Fast Fiction

طعمه‌ای که خودشان را گرفت

نیلوفر پاکت‌های دعوت را از دست راننده می‌گرفت و اسم‌ها را با برگه‌ای که آن‌قدر تا و باز شده بود که لبه‌هایش سفید زده بود، جور می‌کرد که کامران از زیر سایه‌بان ورودی گفت: «شما همون‌جا بایست. داخل برای اهل مجلسه، نه برای کسی که کار دم در می‌کنه.» بعد همان لحظه سینی چای را از دست پسرخاله گرفت و به دختر تازه‌رسیده‌ی آرایشگاه داد، انگار نیلوفر از اول جزو خدمه بوده. دو عمه، مادر داماد، و چند راننده تشریفات همه دیدند که او از صبح اسم ماشین‌ها، اتاق‌ها، گل‌ها و دیرکرد آرایشگر را جمع کرده و حالا حتی یک صندلی پلاستیکی گوشه‌ی دیوار هم سهمش نیست.

باد گرم غروب از سمت اتوبان خاک نرم روی لبه‌ی روسری‌اش می‌نشاند. کنار پایش جعبه‌ی غذای ظهر مانده بود؛ برنج سرد شده و درِ لق ظرف هر بار که ماشین می‌پیچید، تکان می‌خورد. این همان روزی بود که اگر او نبود، مادر داماد هنوز دنبال راننده‌ی ماشین عروس می‌گشت و پدر داماد درگیر رسیدِ پیش‌پرداخت سالن بود. خانواده و فامیل باخبرند که سه ماه دویدن این وصلت روی دوش نیلوفر افتاده؛ از هماهنگی مهمان‌های کابل تا گرفتن وقت دفترخانه، چون کامران همیشه فقط بلد بود جلوی بزرگ‌ترها صاف بایستد و بعد دستور بدهد.

کامران یک قدم جلو آمد، عطر تندش با بوی بنزین قاطی شد. «وقتی حاج‌آقا و خانواده‌ی عروس رسیدن، تو عقب بایست. سلام اول با من و مادر داماده. اسم‌ها رو فقط بگو. اضافه هم نیا.» بعد رو به نگهبان دروازه کرد و بلندتر گفت: «هر کی از سمت خیابون دوم پیاده شد، بدون اشاره‌ی من رد نشه. حتی اگر گفت از طرف خود ماییم.» جمله را طوری گفت که شنیده شود؛ طوری که تحقیر در آن قاعده‌ی مجلس به نظر برسد، نه لج شخصی.

نیلوفر فقط سرش را بالا آورد. «برگه‌ی ترتیب ورود دست شماست؟»

کامران با لبخند نازک گفت: «نه. با توئه. چون تو می‌دونی کی کجاست. ولی تصمیم با منه.» این هم از آن کارهایش بود؛ بار را روی دوش او بگذار، اختیار را از دستش بگیر. نیلوفر برگه را صاف کرد، انگشتش روی سطر آخر مکث کرد، بعد آن را دوباره تا زد. صدای خشک کاغذ در همهمه‌ی موتور و بوق کوتاه یک تاکسی، نازک اما واضح بود.

اولین ماشین خانواده‌ی عروس که رسید، نیلوفر در را باز کرد، اسم پدربزرگ را گفت، مسیر را نشان داد، و عقب رفت؛ همان‌طور که به او دستور داده بودند. اما وقتی پدربزرگ عصا به دست از ماشین پیاده شد و دنبال تکیه‌گاه گشت، کامران سرگرم خوش‌وبش با دو مرد از بخش انرژی بود که تازه از راه رسیده بودند و خودشان را مهم‌تر از همه جا می‌دادند. نیلوفر بی‌آن‌که چیزی بگوید، بازوی پیرمرد را گرفت و تا لبه‌ی فرش ورودی همراهی‌اش کرد. پدربزرگ زیر لب گفت: «خدا خیرت بده دخترم.» همین یک جمله کوتاه، جلوی چشم همه، از آن جنس احترام بود که کامران نمی‌توانست پس بگیرد.

