همان صحنه نابودش کرد #2
رادمان دستش را روی میز دمو کوبید و گفت: «لطفاً کسی به این خط نزدیک نشه، این اجرای اصلیه.» کارت نام یگانه را از روی پایه برداشت و با دو انگشت کنار لپتاپ خودش گذاشت؛ انگار چیزی مزاحم را جمع کرده باشد. دو نفر از برگزارکنندهها هم بیاینکه حتی نگاهش کنند، سیم زردرنگ محدوده را جلوتر کشیدند و برای مهمانهای ردیف اول جا باز کردند.
یگانه در راهروی جلوی سکو ایستاد، بند کارت شناسایی نخنما روی مانتویش پیچ خورده بود و جعبه غذای ظهر، سردشده، هنوز توی کیف پارچهایاش لق میزد. این میز را سه ماه با دست خودش بسته بود؛ از طراحی مدار حسگرها تا کالیبراسیون ماژول فشار برای نمایش نشتی در خطوط هوشمند بخش انرژی. قرارداد امشب فقط پول نبود. دایی جلال با آن کت سرمهای اتوکشیده در کنار میز چای ایستاده بود، الهه کنار مادرش نشسته بود، و همه میدانستند خانواده و فامیل باخبرند که اگر این نمایش بگیرد، حرف تایید خانواده برای خواستگاری رسمی هم جلو میافتد. رادمان خوب وقتش را انتخاب کرده بود که او را بزند کنار.
مهندس فرهمند، مدیر پروژه، فقط سرش را خم کرد و گفت: «یگانه، فعلاً شما کنار مسیر بایست. اگر لازم شد صدا میزنیمت.» آن «فعلاً» را طوری گفت که یعنی هرگز. رادمان هم لبخند کوتاهی به مهمانان داد؛ لبخندی که از آن بالا میآمد، از جایی که هنوز صاحبش نشده بود. «تیم ما امشب نسخه پایدار را نشان میدهد.» نگفت نسخه را چه کسی پایدار کرده. نگفت تا دیشب چه کسی در آزمایشگاه مانده.
یگانه چیزی نگفت. از کنار صندلیهای مهمان رد شد و در لبه راهرو، جایی که نور سفید سقف با وزوز ثابتش روی کابلهای اضافه میافتاد، زانو زد. یکی از نازلهای نمایشگر فشار در ماژول پشتی، که برای راند آزمایشی دوم کنار گذاشته بودند، چکه میکرد. نیروی خدماتی خم شده بود با دستمال خشک روی بدنه میکشید و زیر لب میگفت: «باز نشتی داد، آبرومون رفت.» یگانه دستمال را از دستش نگرفت؛ فقط گفت: «شیر ریزتنظیم را بستهای، برگشت فشار خفه شده.» با ناخن پوشش سیلیکونی را عقب زد، پیچ برنجی را یک هشتم دور خواباند و بعد شلنگ شفاف را با دو بند انگشت فشار داد تا حباب هوا از خط بیرون بزند. چکه قطع شد. نمایشگر کوچک کناری که تا یک لحظه قبل اعداد را میپراند، صاف ایستاد روی فشار پایدار.
خدماتی ناخودآگاه بلند گفت: «اِ درست شد.» صدایش از آن چیزی که خودش میخواست بلندتر درآمد. مرد میانسال ردیف اول که نشان یکی از هلدینگها را روی جیب کتش داشت، نیمرخش را به یگانه برگرداند. الهه هم از آن سرِ راهرو، با لیوان چای در دست، نگاهش را از رادمان کند و روی انگشتهای یگانه نگه داشت. فرهمند دید، اما طوری رفتار کرد که ندیده؛ بدترش همین بود.
رادمان اجرای اصلی را شروع کرد. روی پرده پشت سرش، نقشه دیجیتال لولهکشی منطقه بازسازیشده غرب تهران بالا آمد و نور آبی روی صورتش افتاد. صدایش محکم بود، حرکاتش تمرینشده، اما دستش وقتی به بخش همزمانسازی حسگرها رسید، مکث کرد؛ همان مکث کوتاهی که فقط کسی میفهمید که این سامانه را از داخل بشناسد. یگانه از راهرو دید که پروفایل تست را اشتباه بالا آورده. او نسخه نمایشی کمبار را گذاشته بود جای راند فشار واقعی؛ راندی که باید در حضور داوران، نشتی مصنوعی را پیدا میکرد و مسیر ایزولهسازی را نشان میداد.
یگانه گفت: «رادمان، کانال سوم روی کالیبراسیون دیروزه. با این پروفایل دیر پاسخ میگیره.»
صدای او از میان ردیف صندلیها رد شد و به سکو خورد. رادمان حتی سرش را برنگرداند. «ممنون، کنترلش با منه.» بعد با خنده رو به مهمانها افزود: «بعضیها هنوز با نسخه آزمایشگاهی کار میکنن.» چند نفر مؤدبانه لبخند زدند؛ از آن لبخندها که همیشه طرف امنتر را انتخاب میکند.
