Fast Fiction

ردیف جلو را به نام او زدند

«سینی را بده به رعنا. ردیف جلو جای مهمان‌هاست، نه کسی که فقط بلد است بدود.»

پرویز خانم‌زاده این را طوری گفت که انگار لطفی در حقش می‌کند. سینی استکان‌های چای را از دست پسر سالن گرفت و گذاشت توی دست رعنا؛ همان‌جا دم راهروی باریک کنار ردیف اول، جایی که همه عموها و خاله‌ها از آن رد می‌شدند تا برسند به صندلی‌های مخصوص. استکان‌ها به هم خوردند و صدا دادند. رعنا فقط یک لحظه به سینی نگاه کرد؛ لبه فلزی‌اش همان جای قدیمیِ فرورفتگیِ قلم را داشت که سال قبل خودش رویش شماره میزها را نوشته بود. کل برنامه پذیرایی این عروسی را هم او چیده بود؛ از ترتیب ورود بزرگ‌ترها تا زمان پخش زنده صفحه فروش مزون مریم. اما حالا جلو چشم همان فامیلی که خانواده و فامیل باخبرند رعنا و مریم دو سال است با هم همه کار این کسب‌وکار را می‌چرخانند، رعنا را به خدمت هل می‌دادند.

آینه لک‌افتاده آسانسور خدماتی پشت سرش برق سردی زد. کلید اتاق پشت‌صحنه هنوز در جیب پرویز بود؛ همان کلیدی که باید یک ساعت پیش به رعنا برمی‌گرداند تا گوشی اصلی و مودم را از گاوصندوق کوچک بردارد. رعنا سینی را گرفت، شانه‌اش را صاف کرد و به‌جای اینکه به آشپزخانه برگردد، مستقیم یک قدم به سمت ردیف جلو رفت. پرویز کف دستش را جلوی سینه او گرفت.

گفت: «گفتم نه. از این‌طرف نیا. جلو جا برای آدم‌های حسابی نگه داشته شده.»

خاله ناهید که روی صندلی ردیف دوم نشسته بود، روسری‌اش را مرتب کرد و نگاهش را دزدید. مجری مراسم روی سن اسم اسپانسر مزون را کش می‌داد و مریم، با لباس عقد و لبخند خسته، از کنار سفره عقد به این راهرو نگاه می‌کرد بی‌آنکه بتواند تکان بخورد. رعنا سینی را کمی بالا آورد تا دست پرویز مجبور شود کنار برود، اما او بدتر راه را بست و رو به دو مرد مسنِ طرف خانواده داماد گفت: «امشب هرکس جای خودش. نظم مجلس شوخی نیست.»

این اولین ترک بود؛ نه در دل رعنا، در اعتماد اتاق. یکی از همان مردها که از صبح سه بار برنامه را پرسیده بود، به‌جای تأیید کردن پرویز، به سینی نگاه کرد و گفت: «پس آن گوشیِ پخش دست کیست؟ تا پنج دقیقه دیگر قرار نبود صفحه مزون بالا بیاید؟»

پرویز بی‌آنکه پلک بزند گفت: «بچه‌ها هستند، جمع می‌کنند.»

رعنا همان‌طور که سینی را نگه داشته بود، گفت: «بچه‌ها رمز صفحه را ندارند.»

جمله‌اش آرام بود، اما دو زن جوان کنار راهرو همان لحظه سر برگرداندند. مجری از روی سن یک‌باره مکث کرد؛ موزیک ورودی خواهر داماد باید با همان پخش زنده هم‌زمان می‌شد تا سفارش‌های تخفیف شب عقد باز شود. مریم از دور، لب‌هایش را روی هم فشرد. پرویز با خنده‌ای خشک گفت: «برای یک پیج فروش که دنیا به آخر نمی‌رسد. چای‌ها سرد شد.»

رعنا از کنارش رد نشد. سینی را روی میز چای کنار ستون گذاشت و با صدایی که نه بلند بود نه التماس‌آمیز، گفت: «مودم، گوشی اصلی، و فهرست کدها در اتاق پشت‌صحنه است. کلیدش دست شماست.»