اخم او تیز شد. برای جبران، با صدای بلند رو به خاله‌ها گفت: «لطفاً مسیر رو بند نیارین. نیلوفر، برو کنار جدول بایست، ماشین بعدی ون تشریفاته. اون پاکت مخصوص رو هم بده به من.» پاکت مخصوص، همان پاکت مهر و امضاشده‌ای بود که ظهر خود کامران با عجله آورده و گفته بود اگر لیست رسیدن‌ها به هم ریخت، این را به مسئول پارکینگ ویژه بدهد؛ دستور موقتِ جابه‌جایی جای توقف، با امضای پدر داماد. نیلوفر آن را از کیفش درآورد، اما قبل از آن‌که تحویل بدهد، چشمش به مهر دوم پایین صفحه افتاد؛ مهر مدیریت ورودی. متن کوتاه بود: «اولویت استفاده از مسیر سرپوشیده و توقف کنار در، فقط برای خودروی حامل بزرگ خاندان عروس و همراه ثبت‌شده‌ی مسئول پذیرش.» همراه ثبت‌شده، با خودکار آبی و خط عجول، نوشته شده بود: «نیلوفر صادقی». او همان ظهر این اسم را دیده بود و چیزی نگفته بود. کامران هم یا ندیده بود یا خیال کرده بود با داشتن پاکت، اختیارش هم با اوست.

در همین لحظه مسئول پارکینگ ویژه، مردی میان‌سال با بی‌سیم و پیراهن سفید، نزدیک شد. «خانم صادقی؟ گفتن برگه‌ی مسیر سرپوشیده با شماست. ماشین بزرگ خاندان عروس داره وارد خیابون دوم می‌شه. باید ثبت بشه.» کامران دستش را دراز کرد و میان حرف پرید: «به من بده. از این به بعد همه‌چیز با منه.» نیلوفر پاکت را نه به کامران، که به همان مرد داد. «برای ثبت.» مرد پاکت را گرفت، مهر را نگاه کرد، شماره‌ی خودرو را از روی بی‌سیم تکرار کرد و در دفترچه‌ی کوچک خود نوشت. همان‌جا، جلوی همه. کاغذ از دست صاحبش بیرون رفت و وارد روال شد؛ دیگر فقط یک برگه در کیف نیلوفر نبود.

کامران خندید، اما خنده‌اش از جنس راحتی نبود. «ثبت کن، ولی همراه مسئول پذیرش رو من تعیین می‌کنم. ایشون تا همین‌جا خوبه.» بعد دستش را به سمت جدول کشید، جایی که نه سایه‌ای بود نه فرش ورودی. «نیلوفر، تا وقتی من نگفتم، یک قدم هم از لبه‌ی خیابون جلوتر نمیای. حتی برای استقبال ماشین عروس. فهمیدی؟»

صدای بی‌سیم ناگهان تیز شد. «خودروی خانواده‌ی بزرگ عروس رسید پشت گیت دوم. درخواست بازشدن مسیر سرپوشیده. همراه ثبت‌شده بیاد کنار دستگاه زمان‌سنج.» مرد پیراهن‌سفید سرش را بالا آورد. «همراه ثبت‌شده باید خودش کلید حضور رو فعال کنه. پنجاه ثانیه فرصت داریم. اگر نیاد، مسیر می‌ره روی گزینه‌ی ذخیره و خودرو می‌چرخه انتهای بلوک.» کامران بی‌درنگ گفت: «نمیاد. گفتم همون‌جا می‌ایسته. شما باز کن.»

مرد نگاه کوتاهی به برگه انداخت. «بدون همراه ثبت‌شده، باز نمی‌شه.» کامران جلوتر رفت، صدایش را باز هم بلندتر کرد تا مادر داماد و عمه‌ها بشنوند: «پس اسمش رو خط بزنید. من مباشر درگاهم. مسئول پذیرش منم. این خانم فقط اسم می‌خونه و در باز می‌کنه. ایشون حق نزدیک شدن به پنل رو نداره.» این همان قدم زیادی بود؛ همان یک فشار اضافه‌ای که از تحقیر عبور کرد و رفت روی دستور رسمی.

نیلوفر تکان نخورد. فقط پاکتِ تاخورده‌ی لیست را در مشت جمع کرد و گفت: «همین دستور رو می‌فرمایید ثبت کنند؟» کامران از شدت اطمینان حتی مکث هم نکرد. «بله. ثبت کنید. نیلوفر حق نزدیک شدن به پنل مسیر سرپوشیده رو نداره.» مرد پیراهن‌سفید عادت کاری داشت؛ حرف را تکرار نمی‌کرد، ثبت می‌کرد. قلمش را درآورد، پشت نسخه‌ی تحویل، همان‌جا نوشت و برگه را برای تأیید جلوی کامران گرفت. کامران هم با بی‌حوصلگی امضا کرد؛ فکر می‌کرد دارد یک دختر خسته را از جلوی چشم خودش کنار می‌زند.

