Fast Fiction

همان صحنه کارش را ساخت

آرمان بند آویز کارت رها را از روی میز دمو برداشت و بی‌آن‌که حتی به او نگاه کند، آن را کنار لپ‌تاپ خودش انداخت. بعد رو به مسئول سالن گفت: «اسم اجراکننده را عوض کنید. روی نمایشگر بزنید آرمان ساعی.» رها با جعبه غذای سردش زیر بغل، همان‌جا در لبه راهرو ماند؛ دو ساعت قبل خودش کابل‌ها را بسته بود، مدل تشخیص را بالا آورده بود و برای این اجرای زنده تا بامداد در آزمایشگاه مانده بود، اما حالا جلوی مدیران بخش انرژی و داوران صنفی، صندلی‌اش را به کسی داده بودند که کت اتوکشیده‌اش از کار بیشتر برق می‌زد.

همهمه از ردیف اول بالا گرفت. خاله پری با روسری سرمه‌ای کنار دو زن از فامیل آرمان نشسته بود و آن‌طور که فقط فامیل بلدند بی‌صدا آبرو را وزن می‌کردند. خانواده و فامیل باخبرند؛ همین یک جمله، از سه ماه قبل مثل سنگ آویزان گلوی رها بود. اگر این اجرا را از دست می‌داد، فقط اسمش از قرارداد می‌افتاد بیرون. حرف تایید خانواده هم همان‌جا می‌خشکید. نسترن که کنار میز چای ایستاده بود، آرام گفت: «رها، فعلاً چیزی نگو.» رها نگفت. فقط قبض تاخورده تاکسی را که از جیب مانتوش بیرون زده بود، دوباره تا زد و در مشت فشرد.

روی پرده، تصویر تشخیصی لوله آزمایشی پالایشگاه بالا آمد؛ مدل باید ترک ریز را از نویز حرارتی جدا می‌کرد. آرمان با لبخند تمرین‌شده‌ای که برای دوربین‌ها مناسب بود، گفت: «همان‌طور که می‌بینید، سامانه ما در لحظه نقطه بحرانی را پیدا می‌کند.» رها از لبه راهرو، از کنار گلدان خشک و صدای وزوز چراغ سقفی، یک چیز را دید که هیچ‌کس ندید: رد قرمز بالای تصویر، یک پله از مرجع زمانی جلوتر بود. هم‌ترازی سنسور با خوراک زنده نمی‌خواند. یعنی یا خوراک را از قبل آماده کرده بودند، یا آرمان اصلاً نفهمیده بود که نسخه تمرینی روی اجرای زنده سوار شده.

این اولین ترک روی صحنه بود؛ کوچک، اما خوانا. رها جعبه غذا را روی میز چای گذاشت، یک قدم جلو آمد و بدون بلند کردن صدا گفت: «خوراک زنده نیست.» آرمان بالاخره نگاهش کرد؛ از آن نگاه‌هایی که از بالا می‌افتد و فرض می‌گیرد طرف باید همان‌جا بایستد. «خواهش می‌کنم نظم جلسه را به هم نزن.» دکتر فرهمند، داور اصلی، ابرویی بالا انداخت اما هنوز از جایش تکان نخورد. آرمان با دست به پرده اشاره کرد، انگار اشاره‌اش خودش مدرک است. «این همان مدل نهایی تیم است.»

رها به تیم و مدل نگاه نکرد؛ به گوشه پایین تصویر نگاه کرد، جایی که بیشتر آدم‌ها فقط اعداد می‌بینند. گفت: «اگر زنده است، شیفت مرجع را از منفی سه‌دهم بردار.» سالن هنوز طرف برنده را انتخاب کرده بود. چند نفر از ردیف دوم لبخند زدند؛ از آن لبخندهایی که می‌گویند طرف عصبی شده و دارد برای خودش چیزی می‌گوید. آرمان هم با لطفی که بوی تحقیر می‌داد جواب داد: «لازم نیست همکاران تازه‌کار وارد جزئیات بشن.»

رها دیگر منتظر اجازه نماند. از لبه راهرو خم شد، دستش را از کنار لیوان‌های چای رد کرد، انگشتش روی پد لمسی نشست و فقط یک عدد را عوض کرد: شیفت مرجع از منفی سه‌دهم به صفر. همین. روی پرده، رد قرمز که تا آن لحظه صاف و مطمئن می‌رفت، ناگهان کج شد، از نقطه‌ای که آرمان با دست نشان می‌داد جدا افتاد و مثل نخ پاره روی بخش دیگری از لوله نشست. یک «اَه» کوتاه از ردیف اول بلند شد. خاله پری استکان را نیمه‌راه تا دهانش نگه داشت. آرمان دستش هنوز در هوا مانده بود، اما دیگر چیزی را نشان نمی‌داد.