این‌بار چند نگاه یک‌جا افتاد روی جیب کت پرویز. او دستش را ناخودآگاه روی جیبش گذاشت و همان حرکت کوچک، آبروی مرتبش را خط انداخت. یکی از پسرهای فیلم‌بردار از ته راهرو صدا زد: «خانم رعنا، اینترنت پشتیبان هم بالا نمی‌آد. ما باید از کدوم هات‌اسپات بگیریم؟»

پرویز برگشت طرف او، اما سؤال از رعنا پرسیده شده بود. این دومین ترک بود. رعنا جواب داد: «از هیچ‌کدام. مودم اختصاصی داخل اتاقه. اگر تا دو دقیقه دیگر نیاد، تأخیر می‌افتیم.»

مجری از سن پایین آمد، کت‌وشلوارش را جمع کرد و خودش را به لبه راهرو رساند. زیر لب اما جلوی شاهدها گفت: «ببخشید، خانم رعنا، ورودی عروس دوم را نگه داریم یا بدون پخش برویم؟» تا یک دقیقه قبل همین مرد هر چیز را از پرویز می‌پرسید. حالا کلمه «خانم» را روشن و کامل ادا کرد.

پرویز تند گفت: «از من بپرسید. مسئول مجلس منم.»

اما هم‌زمان خاله ناهید، که تا آن لحظه سکوت کرده بود، به مریم نگاه کرد و مریم از پشت سفره عقد فقط سرش را به سمت رعنا خم کرد. کوچک بود، اما در این تالار نوسازِ حاشیه بزرگراه همت، جلوی این همه چشم، همان خم‌کردن سر از هر جمله‌ای بلندتر بود.

رعنا دستش را دراز کرد. «کلید.»

پرویز نخندید این بار. صورتش کمی براق شد. گفت: «تو امشب زیادی برای خودت حساب باز کردی. اینجا عروسی‌ست، دفتر کارِ بخش انرژی نیست که هرکس با دو تا جدول و زمان‌بندی خیال کند صاحب‌اختیار شده.»

رعنا جواب نداد. فقط دستش همان‌طور در هوا ماند. نیم‌تاخورده‌ بودن رسید پارکینگ از جیب مانتویش بیرون زده بود؛ همان رسیدی که صبح از بس باز و بسته‌اش کرده بود نرم شده بود. فیلم‌بردار نزدیک‌تر آمد. یکی از زنان خانواده داماد پرسید: «اگر پخش نرود، تخفیف‌ها چه می‌شود؟ دخترم از مشهد نشسته منتظر.»

سؤال باز هم از رعنا پرسیده شد، نه از پرویز. او بدون اینکه نگاهش را از صورت پرویز بردارد گفت: «ورودی دوم را نگه دارید. چراغ‌های کنار سفره را ده درصد کم کنید. مودم که برسد، از روی گوشی اصلی می‌رویم.»

مجری همان‌جا رو به نورپرداز فریاد زد: «ده درصد کم!» و نورپرداز اجرا کرد. پرویز یک‌لحظه فقط ایستاد. کسی منتظر دستور او نمانده بود. این بار شکستش صدادار شد؛ نه با داد، با اطاعت بقیه از زن دیگری.

کلید را بیرون نکشید. به‌جایش راه افتاد که خودش برود سمت اتاق پشت‌صحنه، انگار هنوز مرکز ماجرا اوست. رعنا پیش از او پیچ راهرو را برید، از در نیمه‌باز خدماتی داخل رفت، آینه لک‌افتاده آسانسور را رد کرد و قبل از بسته شدن در، گفت: «اگر کلید را نمی‌دهید، کنار بایستید.»

پرویز در چارچوب در ایستاد. «خیلی دوست داری جلوی همه خودت را مهم نشان بدهی؟»

«نه.» رعنا دست برد داخل کیف خودش، کلید یدکی کوچک را از جیب مخفی بیرون آورد؛ همان که ماه پیش برای روز خراب شدن قفل ساخته بود و هیچ‌وقت به پرویز نگفته بود. «من فقط از قبلِ خرابکاری شما فکر کرده‌ام.»

