Fast Fiction

اپراتور قلابی همان‌جا برید #2

کامیون اول بوق کوتاه زد، وانت دوم از خط زرد نیم‌متر جلوتر خزید، و کامران دستش را مثل صاحب‌خانه‌ای که مهمان ناخوانده را از آستانه پس می‌زند، جلوی سینهٔ لیلا گرفت. «گفتم از پشت کنسول بلند شو. امروز اعزام با منه.» رادیوی بی‌سیم روی کانتر باریک، میان قبضِ نیمه‌تاخوردهٔ سوخت و استکان چای که دورش حلقهٔ کمرنگی روی فرم‌ها انداخته بود، خش‌خش می‌کرد. سه راننده هم‌زمان اسم ماشین و مقصد می‌پرسیدند. لیلا فقط گفت: «ترتیب این turn رو بلد نیستی.» کامران لبخند کجی زد و نشست روی صندلی گردان. «تو لازم نیست همه‌جا خودتو لازم جلوه بدی.»

حیاط شرکت پیمانکاریِ بخش انرژی در جنوب‌غرب تهران از شش صبح بیدار بود و از شش و بیست به بعد داشت می‌سوخت. مخزن‌بر باید قبل از کامیون قطعه خارج می‌شد، وگرنه جرثقیل لاین سه می‌خوابید. اما کامران اسم‌ها را از روی برگه‌ای می‌خواند که حتی ترتیبِ ورودشان را هم نمی‌شناخت. او خواهرزادهٔ حاج‌رضا بود و این را همه می‌دانستند؛ همان‌قدر روشن که می‌دانستند خانواده و فامیل باخبرند از این‌که حاج‌رضا مدت‌هاست می‌خواهد «یکی از خودمان» را روی صندلی اعزام بنشاند. مجتبی، انباردار، دهان باز کرد چیزی بگوید، نگاهش به اتاقک شیشه‌ای حاج‌رضا افتاد، دوباره بست. لیلا دست از لبهٔ کانتر برداشت، یک قدم عقب رفت، و همان‌طور که صفحهٔ گوشی‌اش را پایینِ کف دست روشن کرده بود، به ردیف ماشین‌ها نگاه کرد؛ نه قهر کرد، نه التماس.

کامران اولین ضربه را همان‌جا زد. به رانندهٔ تانکر گفت برود لاین دو، درحالی‌که لاین دو هنوز با کامیون لوله‌بَر بسته بود. راننده با کلاه آفتاب‌خورده‌اش فریاد زد: «برادر، جا نیست!» کامران با لحن خشک‌تری جواب داد: «گفتم برو، برو.» تانکر پیچید، گیر کرد، و پشت سرش دو خودرو دیگر هم در گلوگاه ماندند. صدای دنده‌عقب، فریاد راهنما، و تق‌تق میلهٔ فلزی روی زمین درهم پیچید. آرزو از دفترچهٔ بارگیری سر بلند کرد و زیر لب گفت: «تمام شد.» اما بلندتر از آن نگفت؛ روبه‌روی حاج‌رضا کسی دوست نداشت نسبتِ فامیلی را لگد کند.

بی‌سیم دوباره جان گرفت. «اعزام؟ از پروژهٔ شهرک قدس می‌پرسن چرا پیکاپ کابل هنوز نرسیده.» کامران دکمه را نگه داشت و دو ثانیه سکوت کرد، انگار نفس داشتن هم بلد نبود، بعد اسم اشتباه را گفت. رانندهٔ دیگری از پشت شیشه مشت زد روی درِ اتاقک: «من از هفت‌تیر اومدم، بارم یخ می‌کنه، نوبتم کجاست؟» لیلا برگهٔ چین‌خوردهٔ مسیرها را که هزار بار باز و بسته شده بود از جیب روپوشش بیرون آورد. رویش با خودکار آبی، ترتیبِ واقعیِ خروج نوشته شده بود؛ همان چیزی که هر شیفت خودش می‌چید. آرزو با چشم به آن برگه اشاره کرد، بعد به حاج‌رضا که از اتاقک بیرون آمده بود. پیرمرد نه به لیلا نگاه کرد نه به برگه؛ به کامران گفت: «آبرومون نره.»