رها دستش را عقب کشید و به عقب برگشت، انگار همین یک حرکت سهم او از صحنه بوده. اما صحنه همان‌جا برای نخستین بار به او برگشت. دکتر فرهمند از پشت میز داوران گفت: «همان‌طور نگه دارید.» صدایش نه بلند بود نه عصبانی، فقط از آن صداهایی بود که عادت دارد در اتاق فرمان بدهد. بعد رو به آرمان گفت: «ادامه بدهید. چون اگر زنده است، باید روی همین خوراک جمعش کنید.» نگاه‌ها از مرکز سالن کنده شد و مثل ریسمان کشیده به لبه راهرو رسید؛ به رها که هنوز کنار ستون ایستاده بود و بند آویز کهنه‌اش در دست آرمان جا مانده بود.

آرمان لبخندش را ترمیم کرد، اما این بار گوشه لبش دیرتر بالا آمد. شروع کرد به باز کردن پنجره‌های فرعی، روی نمودار زوم کرد، فیلتر نویز را بالا برد. رد تصویر به جای این‌که مطیع شود، خراب‌تر شد؛ یک لکه روشن روی بخش میانی لوله هی جابه‌جا می‌شد و نقطه ترک را می‌بلعید. او گفت: «در محیط نمایش، کمی نوسان طبیعی است.» دکتر فرهمند همان‌جا برید: «تشخیص یا هست یا نیست.» یکی از مدیران بخش انرژی که تا آن لحظه به گوشی‌اش نگاه می‌کرد، موبایل را روی میز گذاشت. این همان لحظه‌ای بود که اعتبار قرضی شروع کرد به پس دادن.

آرمان سراغ برگه‌های چاپی رفت؛ همان نمودارهای از قبل آماده که رها می‌دانست برای تمرین داخلی بوده. رها از همان فاصله دید که دارد می‌خواهد با کاغذ، زنده بودن را دور بزند. نسترن نفسش را حبس کرد. زن میانسالی از فامیل آرمان با صدایی که فکر می‌کرد آهسته است، گفت: «این دختر چرا مدام وسط حرف می‌پرد؟» خاله پری جواب نداد. فقط چشمش بین پرده و رها رفت و برگشت؛ آن چشم‌ها داشتند حساب تازه‌ای می‌کردند.

دکتر فرهمند با دو ضربه کوتاه روی میز، کاغذ را از اعتبار انداخت. «نه. ادامه دمو فقط روی خوراک زنده.» بعد رو به مسئول فنی گفت: «ورودی جدید بدهید. از مخزن دوم.» تصویر تازه روی پرده نشست؛ خام‌تر، کثیف‌تر، بی‌رحم‌تر. این بار دیگر چیزی برای پنهان شدن نبود. آرمان دستش را روی ماوس گذاشت، اما مکثش از پشت سالن هم دیده می‌شد. چند ثانیه گذشت. نه کلیک کرد، نه حرفی زد. آن مکث، از هر توضیحی رسواتر بود.

رها هنوز ساکت بود. آرمان بالاخره گفت: «این سطح از عیب‌یابی، زمان تنظیم می‌خواهد. در جلسه نمایشی—» دکتر فرهمند باز برید: «این جلسه برای همین است.» بعد بدون این‌که نامی ببرد، اما مستقیم به لبه راهرو نگاه کرد: «کسی که شیفت مرجع را دید، بیاید و جمعش کند.» آن جمله دعوت نبود؛ جابه‌جایی جایگاه بود، جلوی شاهدها، جلوی فامیل، جلوی همه کسانی که تا سه دقیقه پیش خیال می‌کردند حق درخشیدن از قبل تعیین شده.

آرمان راه را کامل باز نکرد. نیم‌قدم کنار رفت، همان‌قدر که بگوید هنوز خودش صاحب میز است. رها جلو آمد. بند آویز تاخورده‌اش هنوز کنار لپ‌تاپ آرمان بود. آن را از روی میز برداشت، آرام دور گردنش انداخت و پشت میز تشخیص ایستاد. همین حرکت از خود تشخیص کمتر نبود؛ بازپس گرفتن دسترسی، نه با دعوا، با ایستادن. زن مسئول پذیرایی که سینی چای در دست داشت، بی‌اختیار اول طرف رها چرخید و بعد متوجه شد چه کرده. آرمان این را دید.

رها چیزی توضیح نداد. پنجره فیلترها را بست، لایه تزئینی نمایش را خاموش کرد، خوراک خام را تمام‌صفحه آورد. گفت: «نویز نیست. بازتاب حرارتیِ جوش دوم است.» صدایش کوتاه بود، بی‌زینت. روی صفحه سه نقطه مرجع را یکی‌یکی نشاند؛ بالا، پایین، مرکز. بعد به جای بالا بردن فیلتر، آستانه جداسازی را دو درجه کم کرد و خط پایه را با دو کلیک دوباره قفل کرد. لکه روشن عقب رفت. زیرش یک خط باریک خاکستری پیدا شد؛ نه در همان جایی که آرمان با دست نشان داده بود، کمی پایین‌تر، روی خم اتصال.