این را که گفت، قفل را باز کرد. گوشی، مودم و برگه کدها همان‌جا بود. او مودم را روشن کرد، گوشی را برداشت و بدون مکث برگشت به راهرو. پرویز پشت سرش آمد، تندتر از آنکه وقارش اجازه بدهد. چند نفر دیگر هم حالا کنار راهرو جمع شده بودند، نه برای دیدن عروس، برای دیدن اینکه کدام‌یک دستور بعدی را می‌دهد.

رعنا گوشی را به فیلم‌بردار داد، خودش کد ورود را گفت، بعد رو به مجری: «نود ثانیه دیگر اعلام کن. خواهر داماد از در جنوبی وارد شود، نه وسط. راهروی اصلی را برای کادر خالی نگه دارید.» مجری حتی نپرسید چرا. فقط سر تکان داد. یکی از دخترهای مزون آمد و نفسی‌نفس‌زنان گفت: «خانم رعنا، بسته تخفیف سی‌دقیقه‌ای یا یک‌ساعته؟»

پرویز میان حرف پرید: «خانم رعنا نه. ایشان امشب مسئول چای‌اند. شما کار خودتان را بکنید.»

این آخرین قفل بود؛ همان تحقیر نهایی، درست لبه راهرو، کنار ردیف جلو، جلوی بزرگ‌ترها و مهمان‌های دو خانواده. پرویز صدایش را بلندتر کرد تا همه بشنوند: «برو همان سینی را بردار. ما برای یک کمک‌کار مجلس را معطل نمی‌کنیم.»

راهرو جمع شد دور این جمله. مجری منتظر ماند. فیلم‌بردار گوشی را در دست نگه داشت و دکمه را نزد. نورپرداز روی پله پایین سن ایستاد. مریم از پشت سفره عقد، بی‌آنکه برخیزد، دیگر لبخند هم نمی‌زد. سؤال حالا دیگر درباره اینترنت یا تخفیف نبود؛ درباره ایستادن بود. یا رعنا دوباره سینی را برمی‌داشت و می‌رفت عقب، یا جلوی همه جای خودش را با صدای خودش می‌گرفت.

رعنا آرام برگشت سمت میز چای. چند نفر فکر کردند عقب نشست. سینی را برداشت؛ استکان‌ها دوباره لرزیدند. بعد سینی را با دو دست نگه داشت و همان‌طور که بارش روی مچ‌هایش بود، یک قدم آمد جلو، درست در دهانه راهروی ردیف اول، جایی که اگر می‌ایستاد هیچ‌کس نمی‌توانست وانمود کند دیده نشده. نگاهش را از پرویز کند و روی مجری و فیلم‌بردار و نورپرداز و زن‌های دو خانواده چرخاند.

گفت: «از حالا هر سؤال این مراسم که به پخش، ترتیب ورود، مزون مریم و پذیرایی ردیف جلو مربوط می‌شود، از من پرسیده می‌شود. من رعنا هستم؛ شریک ثبت‌شده مزون، طراح اجرای امشب، و کسی که هزینه این پخش را داده. ردیف جلو هم برای کسی نیست که فقط اسم میزبان را بلند بگوید. هرکس منتظر شروع است، به دستور من می‌ایستد.»

کلماتش نه کش آمد، نه لرزید. همین بد بود برای پرویز؛ جایی برای شوخی نگذاشت. دختر مزون همان لحظه رو به او گفت: «بسته سی‌دقیقه‌ای را می‌بندیم، خانم رعنا؟» فیلم‌بردار مستقیم به رعنا نگاه کرد: «اتصال سبز شد. بزنم؟» مجری میکروفن را نزدیک دهانش برد و پرسید: «اعلام کنم؟»