این همان جای کثیف ماجرا بود. اگر لیلا چیزی می‌گفت، می‌شد زن جوانی که جلو راننده‌ها برای پسرِ خواهرِ مدیر شاخ شده. اگر نمی‌گفت، لاین می‌خوابید و باز آخرش بار تقصیر روی شانهٔ خودش می‌افتاد، چون همه می‌دانستند نقشهٔ اعزام توی سر اوست. کامران دست برد توی جیبش و دسته‌کلید اصلی را نیمه نشان داد، بعد دوباره فرو کرد؛ با همان حرکت کوتاه، مثل کسی که حق ورود را فقط به خودش نسبت می‌دهد. «کلید خودروها پیش منه. هرکی سوال داره از من بپرسه.» یکی از راننده‌ها دیگر رو به لیلا حرف نمی‌زد. بدتر از توهین، این بود که مجبورشان کرده بود وانمود کنند صندلی یعنی بلد بودن.

لیلا از کنار کانتر رد شد و مستقیم رفت سمت لاینِ قفل‌شده. به رانندهٔ تانکر گفت: «فرمون رو کامل چپ. نه، کامل. آیینه‌ت به تیرک نخوره.» راننده بی‌معطلی گوش داد. همین یک اطاعتِ بی‌اجازه، اولین ترک را روی صبح انداخت. کامیون لوله‌بَر با راهنمایی او ده سانت عقب نشست و راه نفس باز شد. کامران از صندلی بلند شد. «گفتم دخالت نکن!» لیلا برگشت، نه به او، به آرزو گفت: «بی‌سیم رو بده.» آرزو یک لحظه یخ زد؛ بعد بی‌سیم را از کنار استکان چای برداشت. کامران دست دراز کرد بگیرد، اما لیلا زودتر گرفت و هم‌زمان کف دست دیگرش را گذاشت روی لبهٔ کنسول اعزام، محکم، جلوی چشم همه. «یا الان اینجا رو من می‌چرخونم، یا تا ده دقیقهٔ دیگه هیچ ماشینی از این گلو رد نمی‌شه.»

حیاط یک‌هو آرام نشد؛ فقط جهتِ نگاه‌ها عوض شد. حاج‌رضا اخم کرد: «لیلا، حرمت نگه دار.» لیلا بدون آن‌که صدا بالا ببرد، دکمهٔ بی‌سیم را زد. «پیکاپ کابل بره خروج اول، بعد مخزن‌بر لاین سه، بعد کامیون قطعه از پشت سوله دور بزنه. مجتبی، درِ انبار غربی رو باز کن. همین الان.» مجتبی دوید. آرزو دفترچه را چرخاند سمت لیلا. کامران گفت: «من مسئول شیفتم.» اما جمله‌اش وسط غرش موتور گم شد، چون همان پیکاپی که نیم ساعت سرگردان بود، با اشارهٔ لیلا از کنار جدول برید و راه افتاد. راننده‌ای که پنج دقیقه پیش به او نگاه هم نمی‌کرد، داد زد: «خانم، بعد من؟» و جوابش را از او خواست، نه از کامران.

حرکت‌ها پشت سر هم افتادند؛ نه مثل معجزه، مثل کاری که بلد باشد. لیلا اسم ماشین‌ها را با مقصد و بار و زمان خالی‌کردن پشت هم می‌گفت، انگار حیاط روی زبانش نقشه شده. «سامی، تو عقب نکش، مستقیم برو زیر باسکول. رحیم، بی‌خودی بوق نزن، نوبتت بعد تانکره. آرزو، برگ خروج اون یکی رو مُهر کن، تاریخش مال دیشبه.» یک وانت سرویس از سایهٔ دیوار کَند و بیرون زد، بعد مخزن‌بر درست جایی ایستاد که باید می‌ایستاد. مسیر باز شد و با باز شدنش، اقتدار قرضی کامران ریخت؛ نه در حرف، در شکل بدنش. ایستاده بود کنار صندلی‌ای که چند دقیقه پیش پادشاهی‌اش به نظر می‌آمد و حالا هیچ‌کس برای دستور گرفتن سمتش برنمی‌گشت.