بی‌سیم خش‌خش کرد: «سی و هشت ثانیه.» مرد دفترچه را بست و بی‌آن‌که لحنش را بالا ببرد گفت: «دستور جدید تأیید شد. همراه ثبت‌شده بنا به درخواست مباشر درگاه از پنل منع شد. در این صورت، طبق بند دوم، خودرو به نقطه‌ی جایگزین می‌رود و حق استفاده از مسیر سرپوشیده از طرف درخواست‌کننده سلب می‌شود.» کامران تازه سر برگرداند. «چی؟» اما دیگر دیر شده بود. همان امضایی که برای کنار زدن نیلوفر زده بود، بند دوم را هم فعال کرده بود؛ بندی که ظهر برای جلوگیری از شلوغیِ ورودی گذاشته بودند و خود او زحمت خواندنش را به خودش نداده بود. درخواست‌کننده‌ی تغییر، از لحظه‌ی ثبت، صاحب امتیاز را از دست می‌داد و خودرو به مسیر ذخیره می‌رفت؛ دورتر، پشت ساختمان، بی‌فرش، بی‌عکس، بی‌استقبال رسمی.

بی‌سیم دوباره صدا داد: «بیست‌ونه ثانیه. تصمیم نهایی؟» کامران تند گفت: «لغوش کن. همون قبلی.» مرد پیراهن‌سفید به برگه‌ی امضاشده ضربه‌ی کوچکی زد. «لغو با کلید پنل از سمت صاحب ثبت می‌شه. کسی که شما از نزدیک شدن منع کردید.» نگاه‌ها ناگهان از روسری نیلوفر و کفش خاکی‌اش جدا شد و رفت روی پنل فلزی کنار ستون سنگی؛ جعبه‌ای باریک با صفحه‌ی قرمز شمارش معکوس. حالا میدان تحقیر همان‌جا جمع شده بود. نه در تالار، نه سر سفره؛ لب جدول، کنار بوق ماشین‌ها.

مادر داماد، که تا آن لحظه برای حفظ ظاهر فقط چای تعارف می‌کرد، یک قدم جلو آمد. «کامران، این چه کاری بود؟ ماشین حاج‌خانم پشت در مونده.» یکی از همان مردهای بخش انرژی، که تا چند دقیقه قبل با کامران دست می‌داد، بی‌اختیار ساعتش را نگاه کرد و عقب کشید؛ کسی دلش نمی‌خواست کنار اشتباه ثبت‌شده بایستد. پسرخاله‌ای که سینی در دست داشت، دیگر سینی را سمت کامران نگرفت. این‌ها فریاد نبود، اما فرو رفتنِ آبرو را می‌شد در ریزترین حرکت‌ها دید.

کامران رو به نیلوفر برگشت. برای اولین بار رنگ التماس زیر صدایش پیدا شد، اما هنوز در پوسته‌ی دستور مانده بود. «برو پنل رو بزن. زود. بعداً حرف می‌زنیم.» نیلوفر به او نگاه نکرد. به مرد پیراهن‌سفید گفت: «طبق ثبت تازه، من از پنل منع شده‌ام.» مرد کوتاه جواب داد: «بله.» کامران دندان به هم فشرد. «من پس می‌گیرم.» «با امضای شما نه.»

بی‌سیم: «هجده ثانیه.» ماشین مشکیِ خاندان عروس از پشت شیشه‌ی دودیِ سر گیت دوم دیده می‌شد؛ راننده منتظر، چراغ راهنما روشن، و پشت سرش دو ماشین دیگر ردیف شده بودند. اگر این مسیر می‌سوخت، همه می‌فهمیدند که ورودیِ آبرومندِ خانواده‌ی عروس را چه کسی خراب کرده. نیلوفر دست برد توی کیفش و رسید نیمه‌تاخورده‌ی ظهر را کنار زد؛ همان رسید سوخت و خرید گل که بارها باز و بسته شده بود. پشت آن، کارت شناسایی مسئول پذیرش را درآورد؛ کارتی که از صبح زیر چادر کیف مانده و کامران حتی نپرسیده بود کجاست، چون مطمئن بود آدم را لازم ندارد، فقط زحمتش را لازم دارد.