یکی از مدیرها از جا نیم‌خیز شد. رها هنوز تمام نکرده بود. اشاره‌گر را روی خط باریک برد، بخش خم اتصال را قاب گرفت و توالی تشخیص را اجرا کرد. سامانه شروع کرد به ردگیری؛ خط خاکستری از سه فریم گذشت، در چهارمین فریم پررنگ شد، در پنجم به قرمز نازک رسید. آرمان ناگهان گفت: «این فقط احتمال است.» رها بدون نگاه کردن به او، دکمه تأیید تطبیق را نزد؛ اول داده فراصوت جانبی را فراخواند، همان داده‌ای که هرکس واقعاً با سامانه کار کرده بود می‌دانست باید آخر کار بیاید، نه اول نمایش. ستون کناری باز شد. قله موج دقیقاً روی همان خم اتصال بالا زد.

این‌جا دیگر حرف از سلیقه نبود. روی پرده، ترک واقعی خودش را از زیر نمایش ساختگی بیرون کشیده بود. رها تأیید تطبیق را زد. سامانه مسیر نهایی را سبز کرد و پایین صفحه نوشت: «ترک طولی ـ خم اتصال دوم ـ تأیید شد.» خوانا، وسط نور سالن، جایی که دیگر نه کت خوش‌دوخت کمکی می‌کرد نه لبخند تمرینی. آرمان دستش را از لبه میز برداشت؛ آن‌قدر آهسته که انگار خودش هم نمی‌خواهد کسی عقب‌نشینی‌اش را ببیند، و آن‌قدر دیر که همه دیدند.

دکتر فرهمند بلند نشد، اما لحنش بلندتر از هر برخاستنی بود. «کنترل را به ایشان بدهید.» مسئول فنی لحظه‌ای به آرمان نگاه کرد؛ عادتِ قدیمیِ اطاعت هنوز در بدنش مانده بود. آرمان خواست چیزی بگوید، شاید همان جمله‌های همیشه‌کارگر درباره سوءتفاهم و شرایط اجرا، اما مدیر بخش انرژی قبل از او کارت حافظه را از کنار لپ‌تاپ برداشت و گذاشت کنار دست رها. این یک جابه‌جایی کوچک بود و در آن سالن مثل سیلی صدا داد. صاحب پرونده عوض شده بود.

زن میانسال فامیل آرمان دیگر آرام حرف نزد. «یعنی تمام این مدت—» جمله‌اش ناتمام ماند، چون خاله پری این بار جواب داد: «یعنی کسی که بلد بوده را کنار زده بودند.» نه بلند، نه نمایشی؛ اما درست در ردیفی که باید شنیده می‌شد. نسترن کنار ستون لبخند نزد. فقط جعبه غذای سرد رها را از روی میز چای برداشت و جایش را خالی کرد، انگار میز هم باید بفهمد صاحبش برگشته.

آرمان آخرین تلاشش را کرد. خم شد به سمت ماوس و گفت: «بگذار من خروجی نهایی را—» رها مچش را نگرفت، صدایش را بالا نبرد، فقط دستش را جلو آورد و ماوس را یک بند انگشت از دست او دور کرد. همین فاصله کوچک، در جمع مختلط و رسمی، از خیلی درگیری‌ها خشن‌تر بود. گفت: «نه.» بعد وارد بخش بای تشخیص شد؛ فضای نیمه‌جدا با دیواره شیشه‌ای مات که تصویر اصلی را روی نمایشگر کناری تکرار می‌کرد. همه مجبور شدند از همان‌جا ببینند، با آن فاصله‌ای که تازه وزن پیدا کرده بود.

رها در بای تشخیص، مدل اصلاح‌شده را روی صفحه اصلی قفل کرد، ردیابی نهایی را یک بار دیگر از ابتدا تا خم اتصال برد، و این بار نه برای اثبات، فقط برای تثبیت. صدای تهویه از سقف می‌آمد، همان وزوز یکنواخت راهرو حالا این‌جا تنگ‌تر و سردتر شده بود. قبض تاکسی تاخورده هنوز در جیبش بود. جعبه غذای سرد پشت شیشه، روی میز چای مانده بود. او نشانگر را آورد روی آخرین بخشِ تأییدشده‌ی رد سبز، یک لحظه نگه داشت، و کلیک نهایی را زد.

روی نمایشگر بای تشخیص، مدل اصلاح‌شده ماند؛ خط سبزِ خوانا روی خم اتصال دوم ثابت بود و نشانگر درست روی آخرین ردِ تأییدشده ایستاد.