او فرمان تزریق نشتی را زد. روی میز دمو، لوله شفاف اصلی لرزید. حسگر اول دیر بیدار شد، حسگر دوم عدد جهنده داد، و نرمافزار بهجای بستن مسیر فرعی، هشدار خطای همزمانسازی را با صدای تیز پخش کرد. روی پرده، نقشه خاموش و روشن شد، بعد کل مسیر قرمز شد؛ یعنی سامانه نمیفهمید نشتی کجاست. زمزمه کوتاهی بین ردیفها دوید. فرهمند یک قدم جلو آمد، اما فقط برای اینکه آرام به مسئول فنی بگوید: «قطعش کن، بگو نسخه پشتیبان.»
رادمان خواست همان کار را بکند؛ دستش رفت طرف کلید بازنشانی. یگانه از راهرو حرکت کرد. نه دوید، نه اجازه خواست. از کنار سیم زرد گذشت، کف دست رادمان را پیش از لمس کلید گرفت و با همان حرکت، دست او را از روی پنل کنار زد. در همان یک تپش، خم شد، حالت راند را از «بازنمایی» به «میدانی» برگرداند، پروفایل کانال سوم را دستی قفل کرد، و شیر بایپس را روی ماژول شیشهای نیم دور بست. صدای خطا هنوز میکشید که او گفت: «بازنشانی نکن. اگر صفرش کنی، همهچیز میپرد.»
رادمان جا خورد. جا خالی نداد؛ دیر جا خالی داد. مچش یک لحظه در هوا ماند و برای اولین بار شبیه صاحب صحنه نبود، شبیه کسی بود که دارد سر میز دیگری دست میبرد. فرهمند گفت: «یگانه—» اما کلمهاش کامل نشد، چون یگانه همانطور که ایستاده بود، فرمان ردیابی را دوباره فرستاد و با سر به دستیار کنار سکو اشاره کرد: «تزریق را نگه دار. سه ثانیه. حالا.»
سه ثانیه، تمام سالن را تغییر داد. اعداد روی ماژول از پرش افتادند به ضرباهنگ. خط آبی فرعی روی پرده باریک شد. یگانه دست چپش را روی شیر ریزتنظیم نگه داشته بود، با دست راست نرخ جریان را پلهای پایین آورد، نه آنقدر که نمایش بخوابد، نه آنقدر که سامانه دوباره کور شود. مردهای ردیف اول از صندلی جدا شدند و در راهرو جلو آمدند. آنها هنوز چیزی نگفته بودند، اما جای ایستادنشان عوض شده بود؛ از روبهروی رادمان به زاویه دید دستهای یگانه.
الهه لیوان چایش را روی میز کنار ستون گذاشت و بیصدا نزدیکتر آمد. دایی جلال دیگر کنار میز چای نبود؛ آمده بود لبه راهرو، عبوس و ساکت، مثل کسی که نمیخواهد زود طرف بگیرد اما دیگر نمیتواند وانمود کند فرقی نیست. پشت سرشان، یکی از زنهای فامیل آرام به دیگری گفت: «این همون دخترهست که گفتن فقط پشتصحنهست؟»
یگانه سرش را بالا نیاورد. «کانال دو را ببند.» دستیار گفت: «بستهست.» «نه، کامل نه. صدای هوا میآد. کاملش کن.» اینبار دستیار بیآنکه به فرهمند نگاه کند، از او اطاعت کرد.
رادمان کوشید برگردد وسط کار. «خب، همانطور که میبینید تیم—» یگانه بین حرفش گفت: «ساکت.» نه بلند، نه عصبی؛ فقط آنقدر دقیق که کلمه مثل تیغه نازک از هوا بگذرد و درست سر جایش بنشیند. بعد به نمایشگر جلویی اشاره کرد: «اختلاف فشار را نگاه کن.» رادمان نگاه کرد؛ مجبور شد نگاه کند. عددی که سه دقیقه پیش از دستش دررفته بود، حالا زیر انگشتهای او رام شده بود و راه نشت مصنوعی را خط به خط روی نقشه باز میکرد.
از اینجا به بعد صحنه به ضرب داوری رسمی عوض نشد؛ به حرکت بدنها عوض شد. دو مرد کتوشلواری که اول کنار رادمان ایستاده بودند، نیمقدم رفتند سمت یگانه. مسئول فیلمبرداری لنز را از چهره رادمان برداشت و پایین آورد روی میز و دستهای او. فرهمند، که تا یک دقیقه پیش میخواست اجرا را جمع کند، حالا به جای دستور دادن، فقط عقبتر ایستاده بود و لبهایش از هم باز مانده بود. اقتدار از وسط سالن اعلام نمیشود؛ از جایی برمیگردد که آدمها چشمشان را میدوزند.
