تازهوارد همانجا ایستادند؛ نه کاملاً داخل، نه بیرون. صحنه بازتر شد، بدتر شد. مژگانخانم فهمید جمع دارد روی مرزش میایستد، پس حمله را رسمیتر کرد. دو قدم جلو آمد و طوری که بزرگترها بشنوند گفت: «من به عنوان میزبان میگویم امشب هیچ نسبتی اینجا اعلام نشده. جایگاه عروس و داماد حریم دارد. خواهش میکنم کسی بیدعوت خودش را به خانواده تحمیل نکند.»
ضربهاش دقیق بود؛ آخرین انکار، آن هم با زبان تشریفات. چند چشم سریع به رعنا و بعد به سامان رفت. این همان لحظهای بود که اگر رعنا عقب میکشید، همهچیز به شکل مؤدبانهای له میشد. سامان فکش را سفت کرد، اما هنوز کلمهای نگفته بود. از آن مردهایی نبود که زود حرف بزنند؛ همین سکوتش همیشه به نفع دیگران مصرف شده بود.
رعنا سینی را روی میز چای کنار ستون گذاشت. صدای تهِ نعلبکیها کوتاه و خشک بود. بعد با هر دو دست، پاکت کرمرنگی را از کیفش بیرون آورد؛ نه مدرکی برای رو کردن، نه نمایش ارزان. پاکتی بود که گوشهاش از بس در دست جابهجا شده، نرم شده بود. آن را باز نکرد. فقط بالا گرفت؛ نه بالای سر، در ارتفاعی که خاله مهری و دایی فرهاد و مردهای نزدیک ماشین عروس بتوانند ببینند. گفت: «این پاکت را دو ماه پیش پدر سامان برای تاریخ بلهبرون به خانه ما آورد. اگر امشب، جلوی همین جمع، هنوز میفرمایید هیچ نسبتی اعلام نشده، یک نفر از بزرگترهای شما همینجا بگوید ما را برای چه چیزی به رفتوآمد و انتظار نگه داشتید.»
اینبار هیچکس نتوانست بگوید حرفش احساساتی است. موضوع روی آبرو و ترتیب آمده بود. دایی فرهاد اخمش را جمع کرد و مستقیم رو به مژگانخانم گفت: «یا باید بگویی این رفتوآمدها با اطلاع خانواده نبوده، یا بگویی بوده. وسط ندارد.» خاله مهری هم جلو آمد؛ نه تا رعنا را بغل کند، فقط آنقدر که کنار او بایستد و دیگر نتوان او را به راهروی خدماتی هل داد. جابهجایی بدنها از هر حرفی رساتر بود.
مژگانخانم برای یک لحظه به دنبال پدر سامان گشت، اما او هنوز در حلقه مردها مانده بود و دیر میرسید. ناچار خودش سپر شد. «این پاکت دلیل نسبت نیست. بزرگترها بررسی میکنند. قرار بود بعد از محرم و صفر—»
رعنا حرفش را برید. نه با فریاد؛ با دقت. «نه. امشب شما گفتید هیچ نسبتی اعلام نشده. همین را بمانید. یا پس بگیرید، یا جلوی همه بگویید خانه ما را با اطلاع خانواده سر دواندهاید.» همین. یک برگشتِ دقیق، بیجا برای فرار نگذاشت. صورت مژگانخانم جمع شد؛ چون هر دو راه خسارت داشت. اگر پس میگرفت، اقتدارش میشکست. اگر ادامه میداد، بیآبرویی را به زبان خودش اقرار میکرد.