سه سؤال پشت سر هم، سه اطاعت پشت سر هم. قدرت همان‌جا جابه‌جا شد. پرویز دهان باز کرد که چیزی بگوید، اما نورپرداز از کنارش رد شد تا زاویه چراغ را طبق اشاره رعنا عوض کند. شانه‌اش به آستین کت پرویز خورد و او ناچار یک قدم عقب رفت؛ عقب‌رفتنش دیده شد. یکی از پیرمردهای خانواده داماد که اول مجلس او را «پرویزجان» صدا می‌کرد، این بار صاف گفت: «خانم رعنا، اگر خواهر داماد از در جنوبی بیاید، مادر داماد کجا بایستد؟»

پرویز رنگ باخت، بعد تند سرخ شد. گفت: «این حرف‌ها مسخره است. شریک ثبت‌شده یعنی چه؟ این مزون را مریم از پدرش سرمایه گرفته.»

رعنا سینی را در یک دست ثابت نگه داشت، گوشی را از فیلم‌بردار گرفت و صفحه روشن را بالا آورد. قرارداد مشارکت، روی صفحه اسکن‌شده، با امضای مریم و مهر دفترخانه، در نور راهرو برق زد. او لازم نداشت صفحه را تکان دهد؛ فقط آن را جلوی همان پیرمرد و دو خاله و مجری نگه داشت. گفت: «سرمایه پدرش برای خودشان محترم. مجوز فروش، صفحه، قرارداد پخش و حساب امشب به نام من و مریم است. شما سه ماه است از نام میزبان نان می‌خورید و امشب کلید را نگه داشتید که من پشت سینی بمانم. نشد.»

پرویز دست برد که گوشی را پایین بزند. رعنا یک قدم کنار کشید، نه عقب. همین باعث شد دست او در هوا خالی بماند. دختر مزون، بی‌معطلی، نزدیک رعنا ایستاد؛ مجری هم نیم‌قدم به سمت او چرخید، نه پرویز. این چرخش‌های کوچک مثل سیلی‌های پشت سر هم خورد به صورت مردی که چند دقیقه پیش راه را با کف دست می‌بست.

رعنا بدون اینکه صدایش را بالا ببرد، حکم آخر را داد: «مجری، اعلام کن شروع با تأخیر طبق نظر من انجام می‌شود. نور، روی در جنوبی. شما هم آقای خانم‌زاده، از این لحظه فقط اگر برای برداشتن سینی لازم شدید، در مسیر پذیرایی می‌ایستید. به ردیف جلو نزدیک نمی‌شوید.»

همان «شما هم» از هر توهینی بدتر بود. مجری فوراً برگشت سمت سن و گفت: «با اجازه خانم رعنا، ورودی بعدی از در جنوبی انجام می‌شود.» پیرمرد خانواده داماد عصایش را جابه‌جا کرد و صندلی کناری ردیف اول را خالی گذاشت. زن‌ها جمع شدند کنار راهرو اما نه جلوی رعنا؛ کنار رفتند تا مسیر باز بماند. پرویز خواست چیزی بگوید، اما هیچ‌کس دیگر برای شنیدن دهانش را نگاه نمی‌کرد. فرمانش فرو ریخته بود و بدتر از آن، ادب مجلس هم دیگر به او پناه نمی‌داد.

پخش زنده بالا رفت. روی صفحه گوشی، شمار سفارش‌ها شروع کرد به جهیدن. صدای موسیقی ورودی دوم بلند شد و خواهر داماد از در جنوبی آمد. رعنا فقط یک بار سرش را به نشانه شروع تکان داد. کار افتاد روی ریل؛ نه با نام پرویز، با انتظار جمع برای اشاره بعدی او.

سر پیچِ مسیر سرو کنار ردیف جلو، همان‌جا که اول مجلس با سینی از آن عقب زده شده بود، رعنا دوباره سینی را روی دست جا به جا کرد. دو استکان آخر آرام به هم خوردند، بعد بی‌صدا ایستادند. مردم بی‌آنکه کسی چیزی بگوید از جلویش کنار رفتند، و شکاف خالیِ نزدیک صندلی‌های مخصوص برای عبور او باز ماند.