یگانه گفت: «مرحله ایزوله.» شیر اصلی را نبست؛ دام را آنجا گذاشت که هر ناشیای میبست. دو مسیر فرعی را با فاصله سه تپش قلب از هم خواباند تا فشار در خط معیوب خودش را لو بدهد. روی پرده، قرمزیِ گسترده جمع شد و ماند روی یک قطعه کوتاه لوله در ضلع شرقی نقشه. یکی از مدیرها بیاختیار گفت: «همینجاست.» انگار تازه فهمیده باشد نمایش واقعی یعنی چه؛ نه حرف، نه اسلاید، نه کت اتوکشیده.
مسئول داوری که تا آن لحظه پشت میز ثبت نشسته بود، کارت نتیجه را برداشت و جلو آمد. روی کارت، خانههای چاپی برای «زمان تشخیص»، «خطای انحراف»، «پایداری فشار» خالی بود. باید عدد میگرفت، اما هنوز راند کامل نشده بود. رادمان دست دراز کرد کارت را بگیرد، شاید آخرین تکه ظاهر را نجات بدهد. یگانه بدون اینکه به او نگاه کند گفت: «دست نزن.» و داور، عجیب و فوری، کارت را از دست رادمان عقب کشید.
رادمان اینبار بلندتر گفت: «این اجرا برای من ثبت شده.» یگانه همانطور که چشمش روی نقشه بود، گفت: «ثبت را صحنه مینویسد، نه دهان تو.» بعد آخرین حرکت را انجام نداد؛ نگهش داشت، تا همه ببینند کجای کار تعیینکننده است. این همان جایی بود که هر کسی که فقط حفظ کرده باشد خراب میکند. باید شیر مالکیت نهایی، همان ولو دستیِ انتهای خط نمونه، در لحظهای بسته میشد که سامانه به آستانه خوانا رسیده، نه قبلتر. زودتر میبستی، داده کثیف میشد؛ دیرتر میبستی، نشت پخش میماند و نتیجه مبهم میافتاد.
او یک بار اعداد را خواند، نه با صدا، با نوک انگشت. نمایشگر روی پایداری نشست. نقشه، بخش معیوب را تنها گذاشت. چراغ بالای دیوار نتیجه، که تا آن لحظه کمنور بود، آماده ثبت شد. یگانه دستش را برد طرف ولو انتهایی. رادمان، از سر عادت به تصاحب، خواست دوباره میان دست او و پنل بیاید. اینبار دایی جلال خودش یک قدم جلو گذاشت و فقط با شانه، نه با کلمه، راه را بست. آن حرکت کوچک از هزار اعلام رسمی سنگینتر بود.
یگانه ولو را بست.
صدای سامانه عوض شد؛ آن خسخس ناپایدار جمع شد توی یک زمزمه یکنواخت. بعد چاپگر دیواری، کنار تابلو نتایج، با تقتق خشک شروع کرد به بیرون دادن کارت. همه سرها با هم چرخید. کارت سفید پایین آمد، نیمهراه گیر نکرد، صاف نشست در قاب شفاف دیوار نتیجه. زیر عنوان راند، سه عدد روشن شد: زمان تشخیص، دقت مکانیابی، پایداری. هر سه در بازه ممتاز. آنقدر روشن که از انتهای سالن هم خوانده میشد.
رادمان هنوز کنار میز بود، اما دیگر مرکز نبود. دستش در هوا مانده بود، بیجا، مثل دستی که برای گرفتن چیزی دراز شده و دیر فهمیده چیزی برای گرفتن نمانده. فرهمند قدمی به سمت دیوار نتیجه برداشت و همانجا متوقف شد؛ نه جلو رفت که سهمی ببرد، نه جرئت کرد چیزی را پس بزند. یکی از مهمانهای ردیف اول کارت را با صدای آهسته برای کنار دستیاش خواند. آهسته، اما نه آنقدر که نشنوند.
الهه نزدیک میز ایستاده بود، صورتش رنگ باخته و نگاهش روی یگانه مانده بود؛ نه با ترحم، نه با دلداری، با آن شناخت دیررس و سنگینی که وقتی آدم جلوی خانوادهاش اشتباهِ جمع را به چشم میبیند روی صورتش مینشیند. یگانه برای اولین بار سرش را بالا آورد. نه به رادمان نگاه کرد، نه به فرهمند. رو به داور گفت: «کارت را همانجا نگه دارید.»
بعد بند نخنمای کارت شناساییاش را از روی مچ باز کرد، آن را آرام از گردنش درآورد و روی لبه میز دمو گذاشت؛ دقیقاً جایی که رادمان اول داستان کارت نام او را کنار زده بود. کیف پارچهای را برداشت. گوشه جعبه غذای سرد از دهانهاش پیدا بود. یگانه از سکو پایین آمد، از میان راهرویی که برای رادمان باز کرده بودند رد شد، و بیآنکه برگردد از کنار دیوار نتیجه گذشت؛ کارت نتیجه در قاب شفاف نشسته بود و عددها هنوز زیر نور سفید، روشن و خوانا میماند.