او کارت را بالا نگرفت که نمایش بدهد. فقط یک قدم رفت تا لبه‌ی پنل، به اندازه‌ای که فاصله‌ی اجتماعی را خودش تعیین کند. مرد پیراهن‌سفید بلافاصله کنار رفت و راه را باز کرد؛ همان کسی که ده دقیقه قبل منتظر اشاره‌ی کامران بود، حالا به ثبت نگاه می‌کرد، نه به لحن او. این جابه‌جایی کوچک از هر جر و بحثی محکم‌تر بود.

کامران بازوی او را گرفت. «گفتم زود بزن.» نیلوفر دستش را آزاد کرد؛ نه با خشونت، با قطعیت. «نه برای تو.» بعد کارت را روی حسگر نکشید. اول دکمه‌ی بازگشت درخواست را زد؛ صفحه قرمز یک‌بار چشمک زد و نامِ درخواست‌کننده بالا آمد: «کامران فرهمند». زیرش دو گزینه روشن شد. «بازگردانی همراه ثبت‌شده» و «حفظ اولویت درخواست‌کننده». دومی خاکستری بود؛ با امضای خودش سوزانده بودش. اولی روشن مانده بود، اما با هزینه‌ای که همان لحظه روی گیت اعمال می‌شد: در باز می‌شد، اما حق استقبال رسمی و توقف کنار فرش ورودی از سمت درخواست‌کننده قطع می‌شد و به همراه ثبت‌شده منتقل می‌شد.

بی‌سیم: «نه ثانیه.» نیلوفر دکمه‌ی روشن را فشار داد.

صدای قفل مغناطیسی مثل یک ضربه‌ی کوتاه در فلز پیچید. گیت دوم باز شد، اما نه رو به سایه‌بانِ کامران. مسیر سرپوشیده‌ی کنار او خاموش ماند و چراغ راهنما خودرو را به شاخه‌ی باریک‌تری برد که مستقیم به ورودی دوم می‌رسید؛ همان دری که تا آن لحظه برای پذیرش فرعی نگه داشته بودند. دو خدمتکار درِ آن سمت را باز کردند و فرش باریک دوم را کشیدند. راننده‌ی ماشین مشکی از همان جا ایستاد. مادر داماد، چون می‌دانست اگر نرود، فاجعه کامل می‌شود، روسری‌اش را جمع کرد و با شتاب از جلوی کامران رد شد و به سمت ورودی دوم رفت. عمه‌ها و خاله‌ها هم، با آن همه وسواس به آداب، ناچار دنبالش کشیده شدند. جمعی که قرار بود زیر دست کامران شکل بگیرد، از پهلویش کنده شد و به سمتی رفت که سیستم باز کرده بود.

کامران همان‌جا کنار فرش اصلی ماند؛ زیر سایه‌بان پرگل، با سینی چایی که دیگر کسی از آن برنمی‌داشت. درِ اصلی باز بود، اما برای هیچ‌کس مهم نبود. مهمان‌های تازه‌رسیده، وقتی دیدند بزرگان از سمت دوم می‌روند، بی‌اختیار همان مسیر را گرفتند. راننده تشریفات زیر لب به همکارش گفت: «از این سمت ببر.» کافی بود. دستور از دهان کسی بیرون آمده بود که خطر تأخیر را می‌فهمید، نه آبروی ساختگی را.

نیلوفر از کنار کامران گذشت، نه نزدیک، نه دور. آن‌قدر که بی‌حرمتی نباشد، آن‌قدر که تبعیت هم نباشد. گفت: «استقبالِ اول با کسی است که از پنل منعش نکرده باشی.» بعد رو به مرد پیراهن‌سفید کرد: «زمانِ مسیر اصلی را ببندید. کسی از این طرف دیگر منتظر نیست.»

مرد درِ کوچک پنل را باز کرد. داخلش کلید باریکی بود با حفاظ شفاف. نیلوفر خودش حفاظ را بالا زد و کلید زمان‌سنجِ لاین اصلی را روی قطع برگرداند. شمارنده‌ی قرمز که برای نگه‌داشتن لبه‌ی فرش اصلی روشن مانده بود، از پنج شروع کرد به عقب رفتن. صدای آرام بیزر، هر شماره کوتاه‌تر می‌شد. کنار پنل، جعبه‌ی غذای سردش هنوز روی جدول بود و در لقش با هر بوق خفه‌ی ماشین دورشده، ریز می‌لرزید. چهار. سه. دو. یک. صفر. بوق برید و لبه‌ی ورودیِ سمت کامران یک‌باره سرد شد.