او هنوز دست‌بردار نبود. جلو آمد و خواست بی‌سیم را از دست لیلا بکشد. «بده ببینم. بازی درنیار.» لیلا بی‌آن‌که عقب بکشد، بی‌سیم را بالا برد و با شانه راهش را بست. همان لحظه از درِ حیاط، کامیون آخر وارد شد؛ کِشنده‌ای با بار حساس برای پروژهٔ ری. راننده شیشه را پایین داد و فریاد زد: «اگه من تا ده دقیقهٔ دیگه برنگردم، اون‌ور بار نمی‌گیرن. مهر خروج و کلید لیفتراک کی دستشه؟» آرزو رنگش پرید. مجتبی از انبار داد زد: «لیفتراکِ دوم خاموشه، فقط اولی سالمه!» و کلیدِ آن، در دسته‌کلید اصلی، توی جیب کامران بود.

این همان پیچ آخر بود؛ از آن‌هایی که دیگر آبرو را با حرف نمی‌شود نگه داشت. اگر آن ماشین نمی‌رفت، هم پروژه می‌خوابید، هم خسارت روی شرکت می‌نشست، هم جلوی راننده‌ها معلوم می‌شد صبح را به خاطر یک نسبت فامیلی قربانی کرده‌اند. حاج‌رضا برای اولین بار واقعاً به حیاط نگاه کرد، نه به آدم‌ها. پیکاپ کابل رفته بود، مخزن‌بر رفته بود، کامیون قطعه داشت می‌پیچید، و تنها چیزی که هنوز گیر داشت، حق آخرین فرمان بود. کامران جیبش را با کف دست پوشاند؛ حرکت کوچکی بود، اما کثافتش دیده شد. انگار دسته‌کلید مال خودش باشد، نه کار.

لیلا رفت تا پشت کنسول بنشیند. کامران خودش را انداخت جلوی صندلی. «هیچ‌کس بدون اجازهٔ من—» لیلا حرفش را برید، نه با بحث، با عمل. دفترچهٔ اعزام را از زیر آرنج او کشید، روی کنسول پهن کرد، نشست روی صندلی گردان و دکمهٔ خط داخلی را زد. «درِ شرقی رو برای کشنده باز کنین. لیفتراک اول بره کنار باسکول. مهر خروج آماده.» صدایش نه بلند بود نه لرزان. همین بدتر می‌کرد. چون جا برای توجیه نمی‌گذاشت. کامران رو به حاج‌رضا برگشت، دنبال پشتوانه. «دایی، این‌جوری نمی‌شه. جلوی همه—»

حاج‌رضا نگاهش روی صفِ کوتاه‌شدهٔ ماشین‌ها ماند، بعد روی رانندهٔ کشنده که داشت با عصبانیت ثانیه می‌شمرد. صورت پیرمرد مثل کسی بود که تازه فهمیده مهمانی‌ای که برای آبرو چیده، جلو چشم مردم دارد وا می‌رود. یک قدم آمد جلو، دستش را دراز کرد. نه به سمت لیلا؛ به سمت کامران. «کلیدها رو بده.»