سامان بالاخره حرکت آخر را از سکوتش جدا کرد. از جیب داخل کت، جعبه باریک مخملی را درآورد؛ نه حلقهای که پنهانی داده باشند، نه حرکتی عاشقانه برای گوشه خلوت. جعبه را باز نکرد. فقط آن را روی همان پاکت کرمرنگ، روی میز چای، جلوی چشم همه گذاشت و بلند، واضح، رو به خاله مهری و دایی فرهاد گفت: «من اعلام میکنم. رعنا کسی نیست که پشت پرده نگهش دارید. نامزد من است، با اطلاع خانه ما، با اطلاع خانه او. هر کس از این به بعد بخواهد او را بیرونِ حلقه خانواده خطاب کند، از طرف من دارد به خود من بیاحترامی میکند.»
ضربه خورد. نه به دل، به ساختار. یکی از عموها که تا آن لحظه کنار مژگانخانم ایستاده بود، بیاختیار نیمقدم عقب رفت. پدر سامان تازه رسیده بود و دیگر نمیتوانست وانمود کند چیزی نشنیده. صورت مژگانخانم به سفیدی زیرساز آرایشش نزدیک شد. خواست بگوید «سامان، الان وقت این نمایشها نیست»، اما صدایش بار اول درست درنیامد.
رعنا همان لحظه که راه باز شده بود، سهم خودش را نگرفت اگر مهر تأیید دیگری نچسباند. یک قدم جلو رفت، آنقدر که دیگر هیچکس نتواند او را از آستانه جدا تعریف کند. به خادم تالار که با سینی دیگری مردد ایستاده بود گفت: «این چایها را برای بزرگترها به حلقه خانواده ببرید.» بعد رو به مژگانخانم، با همان ادب سردی که دردش بیشتر بود، گفت: «از این لحظه اگر قرار است ترتیب احترام رعایت شود، من را با اسمم خطاب کنید. رعنا. و اگر جای ایستادن تعیین میشود، من لب راهروی پذیرایی نمیایستم.»
این یکی دیگر بحث نبود؛ تعیین ترتیب بود. مژگانخانم دیگر حتی مالک لحن هم نبود. جلوی او، جلوی جمع، دستور پذیرایی از دستش در رفت. خادم تالار سینی را از میز برداشت و ناخودآگاه اول به رعنا نگاه کرد، نه به میزبان. همین نگاه کوتاه، همین مکث شغلیِ کسی که عادت دارد بفهمد از این لحظه فرمان با کیست، کار را تمام کرد.
پدر سامان سرفهای کرد و گفت: «بله، رعنا خانم کنار ما میایستند.» دیر بود، اما مجبور بود. این فقط پذیرش نبود؛ عقبنشینی از زبان رسمیِ انکار بود. سامان دستش را برای عبور باز کرد، نه لمس، نه دلجویی، فقط باز کردن مسیری که حالا همه باید ببینند. دو دخترعمه که تا چند دقیقه پیش زیرچشمی نگاه میکردند، خودشان کنار رفتند. زن آرایشگر جعبه سنجاق را به سینه چسباند و راه داد. مردی که فیلم میگرفت، بیاختیار دوربینش را پایین آورد؛ انگار زاویه قبلی دیگر جواب نمیداد.
رعنا پاکت را بست و در کیفش گذاشت. جعبه مخملی را هم برنداشت؛ لازم نبود چیزی را بالای سر نگه دارد تا فهمیده شود. فقط از جلوی مژگانخانم رد شد. نه تند، نه کند. نزدیک پرده ورودی، همانجا که چند دقیقه قبل به او گفته بودند «از این راه برو عزیزم»، حالا صدای کسی از پشت سر آمد که با عجله میپرسید «استکان کم نیست؟» و کسی دیگر جواب داد «اول برای بزرگترها، راه را باز کنید.» ترتیب عوض شده بود و دردش برای مژگانخانم این بود که دیگر به زبان خودش هم پس گرفته نمیشد.
در پیچ باریک راهروی کنار حیاط، رعنا دوباره سینی را از دست خادم گرفت تا به میز چای برساند. اینبار وقتی پیچ را رد کرد، جمع پیش از رسیدنش کنار رفت. سینی در دستش صاف ماند، راه جلوی پایش خالی شد، و فنجانها از صدا افتادند.