کامران اول نشنید، یا خودش را به نشنیدن زد. «دایی، من دارم جمعش می‌کنم.» همان لحظه رانندهٔ کشنده از کابین پرید پایین و برگهٔ قرارداد را تکان داد. «یا الآن راه می‌ندازین یا من برمی‌گردم و خسارت می‌زنم.» صدای او مثل چاقو از وسط حیاط رد شد. حاج‌رضا دیگر آرام نبود. «گفتم کلیدها رو بده.» این بار چند نفر سر برگرداندند، نه برای فهمیدن، برای دیدن اینکه چه‌کسی کوتاه می‌آید. کامران دستش را از روی جیب برنداشت. لیلا اصلاً نگاهش نکرد. مُهر را برداشت، روی برگهٔ خروج کوبید، تاریخ را نوشت، و گفت: «مجتبی، رانندهٔ کشنده رو بفرست پای لیفتراک. سه دقیقه وقت داریم.»

همین بی‌التفاتی، کامران را بدتر برید. جلو آمد که هنوز صاحبِ فضا به نظر برسد، اما رانندهٔ تانکر که کارش راه افتاده بود، شانه به شانه‌اش خورد و بی‌اعتنا رد شد. آرزو برگه‌های بعدی را فقط جلوی لیلا گذاشت. مجتبی از انبار بیرون آمد و مستقیم از لیلا پرسید: «کلید لیفتراک اول رو بدین.» نه «کی دستشه»، نه «اجازه هست»؛ انگار جواب از قبل معلوم باشد. حاج‌رضا دستش را پایین نیاورد. هوای حیاط روی آن دستِ معلق سنگین شد. آخرش کامران دسته‌کلید را درآورد، با چنان فشاری که فلزها به هم دندان‌ساییدند. خواست به دایی‌اش بدهد. حاج‌رضا نگرفت. فقط با چانه به سمت کنسول اشاره کرد. «بده به خودش.»

این‌جا دیگر فقط کلید نبود. صندلی بود، خطِ بی‌سیم بود، حقِ آخرین صدا بود. کامران دو قدم آمد، اما مجبور شد دور کانتر بپیچد؛ همان مسیری که صبح با یک حرکت دست روی لیلا بسته بود، حالا خودش با مکث ردش می‌کرد. دسته‌کلید را روی دفترچه نینداخت، چون می‌ترسید بی‌ادب‌تر به نظر برسد. گذاشت کنار دست لیلا؛ و همین گذاشتنِ کنترل‌شده هم نتوانست لرزش انگشتش را پنهان کند. لیلا بدون نگاه کردن به صورت او، کلید لیفتراک را از حلقه جدا کرد و به مجتبی داد. بعد بی‌سیم را برداشت. «کشندهٔ ری، برو جلو. از درِ شرقی خارج شو. مسیرت بازه.»

موتور کشنده روشن شد و با صدایی کلفت از دل حیاط گذشت. مجتبی با لیفتراک اول پیچید کنار باسکول. دو رانندهٔ دیگر خودشان ماشین را جوری چیدند که راه باز بماند. کسی اعلام نکرد که چه شده؛ لازم نبود. کامران کنار کانتر مانده بود، با جیب خالی‌ای که صبح به آن تکیه داده بود. حاج‌رضا به او چیزی نگفت. بدتر از دعوا همین بود؛ این‌که در آن شلوغی، دیگر کسی برای نجات آبرویش وقت نداشت. لیلا برگهٔ بعدی را کشید جلو، مهر زد، اسم بعدی را صدا کرد، و صندلی زیر وزن او ثابت ماند.

تا وقتی آخرین خودرو پیچید و از در بیرون رفت، چای روی کانتر سردتر شده بود و حلقهٔ کمرنگش پهن‌تر. آرزو استکان را برداشت که جا باز شود. لیلا دسته‌کلید اصلی را جمع کرد، از حلقه، کلیدهای اضافه را شمرد و بی‌آن‌که چیزی بگوید از پشت کنسول بلند شد. کنار دیوار لاین، کمد کوچک کلیدها باز بود؛ قلابِ بالایی خالی، و جیبِ کامران خالی‌تر از آن. لیلا دسته‌کلید اصلی را به قلاب صاحبش آویخت. کلیدها یک‌بار به درِ فلزی کمد خوردند، جیرینگ کوتاهی کردند، و ایستادند.